صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 31 خرداد 1383، ساعت 9:28
 4 سال و 5 ماه پيش
#1
 
شهيد چمران قبل از شهادت خود چنين مي نويسد:

"اي حيات! با تو وداع مي کنم؛ با همه زيبايي هايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛ با همه کوه ها و درياها و صحراها با همه وجود وداع مي کنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي روم و از همه چيز چشم مي پوشم. اي پاهاي من! مي دانم شما چابکيد؛ مي دانم که در همه مسابقه ها گوي سبقت از رقيبانم ربوده ايد؛ مي دانم فداکاريد؛ مي دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه وار به حرکت در مي آييد؛ اما من آرزويي بزگتر دارم. من مي خواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت در آييد. به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد. به سرعت تصميمات و طرح هايم سريع باشيد. اين پيکر کوچک ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسؤليت ها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانيد. در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد. من چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم؛ آرامش ابدي. ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد. ديگر به شما بي خوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد. از بي غذايي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد. آرام وآسوده براي هميشه در بستر نرم خاک آسوده خواهيد بود؛ اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم لحظات، لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشيد."

http://persianblog.com/?date=13830223&blog=051

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ سه‌شنبه 02 تير 1383، ساعت 18:20 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 31 خرداد 1383، ساعت 9:40
 4 سال و 5 ماه پيش
#2
 
31 خرداد، سالگرد عروج ملکوتي

سردار عشق، شهيد دکتر مصطفي چمران

گرامي باد.


« اي حسين(ع) ! تو در کربلا يکايک شهدا را در آغوش مي‌کشيدي ، مي‌بوسيدي، وداع مي‌کردي. آيا ممکن است هنگامي که من هم به خاک و خون مي‌غلتم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب کني؟ »


چگونه مي توان چمران را به فراموشي سپرد ؟

چمران، مرد سياست، مبارزه، علم، هنر و تقوي بود. دانش‎آموز ممتاز دانشکدة فني دانشگاه تهران که با بورس دولتي جهت تحصيل به کشور امريکا اعزام گرديده بود، با اخذ مدرک (M.S) از دانشگاه تگزاس و کسب درجه P.H.D از دانشگاه برکلي کاليفرنياي جنوبي فارع‎التحصيل شد.

محققي گرانقدر که دانشمندي برجسته در فيزيک پلاسما به شمار مي‎آمد. عارفي بيداردل که با نگارش کتاب انسان و خدا به وجهي جذاب و جالب به استدلالات منطقي و عرفاني دست مي يازد. دولتمردي سياستمدار که محور سياست واقعي خود را به دور از تحريفات و دغل‎ بازي هاي متعارف بنا مي نهد

نظامي اخلا‏مند که با اتخاذ روش جنگهاي نامنظم حماسه هاي جاويد در عرصه جهاد اسلامي بر پا مي‎کند که حمله بر عليه جناحهاي اسرائيلي با تعدادي کمتر از 25 نفر و آزادسازي تپه هاي الله اکبر از چنگ متجاوزين عراقي تنها گوشه‎اي از دلاوريهاي ايثار گرانة اوست آن چه که ياد چمران را بيش از هر چيز زنده نگه مي‎دارد، روحيه سرشار از مقاومت اوست.

چمران چنين است که امام مي‎فرمايد: دکتر چمران مايه مباهات و افتخار مکتب اسلام است که مکتب اسلام چنين فرزنداني را در دامان خود پرورش مي‎دهد

اندوهي که دکتر مصطفي از مفارقت با علي(ع) به‎ويژه اعتقادي که به بي‎مايگي خويش در برابر آن بزرگوار داشت. در تمام دست نوشته‎هاي او مشهود است. او مولاي خود را به ظاهر تمام وجوه انساني که در او سراغ داشت مي‎شود. شجاعت علي(ع) در دوران کودکي، علم و ادب علي(ع) در جواني و در واپسين سالهاي عمر و در عين وزارت، مفتون ايمان و عرفان علي(ع) بود.

چقدر در اثر ايمان مورد اهانت قرار گرفت زماني که مصطفي سکه‎‎اي که براي خريد نان گرفته بود. به سائلي در ميان راه بخشيد و بدون نان به خانه بازگشت و البته کتک مفصل خورد. از بخشيدن پول به مستمند بي‎نوا حتي به شرط تحمل کتک و با وجود کمي سن، سخني به ميان نياورد.

از عطوفت و نوع دوستي و ظرافت طبع او خاطرات بسياري بوده. چنانکه در باران آتش‎زاي خمپاره و گلوله، کنار تک شاخه گل آفتابگرداني مي‎ايستد و مدهوش زيبايي اين گل که در ميان آتش و خون و قامت راست کرده، شده است.

يا بارديگر در جاده‎اي بسيار ناامن، ماشين را متوقف مي‎کند وگنجشگ کوچکي که در اثر برخورد با اتومبيل به ميان بوته‎ها پرتاب شده بود، پيدا مي‎کند و با تکه‎اي نخ و چوبي کوچک پاي شکسته او را مي‎بندد و بعد سوار ماشين مي‎شود.

" اي خداي بزرگ اکنون که به سوي تو مي‎آيم از تو هيچ انتظاري ندارم. آن چه کردم به خاطر عشق به تو بود، احساس وظيفه مي‎کردم. به سراغ تو مي‎آيم، در حالي که نمي‎دانم آن چه انجام داده‎ام، مقبول نظر تو بوده است يا نه؟ نمي‎دانم در آزموني که سپري کرده‎ام، روسفيد شده‎ام يا نه؟ بهر حال در اين راه جز عشق به عظمت و بزرگي تو محرک ديگري نداشته‎ام. سوخته‎ام ليکن از سوزش خود لذت برده‎ام. چرا که چون شمع از سوختن خود نور داده‎ام، غم و درد، انيس هميشگي من بوده‎اند. با رنج و مشقت خو گرفته‎ام. از هيچ کس و هيچ چيز انتظار دارم. به آنچه که کرده‎ام و آنچه که داشته‎ام مغرور نيستم،اما شرمساري ازاينکه اين‎قدرناچيز بوده‎ام.

اي خداي بزرگ، به سراغ تو مي‎آيم دنيا را پشت سرمي‎گذارم گناهانم را ببخش و سستي‎ها و تقصيراتم را ناديده انگار بگذار اکنون که به سوي تو مي‎آيم، با داماني پاک، قلبي صاف و دلي اميدوار به سوي تورهسپار گردم "

اين هم از عرفان مصطفي چمران با تمام وجود، در نام و ياد علي(ع) متمرکز بود.
بالاخره چمران در راه دهلاويه در اواخر بهار به معبود پيوست وآنچه در پي مي‎آيد آخرين دست‏نوشته‎هاي اوست که بعد از شهادت از نهان جيبب‎هاي خونين وي پديدار گرديد. زمزمه مصطفي با اعضاءو جوارح خويش پيش از لقاءالله

" من لحظاتي بعد به شما، آرامش مي‎دهم ـ آرامشي ابدي ـ ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب وروز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگر به شما بي‎خوابي نخواهم داد و شما نيز ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کشيد. از درد شکنجه، از بي‎غذايي و سرما و گرما، شکوه نخواهيد کرد. آرام و آسوده براي هميشه در سينه نرم خاک آسوده خواهيد بود. اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاء پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشد "




چمران به روايت همسر

فصل آشنايي

پدرم بين آ فريقا و چين تجارت مي کر د و من فقط خرج مي کردم ، هر طوري که مي خواستم. پاريس و لندن را خوب مي شناختم ، چون همه لباسهايم را از آن جا مي خريد.

در طيّ ديداري که به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت : " ما مؤسّسه اي داريم براي نگهداري بچّه هاي يتيم. فکر مي کنم کار در آنجا با روحيّة شما سازگار باشد. من مي خواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي " وتا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت ، نگذاشت برگردم.

يکشب در تنهايي همانطور که داشتم مي نوشتم چشمم به يک نقّاشي که در تقويمي چاپ شده بود افتاد. يکي از نقّاشي ها زمينه اي کاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع کوچکي مي سوخت که نورش در مقابل اين ظلمت خيلي کوچک بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانه اي نوشته شده بود:

" من ممکن است نتوا نم اين تاريکي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي کوچک فرق ظلمت و نور وحق وباطل را نشان ميدهم وکسي که دنبال نور است اين نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. "

آن شب تحت تاثير اين شعر ونقّاشي خيلي گريه کردم.
هنوز پس از گذشت اين مدّت نمي توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درک کنم.او کسي نبود جز " مصطفي چمران ".

باردوم که ديدمش براي کار در مؤسّسه آمادگي کامل داشتم.
من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم.حجاب درستي نداشتم و ...
يادم هست در يکي از سفرهايي که به روستاها مي رفتيم ، مصطفي در داخل ماشين هديه اي به من داد اوّلين هديه اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز کردم ديدم روسري است. يک روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: " بچه ها دوست دارند شما را با روسري ببينند ".

من مي دانستم بقيّة افراد به مصطفي حمله مي کنند که شما چرا خانمي را که حجاب ندارد مي آوري مؤسّسه ، ولي مصطفي خيلي سعي مي کرد ـ خودم متوجّه مي شدم ـ مرا به بچه ها نزديک کند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست ، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يک بچهء کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد.


مسافر بهشت

هر چند تا روزي که مصطفي شهيد شد، تا شبي که از من خواست به شهادتش راضي باشم نمي خواستم شهيد بشود ... مصطفي گفت: من فردا شهيد مي شوم. خيال کردم شوخي مي کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و مي دانم خدا به خواست من جواب مي دهد. ولي من مي خواهم شما رضايت بدهيد. اگر رضايت ندهيد من شهيد نمي شوم. خيلي اين حرف برايم تعجب بود. گفتم: مصطفي من رضايت نمي دهم و اين دست شما نيست. خب هروقت خداوند اراده اش تعلق بگيرد من راضيم به رضاي خدا و منتظر اين روزم ولي چرا فردا ؟ و او اصرار مي کرد من فردا از اينجا مي روم، مي خواهم با رضايت کامل تو باشد. و آخر رضايتم گرفت

من خودم نمي دانستم چرا راضي شدم. نامه أي داد که وصيتش بود و گفت: تا فردا باز نکنيد. بعد دو سفارش به من کرد. گفت: اول اينکه ايران بمانيد. گفتم: ايران بمانم چکار ؟ اينجا کسي را ندارم. مصطفي گفت: نه! تعرب بعد از هجرت نمي شود. ما اينجا دولت اسلامي داريم و شما تابعيت ايران داريد. نمي توانيد برگرديد به کشوري که که حکومتش اسلامي نيست حتي اگر آن کشور خودتان باشد. گفتم: پس اين همه ايراني ها که در خارج هستند چکار مي کنند؟ گفت: آنها اشتباه مي کنند. شما نبايد به آن آداب و رسوم برگرديد ... هيچ وقت! دوم هم اين بود که بعد از او ازدواج کنم. گفتم: نه مصطفي. زن هاي حضرت رسول (ص) بعد از ايشان ... که خودش تند دستش را گذاشت روي دهنم. گفت: اين را نگوييد! اين بدعت است. من رسول نيستم. گفتم: مي دانم. مي خواهم بگويم مثل رسول کسي نبود و من هم ديگر مثل شما پيدا نمي کنم.

شب آخر با مصطفي واقعاً عجيب بود. نمي دانم آن شب چي شد! صبح وقتي مصطفي مي خواست برود من مثل هميشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش براي توي راه. مصطفي اينها را گرفت و به من گفت: تو خيلي دختر خوبي هستي! بعد يک دفعه يک عده آمدند توي اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کليد برق را که زدم چراغ اتاق روشن و يک دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فکر کردم يعني امروز ديگر مصطفي شهيد مي شود ، اين شمع ديگر روشن نمي شود، نور نمي دهد. تازه داشتم متوجه مي شدم چرا اينقدر اصرار داشت و تأکيد مي کرد که امروز ظهر شهيد مي شود. مصطفي هرگز شوخي نمي کرد. يقين پيدا کردم که مصطفي اگر امروز برود ديگر بر نمي گردد. دويدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پايين. نيّتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود.

مصطفي در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. من هرچه فرياد مي کردم که مي خواهم بروم دنبال مصطفي نمي گذاشتند. فکر مي کردند ديوانه شده ام، کلت دستم بود! بهر حال مصطفي رفته بود ...

« من از اين دنياي دون مي‌گريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها، خودخواهي‌ها، سفسطه‌ها، مغلطه‌ها، دروغ‌ها و تهمت‌ها، خسته شده‌ام.احساس مي‌کنم که اين جهان جاي من نيست. آنچه ديگران را خوشحال مي‌کند، مرا سودي نمي‌رساند. »


http://mehr.sharif.edu/~jelveh/defa/yadeyaran/chamran/chamran.htm

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ سه‌شنبه 02 تير 1383، ساعت 18:20 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
عبودآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 1317
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 02 تير 1383، ساعت 15:24
 4 سال و 5 ماه پيش
#3
 
Image

"اين ها را به نيت آن ننوشته ام که کسي بخواند،
و بر من رحمت آورد،
بلکه نوشته ام که قلب آتشينم را تسکين دهم،
و آتشفشان درونم را آرام کنم.
هنگامي که شدت درد و رنج، طاقت فرسا مي شد،
و آتشي سوزان از درونم زبانه مي کشيد،
و ديگر نمي توانستم آتشفشان وجودم را کنترل کنم،
آنگاه قلم بدست مي گرفتم،
و شراره هاي شکنجه و درد را ذره ذره از وجودم مي کندم،
و بر کاغذ سرازير ميکردم،
و آرام آرام به سکون و آرامش مي رسيدم،
...
اينها را ننوشته ام که بر کسي منت بگذارم،
بلکه کاغذ نوشته ها بر من منت گذاشته اند،
و درد و شکنجه درونم را تقبل کرده اند،
اينجا قلب مي سوزد،
اشک مي جوشد،
وجود خاکستر مي شود،
و احساس سخن مي گويد،
اينجا کسي چيزي نمي خواهد،
انتظاري ندارد،
ادعايي نمي کند،
فرياد ضجه ايست که از سينه پر درد به آسمان طنين انداخته،
و سايه اي کمرنگ از آن فرياد ها بر اين صفحات نقش بسته است.
...
خوش دارم که از همه چيز و از همه کس ببرم،
و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.
خوش دارم که زمين زير اندازم،
و آسمان بلند رو اندازم باشد،
و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام،
بسوي زجر ديدگان دنيا بروم،
در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم،
همچون سرباز خاکي،
در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم،
تا به درجه شهادت نائل آيم.
خوش دارم که مرا سوزانند،
و خاکسترم را بباد بسپارند،
تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نکنم.
خوش دارم هيچ کس مرا نشناسد،
هيچ کس از غم و دردهايم آگاهي نداشته باشد،
...
هيچ کس به من توجه نکند،
جز خدا کسي را نداشته باشم،
جز خدا با کسي راز و نياز نکنم،
جز خدا انيسي نداشته باشم،
جز خدا به کسي پناه نبرم،
خوش دارم آزاد از قيد و بند ها،
در غروب آفتاب،
بر بلندي کوهي بنشينم،
و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم،
و همه حيات خود را به اين زيبائي خدائي بسپارم،
و اين زيباي سحر انگيز با پنجه هاي هنر مندش،
با تار و پودم بازي کند، ...
...
خدايا!
دردمندم،
روحم از شدت درد مي سوزد،
قلبم مي جوشد،
احساسم شعله مي کشد،
و بند بند وجودم از شدت درد صيحه مي زند.
خدايا!
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم،
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان طوفان حوادث بغرم،
تو مرا درد و غم کردي که همنشين محرومان و دلشکستگان باشم،
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم،
تو مرا برق کردي تا در آسمان ظلمت زده بتازم،
و سياهي اين شب ظلماني را بدرم،
خدايا!
تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتي،
تو مرا به آتش عشق سوختي،
در کوره غم گداختي،
در طوفان حوادث ساختي و پرداختي،
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي،
و در کوير فقر و حرمان و تنهائي سوزاندي،
خدايا!
دل غمزده و دردمندم آرزوي آزادي مي کند،
و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد،
تا از اين غربتکده سياه رداي خود را به وادي عدم بکشاند،
و از بار هستي برهد،
و در عالم نيستي،
فقط با خداي خود به وحدت برسد،
..."

Image

مصطفي چمران در سال 1311 شمسي در قم به دنيا آمد. پس از يک سال به همراه خانواده اش راهي تهران شده، در يکي از محلات جنوب تهران ساکن شدند. کودکي بود گوشه گير و نوجواني در انديشه دائم. دوران دبستان را در دبستان انتصار گذراند و سپس به دبيرستان دارالفنون رفت.
"ماه رمضان بود. روزي يک تومان به من مي دادند تا براي افطار نان بخرم. بعدازظهر در مسجد فقيري به من مراجعه کرد و فقر و ناچيزي خود را به من گفت و من تنها پول خود را به او دادم و مو قع افطار بدون نان به خانه رفتم و کتک مفصلي خوردم و نگفتم که پول را به فقير دادم. نمي خواستم حتي در غياب او منتي بگذارم و خوش داشتم جز خدايم کسي نداند.
شبي تاريک، هنگام بازگشت، در ميان برف زمستان فقيري را ديدم که در سرما مي لرزيد ولي نمي توانستم براي او جائي گرم تهيه کنم. تصميم گرفتم که همه شب را مثل آن فقير در سرما بلرزم و از رختخواب محروم باشم. اينچنين کردم و تا به صبح از سرما لرزيدم و به سختي مريض شدم و چه مريضي لذت بخشي!"
تابستان را در کارگاه پدرش کار مي کرد. پس از چند سال به دبيرستان البرز رفت و در آنجا باز هم شاگرد اول بود. از 15 سالگي در درس تفسير قرآن آيت آلله طالقاني حاضر مي شد و به گفته خودش بسياري از اطلاعاتي که در زمينه فلسفه، دين، اجتماعيات و ... داشت، از او گرفته بود. پس از فارغ التحصيلي در دانشکده فني دانشگاه تهران به تحصيل در رشته الکترومکانيک پرداخت. اين امر با نهضت ملي شدن صنعت نفت همراه بود و وي در اين مبارزات حضوري فعال داشت. همزمان با تحصيل، به تدريس نيز اشتغال داشت و مخارجش را از اين طريق تامين مي نمود:
"بياد دارم که به دانشگاه مي رفتم. برف مي باريد، هوا سرد بود و روزهاي متوالي هيچ پولي نداشتم و راه درازخانه تا مدرسه را پياده طي مي کردم که بيش از يک ساعت و نيم طول مي کشيد. دست و پايم از سرما کرخ مي شد و يخ مي زد و ولي از کسي تقاضاي پول نمي کردم. بارها پدرم خواست به زور به من پول بدهد ولي آنقدر مناعت طبع داشتم که نمي پذيرفتم. چقدر بر من سخت بود که از کسي چيزي بپذيرم، بخصوص در مواقعي که تحت فشار بودم و زندگي بر من سخت مي گرفت."
در دانشکده فني شاگرد اول شد و پس از يک سال تدريس در همانجا و کار عمراني در نقاط محروم کشور با استفاده از بورس شاگرد اولي راهي آمريکا شد.
فوق ليسانس خود را پس از يک سال از دانشگاه تگزاس گرفت و سپس براي دوره دکتري به دانشگاه برکلي رفت.
در آنجا بورس او بدليل مبارزات سياسي قطع شد ولي با کار بعنوان Assistant تحقيقاتي توانست خرج تحصيل خود را بدهد و سرانجام دکتراي الکترونيک را از دانشگاه برکلي دريافت کرد. سپس رهسپار يکي از بزرگترين مراکز پژوهشي آمريکا شد و شروع به کار در آنجا نمود.
قيام 15 خرداد تحولي عظيم در وي بوجود آورد تا آنجائي که همه چيز را رها کرد و براي گذراندن تعليمات چريکي به مصر رفت که در آن زمان زير سلطه جمال عبد الناصر بود و جالب اينکه در اين دوره ها هم بالاترين امتيازات را بين کماندوهاي کشورهاي مختلف کسب کرد! پس از مرگ جمال عبد الناصر و با روي کار آمدن انور سادات او مجبور به ترک مصر شد و به امريکا بازگشت. پس از اقامتي کوتاه در آمريکا، به جنوب لبنان رفت و به گروه امام موسي صدر پيوست.
"مي خواستم ... اگر نمي توانم اين مظلومين داغ ديده را کمکي کنم، لااقل در ميان آنها باشم، مثل آنها زندگي کنم و دردها و غمهاي آنها را بر قلب خود بپذيرم. مي خواستم که در اين دنيا، با سرمايه داران و ستمگران محشور نباشم، در جو آنها نفس نکشم، از تمتعات حيات آنها محظوظ نشوم و علم و دانش خود را در قبال پول و لذت و زندگي خوش، به آنها نفروشم."

Image

ابتدا مديريت مدرسه صنعتي جبل عامل، که محل اسکان يتيمان آن منطقه بود، بر عهده گرفت.
همسر و سه فرزند او که دوري اش را نمي توانستند تحمل کنند، براي ديدنش به لبنان آمدند و حتي در ابتدا قصد داشتند در کنار او بمانند. ولي خطرات آن منطقه و وضع بهداشت و آموزش آنجا همسرش را که اصليتي آمريکائي داشت، نگران سرنوشت فرزندان کوچکش کرد و او پس مدت کوتاهي به آمريکا بازگشت.
دکتر چمران، سرانجام با همراهي امام موسي صدر و با سازماندهي جوانان فداکار جنوب لبنان، جنبش مسلحانه امل را پايه ريزي کرد و به آموزش دادن آنها پرداخت.
از سال 1975 با شروع جنگهاي داخلي لبنان، آنها با سه گروه مبارزه مي کرند؛ گاهي در بيروت مقابل فالانژها، زماني در جنوب در برابر اسرائيل و لحظاتي را هم مقابل نيروهاي چپ مزدور.
"بعلت موقعيت خود و شرايطي که خواسته يا ناخواسته در آن غرق شده ام، اکنون با همه طيفهاي مختلف مردم لبنان و رهبران آن از چپ و راست، و با همه طيفهاي مختلف فلسطينيان و رهبران آن، و با همه مردم بد بخت لبنان، از شمالي ترين ده ها که حرمل و عکار باشد تا جنوبي ترين قريه هاي حدود اسرائيل، نابووه و ايت الشرق ، از ساکنين تل زعتر، همه و همه تماس دائم دارم. از آنهائي نيستم که در قهوه خانه بنشينم و هنگام نوشيدن قهوه از آلام و دردهاي آوارگان و جنگ ديدگان تل زعتر و نبئه صحبت کنم. يا از راه روزنامه ها و راديو ها به دنيا چشم بگشايم، کاري که متاسفانه اکثر روشنفکران به آن گرفتارند و حتي از آنها کساني که به اين حوالي مي آيند، باز به همان روش کسب اطلاع مي کنند. من حقايق را با وجود خود لمس مي کنم و در آن زندگي مي نمايم. از شمال تا جنوب، در همه ده ها با مردم زندگي مي کنم و ميان آنها به سر مي برم و با دردها و رنجها و افکار آنها آشنايم. ... با فلسطينيان نيز شب و روز سرو کار دارم ... ."
حادثه مفقود شدن امام موسي صدر، ضربه مهلکي بر او وارد کرد و مسئوليتش را بيشتر نمود. 10 روز پس از پيروزي انقلاب اسلامي، دکتر چمران به همراه هيئتي 92 نفره از انقلابيون مسلمان لبنان بعد از 22 سال دوري از وطن، موقتا به ايران آمد. ولي جذبه انقلاب او را تا زمان شهادتش در ايران نگهداشت.
"خدايا من آمده ام، با همه وجودم، با قلبم و روحم، آمده ام که خود را قرباني راه تو کنم، آمده ام تا همه حيات و هستي خود را به شکرانه اين پيروزي بزرگ تقديم تو کنم."

Image

ابتدا همه تلاش خود صرف تربيت سربازان مي کند. سپس در پست معاونت نخست وزير در امور انقلاب مشغول مي شود. در حادثه اشغال يک پاسگاه، خود لباس رزم مي پوشد و گردنه قلعه حصار را مي گشايد. در حادثه شهادت سربازان محلي در مريوان، به مريوان مي رود و شجاعانه توطئه را خنثي مي کند. تا اينکه در حادثه پاوه، فداکاري و قدرت فرماندهي خود بيش از پيش نشان مي دهد.

Image
Image
Image

پس از آن بفرمان امام خميني به وزارت دفاع منصوب مي شود و در اولين سخنراني خود چنين مي گويد:
"من سربازي خاکي هستم که بفرمان امام به اين سمت گماشته شده ام تا وحدت فرماندهي و سربازي را عملا نشان دهم."
وي همچنين در اولين دوره مجلس شوراي اسلامي از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد.

Image

با شروع جنگ تحميلي وي بسان يک سرباز ساده به جبهه شتافت و گاه همراه چند رزمنده ديگر به فوجي از سربازان متجاوز يا توده تانکهاي آنها در اطراف اهواز يورش مي برد! هنگامي که سيل مردم براي دفاع از کشور به جبهه ها سرازير شد، او به همراه حجت الاسلام خامنه اي ستاد جنگهاي نامنظم را براي سازماندهي آنان بوجود آورد. حاصل اين تلاش، خود را در فتح سوسنگرد بخوبي نشان داد که خود او در آن حمله بسختي مجروح شد.

Image
Image

"من بازيافته ام،
من رفته بودم،
من متعلق به خدايم،
من ديگر وجود ندارم،
مني و منيتي ديگر نيست،
ديگر به کسي عصباني نخواهم شد،
ديگر به نام خود و براي خود قدمي برنخواهم داشت،
ديگر هوا و هوس در دل خود نخواهم پرورد،
آرزوها را فراموش خواهم کرد،
دنيا را سه طلاقه خواهم نمود،
همه دردها و شکنجه ها و زخم زبانها را خواهم پذيرفت."
در يکي از حملات سخت زرهي در 31 خرداد 1360 رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و دکتر چمران تصميم گرفت براي معرفي فرمانده جديد، شخصا به آنجا رود. همسر لبناني او نقل مي کند:" يقين پيدا کردم که مصطفي اگر امروز برود ديگر بر نمي گردد. دويدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پايين. نيّتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود. مصطفي در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. من هرچه فرياد مي کردم که مي خواهم بروم دنبال مصطفي نمي گذاشتند. فکر مي کردند ديوانه شده ام، کلت دستم بود! بهر حال مصطفي رفته بود ... ."
ماشين، جاده آشناي اهواز-سوسنگرد را براي آخرين بار طي کرد و از کنار خرابه هاي شهر سوسنگرد گذشت، در حالي که دکتر در درون ماشين چنين مي نگاشت:

"اي حيات،
با تو وداع مي کنم،
با همه زيبائيهايت،
با همه مظاهر جلال و جبروت،
با همه وجود وداع مي کنم،
با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي روم،
و از همه چيز چشم مي پوشم.

Image

اي پاهاي من،
مي دانم شما چابکيد،
مي دانم که در همه مسابقه ها گوي سبقت را از رقيبان ربوده ايد،
مي دانم که فداکاريد،
مي دانم که به فرمان من،
مشتاقانه بسوي شهادت،
صاعقه وار به حرکت در مي آئيد،
اما من آرزوئي دارم،
من مي خواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت درآئيد،
به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد،
به سرعت تصميمات و طرحهايم سريع باشيد،
اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسئوليتها را
به سرعت مطلوب،
به هر نقطه دلخواه برسانيد،
در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد،
من چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم،
آرامش ابدي!
ديگر شما را زحمت نخواهم داد،
ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد،
ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد،
ديگر به شما بي خوابي نخواهم داد،
و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد،
از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد،
از بي غذائي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد،
آرام و آسوده،
براي هميشه،
در بستر نرم خاک،
آسوده خواهيد بود،
اما،
اما اين لحظات حساس،
لحظات وداع با زندگي و عالم،
لحظات لقاء پروردگار،
لحظات رقص من در برابر مرگ،
بايد زيبا باشد."

Image
Image
Image


روحش شاد و يادش گرامي باد


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط عبود در تاريخ سه‌شنبه 19 دي 1385، ساعت 22:02 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
wp.arkآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382
مجموع ارسالها: 431
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: آن طرف تر از عشق
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 20 مرداد 1383، ساعت 12:20
 4 سال و 3 ماه پيش
#4
 


اي خوش آن روز کزاين منزل ويران بروم
راحـت جان طلـبــم وز پــي جـانـان بـروم

_________________

بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark

 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اميرحسينآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384
مجموع ارسالها: 1617
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 08 تير 1386، ساعت 15:46
 1 سال و 5 ماه پيش
#5
 
مستندي در مورد شهيد مصطفي چمران
شبکه خبر
مدت: ۷:۱۳

Image

ديدن فيلم بدون دريافت


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط اميرحسين در تاريخ پنجشنبه 22 شهريور 1386، ساعت 17:32 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حامدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 1240
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 08 تير 1386، ساعت 19:18
 1 سال و 5 ماه پيش
#6
 
اين مطلب رو هم با اجازه ي سياسفيد براي تمام دل شکستگان تالار مي ذارم!
نخونيد ضرر کرديد:

خدايا
مي داني که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است
و از لحظه اي که به دنيا آمده ام نام تو را در گوشم خوانده اند
و ياد تو را بر قلبم گره زده اند.
هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد تو او را خراب کردي.
خدايا به هر که و به هر چه دل بستم تو دلم را شکستي.
عشق هر کسي را به دل گرفتم تو قرار را از من گرفتي.
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم در سايه اميدي
و به خاطر آرزويي براي دلم امنيتي به وجود آورم
تو يکباره همه را بر هم زدي و در طوفان ها وحشت زاي حوادث رهايم کردي
تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خير اميدي نداشته باشم
و هيچ وقت آرامشي و امنيتي در دل خود احساس نکنم ...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم
و جز تو به چيزي يا کسي اميد نبندم
و جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيت احساس نکنم
خدايا تو را بر همه اين نعمت ها شکر مي کنم.

فرازي از مناجات شهيد چمران

منبع: سياسفيد

_________________
دلم از بي کسي بيچاره شد بيچاره تر بادا
________________________________
مرخصي مطلق تا اطلاع ثانوي.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ALPHAآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 1219
اعتبار کسب شده: 5797
محل سکونت: زير گنبد کبود
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 17 آذر 1386، ساعت 17:56
 11 ماه و 29 روز پيش
#7
 
امروز داشتم کتاب "خدا بود و ديگر هيچ نبود" که مجموعه يادداشتهاي شهيد چمران هست رو مي خوندم.
چند صفحه اي که خوندم ديدم دروغ نبود حرفهاي اونايي که مي گفتند آرزوهاي چمران با مردم عادي خيلي فرق مي کرد.
يه قسمت از اين يادداشت رو براتون مي نويسم تا ببينيد خودش چطور درباره آرزو هاش حرف مي زنه ...

يادداشتهاي آمريکا _ 1 سپتامبر 1961

"من مسئوليت تام دارم که در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتي ها را تحمل کنم، رنج ها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براي ديگران روشن کنم،به مردگان روح بدمم، تشنگان حق و حقيقت را سيراب کنم.
اي خدا من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند.بايد به آن سنگ دلاني که علم را بهانه کرده و به ديگران فخر مي فروشند ثابت کنم که خاک پاي من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترين و افتاده ترين فرد روي زمين باشم.
....
من بايد بيشتر کار کنم و از هوي و هوس بپرهيزم، قواي خود را بيشتر متمرکز کنم و از تو اي خداي بزرگ مي خواهم که مرا بيشتر کمک کني.
تو اي خداي من ، خوب مي داني که جز راه تو و کمال تو و جمال تو آرزويي ندارم، آنچه مي خواهم آنچيزي است که تو دستور داده اي و ميدانم که عزت و ذلت به دست توست و مي دانم که بي تو هيچ ام و خلاصه از تو تقاضاي کمک و دستگيري دارم."

_________________
نه چندان بزرگم ... که کوچک بيابم خودم را ... نه آنقدر کوچک ... که خود را بزرگ ...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Mohammad133آفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 آذر 1386
مجموع ارسالها: 44
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Canada
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 18 آذر 1386، ساعت 1:49
 11 ماه و 29 روز پيش
#8
 
براي شاديه روح بزرگوارش يک فاتحه و صلوات.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است روايتي ناگفته و به‌يادماندني از سردار جاودانه ايران
1
پاسخها: 3 بیننده: 470 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است توديع دکتر اقبالي
2
پاسخها: 38 بیننده: 1335 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است برکناري دکتر جوادپور رئيس دانشکده مهندسي
1
پاسخها: 3 بیننده: 400 نویسنده: عبود
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است عجيب ولي واقعي: دکتر توحيدي سر کلاس نيومد!
1
پاسخها: 8 بیننده: 439 نویسنده: غريب آشنا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: