| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 2:47 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#1
|
| |
آن چشمانش خمار ، آن داراي عزت و اعتبار ، آن حنجره ها را صدا و آن صدا را ابتدا و آن شرف را انتها ، آن شير مرد والا ، آن علي و اعلا ، آن که در هر سرا و تالار نامش هويدا ، آن در کارش هر خدم و حشم و انساني ، مولانا و مرادنا "ام ام حاجي" - به ضرورت متن شيخش خوانيم!!
آن شيخ علي الاطلاق،آن ماه مانده در محاق، آن سردسته ي افرادالمعروف،آن رابط تصاوير وحروف(dip و ...)، آن سبق برده به استادي،گرماي محبتش مردادي،آن مددکار همگاني،آن "ژان والژان" ثاني ،آن مَحرم البنات ،آن موقر السکنات، آن طويل القامت ،آن صاحب کرامت،آن عاشق بلا معشوق،آن شيخ به نيکي مسبوق ،آن پاي دائما" در چت (و تالار و امثالم)،آن مايه ي شادي و بهجت،آن نفوذ کرده در هر سوراخ و سنبه اي،آن مشتاق کار خوب و پول قلنبه اي، آن عاشق شنا و ميل و کباده،آن شيخ مجرد و زبند آزاده،شيخنا مولانا و مقتدانا و باز هم مولانا محمد مهدي حاجي - رحمة الله عليه- از اهل فن بود... [مصحح: باقي متن در متن دستنويس اصلي قابل خواندن نبود](سانسور شد!!!)
از کرامات شيخ ما (اعلي الله مقامها الشريف ) اينست که ورا دستي در genetic و image بودي و در آن وادي کفر توفيقي و من الله توفيق. و شيخنا تمامي کليدهاي صفحه کليد را از حفظ همي دانستي و هيچ متني نبود مگر شيخنا آن را به صفحه کليد از بر همي داشت و در آوازه مقالاتش ، مرغان آسمان سقوط مي کردند و در خواندن مطالبش ، تمامي اصحاب سکوت ، رضايتمندانه.
آورده اند که در زبان ديار کفر ، اوستادي بود توانا ، چنان که مقالاتي به زبان اجنبي همي داشتي و مطالب نوشتي و مقالاتي خواندي و باز هم مطالب نوشتي و همچنين مسلسل. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
اين مطلب آخرين بار توسط احسان در جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 3:08 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 2:51 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#2
|
| |
آورده اند شيخنا ( خلدالله في الجنه )کرامات بسيار بداشت و ورسالاتي بسيار نگاشت. و از جمله آن رسالات المقامات في الاموزش الرياضيات (2) بود.
در باب سنگ بناي آن آورده اند که شيخنا روزي کاري بهتر نداشتي و همي بيکار ميگشتي ، شلواري کوتاه آستين فراهم آورد قرمز رنگ ، يک دست در ريش انبوه بردي و سر در گريبان برد..ساعتي بعد سربرداشت و گفت : "اول عدد صحيح مثبت"..و باز سر در جيب شد و پس از ساعتي گفت :"دوم عدد صحيح مثبت"...و ماجرا بشد تا غروب.چون از خلسه عرفاني فراغت يافت ..حاضران (که از خواص محبين حضرتش بودند) گفتند : "اي شيخ معني بگو ..که ما در صورت ظاهر در مانده ايم "..پس گفت :"شما هرگز ندانيد، برويد و يا بميريد و يا مريد باقي بمانيد!!" ..نقل ا ست که که از اين سخن شيخ نيمي از مريدان درجا بال بال زده و بمردند و مرداني که بماندند همه سجده کردند بر شيخ و گفتند :"اي شيخ کتابت کو نکنه تو پيغمبري به ما نمي گي "..شيخنا (در نهايت تواضع ) گفت :" مريدان عزيز..کتابم رو دادم سيمي کنن ..جزوه مي گم بنويسيد". |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
اين مطلب آخرين بار توسط احسان در جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 3:10 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 2:52 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
اول نفر بود که بدعتها در تالار بکردي و سنتها را بشکستي.نقل است هفت سال (يعني از سوم دبيرستان!!) در بيابان بودي تسبيح مي گرداندي و مي گفتي :"يا تالار... يا تالار... يا تالار..."پس مريدان نزدش آمدند و حالش بديدند.گفتند:" يا شيخ اين چه ذکر است؟ "گفت :"آن است که چون بيا موزي به مقامات رسي و محبوب گردي و همه بر تو سلام دهند و فخر قوم باشي" ..پس خبر نزد شيخ الکبير ببردند..وي را تکفير بکرد،عملش را بدعت ، تالارش (آموزش رياضيات) را حرام، پسوردش را هدر و خونش را مباح بدانست. پس شيخنابا فلش شيري بساخت متحرک و شرزه ونزد شيخ الکبير روانه بکردش و گفت :"بهش بگو احسان جون زياد با ما کل کل نکن ميرم تو حالت عصبا "..پس وي چون اين معجزت بديد بر کرامت شيخنا ايمان بياورد و کفاره ي گناه گذشته تاپيک آموزش رياضيات (2) به وي همي دادي- پناه بر خداي از تعجيل در قضاوت-. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 2:52 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#4
|
| |
|
نقل است روزي در حلقه ي مريدان سوال سائلان پاسخ مي گفتي. پرسيدند :"اي شيخ ، نام"احسان " که بر شيخ الکبير نهاده اند را مسمي چه باشد؟" گفت :" از علوم رمل و جفر باشد و شما را بدان نرسد" گفتند :" نا اميد از آستانت مرانمان " گفت :" هر حرفي را نشانه اي است بر هر صفتي ؛ "اِ " اِند مرام ، "ح" حبيبمي ، "سين " سروري تو ،"آ" آواره تم ، " نون" نو کرتم ".. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 3:02 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#5
|
| |
نقل است ليسانس بگرفته بود،در ShirazU بود ، بدبختي فوق ليسانس بداشت و فرق پيتزا با آبگوشت را بدانست. چندي تنها شب هنگام از منزل برون مي رفت، در کوي و برزن لحافي بر سر مي کشيد ،پاورچين مي رفت و آهسته سخن مي راند.شبي مريدي به زير لحاف شد و گفت :"اي شيخ از بهر خداي از چه بيم داري که اينگونه با خويش مي کني ؟" پس شيخ گريست و گفت :"اي پسر آرامتر سخن گوي که ..پنتاگون به "سيا" دستور بداده تا مرا بدزدند و به "ناسا" ببرنند تا با اولين موشک به آسمان هفتم بروم تا جنيان و شياطين را هدايت کنم...حال انکه من طاقت دوري مريدان خويش ندارم"..آورد ه اند اين خبر به شهر رسيد پس خلايق در ميدان شهر گرد آمدند و فرياد مي زدند:
"پنتاگون حيا کن
شيخ ما رو رها کن"
پس پنتاگون بترسيد و دست از سر شيخ برداشت. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 3:02 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#6
|
| |
وفاتش را به دو گونه نبشته اند
اول
نقل است که روزي سه کرت به تالار سر مي گذاشتي :صبح و ظهر و شام و هر مرتبت هشت ساعت بدارازا مي کشيدي. چون از خواندن فارغ گشتي و تمامي را بديدي ، قصد ساير بلاد بکرد پس به اندلس شد و همه را بديد سپس بورکينافاسو..جزاير قناري..وهمه ي ممالک را مطابق حروف ابجد سر بزد ...نقل است هر جا که وارد مي گشتي همه فرياد مي زدند:
"بابا تو ديگه کي هستي..بابا تو ديگه کي هستي.."
پس چون همه را بديد دست بر آسمان برد و گفت :"خدا وندا همه را بديدم..اينک خود را به من بنما "..پس دعايش مستجاب گشت و بردندش تا خدا را ببيند.خدايش رحمت کناد. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
اين مطلب آخرين بار توسط احسان در جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 4:52 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 3:04 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#7
|
| |
دوم
وفاتش را شهادت گونه دانسته اند و آن اينگونه بود که شيخنا (رضي الله عنها ) "صندوق" را بسيار دوست بداشت و آن را "حافظ الاسرار" و " مخزن الاخبار " همي دانست. پس روزي مدعا بکرد :"که هر صندوقي صداي مرا همي شنود و امر مرا امتثال همي کند" واز براي اثبات گفت او را در تا بوتي آهنين نهاده و قفلهاي پولادين بزدند تا ذکري که بداند بگويد و خلاصي يابد از آن( مصحح :همچون شيخنا ديويد کاپرفيلد) . پس چون اندکي بگذشت بشنيدند که اذکار شيخ بر گوش مي رسد و از آن جمله مي گفت :" بابا دارم خفه مي شم ".." حالا ما يه چيزي گفتيم بياين درم بياريد" و غيره.لکن هيچ يک افاقه اي نکرد
و شيخنا جان بداد.خدايش بيامرزاد. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 01 خرداد 1383، ساعت 3:21 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#8
|
| |
اراجيف فوق ملغمه اي بود از تراوشات ذهني من به علاوه يه کمي (حدود 90 درصد!!!) سرچ در گوگل.
اينو نوشتم که فردا نيايد منو متهم به دزدي کنيد!!!! :sick: |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 702 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 02 خرداد 1383، ساعت 12:46 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#9
|
| |
| احسان نوشته بود: |
اراجيف فوق ملغمه اي بود از تراوشات ذهني من به علاوه يه کمي (حدود 90 درصد!!!) سرچ در گوگل.
اينو نوشتم که فردا نيايد منو متهم به دزدي کنيد!!!! :sick: |
تراوشات ذهني خودتو اينجا نريز تالار کثيف ميشه |
|
_________________ كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
شنبه 02 خرداد 1383، ساعت 13:02 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 02 خرداد 1383، ساعت 14:26 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#11
|
| |
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 702 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 03 خرداد 1383، ساعت 10:19 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3420 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 03 خرداد 1383، ساعت 22:12 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#13
|
| |
آقا احسان واقعا متشکرم.
انصافا توي هيچ کتابي اين همه مناقب من رو ننوشته بود که شما يکجا گفتي. نشون دادي مه تفاوت ميان من و تو، تفاوت در روشهاست و نه ارزشها. ما هرچه داريم از احسان توست:
تو تبار و اصل و خويشم بوده اي --- تو فروغِ شمعِ کيشم بوده اي
من غلام موج آن درياي نور --- که چنين گوهر بر آرد در ظهور (مولاناي اصلي)
اي کاش من هم وقتي مانند تو داشتم و براي تو وب را زير و رو ميکردم اما افسوس:
عاجزم من از وفور جست و جو --- جمله شهوت ها و دانشها از او (مولاناي ثاني)
اين متني که احسان نوشته بود (با کمک گوگل) از شاهکارهاي طنز معاصره! خداييش تا حالا پشت کامپيوتر اينقدر نخنديده بودم. احسان به من انگيزه کافي رو داد که ادامه بدم. وگرنه هيچ معلوم نبود که مولانا هنوز با شما باشه.
تو وراي عقل و هوش و جسم و جان --- سر خوشان عشق جويندت نشان!
صد هزاران حسن در احسان ما --- هر مريضي را بباشد او دوا (مولاناي ثاني)
در مورد وفاتم هم دوست دارم روايت اول درست از آب در بياد. خب. ديگه فکر ميکنم شر و ور گفتن براي امشب بسه.
|
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 24 خرداد 1383، ساعت 19:24 |
|
 |
4 سال و 5 ماه پيش |
|
#14
|
| |
يوسف و داوود و شيطون با هم حرف ميزدن . يوسف ميگه که از همه خوشکل تر منم . داوود ميگه از همه خوش صدا تر منم . شيطون ميگه از همه بيمعرفتتر هم منم . بعد سه تايي ميگن بريم پيش خدا و تصديق بگيريم . بعد ميرن و داوود و يوسف خوشحال ميان . اما شيطون که ميره و برميگرده ميبينن ناراحت اومد . ميگن چي شده ناراحتي ؟ ميگه من نميدونم اين mhaji ديگه کيه؟!!
محض اطلاع اونايي که نميدونن بگم که من اجازه نوشتن اين مطلب رو قبلا از مهدي گرفتم! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 18 شهريور 1385، ساعت 2:31 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#15
|
| |
شيخ را بگفتند که يا شيخ، خواهيم سر به سرت گذاشته و برگ بر سرت گذاريم تا مريدان اندکي به وجد آيند. ندايي از شيخ برآمد که ما شاديم از شادي مريدان، پس بگوئيد و بخنديد اما اسراف نکنيد!
[به سبک مسافر کوير:] و ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که اسراف چيز بديست!
ادامه دارد ...
(ارسالهاي مضرب 15، بدبخترين ارسالها هستند!) |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
|
|