| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 31 خرداد 1383، ساعت 9:28 |
|
 |
4 سال و 5 ماه پيش |
|
#1
|
| |
شهيد چمران قبل از شهادت خود چنين مي نويسد:
"اي حيات! با تو وداع مي کنم؛ با همه زيبايي هايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛ با همه کوه ها و درياها و صحراها با همه وجود وداع مي کنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي روم و از همه چيز چشم مي پوشم. اي پاهاي من! مي دانم شما چابکيد؛ مي دانم که در همه مسابقه ها گوي سبقت از رقيبانم ربوده ايد؛ مي دانم فداکاريد؛ مي دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه وار به حرکت در مي آييد؛ اما من آرزويي بزگتر دارم. من مي خواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت در آييد. به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد. به سرعت تصميمات و طرح هايم سريع باشيد. اين پيکر کوچک ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسؤليت ها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانيد. در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد. من چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم؛ آرامش ابدي. ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد. ديگر به شما بي خوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد. از بي غذايي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد. آرام وآسوده براي هميشه در بستر نرم خاک آسوده خواهيد بود؛ اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم لحظات، لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشيد."
http://persianblog.com/?date=13830223&blog=051 |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ سهشنبه 02 تير 1383، ساعت 18:20 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 31 خرداد 1383، ساعت 9:40 |
|
 |
4 سال و 5 ماه پيش |
|
#2
|
| |
31 خرداد، سالگرد عروج ملکوتي
سردار عشق، شهيد دکتر مصطفي چمران
گرامي باد.
« اي حسين(ع) ! تو در کربلا يکايک شهدا را در آغوش ميکشيدي ، ميبوسيدي، وداع ميکردي. آيا ممکن است هنگامي که من هم به خاک و خون ميغلتم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب کني؟ »
چگونه مي توان چمران را به فراموشي سپرد ؟
چمران، مرد سياست، مبارزه، علم، هنر و تقوي بود. دانشآموز ممتاز دانشکدة فني دانشگاه تهران که با بورس دولتي جهت تحصيل به کشور امريکا اعزام گرديده بود، با اخذ مدرک (M.S) از دانشگاه تگزاس و کسب درجه P.H.D از دانشگاه برکلي کاليفرنياي جنوبي فارعالتحصيل شد.
محققي گرانقدر که دانشمندي برجسته در فيزيک پلاسما به شمار ميآمد. عارفي بيداردل که با نگارش کتاب انسان و خدا به وجهي جذاب و جالب به استدلالات منطقي و عرفاني دست مي يازد. دولتمردي سياستمدار که محور سياست واقعي خود را به دور از تحريفات و دغل بازي هاي متعارف بنا مي نهد
نظامي اخلامند که با اتخاذ روش جنگهاي نامنظم حماسه هاي جاويد در عرصه جهاد اسلامي بر پا ميکند که حمله بر عليه جناحهاي اسرائيلي با تعدادي کمتر از 25 نفر و آزادسازي تپه هاي الله اکبر از چنگ متجاوزين عراقي تنها گوشهاي از دلاوريهاي ايثار گرانة اوست آن چه که ياد چمران را بيش از هر چيز زنده نگه ميدارد، روحيه سرشار از مقاومت اوست.
چمران چنين است که امام ميفرمايد: دکتر چمران مايه مباهات و افتخار مکتب اسلام است که مکتب اسلام چنين فرزنداني را در دامان خود پرورش ميدهد
اندوهي که دکتر مصطفي از مفارقت با علي(ع) بهويژه اعتقادي که به بيمايگي خويش در برابر آن بزرگوار داشت. در تمام دست نوشتههاي او مشهود است. او مولاي خود را به ظاهر تمام وجوه انساني که در او سراغ داشت ميشود. شجاعت علي(ع) در دوران کودکي، علم و ادب علي(ع) در جواني و در واپسين سالهاي عمر و در عين وزارت، مفتون ايمان و عرفان علي(ع) بود.
چقدر در اثر ايمان مورد اهانت قرار گرفت زماني که مصطفي سکهاي که براي خريد نان گرفته بود. به سائلي در ميان راه بخشيد و بدون نان به خانه بازگشت و البته کتک مفصل خورد. از بخشيدن پول به مستمند بينوا حتي به شرط تحمل کتک و با وجود کمي سن، سخني به ميان نياورد.
از عطوفت و نوع دوستي و ظرافت طبع او خاطرات بسياري بوده. چنانکه در باران آتشزاي خمپاره و گلوله، کنار تک شاخه گل آفتابگرداني ميايستد و مدهوش زيبايي اين گل که در ميان آتش و خون و قامت راست کرده، شده است.
يا بارديگر در جادهاي بسيار ناامن، ماشين را متوقف ميکند وگنجشگ کوچکي که در اثر برخورد با اتومبيل به ميان بوتهها پرتاب شده بود، پيدا ميکند و با تکهاي نخ و چوبي کوچک پاي شکسته او را ميبندد و بعد سوار ماشين ميشود.
" اي خداي بزرگ اکنون که به سوي تو ميآيم از تو هيچ انتظاري ندارم. آن چه کردم به خاطر عشق به تو بود، احساس وظيفه ميکردم. به سراغ تو ميآيم، در حالي که نميدانم آن چه انجام دادهام، مقبول نظر تو بوده است يا نه؟ نميدانم در آزموني که سپري کردهام، روسفيد شدهام يا نه؟ بهر حال در اين راه جز عشق به عظمت و بزرگي تو محرک ديگري نداشتهام. سوختهام ليکن از سوزش خود لذت بردهام. چرا که چون شمع از سوختن خود نور دادهام، غم و درد، انيس هميشگي من بودهاند. با رنج و مشقت خو گرفتهام. از هيچ کس و هيچ چيز انتظار دارم. به آنچه که کردهام و آنچه که داشتهام مغرور نيستم،اما شرمساري ازاينکه اينقدرناچيز بودهام.
اي خداي بزرگ، به سراغ تو ميآيم دنيا را پشت سرميگذارم گناهانم را ببخش و سستيها و تقصيراتم را ناديده انگار بگذار اکنون که به سوي تو ميآيم، با داماني پاک، قلبي صاف و دلي اميدوار به سوي تورهسپار گردم "
اين هم از عرفان مصطفي چمران با تمام وجود، در نام و ياد علي(ع) متمرکز بود.
بالاخره چمران در راه دهلاويه در اواخر بهار به معبود پيوست وآنچه در پي ميآيد آخرين دستنوشتههاي اوست که بعد از شهادت از نهان جيببهاي خونين وي پديدار گرديد. زمزمه مصطفي با اعضاءو جوارح خويش پيش از لقاءالله
" من لحظاتي بعد به شما، آرامش ميدهم ـ آرامشي ابدي ـ ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب وروز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگر به شما بيخوابي نخواهم داد و شما نيز ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کشيد. از درد شکنجه، از بيغذايي و سرما و گرما، شکوه نخواهيد کرد. آرام و آسوده براي هميشه در سينه نرم خاک آسوده خواهيد بود. اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاء پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشد "
چمران به روايت همسر
فصل آشنايي
پدرم بين آ فريقا و چين تجارت مي کر د و من فقط خرج مي کردم ، هر طوري که مي خواستم. پاريس و لندن را خوب مي شناختم ، چون همه لباسهايم را از آن جا مي خريد.
در طيّ ديداري که به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت : " ما مؤسّسه اي داريم براي نگهداري بچّه هاي يتيم. فکر مي کنم کار در آنجا با روحيّة شما سازگار باشد. من مي خواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي " وتا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت ، نگذاشت برگردم.
يکشب در تنهايي همانطور که داشتم مي نوشتم چشمم به يک نقّاشي که در تقويمي چاپ شده بود افتاد. يکي از نقّاشي ها زمينه اي کاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع کوچکي مي سوخت که نورش در مقابل اين ظلمت خيلي کوچک بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانه اي نوشته شده بود:
" من ممکن است نتوا نم اين تاريکي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي کوچک فرق ظلمت و نور وحق وباطل را نشان ميدهم وکسي که دنبال نور است اين نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. "
آن شب تحت تاثير اين شعر ونقّاشي خيلي گريه کردم.
هنوز پس از گذشت اين مدّت نمي توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درک کنم.او کسي نبود جز " مصطفي چمران ".
باردوم که ديدمش براي کار در مؤسّسه آمادگي کامل داشتم.
من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم.حجاب درستي نداشتم و ...
يادم هست در يکي از سفرهايي که به روستاها مي رفتيم ، مصطفي در داخل ماشين هديه اي به من داد اوّلين هديه اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز کردم ديدم روسري است. يک روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: " بچه ها دوست دارند شما را با روسري ببينند ".
من مي دانستم بقيّة افراد به مصطفي حمله مي کنند که شما چرا خانمي را که حجاب ندارد مي آوري مؤسّسه ، ولي مصطفي خيلي سعي مي کرد ـ خودم متوجّه مي شدم ـ مرا به بچه ها نزديک کند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست ، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يک بچهء کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد.
مسافر بهشت
هر چند تا روزي که مصطفي شهيد شد، تا شبي که از من خواست به شهادتش راضي باشم نمي خواستم شهيد بشود ... مصطفي گفت: من فردا شهيد مي شوم. خيال کردم شوخي مي کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و مي دانم خدا به خواست من جواب مي دهد. ولي من مي خواهم شما رضايت بدهيد. اگر رضايت ندهيد من شهيد نمي شوم. خيلي اين حرف برايم تعجب بود. گفتم: مصطفي من رضايت نمي دهم و اين دست شما نيست. خب هروقت خداوند اراده اش تعلق بگيرد من راضيم به رضاي خدا و منتظر اين روزم ولي چرا فردا ؟ و او اصرار مي کرد من فردا از اينجا مي روم، مي خواهم با رضايت کامل تو باشد. و آخر رضايتم گرفت
من خودم نمي دانستم چرا راضي شدم. نامه أي داد که وصيتش بود و گفت: تا فردا باز نکنيد. بعد دو سفارش به من کرد. گفت: اول اينکه ايران بمانيد. گفتم: ايران بمانم چکار ؟ اينجا کسي را ندارم. مصطفي گفت: نه! تعرب بعد از هجرت نمي شود. ما اينجا دولت اسلامي داريم و شما تابعيت ايران داريد. نمي توانيد برگرديد به کشوري که که حکومتش اسلامي نيست حتي اگر آن کشور خودتان باشد. گفتم: پس اين همه ايراني ها که در خارج هستند چکار مي کنند؟ گفت: آنها اشتباه مي کنند. شما نبايد به آن آداب و رسوم برگرديد ... هيچ وقت! دوم هم اين بود که بعد از او ازدواج کنم. گفتم: نه مصطفي. زن هاي حضرت رسول (ص) بعد از ايشان ... که خودش تند دستش را گذاشت روي دهنم. گفت: اين را نگوييد! اين بدعت است. من رسول نيستم. گفتم: مي دانم. مي خواهم بگويم مثل رسول کسي نبود و من هم ديگر مثل شما پيدا نمي کنم.
شب آخر با مصطفي واقعاً عجيب بود. نمي دانم آن شب چي شد! صبح وقتي مصطفي مي خواست برود من مثل هميشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش براي توي راه. مصطفي اينها را گرفت و به من گفت: تو خيلي دختر خوبي هستي! بعد يک دفعه يک عده آمدند توي اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کليد برق را که زدم چراغ اتاق روشن و يک دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فکر کردم يعني امروز ديگر مصطفي شهيد مي شود ، اين شمع ديگر روشن نمي شود، نور نمي دهد. تازه داشتم متوجه مي شدم چرا اينقدر اصرار داشت و تأکيد مي کرد که امروز ظهر شهيد مي شود. مصطفي هرگز شوخي نمي کرد. يقين پيدا کردم که مصطفي اگر امروز برود ديگر بر نمي گردد. دويدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پايين. نيّتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود.
مصطفي در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. من هرچه فرياد مي کردم که مي خواهم بروم دنبال مصطفي نمي گذاشتند. فکر مي کردند ديوانه شده ام، کلت دستم بود! بهر حال مصطفي رفته بود ...
« من از اين دنياي دون ميگريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها، خودخواهيها، سفسطهها، مغلطهها، دروغها و تهمتها، خسته شدهام.احساس ميکنم که اين جهان جاي من نيست. آنچه ديگران را خوشحال ميکند، مرا سودي نميرساند. »
http://mehr.sharif.edu/~jelveh/defa/yadeyaran/chamran/chamran.htm |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ سهشنبه 02 تير 1383، ساعت 18:20 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
عبود  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1317 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 02 تير 1383، ساعت 15:24 |
|
 |
4 سال و 5 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 20 مرداد 1383، ساعت 12:20 |
|
 |
4 سال و 3 ماه پيش |
|
#4
|
| |
اي خوش آن روز کزاين منزل ويران بروم
راحـت جان طلـبــم وز پــي جـانـان بـروم
|
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1617 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
جمعه 08 تير 1386، ساعت 15:46 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#5
|
| |
مستندي در مورد شهيد مصطفي چمران
شبکه خبر
مدت: ۷:۱۳
ديدن فيلم بدون دريافت |
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط اميرحسين در تاريخ پنجشنبه 22 شهريور 1386، ساعت 17:32 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
حامد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 1240 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 08 تير 1386، ساعت 19:18 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#6
|
| |
اين مطلب رو هم با اجازه ي سياسفيد براي تمام دل شکستگان تالار مي ذارم!
نخونيد ضرر کرديد:
خدايا
مي داني که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است
و از لحظه اي که به دنيا آمده ام نام تو را در گوشم خوانده اند
و ياد تو را بر قلبم گره زده اند.
هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد تو او را خراب کردي.
خدايا به هر که و به هر چه دل بستم تو دلم را شکستي.
عشق هر کسي را به دل گرفتم تو قرار را از من گرفتي.
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم در سايه اميدي
و به خاطر آرزويي براي دلم امنيتي به وجود آورم
تو يکباره همه را بر هم زدي و در طوفان ها وحشت زاي حوادث رهايم کردي
تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خير اميدي نداشته باشم
و هيچ وقت آرامشي و امنيتي در دل خود احساس نکنم ...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم
و جز تو به چيزي يا کسي اميد نبندم
و جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيت احساس نکنم
خدايا تو را بر همه اين نعمت ها شکر مي کنم.
فرازي از مناجات شهيد چمران
منبع: سياسفيد |
|
_________________ دلم از بي کسي بيچاره شد بيچاره تر بادا
________________________________
مرخصي مطلق تا اطلاع ثانوي.
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 17:56 |
|
 |
11 ماه و 29 روز پيش |
|
#7
|
| |
امروز داشتم کتاب "خدا بود و ديگر هيچ نبود" که مجموعه يادداشتهاي شهيد چمران هست رو مي خوندم.
چند صفحه اي که خوندم ديدم دروغ نبود حرفهاي اونايي که مي گفتند آرزوهاي چمران با مردم عادي خيلي فرق مي کرد.
يه قسمت از اين يادداشت رو براتون مي نويسم تا ببينيد خودش چطور درباره آرزو هاش حرف مي زنه ...
يادداشتهاي آمريکا _ 1 سپتامبر 1961
"من مسئوليت تام دارم که در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتي ها را تحمل کنم، رنج ها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براي ديگران روشن کنم،به مردگان روح بدمم، تشنگان حق و حقيقت را سيراب کنم.
اي خدا من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند.بايد به آن سنگ دلاني که علم را بهانه کرده و به ديگران فخر مي فروشند ثابت کنم که خاک پاي من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترين و افتاده ترين فرد روي زمين باشم.
....
من بايد بيشتر کار کنم و از هوي و هوس بپرهيزم، قواي خود را بيشتر متمرکز کنم و از تو اي خداي بزرگ مي خواهم که مرا بيشتر کمک کني.
تو اي خداي من ، خوب مي داني که جز راه تو و کمال تو و جمال تو آرزويي ندارم، آنچه مي خواهم آنچيزي است که تو دستور داده اي و ميدانم که عزت و ذلت به دست توست و مي دانم که بي تو هيچ ام و خلاصه از تو تقاضاي کمک و دستگيري دارم." |
|
_________________ نه چندان بزرگم ... که کوچک بيابم خودم را ... نه آنقدر کوچک ... که خود را بزرگ ...
|
|
|
|
|
 |
Mohammad133  سال صفري!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 آذر 1386 مجموع ارسالها: 44 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Canada جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 18 آذر 1386، ساعت 1:49 |
|
 |
11 ماه و 29 روز پيش |
|
#8
|
| |
|
براي شاديه روح بزرگوارش يک فاتحه و صلوات. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|