| نویسنده |
پیغام |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 21:36 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#61
|
| |
آن سوی شیشه های یخ بسته تنها صدای زوزه ی باد زمستانی است که در خیابان سرد قدرت نمایی می کند و صدای تنفس نا منظم یک کودک در این سوی شیشه که به اتاقی کوچک مشرف است.با دستان کوچک و بچه گانه اش بر بخار ناشی از دهانش شکل می کشد و در اشکال کشیده شده محو است و با هنر خودبه دور دستها رفته و همچنان غرق در دریای رویا.
تفاوت چندانی میان هوای خیابان و اتاق نبود تنها چراغ فیتیله سوخته ای در وسط اتاق گرمایی ضعیف از خود متساعد می کرد.اثری از هیچ چیز در میان خیابان مه گرفته نبود و او همچنان در آن سوی شیشه با رویا های کودکانه ی خود منتظر چیزی یا کسی بود. موهای مجعد و مشکی و بلندش با چشمان معصومانه ودماغ کوچک قرمزش همخوانی زیبایی داشت همچون فرشته ای کوچک که با لباس مندرس بدل در زمین ظهور کرده به انتظار بود؟!!در میان هزاران تصویر که روی شیشه ی کوچک میکشید یکی را بیش از دیگران کشیده بود همان که هیچ وقت در رویای کودکانه ی هیچ کودکی ندیده بود /همان که در آن نه هیچ خبر از گدایی بود که در طلب سکه ای باشد نه رنج کشیده ای که طلب عدل وداد کند نه گرسنه ای که راضی به تکه نانی خشک بود و نه هیچ کدام از اینها... ان تصویر تنها تصویر یک آغوش بود که باز بود به سوی کسی که طلب و گدایی محبت را می کرد همان که در طی این عمر کوتاه هیچ کس در مقابلش از خود سخاوتی نشان نداد.تصویر را دوباره کشید و ...تصویر یک آغوش بر روی شیشه یخ بسته بود هیچ چراغی برای گرما دادن به اتاق وجود نداشت فیتیله کاملا" سوخته بود و کودکی بر روی یک حصیر کنار شیشه رنگ به چهره نداشت یکی از انگشتانش به شیشه چسبیده بود چشمان خود را بسته بود و هنوز از میان تصویر رو به سوی خیابان داشت تا شاید انتظارش به انتها برسد ولی عمر کوتاهش آنقدر به او فرصت نداد که کسی که هر شب به انتظارش می نشست از راه برسد و تنها آرزوی او را بر آورده کند و او از حسرت آن به سختی جان ندهد . |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 21:52 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#62
|
| |
جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری».جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود.دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت. اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز اَمینه ی زیبا را دید :ه چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز اَمینه ی زیبا چیزی نمی خواهم». فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز اَمینه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی اَمینه نمی روم».
از: فرانسواماری ولتر |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 14:03 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#63
|
| |
|
شيطان به حضور حضرت موسي امد و گفت :آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم . موسي گفت:انچه تو ميداني من بيشتر ميدانم و نيازي به پند تو ندارم . در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد :اي موسي خداوند مي فرماييد هزار پند او فريب است اما سه پند او را بشنو موسي هم به شيطان گفت : سه پند از هزار و سه پندت را بگو . شيطان گفت: يك: چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي براي انجام آن شتاب كن وگرنه تو را پشيمان مي كنم. دو:اگر با زنان بيگانه و نامحرم نشستي غافل از من مباش كه تو را به گمراهي وادار ميكنم . سه:چون خشم و غضب بر تو مستولي شد جاي خود را عوض كن وگرنه فتنه به پا مي كنم . |
|
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 14:51 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#64
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 26 شهريور 1385، ساعت 0:30 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#65
|
| |
|
روزي يك مرد ثروتمند، پسر كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند، چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:" نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟" پسر پاسخ داد: " عالي بود پدر!" پدر پرسيد: " آيا به زندگي آنها توجه كردي؟" پسر پاسخ داد:" بله پدر!" و پدر پرسيد:" چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟" پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:" فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود، اما باغ آنها بي انتهاست!" با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه كرد:" متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم!" |
|
|
|
|
|
|
 |
soroosh  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 17 تير 1385 مجموع ارسالها: 45 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 26 شهريور 1385، ساعت 2:26 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#66
|
| |
سه آمریکایی و سه ایرانی
این داستان طنز زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد، را دوست عزیز بهزاد حیدری برای من ای میل کرده بود. این داستان توسط شهرزاد سامانی ترجمه شده است.
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
شهرزاد سامانی |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 26 شهريور 1385، ساعت 3:02 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#67
|
| |
|
|
|
|
 |
mitra  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 تير 1385 مجموع ارسالها: 219 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 27 شهريور 1385، ساعت 12:40 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#68
|
| |
نرگس
وقتي نرگس مرد
گلهاي باغ همه ماتم گرفتند. و از جويبار خواهش كردند كه براي گريستن به آنها چند قطره آب وام دهد
جويبار آهي كشيد و گفت : به اندازه اي نرگس را دوست مي داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك مبدل شود و آنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز كم است.
گلها گفتند :راست مي گويي، چگونه ممكن بود، با اين همه همه زيبايي نرگس را دوست نداشت.
جويبار پرسيد : مگر نرگس زيبا بود؟
گلها گفتند : تويي كه نرگس هميشه خم مي شد و صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا مي كرد، پس بايد بهتر از هر كسي بداني كه نرگس زيبا بود.
جويبار گفت : من نرگس را براي اين دوست مي داشتم كه وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد، مي توانستم زيبايي خود را در او تماشا كنم.
((اسكاروايلد)) |
|
_________________ اگر ان ترک شيرازي بدست ارد دل مارا......
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 28 شهريور 1385، ساعت 1:59 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#69
|
| |
| mitra نوشته بود: |
نرگس
وقتي نرگس مرد
گلهاي باغ همه ماتم گرفتند. و از جويبار خواهش كردند كه براي گريستن به آنها چند قطره آب وام دهد
جويبار آهي كشيد و گفت : به اندازه اي نرگس را دوست مي داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك مبدل شود و آنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز كم است.
گلها گفتند :راست مي گويي، چگونه ممكن بود، با اين همه همه زيبايي نرگس را دوست نداشت.
جويبار پرسيد : مگر نرگس زيبا بود؟
گلها گفتند : تويي كه نرگس هميشه خم مي شد و صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا مي كرد، پس بايد بهتر از هر كسي بداني كه نرگس زيبا بود.
جويبار گفت : من نرگس را براي اين دوست مي داشتم كه وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد، مي توانستم زيبايي خود را در او تماشا كنم.
((اسكاروايلد)) |
اين داستان کوچک و زيبا اشاره اي به افسانه يوناني معروف Narsis دارد. در افسانه هاي يوناني آمده است که نرسيس پسري زيبا بود و همواره براي تماشاي زيبايي خود به کنار آبهاي آرام برکه اي مي رفت و چنان در زيبايي خود محو مي شد که مدت ها همان جا مي ماند. اسکار وايلد از اين افسانه به خوبي استفاده کرده و معناي بديعي هم به آن اضافه کرده است.
Narsisism يا خود شيفتگي هم به نحوه بينش افرادي گفته مي شود که به نحوي و در زمينه اي خود شيفته هستند.
برخي معتقدند که اين افسانه پوناني به بهترين نحو تفاوت ميان تمدن مغرب زمين و تمدن هاي مشرق زمين را نشان مي دهد. تمدن مغرب که بر پايه تمدن يونان پديد آمده انسان ها را بيشتر به توجه به خود مي خواند البته آن بخش ظاهري از خود که به وضوح و در مراحل اوليه پيدا و نمايان است. همان چيزي که به اومانيسم و اگزيستانسياليسم مي انجامد ، اما در تمدن هاي شرقي انسان ها يا مجذوب و شيفته دنياي بيرون از خود هستند يا مجذوب و شيفته خود نهاني و باطني و معنوي .
از نظر من تمدين بشري امروز مي تواند بافته اي باشد از تار هاي تمدن شرق و پود هاي تمدن غرب. البته منظور از تار ها و پود ها تاکيد بر سنت هاي پرز مانندي که در زمان هاي مختلف بر هسته و اساس مفاهيم محوري تمدن شرق و غرب پديد آمده نيست. بلکه گرفتن مفاهيم انتزاعي و اصول موضوع و پوشاندن آنها با پرزهاي ناشي از زندگي مدرن است و پس از آن بافتن حرير تمدني فاخر و زيبا و کارا و انسان دوست و انسان پرور به دست تمامي افراد بشر و در هر جايگاه براي آن جايگاه.
فکر نمي کنم هر کار بکنم بتونم اين نوشته رو به عنوان داستان کوتاه غالب کنم. بنابراين از خواننده محترم تقاضا مي کنم که فرض کنند اين چيزي که خوندن يک داستان کوتاه بوده |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 28 شهريور 1385، ساعت 9:28 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#70
|
| |
|
يكي بود يكي نبود. روز روزگاري، مرد بزرگي با زن روياهايش ازدواج كرد. حاصل عشق آنها يك دختر كوچولو بود. او دختر شاد و سرحالي بود و مرد بزرگ، او را خيلي دوست داشت.موقعي كه دختر كوچولو، كوچولو بود، مرد بزرگ بغلش مي كرد، برايش آواز مي خواند و به او مي گفت:« دختر كوچولو! خيلي دوستت دارم.»دختر كوچولو كه ديگر كوچك نبود، از خانه مرد بزرگ رفت تا دنيا را ببيند و زندگي را تجربه كند. هر چه بيشتر درباره خود مي آموخت، مرد بزرگ را بهتر يافت. دختر كوچولو حالا خيلي خوب مي فهميد كه مرد بزرگ حقيقتاً قوي و بزرگ است، چون حالا ديگر توانايي هاي او را تشخيص مي داد. يكي از توانايي هاي مرد بزرگ اين بود كه مي توانست عشقش را نسبت به خانواده اش نشان بدهد و برايش اهميتي نداشت كه دختر كوچولويش كجاي دنيا باشد، او در هر حال و حالتي كه بود دختر كوچولويش را صدا مي زد و مي گفت:« دختر كوچولو! خيلي دوستت دارم.»يك روز، موقعي كه دختر، ديگر اصلاً كوچولو نبود، كسي به او تلفن زد و گفت كه مرد بزرگ بكلي از پا افتاده است. به او گفتند كه مرد بزرگ سكته كرده است و ديگر نمي تواند حرف بزند و شايد حتي حرفهايي را هم كه به او مي زنند نفهمد. مرد بزرگ ديگر نمي توانست لبخند بزند، بخندد، راه برود، او را بغل كند، برقصد و يا به دختر كوچولو كه ديگر كوچولو نبود بگويد كه چقدر دوستش دارد.دختر كنار تخت مرد بزرگ رفت. وارد اتاق كه شد ديد مرد بزرگ چقدر كوچك شده است و ديگر قدرتي ندارد. مرد بزرگ به او نگاه كرد و سعي كرد حرف بزند، اما نتوانست.دختر كوچولو تنها كاري كه توانست بكند اين بود كه از كنار تخت مرد بزرگ بالا برود و در حالي كه اشك از چشمهايش جاري بود، دستهايش را دور شانه هاي از كار افتاده پدرش حلقه كند.سرش را روي سينه او گذاشت و به ياد خاطرات بسياري افتاد. يادش آمد كه چه ايام خوبي را در كنار يكديگر، با شادي و دلخوشي سپري مي كردند و چطور هميشه احساس مي كرد كه مرد بزرگ از او حمايت مي كند و مايه شادي دل اوست. تصور از دست دادن مرد بزرگ و مصيبتي كه بايد تحمل مي كرد، اندوه جانكاهي را بر جان و دلش تحميل مي كرد. ديگر كسي نبود كه با كلام عشق مايه تسلّي خاطرش شود.و آنگاه دختر كوچولو از ميان قفسه سينه مرد بزرگ صدايي شنيد. صداي قلب او را كه هميشه موسيقي و كلام عشق از آن بيرون مي تراويد. دل مرد بزرگ، بي اعتنا به ويراني جسم مرد بزرگ، همچنان به تپش خود ادامه مي داد. دختر كوچولو سرش را به قلب مرد بزرگ تكيه داد و اين معجزه را به گوش جان شنيد و درك كرد. اين همان صدايي بود كه بايد مي شنيد. دل مرد بزرگ حرفي را مي زد كه ديگر لبهايش قادر نبودند بگويند...دوستت دارم!دوستت دارم !دوستت دارم!دختر كوچولو!!دختر كوچولو!!دختر كوچولو!!و دختر كوچولو آرام گرفت |
|
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 28 شهريور 1385، ساعت 22:01 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#71
|
| |
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت ، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند . |
|
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 29 شهريور 1385، ساعت 18:52 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#72
|
| |
|
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: " چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟" پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!"پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد..... |
|
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 29 شهريور 1385، ساعت 18:55 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#73
|
| |
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود . هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟ " مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست " آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي " مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟ " " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما |
|
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 30 شهريور 1385، ساعت 9:36 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#74
|
| |
دکمه ی شماره ی ۱ رو که بزنی آخرین سرعتشه...طوری که دیگه اصلا پره هاشو نمی بینی...دکمه ی ۲ رو که بزنی سرعتش آرومتر میشه و دکمه ی ۳ رو هم که بزنی میتونی پره های پنکه رو ببینی...
پنکه ی خونه ی مامان بزرگم اینا قدیمیه...یک کره ی فلزی پره ها رو به هم وصل میکنه...عکس خودم رو توی کره میبینم...
دلم میخواد این کره ی فلزی رو لمس کنم،اما میترسم...
اون روی دیگه ام بعضی وقتا باهام -با اون یکی-حرف میزنه...
ایندفعه هم گفت:ترسوی بدبخت!فکر کن بمیری و توی این حسرت بمونی که یه کره ی فلزی رو لمس نکردی...
راست میگه...من بدجوری محتاطم...ایندفعه دلم رو زدم به دریا...
دستم رو روی کره ی فلزی گذاشتم...
چقدر بی مزه بود...هیچ احساسی بهم دست نداد...
خنده ام گرفت...از اینکه به خاطر احساس همچین پدیده ی بی مزه ای انقدر احتیاط به خرج داده بودم...
ایندفعه پره های پنکه بهم چشمک زدند(یا من به پره های پنکه چشمک زدم؟؟)
نمی تونستم-شاید نمی خواستم-جلوی خودمو بگیرم...
اول با یه کاغذ امتحان کردم،روی سرعت ۱ (که از همه بیشتره)
کاغذ پاره نشد...
با خودم گفتم پس من اگه بذارمش روی سرعت ۳(که از همه کمتره)مطمینا" هیچ اتفاقی برای دستم نمی افته...ممکنه فقط یه کم کبود بشه...همین
خدایا!همه ی معجزه ها مال قدیمیاست...
ما نبودیم که عصای حضرت موسی به مار تبدیل شد...
ما نبودیم که حضرت عیسی مرده ها رو زنده کرد...
ما نبودیم که حضرت محمد ماه رو دو نصف کرد...
یک معجزه!فقط برای من!
من همیشه ترسو بودم و هستم...اگه بتونم انگشتمو از میون این سیم خاردار های فلزی رد کنم و به این پره های آیرودینامیک برسونم یه معجزه است...
یک معجزه!فقط برای من!
انگشت من آسیب نمیبینه...
چون منتظر معجزه ی خدا هستم...
کم کم داشتم مطمین میشدم...
دستم رو-که داشت میلرزید-به طرف پنکه بردم...
باد با شدت بیشتری انگشت سبابه ام رو هدف گرفته بود...
..........
-علیرضا!علیرضا!چی کار میکنی؟دیوونه شدی؟
بی اختیار دستمو عقب کشیدم...
-میدونی اگه دستتو برده بودی میون اون پره ها چه بلای سرت میومد؟
خیلی ها دست ندارن،پا ندارن،اونوقت تو.......
-من از خدا معجزه خواسته بودم...خواسته بودم تا بلایی سرم نیاد...
چرا همه ی معجزه ها مال هزار سال پیشه؟
چرا ما معجزه نداشته باشیم؟
محسن جوابی نداد...در رو محکم به هم کوبید و رفت...
یک هفته بعد محسن بهم گفت که اون روز یه صدای درونی عجیب بهش گفته که به اتاق من سر بزنه...
خدایا!
یک مجزه...فقط برای من...
ممنونم! |
|
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 30 شهريور 1385، ساعت 12:08 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#75
|
| |
شب بلنديهای کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد . همه چيز سياه بود اصلاً ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت . چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حاليکه به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سياه را در مقابل چشمانش می ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد. اکنون فکر ميکرد که مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جر آنکه فرياد بکشد ، ? خدايا کمکم کن ?
ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد ? از من چه می خواهی ؟ ?
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی را که بدور کمرت بسته است پاره کن .
يک لحظه سکوت
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود .... و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت.
و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آنرا رها کنيد ؟ |
|
|
|
|
|
|