صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
9
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
حامدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 1240
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 30 مرداد 1385، ساعت 14:02
 2 سال و 3 ماه پيش
#46
 
yaghma نوشته بود:
سازگاري

-سلام دوست من، حالت چطوره؟ این مدت کجا بودی؟
-خوبم، در بیمارستان بستری بودم.
-چه بد!
- نه بد نبود. باعث شد با پرستار بیمارستان ازدواج کنم.
- چه خوب!
- نه، اتفاق خوبی هم نبود، پرستار نه تا بچه داشت.
- چه بد!
- نه، اتفاق بدی هم نبود، او یک خانه بزرگ داشت.
- چه خوب!
- نه، خوب هم نبود. خانه در آتش سوزی سوخت.
- چه بد!
- نه اتفاق بدی هم نبود، همسرم با خانه هر دو سوختند.
- چه خوب!
- بله، اتفاق خوبی بود.

d'oh!

_________________
دلم از بي کسي بيچاره شد بيچاره تر بادا
________________________________
مرخصي مطلق تا اطلاع ثانوي.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sadeghآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 05 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 30 مرداد 1385، ساعت 16:40
 2 سال و 3 ماه پيش
#47
 
از دوران قبل از مدرسه چیزی یادم نمی یومد.تنها خاطره ای که یادم بود کش رفتن کبوتر اون بنده خدایی بود که بعد از اون جرآت رد شدن از نزدیک خونه ی ما رو هم نداشت.بیچاره وقتی این طرفا آفتابی می شد.من به خیال اینکه واسه بردن کبوتره اومده سنگبارونش می کردم.آخر کار هم مامانم مجبور شد پول دوتا مرغ بهش بده و راضیش کنه ...
همین جوری کم کم به اولین روز مدرسه رسیدم و چند روز بعدش که دست یکی از بچه ها را خرد کرده بودم.بیچاره داشت داد و فریاد می کرد و بقیه بچه ها هم شعار میدادند: "وای وای بچه ی مردم - آقای ....".من هم که اوضاعو نا مساعد دیدم جیم شدم رفتم کوه و عصر برگشتم خونه ....
خلاصه سرتونو درد نیارم.از دوران اپتدایی گذشتم و راهنمایی رو هم یه بار دیگه دوره کردم.جاهای با حالش صحنه ای بود که با چشمان بسته راه میرفتم یه دفعه از پل افتادم پایین! دستی به سرم کشیدم جای شکستگی اون موقع هنوز معلوم بود.یکی دیگر از صحنه ها ی اکشن جاهایی بود که یه گروه سه نفری داشتیم و توی مدرسه دعوا راه می انداختیم.حسابی همدیگه رو کتک کاری می کردیم و ۵ دقیقه بعد آشتی می کردیم.دوباره فردا روز از نو روزی از نو ....
خلا صه دبیرستانو هم با تمام جزییات مرور کردم بعدشم دانشگاه و ... تا اینکه به حال رسیدم.خواستم سری به آینده بزنم اما چون زیادی مبهم بود بی خیال شدم ....
یه چند لحظه به فکرم مرخصی دادم که هر کاری دلش میخاد بکنه .......
نمی دونم این بنده خدا "چند تا آرزو توی سینه داشت".شادمهر بیچاره فکر کنم برای بیستمین بار داشت داد میزد "حالا من یه آرزو دارم تو سینه ....".یه لحظه خودمو فراموش کردمو دلم واسه این speaker بیچاره سوخت.....
دیدم اینجوری نمیشه.خاطرات زندگی را دو بار از اول تا آخر مرور کرده بودم.گفتم سری به فیلم ها و سریال هایی که تا حالا دیده ام بزنم.از فیلم های قدیمی "شعله" شروع کردم جبارسینگ نامرد و اون سکه ای که دو طرفش خط بود.سریال های تلوزیونی "خانواده ی رابینسون" و "جزیره ی اسرار آمیز" رو از اول تا آخر مرور کردم.وجه مشترک دوتاشون این بود که چند نفر توی جزیره دام افتاده بودند و راه خروج از اونو نداشتند....
خلاصه تمام فیلم هایی که دیده بودم و یه بار دیگه مرور کردم.دیگه هر چی فکر می کردم فیلمی به ذهنم نمی رسید."آرزو های توی سینه ی " بنده خدا شادمهر هنوز توی سینه ش بود.
یه کم از کارهایی که تصمیم گرفته بودم فردا انجام بدم رو هم مرور کردم.یه نگاه به ساعتم انداختم .ساعت ۳:۴۰ صبح بود و من هنوز بیدار بودم .... اما دیگه چیزی واسه مرور کردن نداشتم.
بلند شدم یه آب به صورتم زدم و بعد از نماز شروع به خوندن رمان کردم .....

_________________
Everything is an Object!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 30 مرداد 1385، ساعت 21:25
 2 سال و 3 ماه پيش
#48
 
رفت...
رفت به یک می فروشی تک افتاده...
گفت: آقا جون ... ببخشید ... شراب اشک دارین؟
میفروش به شاگردش گفت: آقا حالشون خوب نیس ... مرخصن!
شاگرد میفروش با یک مشت، بستری ناراحت روی زمین برایش پهن کرد.
وقتی بلند شد، زیر چشمش ورم کرده بود...
گفت: آقا! شراب اشک آنقدر گرونه؟!
و رفت ...
رفت پیش میفروشی که آشنایش بود ..
میفروش آشنا، قبل از اینکه بپرسد چه میل دارد، گفت:
زیر چشمت چرا ورم کرده؟!
گفت: می دونی برادر ... نفهمیدن های زمانه آدمو پیر می کنه ..
آدم وقتی پیر شد ، چشاش ضعیف میشه...
چشما که ضعیف شدن، دیگه نمی تونن از اشکها پذیرایی کنن ...
اشکها دیگه پایین نمیان ... همونجا ته چشم می مونن، دق می کنن و می میرن ...
این ورم که زیر چشمم می بینی ... قبرسون هزار هزار قطره اشک پایین نریخته س...

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ehsaneyazdanpanahآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 390
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ها آمو شيرازيِـَم من
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 30 مرداد 1385، ساعت 21:51
 2 سال و 3 ماه پيش
#49
 
Applause Pray Pray Applause Applause

من که پسنديدم مرسي

_________________
براي شعري که بي تو خواهم گفت...
قافيه کم دارم ...
و...
تجربه ي با تو بودن را...
اي کاش به اندازه ي سلامي با هم بوديم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 01 شهريور 1385، ساعت 9:14
 2 سال و 3 ماه پيش
#50
 
قضيه خيلي ساده بود...!!! Laughing


مادر بزرگ چند وقت پيش عمرشو داد به شما . رفته بود با همسايه مون مربا بندازن كه سگ همسايه گازش گرفته بود . اون هم نامردي نكرده بود و پاي سگ رو چنان گاز گرفته بود كه سگ از حال رفته بود . يك ربع بعد ، پاپي كه به هوش اومده بود ، گردن مادربزرگ رو چنان گازي گرفته بود كه ما از آتش نشاني براي در آوردن سرش كمك گرفتيم و اونها هم مجبور شدند از باغ وحش ، مامور ويژه سگ ها رو بيارند و طي يك سري آموزش خاص به سگ بفهمونند كه سر مادربزرگ من رو از معده اش بالا بياره و به ما پس بده . پدربزرگ كه اين خبر رو شنيده بود ، به سراغ زن همسايه رفته بود و منتظر شده بود تا از خونه در بياد تا با تراكتور از روي صورتش رد بشه ولي از شانس بد پدربزرگم ، اون زن يك تروريست بين المللي بوده و هنگام خروج از خانه اش با خود سه كيلو تي ان تي حمل مي كرده و الان سه هفته است كه جسد همسايه هاي سه چهار تا كوچه اينور تر و اونور تر رو دارن از زير آوار در ميارن . عموي من كه پدر و مادرش رو به خاطر اون همسايه از دست داده بود و لازم به ذكر است كه حدود شش ماه هست كه در زندانه و به بيست و نه بار اعدام محكوم شده ، براي گرفتن انتقام ، به اون محل مي ره ولي با تعدادي خانه كه خراب شده مواجه مي شه . براي اينكه كاري كرده باشه و آبي بر روي اجاق انتقامش ريخته باشد ، سي و هشت سگ رو يك جا بلعيده بوده كه با هجده شكايت از طرف صاحبان سگ ها و انجمن حمايت از حيوانات و جمعيت سبز و انواع و اقسام ان جي او ها ، حكمش هموني مي شه كه گفتم . پسر عموي بزرگترم براي فراري دادن عمويم از زندان فكر بكري به ذهنش مي رسه و در اداره زندان ها بعنوان مسوول تست كلاهك برقي كه روي سر متهمان مي گذارند ، تا با صندلي الكتريكي اعدام شوند ، استخدام مي شه . ولي الان اون هم سه ماهي مي شه كه روزي سي و هشت بار ازش برق با ولتاژ سيصد ولت رد مي كنند و به كلي هدفشو فراموش كرده و حتي ياد آوري ما هم نتيجه اي نداشته . پدر من ، نسبت به بقيه اعضاي فاميل ، محترم تر و منتطقي تربود ، مي گم بود چون متاسفانه چند ماهي مي شه كه عمرشو داده به شما . قضيه خيلي ساده بود . مادرم داشت همزن برقي رو كه باهاش مايه كيك رو هم زده بود ، با زبان ليس مي زد كه پدرم براي شوخي ، اونو به برق زده بود و يك جا ، تمام دندانهاي مادرم ، ريخته بود . مادرم چيزي نگفت تا شب . مادرم شب كه شد ما را از خانه بيرون برد و به هر كدام چهار سكه داد تا باهاش بريم شهر بازي ، وقتي ما از خانه حسابي دور شده بوديم ، انفجاري عظيم را از دور ديديم و حتي برادرم گفت كه سر بابايمان را ديده كه به هوا مي رفته ولي ما فقط خنديديم . صبح فردا متوجه شديم كه مادرم در بادمجان هاي شام ، تي ان تي گذاشته بوده و پدر از همه جا بي خبر من هم چنگالي در يكيشان فرو كرده بوده . حالا من با دو برادرم كه يكي بزرگتر و يكي كوچك تر بود ، آواره خيابان ها شده بوديم . خيلي زود برادر بزرگ ترم كه به آثار باستاني و هنري علاقه وافري داشت هم عمرشو داد به شما . يك روز كه زير مجسمه آزادي وايساده بود ، دست مجسمه كنده مي شه و با احتساب وزني حدود هفت تن ، روي سرش ميوفته . برادر كوچك ترم هم ، براي در آوردن جسد برادر بزرگ ترم به كمكش مي شتابه كه يك جايي از مجسمه آزادي كه اسمشو نمي تونم بگم ، روي سر اون مي يفته و اون هم مي ميره . الان من تنها شده ام . احساس خاصي ندارم ، براي آينده مي خواهم نقشه بكشم كه پول دار بشم . بعد زن بگيرم . بعد يك كاديلاك مدل هفتاد و دو بخرم كه باهاش برم سفر دور دنيا . الان كه دارم اين ها رو مي گم در حال سقوط از بالا پشت بام يكي از برجهاي دو قلو هستم . باد خنكي به صورتم مي خورد و هنوز هم احساس مي كنم كه خانواده خوشبختي دارم . همين

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 01 شهريور 1385، ساعت 9:26
 2 سال و 3 ماه پيش
#51
 
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی..
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم .
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است ..
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است..

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم ..
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند ..
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است ..
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است..

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود ..
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم ..
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم! ..
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است! .
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد ..
و معامله به این ترتیب انجام می شود..

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید....

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 08 شهريور 1385، ساعت 11:19
 2 سال و 3 ماه پيش
#52
 
استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكند.به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند_ شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم. و اسبها را نميبندد.صبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته اند..استاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد...

پائولو كوئليو

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1197
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 08 شهريور 1385، ساعت 16:26
 2 سال و 3 ماه پيش
#53
 
در یک مدرسه کوچک در آمریکا، معلمی از شاگردان پسر می پرسد: «در تاریخ بشریت چه کسی بزرگترین انسان است؟»
یک آمریکایی می گوید: «آبراهام لینکن»
یک پسر هندی می گوید: «مهاتما گاندی»
یک پسر انگلیسی می گوید: «وینستون چرچیل»
به همین ترتیب ادامه پیدا می کند. در همین حین یک پسر زرتشتی بلند می شود و می گوید: «مسیح!» و جایزه را می برد.
معلم از او می پرسد: تو که یک زرتشتی هستی، چرا مسیح را انتخاب کردی؟
او می گوید: «در قلبم جواب سئوال شما همیشه زرتش خواهد بود، اما این یک معامله است و در معامله باید معامله‌گر بود!»

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال جمعه 10 شهريور 1385، ساعت 11:47
 2 سال و 3 ماه پيش
#54
 
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود. هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست. قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت. تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما... روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را. خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است. آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
farbodآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 08 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 71
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: yazd
جنسيت: نامشخص
ارسال جمعه 10 شهريور 1385، ساعت 14:48
 2 سال و 3 ماه پيش
#55
 
روزي روزگاري افشين عاشق اذين دختر همسايشون مي شود اونم در مسافرتي که با هم رفته بودند. از اون به بعد ديگر افشين به فکر مي افتد که چه جوري دل اذين رو به دست بياورد، تا اين که روزي يک جام بسکتبال مي گذارند و افشين به فکر مي افتد که وارد يک تيم بشود و وارد تيم پولاد کسنويه مي شود و روز جام به اذين مي گويد که شماره 11 پولاد مي خواهد با تو دوست بشود و از پيش اون مي رود موقع بازي اذين مي بيند که شماره 11 خود افشين است بعد بازي اذين مي رود پيش افشين و به او مي گويد که قبول دارم با تو دوست شوم چون خودمم اينو رو مي خواستم اما نمي دونستم که چه جوري بهت بگم.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال جمعه 10 شهريور 1385، ساعت 22:54
 2 سال و 3 ماه پيش
#56
 
در اداره ی پست مثل تمامی روزها نامه ها دسته بندی می شدن تا هر کدام به مقصد خود برسند .یکی از این کارمندها که مشغول کار خود بود ونامه ها را اماده می کرد و در جای خود می گذاشت ناگهان به نامه برخورد که روی ان نوشته شده بود نامه ای به خدا. آن را باز کرد در نامه چنین نوشته شده: خدای عزیزم من پیره زنی هستم 84 ساله و با حقوق ناچیز باز نشستگی که فقط 100 دلار است زندگی خود را سپری می کنم. امروز جوانی پول من را که درکیفی بود از من دزدید من هم دراین شب عید دوستانم را به مهمانی دعوت کرده ام و پولی ندارم تا از انها پذیرایی کنم کسی را هم ندارم تا از او پولی قرض بگیرم حال ای خدا من نمیدانم چه کنم مرا کمک کن.. کارمند اداره ی پست که این نامه را خوانده بود همکاران خود را صدا زد و ماجرا را برای انها تعریف کرد . کارکنان هم بعد از شنیدن این داستان جیبهای خود گشتند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتد در اخر96 دلار روی هم جمع شد ان را در پاکتی گذاشتند و به پیره زن فرستادند . بعد از چند روز دوباره نامه ای به اداره پست امد که روی ان نوشته شده بود:نامه ای به خدا کارمندان دور هم جمع شدند تا ان را بخوانند نامه را باز کردند .پیره زن چنین نوشته بود : خداوندا از تو متشکرم مهمانهای من امدند و من برای آنها شامی عا لی پختم البته از ان پول 4 دلارش کم بود که من اطمینان دارم ان را کارمندان اداره ی پست برداشته اند !

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال شنبه 11 شهريور 1385، ساعت 10:53
 2 سال و 3 ماه پيش
#57
 
همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد....



او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد: 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد: "سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 12:43
 2 سال و 3 ماه پيش
#58
 
درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟

از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛ با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند ...

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 314
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 16:49
 2 سال و 3 ماه پيش
#59
 
وسواس

غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. کمی ايستاد و نفس خود را تازه کرد و باز به راه افتاد. هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ايستاد.انگشت به پيشانی خود گذارد؛ شقيقه ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را درهم کشيد و چند مرتبه شيطان را لعن کرد. درست فکر کرده بود.اکنون به يادش می آمد که وقتی خواسته بود غسل کند
، يادش رفته بود استبراء کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.گذشته از اين که لباسش نيز نجس گرديده و بايد هنوز چرک نشده عوضُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُش کند.چند دقیقه مردد ماند .خواست باور نکند :«شایداشتباه کرده م ...» ولی نه ،درست بود .تمام قراین گواهی می دادند .خواست برگردد ودوباره به حمام برود ، ولی هم خجالت کشید واز این لحاظ که ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود وتا نماز مغرب وقت زیاد داشت که تجدیدغسل کند ، تنبلی کرد و بر نگشت .چند بار دیگر شیطان را لعنت کرد ، بغچه ی حمام خود را زیر بغل جا به جا کردوعبای خود را به روی آن کشید وبازسلانه سلانه به راه افتاد . آفتاب ، شیشه های سقف حمام را قرمز کرده بود که غلامعلی خان توی خزینه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود وقربت الی الله غسل می کرد .سعی میکرد هیچ یک از مقدمات ومقارنات را فراموش نکند .سوراخ های گوش خود را دست مالید ،توی ناف خود را سرکشی کرد .استبرائ وبعد هم نیت ، وبعد شروع کرد :یک دور به نیت طرف راست،یک دور به نیت طرف چپ ؛ ...که بر شیطان لعنت !...ازدماغش خون باز شد .دست به دماغ خود گرفت .آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد .وبعد هول هول از خزینه درآمد ودرگوشه ای از حال رفت .خانه اش نزدیک بود .استاد حمام عقب پسرش فرستاد .او را با لنگ و قدیفه اش خشک کردند.خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند واز حمام بیرونش بردند .دو ساعت از شب گذشته بود که به حال آمد .پاشد نشست واز زنش وقایع را پرسید.ولی او هنوز شروع نکرده بود که خودش همه چیز را به خاطر آورد.زنش را فرستاد تا بغچه ی حمامش راحاضر کند وخودش زود لباس پوشیدوبه راه افتاد .حمام گذرشان تا به حال حتما بسته بود .واگر هم نبسته بود او هرگز رویش نمی شد دیگر به آن جا برود .آنروز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون کشیده بود .ناچار به راه افتاد .او دو سه کوچه گذشت ودر میان یک بازارچه ی تاریک سر در آورد .چراغ موشی راه روی حمام بازارچه ، از ته پله ها سوسو می کرد ودرو دیوارکدر تر از آنچه بود ، نمایان می ساخت.غلامعلی خان ، خوشحال از اینکه حمام هنوز بسته نشده است ، از پله ها سرازیرشد.آخرین دلاک نوبتی حمام داشت بساط را ور می چید لنگ های خیس را به هم گره می زدو از در ودیوار می آویخت .یا قدیفه های کار کرده را تا می کرد.دمپایی ها را به کناری می زد ومی خواست چراغ را هم خاموش کند .غلامعلی خان هنوز از در وارد نشده بود که صدای او را شنید :-آقا حموم تعطیل شده .-سام علیکم...من انقدی کار ندارم ...یه زیر آب می رم ومی آم.-آقا جون گفتم حموم تعطیل شده ...آخه مردم هم راحتی دارن ؛ وقت و بی وقت که حموم نمی آن که.-چرا اوقاتتو تلخ می کنی داداش ؟ تا یه چپق چاق کنی ، منم اومده م ...ولباس خود را در آورد .لنگی به خود بست و راه افتاد .داخل حمام تاریک بود .چراغ خواست .دلاک تنبلی کرد واز همان بالای در ، تنها پیه سوز حمام را روشن کرد وبه دست او داد.غلامعلی خان در گرم خانه ی حمام را باز کرد .بسم اللهی گفت و وارد شد .سایه ی بزرگ ولرزان سر خود که تا وسط گنبد های سقف حمام کشیده شده بود ،با ترس نگاهی کرد وبه فکر فرو رفت .بلند تر یک بسم الله دیگری گفت وخود را به پله های خزینه رسانید.پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت. یک مشت آب مزمزه کرد .یک مشت هم به صورت خود زد .با یکی دو مشت دیگر ،پاهای خود را شست وخزینه فرو رفت. خزینه تا لب سنگ آن پر شده بود .آب داغ خوبی بود .بدن خود را با لیف مخصوصی دست می مالید .شعله ی پیه سوز کج وراست می شدو سایه روشن دیوار تغییر می کرد .غلامعلی خان این یکی را در می یافت ، ولی گمان می کرد از ما بهتران می ایند ومی روند وهوا تکان می خورد وشعله را می جنباند .چند دقیقه صبر کرد .صدایی نیا مد .یک بسم الله بلند گفت...وشعله ی پیه سوز ساکت شد. فکر خود را هر طور بود مشغول کرد.ترس وتاریکی را از یاد برد .وسه بار دیگر بدن خود را دست مالید وبه زیر آب فرو رفت .سر کیف آمده بود.زیر آب ، پاهای خود را به ته خزینه فشارداد وسبک وآهسته دو سه ثانیه خود را درمیان آب نگه داشت.وبعد سر خود را ازآب به در آورد .یک باره ترسید .همه جا تاریک شده بود .چشم های خود را مالید .اهه !مثل اینکه سرو صورت ودست هایش چرب شده بود.بیش تر ترسید .ودلاک را با فریادی وحشت آور ، دو سه بارصدا زد.دلاک سراسیمه وارد شد .هردو در یک آن ، با تعجب از هم پرسیدند : -پس چراغ چه شد ؟!...وهردو در جواب ساکت ماندند .دلاک برگشت ویک چراغ دیگر آورد .پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد .وسرو سینه ی غلامعلی خان چرب شده بود .دلاک چندتا فحش نثار استاد حمام کرد و غلامعلی خان از روی خشم وبی چارگی یک لااله الا الله گفت و در آمد.روغن چراغ ها را با قدیفه ی خود پاک کرد.لباس پوشید وغر غر کنان رفت.فرداصبح ، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از کنار کوچه، بغچه ی خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر کشیده بود وسلانه سلانه به سوی حمام می رفت .وزیر لب معلوم نبودشیطان را لعن می کرد ویا لا اله الله می گفت...هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربه الی الله به جا بیاورد

(جلال آل احمد)

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 21:07
 2 سال و 3 ماه پيش
#60
 
rs06 نوشته بود:
وسواس

...
(جلال آل احمد)

Applause Applause Applause واقعاً قشنگ بود. يه آدم خشک مذهبي بي سواد بي فکر رو خيلي خوب توصيف کرده بود.
(اونهايي که دنبال بهانه مي گردن که دين و ديانت رو بکوبن، سو استفاده نکنن. از لحاظ اسلام شک بعد از غسل باطله و غسل صحيح محسوب مي شه. پس بقيه داستان همه اش از روي ناداني اون شخص بوده و ربطي به دين نداره.)

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ دوشنبه 13 شهريور 1385، ساعت 1:05 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مهم: جوکهاي مودبانه!
15
پاسخها: 2232 بیننده: 53445 نویسنده: احسان
اين موضوع قفل شده است شما نمي توانيد پيغام جديدي ارسالي کنيد، به پيغامي پاسخ دهيد و يا آن را ويرايش کنيد. داستان زندگي من...
2
پاسخها: 4 بیننده: 416 نویسنده: