| نویسنده |
پیغام |
يلدا  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 116 اعتبار کسب شده: 491 محل سکونت: ايران زمين جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 03 خرداد 1383، ساعت 2:04 |
|
 |
3 سال و 12 ماه پيش |
|
#1
|
| |
پيشنهاد مي کنم دوستان اگر خاطره با مزه اي از دوران تحصيل در دانشگاه شيراز دارند بنويسند
اوليش رو من مي نويسم اميدوارم با مزه باشد:
يه شب تو خوابگاه مي خواستم يه چيزي رو براي دوستم که همکلاسيم هم بود توضيح بدم , خواستم يه کاغذ چرکنويس پيدا کنم رفتم سراغ کاغذهاي توي قفسه و يه تيکه کاغذ که کوچيکتر از يه برگ کاغذ معمولي بود اومد تو دستم. اومدم نشستم و حالا در مورد موضوع بحث ميکرديم که جا کم اورديم ,کاغذ رو اون رو کرديم .ديديم يکي از اين کاغذهاست که خيلي امثالش رو تو بورد ها ديديم متن دقيقش يادم نيست ولي تو اين مايه ها بود که افرادي که در زير اسمشون مياد هرچه سريعتر به................. مراجعه کنند .که اغلب هم نقطه چين رو با کلمه ((آموزش بخش )) پر ميکنند.يه لحظه فکر کردم همچين کاغذي توي وسايل من چيکار ميکنه! اما اين فکريه لحظه بيشتر طول نکشيد .من ودوستم همينطور که بي صدا داشتيم به اين برگه نگاه ميکرديم ناگهان بهم ديگه نگاه کرديم و برق شيطنت رو در چشمان هم ديديم...
بله اسم چهار- پنج نفر از بچه مغرور هامون وخلاصه کسايي که دلمون مي خواست يه جورايي سربسرشون بذاريم رو نوشتيم و از همه جالبتر اينکه مي خواستيم بنويسيم ((به دفتر مهندس مبرهن مراجعه شود)). آخ که چه با حال مي شد چهار -پنج نفر اونم در بهترين حالت هر کدام جداگانه مي رفت دم در اتاق مذکور وديگه ....واي به حال نفر سوم به بعد
اما انقدر ها هم بي انصاف نبوديم (در واقع تابلو بود). نقطه چين رابه رسم قديم با کلمه آموزش بخش پر کرديم .
فردا صبح زود رفتيم بخش و از شانس خوب ما شيشه بورد باز بود .سريع کاغذ رو چسبونديم و
خلاصه فرداي آن روز بود که افراد نامبرده(wanted) جمع شده بودند دور بورد و هرکدوم چيزي ميگفت بي تفاوت از کنارشون رد شدم و رفتم که آب بخورم صداي يکيشون رو شنيدم که ميگفت دفتر بخش تکذيب ميکنه!! خودشون ميزنن خودشون هم تکذيب ميکنن!
اميدوارم که دوستان دلخور نشن مخصوصا که بعضيهاشون هنوز در بخش هستند.البته اضافه کنم که همه بچه هاي ورودي ما خوب هستند و اگه گفتم مغرور فقط شوخي بود |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4948 اعتبار کسب شده: 9885 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 03 خرداد 1383، ساعت 15:25 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#2
|
| |
متاسفانه خاطرات بامزه همشون يه جوري به استادها ختم ميشن و ذکرشون - بدون توجه به موقعيت زماني و مکاني - کلا خطرناکه!!
اما يادمه که يه بار يکي از استادها سرکلاس درس رسيدن به يه جايي که ميخواستن يک سري از برگهاي يک درخت رو حذف کنن! و براي بيان اين کار از اصطلاح harasing استفاده کردن!!!
اگه نکته ش رو نگرفتين به عرض برسونم که اصطلاح harasing به جاي هرس کردن استفاده شد!!!
جالبترش اينه که اين موضوع سال بعد هم توي همون کلاس تکرار شد!! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3375 اعتبار کسب شده: 4078 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 10:47 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#3
|
| |
خاطرات جشن تولد تالار – قسمت اول
بيش از همه تقديم به احسان، يلدا، عبود، سيب، پسر شجاع و ... که نبودند که ببينند!
مراسم قرار بود ساعت شش شروع بشه. اما "غريب آشنا" بهم گفته بود براي فوت کردن شمع زودتر از شش و نيم لازم نيست بيام. من شش و نيم دقيق رسيدم مهندسي 2. اما ديدم نه خبري از صندلي هست، نه ميز و نه کيک. اول کسي رو هم نديدم ولي کمي که رفتم جلوتر ديدم بچه ها توي چمن نشستند. رفتم به پسرها سلام و دست دادم. حدود نيم ساعت ديگه طول کشيد تا صندلي و ميزها رو آوردند. از گرماي هوا کم شده بود و نور مستقيم خورشيد ديگه اذيت نميکرد. بچه ها ميز و صندلي ها رو در يک رديف چيدند و رفتيم نشستيم. خوشبختانه مهمون زياد داشتيم. فکر ميکنم حدود 80 نفر. "علي نيک" بهم گفت اينقدر دست دست نکن بگير بشين تا مثل جشن دانشجويان خوزستاني نشه! ديدم راست ميگه. ميخواستم برم پيش بچه هاي خودمون (ارشد ها) بشينم اما بچه ها دست من رو گرفتند و نشوندند روي يک صندلي که دقيقا پشت کيک بود. اگه کل ميزها رو که بهم چسبيده بودند، يک مستطيل فزض کنيد، کيک دو طبقه ما، در مرکز اين مستطيل قرار داشت و بچه ها دور تا دورش.
همون موقع به چند تا از بچه ها که نزديکم بودند گفتم آخه مگه من چيکاره هستم که بايد شمع رو فوت کنم؟! آدم هاي از من بهتر هم خيلي هست....
چيزي طول نکشيد که دکتر دستغيبي و دکتر اميني لاري هم اومدند و در صندلي هاي کنار من نشستند و من احساس دلگرمي کردم. حالا فکر ميکردم که ديگه ميتونم خجالت نکشم چون آدمهاي بزرگي در جشن شرکت کرده بودند. در همين فکر بودم که ديدم mtg هم داره مياد و خوشحال تر شدم. بلند شدم صندليم (و در واقع افتخار فوت کردن شمع) رو بهش تعارف کردم. ولي mtg قبول نکرد و دو سه تا صندلي اون ور تر نشست. مراسم با صحبتهاي "غريب آشنا" شروع شد. فکر کنم با شعري از سهراب شروع کرد: صدا کن مرا ... (به باغ همسفران)
شعر خيلي خيلي پر احساسي و قشنگيه. وحيد هم خوب خوندش. اولش صداش کمي ميلرزيد ولي زود به خودش مسلط شد. بعد از اون، وحيد درباره ايده هاي اصلي شکل گيري تالار (که از خودش بود و من نميدونستم) صحبت کرد و از احسان گفت که بنيانگذار بود و از من گفت که اولين عضو بودم. صحبتهاي وحيد با مزه پراني هاي گاه و بيگاه بعضي از حضار همراه ميشد (که خنده دار هم بود و بعدا اگه خواستيد اونها رو هم تعريف ميکنم). وقتي وحيد حرف ميزد، مگسها روي کيک نشسته بودند و من هم نگاشون ميکردم. دوست نداشتم بپرونمشون. ولي دکنر اميني اين کار رو ميکرد...
بعد وحيد از دکتر اميني خواست که شمع (توضيح بدم که فقط يک شمع روي کيک بود چون تالار يک ساله ميشد) رو روشن کنه، دکتر اميني هم شمع رو روشن کرد ولي چون باد ميوزيد هر لحظه امکان داشت که خاموش بشه، دکتر دو دستش رو دور شعله شمع گرفت. وحيد از من خواست که شمع رو فوت کنم. من همون طور که به شعله شمع خيره شده بودم، بلند شدم و دکتر اميني نشست. ميخواستم چند کلمه حرف بزنم و بگم اگه کسي دوست داره بياد جاي من فوت کنه. اما ديدم شمع در آستانه خاموش شدنه و فرصتي نيست. آماده شدم که شمع رو فوت کنم که باد زودتر اينکارو کرد و آه از نهاد ما برخواست. خدا ميدونه و همه بچه ها هم شاهدند که در اون لحظه يک معجزه رخ داد و شمع بعد از چند لحظه خود به خود روشن شد و من ديگه معطل نکردم و براي هميشه خاموشش کردم. =D{
من موفق شده بودم!!! بچه ها دست ميزدند و هورا ميکشديد. تالار رسما يک ساله شده بود.
@};- @};- @};-
اگه دوست داشتيد، بگيد تا قسمت دوم هم بنويسم. |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
|
|
|
|
|
 |
سيب  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 527 اعتبار کسب شده: 657 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 10:56 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#4
|
| |
|
خيلي با حال بود. کاش منم ميتونسنم شرکت کنم. لطفا" قسمت دومشم بنويس. |
|
_________________ By all means marry. If you get a good wife, you''ll be happy. If you get a bad one, you''ll become a philosopher
|
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 701 اعتبار کسب شده: 177 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 16:49 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#5
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
خاطرات جشن تولد تالار – قسمت اول
.... ميخواستم چند کلمه حرف بزنم و بگم اگه کسي دوست داره بياد جاي من فوت کنه. اما ديدم شمع در آستانه خاموش شدنه و فرصتي نيست. آماده شدم که شمع رو فوت کنم که باد زودتر اينکارو کرد و آه از نهاد ما برخواست. خدا ميدونه و همه بچه ها هم شاهدند که در اون لحظه يک معجزه رخ داد و شمع بعد از چند لحظه خود به خود روشن شد و من ديگه معطل نکردم و براي هميشه خاموشش کردم. =D{
من موفق شده بودم!!! بچه ها دست ميزدند و هورا ميکشديد. تالار رسما يک ساله شده بود.
@};- @};- @};-
.... |
اين هم از کرامات مولانا =D{
باز هم بهانه اي هست ؟ |
|
_________________ كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4948 اعتبار کسب شده: 9885 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 18:34 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#6
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
| .... بعد از اون، وحيد درباره ايده هاي اصلي شکل گيري تالار (که از خودش بود و من نميدونستم) صحبت کرد و از احسان گفت که بنيانگذار بود و از من گفت که اولين عضو بودم.... |
چي گفت؟؟
(جاهاي بدشو pm بزن!!!) |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1594 اعتبار کسب شده: 1644 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 22:08 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#7
|
| |
من فقط در مورد صندلي ها بگم وقتي ما ميخواستيم بريم صندلي بياريم نگهباني گير داد که بايد مجوز داشته باشيد کلي با اونا چونه زديم تا آخر با تلفن به دکتر جواد پر قضيه تموم شد بعدشم ما رفتيم جايي که بايد صندلي مي آورديم حدودا نيم ساعت هم که آنجا عطل شديم با رسيدن ماشين نيز حدود پنج دقيقه درگير چانه زدن با راننده بود يم که اکتيو با حسابگري هر چه تمام تر قضيه را حل کرد بعد هم اومديم جاي گله اي هست؟؟؟ : |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3375 اعتبار کسب شده: 4078 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 27 خرداد 1383، ساعت 23:45 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#8
|
| |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 662 اعتبار کسب شده: 8285 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 12:36 |
|
 |
5 ماه و 20 روز پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 2377 محل سکونت: سن: 24 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 15:12 |
|
 |
5 ماه و 20 روز پيش |
|
#10
|
| |
|
|
|
|
 |
| حيف! |
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 613 اعتبار کسب شده: 868 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 20:09 |
|
 |
5 ماه و 20 روز پيش |
|
#12
|
| |
ننرهاي خنگول ..حيف خاطرات من که براي بيمارهاي تشنجي اعصاب و روان گفته بشه..... |
|
_________________ سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 613 اعتبار کسب شده: 868 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 23:24 |
|
 |
5 ماه و 20 روز پيش |
|
#13
|
| |
کسه ديگه اي نبود که بخواد امتياز منفي بده ...
خواهش ميکنم ....اصلا خجالت نکشيد..
مطمئن باشيد شناخته نمي شيد ....نيازي نيست حرف بزنيد..اين اصلا از شما انتظار نميره..کافيه يه کيليک کنيد ...
و هيج وقت هم کسي نمي فهمه شما بوديد ..و نمي فهمه چرا...
همين حالا از اين سيستم پيشرفته وهوشمندانه که ويژه ناتواني هاي کلامي تعبيه شده استفاده کنيد..هميشه و همه جا اين فرصتو نداريد عزيزان کم توان ...
پس نترسيد وبيايد جلو و امتياز منفي بديد....
همين جا از همه کسايي که يه زماني چيزي بهشون گفتم که عصباني شدن يا نارحت همين جا دعوت مي کنم فرصت رو غنيمت دونسته وبه اون پست مخفي امتياز منفي بيشتري بدن شايد کمي ارتعاتاش ييرون زده نوار مغزشون متعادل شه.... |
|
_________________ سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2080 اعتبار کسب شده: 5672 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 20 آذر 1386، ساعت 16:42 |
|
 |
5 ماه و 7 روز پيش |
|
#14
|
| |
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 2377 محل سکونت: سن: 24 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 20 آذر 1386، ساعت 21:31 |
|
 |
5 ماه و 7 روز پيش |
|
#15
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|