صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
9
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2299
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 16 خرداد 1387، ساعت 17:42
 5 ماه و 29 روز پيش
#346
 
«حسرت بر گذشته و بيم از آينده از شيطان است»



اديسون در سنين پيري پس از کشف چراغ برق يکي از ثروتمندان آمريکا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمايشگاه مجهزش که ساختمان بزرگي بود هزينه مي کرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود
هر روز اختراعي جديد در آن شکل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود
در همين روزها بود که نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا کاري از دست کسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود
پسر با خود انديشيد که احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سکته مي کند و لذا از بيدار کردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد که پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يک صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي کند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد که پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست!
رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟
حيرت آور است!
من فکر مي کنم که آن شعله هاي بنفش به‌علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!
واي ! خداي من، خيلي زيباست!
کاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
کمتر کسي در طول عمرش امکان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.
نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد:
پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي کني؟
چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاري بر نمي آيد.
مامورين هم که تمام تلاششان را مي کنند. در اين لحظه بهترين کار لذت بردن از منظره ايست که ديگر تکرار نخواهد شد.
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فکــر مي کنيم. الان موقع اين کار نيست.
به شعله هاي زيبا نگاه کن که ديگر چنين امکاني را نخواهي داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول کار بود و همان سال يکي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ظبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

_________________
Smile
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2299
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 06 تير 1387، ساعت 22:34
 5 ماه و 8 روز پيش
#347
 
معلم روستا

اين داستان در باره يک دختر که معلم روستا بود و يک پسر باغبان است . بزرگترين آرزوي پسر اين بود که هر روز در کنار پنجره صداي زيباي دختر را بشنود . او فکر مي کرد که هيچ کسي همانند اين دختر صداي نرم و دلنشين ندارد . اما روزي از روزها ، پسر متوجه شد که صداي دختر گرفته است . او در گوشه اي از حياط مدرسه مخفيانه به داخل کلاس نگاه مي کرد و متوجه شد دختر از نهايت درد گلو چهره اش تغيير کرده

است . پس از پايان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هواي خشک شمالي را ندارد و به همين دليل صدايش نيز تغيير کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبي شد که روي ميزش گذاشته شده بود . آب را نوشيد . سپس ابرو در هم کشيد و گفت : چقدر تلخ است .. اما پسر متوجه شد که صداي دختر پس از نوشيدن آب بهتر شده است . زيرا او اين آب را از جوانه نيلوفر تهيه کرده

بود که با خوردن آن درد انسان کاهش مي يابد . پسر هر روز به اين کار ادامه مي داد و پس از چيدن جوانه ها ، دوايي آماده کرده و قبل از کلاس مخفيانه روي ميز دختر مي گذاشت . روزي از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهاني به تماشاي حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پي برد . در همين جا از پسر پرسيد : پس تو هر روز جوانه نيلوفر را براي من تهيه مي کني ؟ پسر سري تکان داد و با لکنت زبان

جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صداي شما تغيير کرده است و اين دوا براي کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نيلوفر را مي چيد و دواي دختر را آماده مي کرد . روزي از روزها ، پسر از معلم روستايي پرسيد : تو ديگر از تلخي اين دوا نمي ترسي ؟ دختر لبخندي زد و گفت : اين شيرين ترين دارو جهان است .

_________________
Smile
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2299
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال جمعه 07 تير 1387، ساعت 16:34
 5 ماه و 7 روز پيش
#348
 
مادر



کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسيد مي گويند که فردا مرا به زمين مي فرستي اما من به اين کوچکي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم يکي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اينجا در بهشت جز خنديدن و آواز و شادي کاري ندارم
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند در حالي که زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي راکه ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني
کودک با ناراحتي گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهاي تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد که چگونه دعا کني
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي کنند؛ چه کسي از من محافظت خواهد کرد
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش هم تمام شود
کودک ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت: اگر چه من هميشه در کنار تو هستم اما فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد. کودک در آن هنگام دانست که بزودي بايد سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را از خداوند پرسيد: خدايا، اگر بايد هم اکنون به دنيا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمييت ندارد ولي مي تواني او را صدا کني

مادر

_________________
Smile
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2299
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 11 تير 1387، ساعت 11:45
 5 ماه و 3 روز پيش
#349
 
قلب جغد پير شکست

جغدي روي کنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميکرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد که به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست که سنگ ها ترک مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شکنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شکسته، غرورهاي تکه پاره شده را لابلاي خاکروبه هاي کاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فکر مي کرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز کمي بلرزد.

روزي کبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را که شنيد، گفت: بهتر است سکوت کني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي کني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شکست و ديگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره هاي خاکي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل کندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز کوچک و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن که مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين کار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان که آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره هاي دنيا مي خواند و آنکس که مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

_________________
Smile
 
3
2
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2299
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 13 تير 1387، ساعت 16:35
 5 ماه و 1 روز پيش
#350
 
ارزيابي عملکرد
پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد،" خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپاريد؟" زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد."

پسرک گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار اين فرد کاملا راضي است.

پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد،" خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي کنم، در اين صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زن پاسخش منفي بود".

پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم کاري بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو مي سنجيدم، من همون کسي هستم که براي اين خانوم کار مي کنه".

_________________
Smile
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1135
اعتبار کسب شده: 3876
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 24 شهريور 1387، ساعت 1:10
 2 ماه و 19 روز پيش
#351
 
++16


يه روز يه پسر جوان ميره توي داروخانه و به فروشنده ميگه که: "يه کاندوم مي‌خواستم، راستش رو بخواي دارم با دوست دخترم واسه شام ميرم بيرون، شايد يه موقعيتي پيش بياد که بتونم يه کم باهاش حال کنم!" فروشنده کاندوم رو بهش ميده و پسره ميره بيرون اما هنوز از در داروخانه بيرون نرفته که برميگرده و دوباره ميگه: "اگه ميشه يه کاندوم ديگه هم بهم بديد، آخه خواهر دوست دخترم هم خيلي ناز و خوشگله، هميشه وقتي که منو مي‌بينه پاهاشو به طرز شهوت انگيزي باز مي‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم يه حالي کنم!" فروشنده کاندوم دوم رو بهش ميده و پسره ميره اما دوباره از در داروخانه بيرون نرفته که برميگرده و ميگه: "يه دونه کاندوم ديگه هم به من بديد، آخه مامان دوست دخترم هم خيلي ناز و دل رباست و هميشه وقتي منو مي‌بينه نگام ميکنه و نخ ميده، فکر کنم از من ميخواد که يک کارايي بکنم!" موقع شام پسره سر ميز نشسته در حالي که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همين حال پدر دختره هم مياد سر ميز شام و ناگهان پسره سرش رو مياره پايين و شروع مي‌کنه به دعا کردن: "خداوندا... به اين سفره برکت بده و به خاطر همه چيزهايي که به ما دادي ممنونيم!" چند دقيقه بعد پسره هم چنان داره دعا مي‌کنه: "خدايا به خاطر لطف و محبتت س‍پاسگذاريم!" ده دقيقه ميگذره و پسره همچنان سرش پايينه و داره به دعا کردن ادامه ميده!... دوست دخترش متعجب‌تر از بقيه ازش ميپرسه که: "من نمي‌دونستم که تو اين قدر مذهبي هستي!..." سره جواب ميده: "من هم نمي‌دونستم که پدرت توي داروخانه کار مي‌کنه!...

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1135
اعتبار کسب شده: 3876
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 24 شهريور 1387، ساعت 12:27
 2 ماه و 18 روز پيش
#352
 
خانمي در زمين گلف مشغول بازي بود.

ضربه اي به توپ زد که باعث پرتاب

توپ به درون بيشه زار کنار زمين شد.



خانم براي پيدا کردن توپ به بيشه

زار رفت که ناگهان با صحنه اي

روبرو شد.

قورباغه اي در تله اي گرفتار بود.

قورباغه حرف مي زد! رو به خانم گفت؛

اگر مرا از بند آزاد کني، سه

آرزويت را برآورده

مي کنم.

خانم ذوق زده شد و سريع قورباغه را

آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛

نذاشتي شرايط برآورده کردن آرزوها

را بگويم. هر

آرزويي که برايت برآورده کردم، ۱۰

برابر آنرا براي همسرت برآورده مي

کنم!

خانم کمي تامل کرد و گفت؛ مشکلي

ندارد.

آرزوي اول خود را گفت؛ من مي خواهم

زيباترين زن دنيا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زيباترين

شوي شوهرت ۱۰ برابر از تو زيباتر

مي شود و ممکن است چشم زن هاي ديگر

بدنبالش بيافتد و تو او را از دست

دهي.

خانم گفت؛ مشکلي ندارد. چون من


زيباترينم، کس ديگري در چشم او بجز

من نخواهم ماند. پس آرزويش برآورده



شد.

بعد گفت که من مي خواهم ثروتمند

ترين فرد دنيا شوم.
قورباغه به او

گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر مي

شود و

ممکن است به زندگي تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال

اوست و آن وقت او هم
مال من است. پس

ثروتمند دشد.

آرزوي سومش را که گفت قورباغه جا

خورد و بدون چون و چرايي برآورده

کرد.

خانم گفت؛ مي خواهم به يک حمله

قلبي خفيف دچار شوم!

نکته اخلاقي: خانم ها خيلي باهوش

هستند. پس باهاشون درگير نشين.

قابل توجه خواننده هاي مونث؛

اينجا پايان اين داستان بود. لطفاً

آخرصفحه را ببنديد و بريد حالشو

ببريد.



.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

مرد دچار حمله قلبي ۱۰ برابر خفيف

تر از همسرش شد.

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1135
اعتبار کسب شده: 3876
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 29 شهريور 1387، ساعت 0:22
 2 ماه و 14 روز پيش
#353
 
دليل قانع‌کننده!

مرد ميانسال وارد فروشگاه اتومبيل شد. ب‌ام‌و آخرين مدلي را ديده و پسنديده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبيل تندروي خود شد و از فروشگاه بيرون آمد. قدري راند و از شتاب اتومبيل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدري بر سرعت اتومبيل افزود. کروکي اتومبيل را پايين داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بيشتري ببرد. چند شاخ مو بر بالاي سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به اين سوي و آن سوي مي‌رفت. پاي را بر پدال گاز فشرد و اتومبيل گويي پرنده‌اي بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کيلومتر در ساعت رسيد.

مرد به اوج هيجان رسيده بود. نگاهي به آينه انداخت. ديد اتومبيل پليس به سرعت در پي او مي‌آيد و چراغ گردانش را روشن کرده و صداي آژيرش را نيز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکي مردّد ماند که از سرعت بکاهد يا فرار را بر قرار ترجيح دهد. لَختي انديشيد. سپس براي آن که قدرت و سرعت اتومبيلش را بيازمايد يا به رخ پليس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسيد و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست که پليس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه مي‌شود که در اين سنّ و سال با اين سرعت مي‎رانم؟ باشد که بايستم تا او بيايد و بدانم چه مي‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ايستاد تا پليس برسد. اتومبيل پليس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقيقه ديگر وقت خدمتم تمام است.. امروز جمعه است و قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به مرخّصي بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم. اگر دليلي قانع‌کننده داشته باشي که چرا به اين سرعت مي‌راندي، مي‌گذارم بروي."

مرد ميانسال نگاهي به افسر کرد و گفت، "مي‌دوني، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با يک افسر پليس فرار کرد. تصوّر کردم داري اونو برمي‌گردوني!"

افسر خنديد و گفت، "روز خوبي داشته باشيد، آقا!" و برگشته سوار اتومبيلش شد و رفت.

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
4
3
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1135
اعتبار کسب شده: 3876
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 02 مهر 1387، ساعت 22:58
 2 ماه و 9 روز پيش
#354
 
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 13 مهر 1387، ساعت 17:11
 1 ماه و 28 روز پيش
#355
 
اميدوارم تکراري نباشه


چشم انداز 120 ساله....


يک تاجر آمريکايي نزديک يک روستاي مکزيکي ايستاده بود. در همان موقع يک قايق کوچک ماهي گيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود.

از ماهي گير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟

ماهي گير: مدت خيلي کم.

تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟

ماهي گير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است.

تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟

ماهي گير: تا دير وقت مي خوابم. يه کم ماهي گيري ميکنم. با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم
توي دهکده و با دوستان شروع مي کنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهي گيري کني.
اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با در آمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه مي کني. اون وقت يک عالمه قايق براي ماهي گيري داري.

ماهي گير: خوب بعدش چي؟

تاجر: به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها ميدي و براي خودت کار و بار درست مي کني ، بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک مي کني و مي روي مکزيکو سيتي
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نيويورک... اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني...

ماهي گير: اين کار چقدر طول مي کشه؟

تاجر: پانزده تا بيست سال

ماهي گير: اما بعدش چي آقا؟

تاجر: بهترين قسمت همينه، در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي، اين کار ميليون ها دلار براي عايدي داره.

ماهي گير: ميليون ها دلار، خوب بعدش چي؟

تاجر: اون وقت باز نشسته مي شي، مي ري يه دهکده ساحلي کوچيک، جايي که مي توني تا دير وقت بخوابي، يه کم ماهي گيري کني، با بچه هات بازي کني، بري دهکده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 24 مهر 1387، ساعت 15:43
 1 ماه و 17 روز پيش
#356
 
بيست و شش آوريل سال 2003 بود که «آرون رالستون» براي کوهنوردي به تنهايي از شهر خارج مي‌شود. ولي از شانس بد او کوه ريزش مي‌کند و دست او زير تخته سنگي گير مي‌کند . اگر به تصوير پايين نگاه کنيد، عکسي را مشاهده ميکنيد که آرون در آن لحظه از خودش عکس گرفته است! او با اين اميد که کسي به کمک او خواهد آمد شش روز را به انتظار کمک ميماند ولي روز ششم احساس ميکنيد که دستش به شدت عفونت کرده است و چاره اي جز قطع آن ندارد .

Image

او با وارد کردن سنگيني خود بدستش، آن را از دو جا ميشکند و بعد چاقوي شکاري خود را از جيب در ميآورد و دست خود را بدون هيچ‌گونه آرامش بخشي مي‌برد و بدين طريق جان خود را نجات ميدهد. واقعا فکر مي‌کنيد اگر چنين قدرت و اعتماد به نفسي در تمام انسانها وجود داشت چي در انتظار دنيا بود؟ !!!

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
itwmanآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 16 آذر 1386
مجموع ارسالها: 393
اعتبار کسب شده: 3018
محل سکونت: کاشان
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 مهر 1387، ساعت 18:15
 1 ماه و 17 روز پيش
#357
 
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.



همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.



بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.



سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند.
توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا

_________________
هميشه پشت سر هر مرد موفق ، زني هست که نتونسته جلوي موفقيت شو بگيره. Shame on you
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 27 مهر 1387، ساعت 10:13
 1 ماه و 15 روز پيش
#358
 
استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته جامعه شناسي خواسته بود تا به کوچه پس کوچه هاي کثيف و پر جمعيت بالتيمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود که نظر و ارزيابي خود درباره آينده همان نوجوانان را در گزارشي به رشته تحرير درآورند. دانشجويان در مورد هر يک از اين نوجوانان نوشته بودند: " هيچ شانسي ندارد". بيست و پنج سال پس از اين واقعه، استادي ديگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارک و بررسي هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري کنند و ببينند چه بر سر آن 200 نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي 20 پسري که مرده و يا به محل هاي ديگر کوچيده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقيمانده در شغل هاي نسبتاً خوبي چون وکالت، طبابت و تجارت مشغول بکار هستند.
استاد متعجب مي شود و تصميم مي گيرد موضوع را تا اخذ نتيجه نهايي پيگيري کند. همه اين مردان در منطقه تحقيق بسر مي بردند و از اين رو براي استاد اين امکان وجود داشت تا تک به تک آنان را ملاقات کرده و بپرسد: "علت موفقيت شما چه بوده است؟" در هر مورد، ‌اين پاسخ پراحساس را شنيده بود که: " يک معلمي داشتيم که..."
معلم هنوز در قيد حيات بود، لذا استاد توانست وي را، که حالا ديگر کاملاً پير شده بود ولي هنوز هشياري و ذکاوت از سکناتش مي باريد، پيدا کند و فرمول سحرآميزش را که به وسيله آن توانسته بود اين بچه هاي کوچه پس کوچه هاي کثيف پائين شهر را به چنان موفقيت هايي برساند، بپرسد.
چشمان معلم از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش با لبخندي ملايم به حرکت درآمده بود که:
" خيلي ساده است ، من از صميم قلب به يکايک آن بچه ها عشق مي ورزيدم."

"اريک باترورث"

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 28 مهر 1387، ساعت 10:47
 1 ماه و 13 روز پيش
#359
 
يکي از دوستانم به نام پل يک دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت کرده بود. شب عيد هنگامي که پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد که دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي کرد. پل نزديک ماشين که رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است که برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين که ديناري بابت آن پرداخت کنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزويي مي خواهد بکند. او مي خواست آرزو کند. که اي کاش او هم يک همچو برادري داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي کاش من هم يک همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با يک انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني که از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش کنم که بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد که پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد که توي چه ماشين بزرگ و شيکي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي که دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت که پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر کوچک فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره کرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه که طبقه بالا برات تعريف کردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نکرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري که هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي که اشکهاي گوشه چشمش را پاک مي کرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

" دان کلارک"

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 01 آبان 1387، ساعت 9:49
 1 ماه و 11 روز پيش
#360
 
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
1
1