صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
يلداآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 20 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 116
اعتبار کسب شده: 491
محل سکونت: ايران زمين
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 03 خرداد 1383، ساعت 2:04
 3 سال و 12 ماه پيش
#1
 
پيشنهاد مي کنم دوستان اگر خاطره با مزه اي از دوران تحصيل در دانشگاه شيراز دارند بنويسند

اوليش رو من مي نويسم اميدوارم با مزه باشد:

يه شب تو خوابگاه مي خواستم يه چيزي رو براي دوستم که همکلاسيم هم بود توضيح بدم , خواستم يه کاغذ چرکنويس پيدا کنم رفتم سراغ کاغذهاي توي قفسه و يه تيکه کاغذ که کوچيکتر از يه برگ کاغذ معمولي بود اومد تو دستم. اومدم نشستم و حالا در مورد موضوع بحث ميکرديم که جا کم اورديم ,کاغذ رو اون رو کرديم .ديديم يکي از اين کاغذهاست که خيلي امثالش رو تو بورد ها ديديم متن دقيقش يادم نيست ولي تو اين مايه ها بود که افرادي که در زير اسمشون مياد هرچه سريعتر به................. مراجعه کنند .که اغلب هم نقطه چين رو با کلمه ((آموزش بخش )) پر ميکنند.يه لحظه فکر کردم همچين کاغذي توي وسايل من چيکار ميکنه! اما اين فکريه لحظه بيشتر طول نکشيد .من ودوستم همينطور که بي صدا داشتيم به اين برگه نگاه ميکرديم ناگهان بهم ديگه نگاه کرديم و برق شيطنت رو در چشمان هم ديديم...

بله اسم چهار- پنج نفر از بچه مغرور هامون وخلاصه کسايي که دلمون مي خواست يه جورايي سربسرشون بذاريم رو نوشتيم و از همه جالبتر اينکه مي خواستيم بنويسيم ((به دفتر مهندس مبرهن مراجعه شود)). آخ که چه با حال مي شد چهار -پنج نفر اونم در بهترين حالت هر کدام جداگانه مي رفت دم در اتاق مذکور وديگه ....واي به حال نفر سوم به بعد

اما انقدر ها هم بي انصاف نبوديم (در واقع تابلو بود). نقطه چين رابه رسم قديم با کلمه آموزش بخش پر کرديم .

فردا صبح زود رفتيم بخش و از شانس خوب ما شيشه بورد باز بود .سريع کاغذ رو چسبونديم و
خلاصه فرداي آن روز بود که افراد نامبرده(wanted) جمع شده بودند دور بورد و هرکدوم چيزي ميگفت بي تفاوت از کنارشون رد شدم و رفتم که آب بخورم صداي يکيشون رو شنيدم که ميگفت دفتر بخش تکذيب ميکنه!! خودشون ميزنن خودشون هم تکذيب ميکنن!

اميدوارم که دوستان دلخور نشن مخصوصا که بعضيهاشون هنوز در بخش هستند.البته اضافه کنم که همه بچه هاي ورودي ما خوب هستند و اگه گفتم مغرور فقط شوخي بود
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4948
اعتبار کسب شده: 9885
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 03 خرداد 1383، ساعت 15:25
 3 سال و 11 ماه پيش
#2
 
متاسفانه خاطرات بامزه همشون يه جوري به استادها ختم ميشن و ذکرشون - بدون توجه به موقعيت زماني و مکاني - کلا خطرناکه!!

اما يادمه که يه بار يکي از استادها سرکلاس درس رسيدن به يه جايي که ميخواستن يک سري از برگهاي يک درخت رو حذف کنن! و براي بيان اين کار از اصطلاح harasing استفاده کردن!!!
اگه نکته ش رو نگرفتين به عرض برسونم که اصطلاح harasing به جاي هرس کردن استفاده شد!!!

جالبترش اينه که اين موضوع سال بعد هم توي همون کلاس تکرار شد!!

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3375
اعتبار کسب شده: 4078
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 10:47
 3 سال و 11 ماه پيش
#3
 
خاطرات جشن تولد تالار – قسمت اول
بيش از همه تقديم به احسان، يلدا، عبود، سيب، پسر شجاع و ... که نبودند که ببينند!

مراسم قرار بود ساعت شش شروع بشه. اما "غريب آشنا" بهم گفته بود براي فوت کردن شمع زودتر از شش و نيم لازم نيست بيام. من شش و نيم دقيق رسيدم مهندسي 2. اما ديدم نه خبري از صندلي هست، نه ميز و نه کيک. اول کسي رو هم نديدم ولي کمي که رفتم جلوتر ديدم بچه ها توي چمن نشستند. رفتم به پسرها سلام و دست دادم. حدود نيم ساعت ديگه طول کشيد تا صندلي و ميزها رو آوردند. از گرماي هوا کم شده بود و نور مستقيم خورشيد ديگه اذيت نميکرد. بچه ها ميز و صندلي ها رو در يک رديف چيدند و رفتيم نشستيم. خوشبختانه مهمون زياد داشتيم. فکر ميکنم حدود 80 نفر. "علي نيک" بهم گفت اينقدر دست دست نکن بگير بشين تا مثل جشن دانشجويان خوزستاني نشه! ديدم راست ميگه. ميخواستم برم پيش بچه هاي خودمون (ارشد ها) بشينم اما بچه ها دست من رو گرفتند و نشوندند روي يک صندلي که دقيقا پشت کيک بود. اگه کل ميزها رو که بهم چسبيده بودند، يک مستطيل فزض کنيد، کيک دو طبقه ما، در مرکز اين مستطيل قرار داشت و بچه ها دور تا دورش.
همون موقع به چند تا از بچه ها که نزديکم بودند گفتم آخه مگه من چيکاره هستم که بايد شمع رو فوت کنم؟! آدم هاي از من بهتر هم خيلي هست.... Brick wall
چيزي طول نکشيد که دکتر دستغيبي و دکتر اميني لاري هم اومدند و در صندلي هاي کنار من نشستند و من احساس دلگرمي کردم. حالا فکر ميکردم که ديگه ميتونم خجالت نکشم چون آدمهاي بزرگي در جشن شرکت کرده بودند. در همين فکر بودم که ديدم mtg هم داره مياد و خوشحال تر شدم. بلند شدم صندليم (و در واقع افتخار فوت کردن شمع) رو بهش تعارف کردم. ولي mtg قبول نکرد و دو سه تا صندلي اون ور تر نشست. مراسم با صحبتهاي "غريب آشنا" شروع شد. فکر کنم با شعري از سهراب شروع کرد: صدا کن مرا ... (به باغ همسفران)
شعر خيلي خيلي پر احساسي و قشنگيه. وحيد هم خوب خوندش. اولش صداش کمي ميلرزيد ولي زود به خودش مسلط شد. بعد از اون، وحيد درباره ايده هاي اصلي شکل گيري تالار (که از خودش بود و من نميدونستم) صحبت کرد و از احسان گفت که بنيانگذار بود و از من گفت که اولين عضو بودم. صحبتهاي وحيد با مزه پراني هاي گاه و بيگاه بعضي از حضار همراه ميشد (که خنده دار هم بود و بعدا اگه خواستيد اونها رو هم تعريف ميکنم). وقتي وحيد حرف ميزد، مگسها روي کيک نشسته بودند و من هم نگاشون ميکردم. دوست نداشتم بپرونمشون. ولي دکنر اميني اين کار رو ميکرد... Confused
بعد وحيد از دکتر اميني خواست که شمع (توضيح بدم که فقط يک شمع روي کيک بود چون تالار يک ساله ميشد) رو روشن کنه، دکتر اميني هم شمع رو روشن کرد ولي چون باد ميوزيد هر لحظه امکان داشت که خاموش بشه، دکتر دو دستش رو دور شعله شمع گرفت. وحيد از من خواست که شمع رو فوت کنم. من همون طور که به شعله شمع خيره شده بودم، بلند شدم و دکتر اميني نشست. ميخواستم چند کلمه حرف بزنم و بگم اگه کسي دوست داره بياد جاي من فوت کنه. اما ديدم شمع در آستانه خاموش شدنه و فرصتي نيست. آماده شدم که شمع رو فوت کنم که باد زودتر اينکارو کرد و آه از نهاد ما برخواست. خدا ميدونه و همه بچه ها هم شاهدند که در اون لحظه يک معجزه رخ داد و شمع بعد از چند لحظه خود به خود روشن شد و من ديگه معطل نکردم و براي هميشه خاموشش کردم. =D{
من موفق شده بودم!!! بچه ها دست ميزدند و هورا ميکشديد. تالار رسما يک ساله شده بود.
@};- @};- @};-
اگه دوست داشتيد، بگيد تا قسمت دوم هم بنويسم.

_________________
گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سيبآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 527
اعتبار کسب شده: 657
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 10:56
 3 سال و 11 ماه پيش
#4
 
خيلي با حال بود. کاش منم ميتونسنم شرکت کنم. لطفا" قسمت دومشم بنويس.

_________________
By all means marry. If you get a good wife, you''ll be happy. If you get a bad one, you''ll become a philosopher
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
فلفلوآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382
مجموع ارسالها: 701
اعتبار کسب شده: 177
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 16:49
 3 سال و 11 ماه پيش
#5
 
mhaji نوشته بود:
خاطرات جشن تولد تالار – قسمت اول
.... ميخواستم چند کلمه حرف بزنم و بگم اگه کسي دوست داره بياد جاي من فوت کنه. اما ديدم شمع در آستانه خاموش شدنه و فرصتي نيست. آماده شدم که شمع رو فوت کنم که باد زودتر اينکارو کرد و آه از نهاد ما برخواست. خدا ميدونه و همه بچه ها هم شاهدند که در اون لحظه يک معجزه رخ داد و شمع بعد از چند لحظه خود به خود روشن شد و من ديگه معطل نکردم و براي هميشه خاموشش کردم. =D{
من موفق شده بودم!!! بچه ها دست ميزدند و هورا ميکشديد. تالار رسما يک ساله شده بود.
@};- @};- @};-
....


اين هم از کرامات مولانا =D{
باز هم بهانه اي هست ؟

_________________
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4948
اعتبار کسب شده: 9885
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 18:34
 3 سال و 11 ماه پيش
#6
 
mhaji نوشته بود:
.... بعد از اون، وحيد درباره ايده هاي اصلي شکل گيري تالار (که از خودش بود و من نميدونستم) صحبت کرد و از احسان گفت که بنيانگذار بود و از من گفت که اولين عضو بودم....

چي گفت؟؟ Pray Pray
(جاهاي بدشو pm بزن!!!)

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1594
اعتبار کسب شده: 1644
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 25 خرداد 1383، ساعت 22:08
 3 سال و 11 ماه پيش
#7
 
من فقط در مورد صندلي ها بگم وقتي ما ميخواستيم بريم صندلي بياريم نگهباني گير داد که بايد مجوز داشته باشيد کلي با اونا چونه زديم تا آخر با تلفن به دکتر جواد پر قضيه تموم شد بعدشم ما رفتيم جايي که بايد صندلي مي آورديم حدودا نيم ساعت هم که آنجا عطل شديم با رسيدن ماشين نيز حدود پنج دقيقه درگير چانه زدن با راننده بود يم که اکتيو با حسابگري هر چه تمام تر قضيه را حل کرد بعد هم اومديم جاي گله اي هست؟؟؟ Confused:

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3375
اعتبار کسب شده: 4078
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 27 خرداد 1383، ساعت 23:45
 3 سال و 11 ماه پيش
#8
 
خاطرات جشن تولد تالار – قسمت دوم

در حاليکه دود سفيد رنگ شمع به هوا ميرفت، وحيد از دکتر دستغيبي خواست که کيک رو ببُره. دکتر هم به طور سمبليک اين کار رو انجام داد. يعني کارد رو تا نيمه در کيک فرو برد و در همون وضعيت اريب رهاش کرد. فرياد شادي بچه ها بيشتر و بيشتر شد و دکتر هم ميخنديد :vic: حالا ديگه مهندسي 2 کاملا تحت الشعاع جشن "غريب آشنا" قرار داشت. بعد از اون بدون اينکه از من اجازه بگيرند Wink ، کيک رو برداشتند و بردند که تقسيم کنند. هنوز بچه ها دور ميز نشسته بودند و همه چيز منظم بود. راستي تا يادم نرفته بگم وقتي مگس ها روي کيک مي نشستند، علي از دور براي اونها بشکن ميزد و به همون رسمي که گربه ها رو فراري ميدند ميگفت "پيشت"... Smile) در حالي که بچه ها براي خوردن کيک بي تابي ميکردند، وحيد از قسمت بالاي مجلس که آقايون نشسته بودند خواست خودشون رو معرفي کنند (اسم + ID). متاسفانه اين بار هم اين درخواست جدي گرفته نشد ومن شاهد بودم که بچه ها براي صحبت در يک جمع دانشجويي واقعا مشکل دارند. وحيد زحمت اين کار رو هم کشيد و با اجازه بچه هاي تالار، معرفي شون کرد: اهوراي عزيز، فلفلوي کبير، هاروارد مشتاق، ولگرد و ... يادمه وقتي "فلفلو" رو معرفي کرد، چند تا از دخترها که خيلي مشتاق بودند ببيننش و موفق نشده بودند، خواستند که فلفلو باز دستش رو بلند کنه. فلفلو هم با همون تواضع هميشگي چند بار ديگه هم دستش رو بلند کرد و تکون داد. من از اينکه شاگرد فلفلو بودم، به خودم افتخار ميکردم...بعد از مدتي، نوبت به من رسيد. هرچند که مطمئن بودم بيشتر از نصف افراد حاضر در مجلس من رو ميشناختند. ولي وحيد کمي مکث کرد و مثل اينکه منتظر بود چيزي بگم. من هم دلايلي که اسم mhaji رو انتخاب کردم تشريح کردم. صحبتهاي من با شعارهاي "بابا تو ديگه کي هستي" دوستان همراه شد. =D{ =D{ دکتر دستغيبي هم به دليلي که هنوز نميدونم ازم تشکر کرد و گفت دستتون درد نکنه. مراسم معرفي ادامه پيدا کرد، و وقتي تموم شد، براي خيلي از ما سوال پيش اومد که پس آزاد، قلي High کلاس، رند و ...کي هستند؟! Confused وحيد گفت خودش هم يک سال داره تلاش ميکنه بفهمه "آزاد" کيه. من پرسيدم "قلي High کلاس" کيه؟ اکتيو پرسيد "نغمه گرمسيري" کيه؟ همه خنديديم و به خاطر اين باريک بيني، اکتيو رو تحسين ميکردم. =D{ =D{ =D{
حالا نوبت پذيرايي رسيده بود. تعدادي از بچه ها از پشت ميز بلند شده بودند و رفته بودند دور کيک و دست ميکردند توش :O Razz . ولي من ميدونستم هيچ نيازي به اين کار نيست. و کاملا درست بود. در حالي که نشسته بودم يکي از خانم ها در ظروف يک بار مصرف، براي من و بقيه کيک آورد. (از شما دوستان عزيز خواهش ميکنم عنايت بفرماييد که چقدر تفاوت بوده بين اين جشن و جشن دانشجويان خوزستان که ما يک ساعت پشت ميز شام داشتيم التماس ميکرديم و آخرش هم هيچي و حتي يک دونه برنج هم گيرمون نيومد b-( ). داشت يادم ميرفت که بگم از دانشجويان و استادان عاليقدر بخش آقاي افتخاري هم دقايقي بود که مجلس رو با حضور خودش پر بارتر کرده بود. در اون دقايق ميشه گفت که مراسم ديگه بي نظم شده بود (اون جوري که "غريب آشنا" ميخواست پيش نميرفت) و بچه ها در دسته هاي چهار پنج نفري مجزا دور هم جمع شده بودند. آقاي افتخاري، سيد يزدي (دکتر Shhh ) اهورا، فلفلو و mtg داشتند درباره يک مساله علمي اختلاط ميکردند و من هم قاطيشون شدم. بعد از خوردن کيک، تعدادي از مهمان ها که انگيزه ديگه اي نداشتند، رفتند. ولي ما مانديم. وحيد ميخواست جوايز رو اهدا کنه. اين جا ها رو ميذارم به عهده خودش (يا Harvard) که تعريف کنه. ولي باز هم از او تشکر ميکنم چرا که به بهانه وفادارترين و اولين عضر تالار، به حقير هم يک ديوان حافظ اهدا کرد. بعد از اهداي جوايز با چايي از حضار پذيرايي شد. خورشيد غروب کرده بود و به انتهاي مراسم نزديک ميشديم. حيف که دقايقي از مراسم رو از دست دادم Sad . مخصوصا جاهايي که "مهدي پلنگ" با بچه ها صحبت کرد. چون در همون لحظات يکي از دوستان خوب پيشنهاد کرد که نيت کنم تا برام فال بگيره. غزلي که اومده بود را داشتم با دقت ميخوندم و حسابي در افکار خودم غوطه ور بودم :X که يهو وحيد اومد و گفت بيا براي بچه ها چند کلمه حرف بزن. اصلا آمادگي نداشتم و اي کاش وحيد از قبل بهم گفته بود بايد صحبت کنم. ولي باز هم رفتم چند تا جمله گفتم. چيزهايي که گفتم بد نبود ولي زياد به دل خودم نشنست شايد کمي مبهم بود و احتياج به توضيحات بيشنري داشت. به هر حال وقتي صحبتم رو تموم کردم باز هم عده اي از دوستان با شعار "بابا تو ديگه کي هستي" ابراز احساسات کردند. از همشون سپاسگزارم.
جشن تولد تالارهاي گفتمان چند دقيقه بعد با گرفتن عکسهاي دسته جمعي به اتمام رسيد...
@};-

----------------------------------------------------------------------
و براي احسان که پرسيده بود وحيد دربارش چي گفته:
وحيد درباره تو گفت حالا در دانشگاه اميرکبير در حال گذروندن دوره کارشناسي ارشد هستي. گفت عادت نداشتي سر کلاس بري و سال پيش که ميخواسته براي تالار با تو صحبت کنه، نه توي دانشگاه بودي و نه ميتونسته تلفني با تو صحبت کنه. چون بعدش گفت: احسان شب تا صبح بيدار مينشست و برنامه مينوشت و در عوض صبح تا ظهر ميخوابيد يا اگه ميومد سر کلاس، چرت ميزد.

_________________
گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 662
اعتبار کسب شده: 8285
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 12:36
 5 ماه و 20 روز پيش
#9
 
خواستم تو قسمت سوتي بنويسم ديدم به خاطره بيشتر شبيه است و سرچ کردم خاطره اينجا رو مناسب يافتم.

يه کنفرانس هم اون موقع که من دانشجو بودم در خصوص اينترنت و اينترانت تو دانشکده مهندسي 1 توسط بازم
يکي از همين اساتيد غير کامپيوتري (فکر کنم از اساتيد برو بچز شيمي ) ارائه شد
آخر کنفرانس بود که استاد ديگه دست از کاميوتر کشيد Wink و داشت داد سخن ميداد که
يک دفعه يه Screen Saver که عکس يه زن بود با مايو کنار دريا و خيلي هم بدجور رو به دوربين ايستاده بود
روي پرده نمايان شد يهو همه زدن زير خنده و استاد مات و مبهوت به
ملت نگاه ميکرد فکر ميکرد ملت دارن به حرفهاش ميخندن که بعد از چند لحظه تازه فهميد موضوع از چه قراره!! Embarassed Embarassed Embarassed Embarassed Embarassed Embarassed Embarassed Embarassed Embarassed

----------------------
پي نوشت : يادمه کنار علي حمزه نشسته بودم يادش بخير چقدر خنديديم Laughing

_________________
بيدار شو رفيق!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 2377
محل سکونت: 
سن: 24
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 15:12
 5 ماه و 20 روز پيش
#10
 
اتفاقا اينجور سمينارا خيلي مفيد و به ياد موندنيه! بخاطر زووم روي اون قضيه بقيه مطالب هم بازيابي ميشه! Razz
يادم باشه اگه رفتم براي ارائه مقاله ام حتما يه اسکرين سيور خوب براش ست کنم!
يانگومي چيزي... Razz فعلا فقط 1 هفته مونده من 3 صفحه کار کردم Confused
امان از شيطنت.... Anxious Razz Mr. Green نمي ذارهههههههههههه! Very Happy Brick wall

_________________
shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!
اين ارسال به علت راي منفي زياد مخفي شده است.
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 613
اعتبار کسب شده: 868
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 20:09
 5 ماه و 20 روز پيش
#12
 
ننرهاي خنگول Confused ..حيف خاطرات من که براي بيمارهاي تشنجي اعصاب و روان گفته بشه.....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
4
-2
6
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 613
اعتبار کسب شده: 868
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 07 آذر 1386، ساعت 23:24
 5 ماه و 20 روز پيش
#13
 
کسه ديگه اي نبود که بخواد امتياز منفي بده Cool ...
خواهش ميکنم ....اصلا خجالت نکشيد..
مطمئن باشيد شناخته نمي شيد ....نيازي نيست حرف بزنيد..اين اصلا از شما انتظار نميره..کافيه يه کيليک کنيد ...
و هيج وقت هم کسي نمي فهمه شما بوديد ..و نمي فهمه چرا...
همين حالا از اين سيستم پيشرفته وهوشمندانه که ويژه ناتواني هاي کلامي تعبيه شده استفاده کنيد..هميشه و همه جا اين فرصتو نداريد عزيزان کم توان ...
پس نترسيد وبيايد جلو و امتياز منفي بديد....
همين جا از همه کسايي که يه زماني چيزي بهشون گفتم که عصباني شدن يا نارحت همين جا دعوت مي کنم فرصت رو غنيمت دونسته وبه اون پست مخفي امتياز منفي بيشتري بدن شايد کمي ارتعاتاش ييرون زده نوار مغزشون متعادل شه....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
2
0
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2080
اعتبار کسب شده: 5672
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 20 آذر 1386، ساعت 16:42
 5 ماه و 7 روز پيش
#14
 
چند شب پيش داشتم با برادرم از يه مهموني بر مي گشتم،‌ ساعت 12 شب بود
بحث شيرين سياست و گندکاري هاي دولت فعلي شروع شد ،‌ طوري که من عصباني شدم و شروع به توهين به رئيس جمهور کردم Silenced
جمله من تموم نشده بود که از توي يه کوچه يه گروه از ماموران يگان ويژه دولت جمهوري اسلامي ايران ريختند توي خيابون و جلوي ماشين ما رو گرفتند
تصور کنيد چند تا مرد قوي هيکل با صورتهاي پوشيده و تفنگ به دست و ماشين بنز مشکي با شيشه دودي و ....
زبونم از ترس بند اومده بود و دستم به فرمون قفل شده بود ، فقط به مهران نگاه کردم و گفتم : توي ماشين ما چيزي هست يا حرفهاي ما رو شنيدن Shocked
در همين گير و دار دو تا آقا پسر ژيگولي از کوچه اومدن بيرون و به ما اشاره کردن که صبر کنيد ، داريم قسمت هاي يه سريال رو فيلمبرداري مي کنيم Mr. Green Mr. Green
تا ما بفهميم چي شده و جريان از چي قراره من يه دو کيلوئي از ترس لاغر شدم Razz
ولي جاتون خالي تا خونه کلي مهران من رو دست انداخت و خنديد Very Happy

_________________
ديگه از کوچه عشق من ، راه برگشتي نداري Mr. Green
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1207
اعتبار کسب شده: 2377
محل سکونت: 
سن: 24
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 20 آذر 1386، ساعت 21:31
 5 ماه و 7 روز پيش
#15
 
نقل قول:
ر همين گير و دار دو تا آقا پسر ژيگولي از کوچه اومدن بيرون و به ما اشاره کردن که صبر کنيد ، داريم قسمت هاي يه سريال رو فيلمبرداري مي کنيم

مصي جوون نگفتن براي فيلمبرداري و گرفتن سر دوربين کمک مي خوان يا نه!
Razz Anxious کاش مي گفتي يه دوستي دارم اونم اتفاقا مي تونه صبر کنه! Wink Laughing

ولي جدا از شوخي خيلي خاطره با مزه اي بود! Applause

يه خاطره اي هم بود از يه بنده خدايي سر همين قضيه فيلم و ...

يه آقايي با يکي از دوستاش که کارمند بانک بوده قرار ميذاره که يه سري فيلم وي-اچ-اس (محتواشون يادم نيست!) d'oh!
براش بياره و بره سر کار ازش بگيره.... خلاصه ميره و دوستشم فيلما رو توو يه کيسه پلاستيک مشکي بهش ميده ...
از بانک که مياد بيرون يه دفعه يه موتور سوار که به خيال خودش خيلي زرنگه مي زنه و کيسه اش رو قاپ مي زنه و اينم يکم داد و مي دوه دنبال موتوره و مردم هم اون دور و ور هيجاني و جو گير مي شن و دلشون مي سوزه که اين يارو حالا چقد ازش پول زدن! آخرش که موتوره داره دور ميشه و کسي نمي گيرتش اين داد مي زنه بابا فيلمه....
مردم دور و ورم حسابي کش ميان و مي گن مرد حسابي ما رو گرفتي خوب از اول بگو فيلمه! سکته کرديم!
حالا دوربينتون کجاست؟! Rolling Eyes Whistle

Wink

_________________
shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شيرازو و خاطرات من
3
پاسخها: 20 بیننده: 681 نویسنده: TITAN
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است دفتر خاطرات
3
پاسخها: 19 بیننده: 746 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطرات هاشمي رفسنجاني (طنز)
1
پاسخها: 1 بیننده: 306 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطرات سربي - جهنم 156!
3
پاسخها: 11 بیننده: 401 نویسنده: احسان

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامها