| نویسنده |
پیغام |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 23 ارديبهشت 1383، ساعت 19:49 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#1
|
| |
اين شام آخر است که مي بيني - مردي کنار پلک تو مي رقصد
با شانه هايي از هيجان لبريز - در سايه سار پلک تو مي رقصد
اين شام آخر است که ليوان ها - از نشئه لبان تو مي نوشند
اين شام آخر است که چشمي مست - هي بر مدار پلک تو مي رقصد
مردي که هيچ وقت نمي افتاد - مردي که هيچوقت نمي رقصيد
حالا به دام چشم تو افتاده است - حالا دچار پلک تو مي رقصد
مردي که از نگاه تو فهميدست - ديگر قرار نيست کنار تو
هي بي قرار چشم تو مي خواند - هي بي قرار پلک تو مي رقصد
امروز روز چندم آذر؟ آه - يک سال آزگار براي تو
يک سال آزگار خودش را مرد - در گير و دار پلک تو مي رقصد
اين شام آخر است که مي بيني - با لهجه اي مچاله تر از يک برگ
مردي براي آخرمين بارش - دارد کنار پلک تو مي رقصد
مي ميرد او، هزار زمستان بعد - يک عشق تازه مي رسد از اين راه
من مطمئنم اينکه تو ديگر؛ نه - گويا دوباره پلک تو مي رقصد |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |