صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
9
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 768
اعتبار کسب شده: 9857
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 01 اسفند 1386، ساعت 16:45
 5 ماه و 20 روز پيش
#331
 
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند…

نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست؛ بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟!



واتسون گفت : ميليون ها ستاره مي بينم !

هلمز گفت: چه نتيجه اي مي گيري؟!



واتسون گفت : از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم

از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد

از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد...!



شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون ! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند!!! d'oh!

d'oh! d'oh!

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 936
اعتبار کسب شده: 3795
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 02 اسفند 1386، ساعت 15:43
 5 ماه و 19 روز پيش
#332
 
آخر دنيا کجاست






- مي کشي ؟

پاکت سيگار را روي ميز سر داد . پاکت را برداشتم . مثل هميشه مارل بوروي قرمز . يک نخ برداشتم . پاکت سيگار را روي ميز به طرفش سر دادم . پک عميقي به سيگارش زد. از پشت حلقه هاي دود به موهايش نگاه کردم . سفيد شده بودند . چشمانش را بست . پک ديگري به سيگار زد . همه ي دودش را بلعيد . لاغر شده بود . به صورتش زل زدم . زير چشمانش چين افتاده بود . چشمانش را باز کرد . به سقف خيره شده بود . به سمتم برگشت . توي چشمانم زل زد و گفت : آخر دنيا کجاست ؟

هيچ وقت ياد نگرفتم دود سيگارم را حلقه کنم . فقط بلد بودم بکشم . فندکم را از جيبم درآوردم . سيگار را بين لبانم گذاشتم . فندک را به سمت سيگارم بردم . نزد . سيگار را به گوشه ي لبم دادم . فندک را چند بار تکان دادم . چند بار محکم به پايم کوبيدم . درش را باز و بسته کردم . به سمت سيگارم بردم . باز هم نزد . روي ميز پرتش کردم و گفتم : لعنتي ، تموم شده ! سيگار خاموش را گوشه ي لبم گذاشتم و به صورتش نگاه کردم و گفتم : آخر دنيا اين جاست ! همين جهنمي که اين همه ساله توش گير کردم و دارم دست و پا مي زنم . آخر دنيا همين جاست . دنبالش نگرد . يه عمر گشتم . يه عمر فکر مي کردم اخر دنيا جاييه که احساس راحتي مي کني . جايي که ذهنت از همه چي آزاده ! يادته ، هميشه لب ساحل که آتيش روشن مي کرديم ، مي گفتيم اين جا اخر دنياست . بهشت زمين همين جاست . آخر دنيا !!! پوزخندي زدم و چشمانم را بستم و سرم را به پشتي صندلي تکيه دادم . دود سيگارش را به سمتم داد و گفت : يادته ، شب عروسيم ، اومدي کنارم و زير گوشم گفتي : بدبخت ديگه تموم شد . بهشت بي بشهت . از اين به بعد فقط جهنمه خره ! يادته . چه قدر خوشحال بودم . خر کيف بودم . چشمانم را باز کردم و گفتم : چه خوب يادت مونده . شوخي کردم بابا . بهشت و جهنم نداره . اين دنياي سگي فقط جهنمه . بهشت ماله خود خداست . جهنم ماله ما بنده هاست . سيگار را گوشه لبم جا به جا کردم .

خم شد و فندکم را از روي ميز برداشت . چند بار روي علامت زيپوي حک شده ي روي فندک دست کشيد . پاکت سيگار را از روي ميز برداشت . سيگار ديگري برداشت . گوشه ي لبش گذاشت . فندکم را به سمت سيگارش برد . سيگارش را روشن کرد . پوزخندي زدم و گفتم : شانسه تو رو قرآن ! يه ربع باهاش کلنجار رفتم نزد . هميشه همين جوريه . هر چي شانس بود ، ماله تو بود . هر چي دختر رديف بود ماله تو بود . هر چي خوشبختي بود ماله تو بود . هر چي .... آه عميقي کشيدم و گفتم : هر چي بود ماله تو و از ما بهترون بود . من هيچي بودم . يه صفر تو خالي . يه صفر ه بي همه چيز . دود سيگارش را به سمتم داد و گفت : آره ، بس که خر بودي هيچکس نمي اومد طرفت . پاچه ي چند نفر رو گرفته باشي خوبه ؟!؟ خر بودي ديگه . هر چي مي گفتم حال کن پسر ! شونه هاتو بالا مي نداختي و مي گفتي من اين جوري حال نمي کنم . چي شد ، شاملو و فروغ فرخزاد تموم شدن ؟!؟ ديگه با شاملو حال نمي کني ؟ ديگه عاشق چشماي فروغ نيستي ؟!

سيگار را از گوشه لبم بيرون آوردم . فندک را برداشتم . سيگار را کنار فندکم گذاشتم و گفتم : ديگه نه شاملويي مونده و نه فروغي . ديگه هيچ کس برام نمونده . چند بار به سرم زد خودکشي کنم از سنم خجالت کشيدم . روي صندلي جا به جا شد . به سمتم خم شد و گفت : ديوونه اي پسر ؟! خودکشي ؟؟! چرا چرند

مي گي . بعده يه عمر تو اين جهنم زندگي کردن حالا که وضعت توپ شده مي خواي گند بزني به همه چي !؟

پک عميقي به سيگارش زد . به زير سيگاري روي ميز نگاه کردم . 9 تا سيگار کشيده بود . به کت طوسي تنش نگاه کردم . مثل هميشه مرتب نبود . پيراهن سفيد زيرش چرک مرد شده بود . کفش هايش مثل هميشه برق نمي زد . ته ريش يک روز نزده اش روي صورت آفتاب سوخته اش ديده مي شد .

پک ديگري به سيگارش زد . سرفه کرد . سرفه کرد . سرفه کرد . بلند شدم تا برايش آب بياورم . دستش را تکان داد يعني نمي خواهم . نشستم . سرفه اش که بند امد . چشمانش را بست . شانه هايش لرزيد . صداي هق هقش را از لاي تک سرفه هايش مي شنيدم . دستانش را روي صورتش گذاشت . صداي هق هقش فضاي اتاق را پر کرد . سيگارم را از روي ميز برداشتم . فندک را هم . زد . پک عميقي به سيگارم زدم . دستم را روي شانه اش گذاشتم . هق هق کنان دستم را گرفت و گفت : ولم کرد . چشمانم را تنگ کردم و گفتم : کي ؟ چي شده ؟! سرش را بالا نيآورد و گفت : زنم . سودابه . ولم کرد . مي گه از من خسته شده . مي گه نمي توونه کارهام رو تحمل کنه . مي گه عذابش مي دم . مي گه مثله مرداي ديگه نيستم . مي گه گهم . شانه اش را فشردم و گفتم : اين کارا چيه ؟! مرد باش . رفت که رفت به جهنم . خرابم نکن رفيق . به صورتم نگاه کرد . دوباره شانه هايش لرزيد . از روي صندلي بلند شدم . از اتاق بيرون رفتم . در را پشت سرم بستم . چشمان سودابه جلوي نظرم آمد . دستم را روي لبانش کشيده بودم و گفتم : برو بهش بگو ازش خسته شدي . بگو ديگه نمي تووني کارهاشو تحمل کني . بگو عذابت مي ده . بهش بگو مثله مرداي ديگه نيست . بگو گهه!

فرنوش زنگوئي
اسفند 86
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 936
اعتبار کسب شده: 3795
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 02 اسفند 1386، ساعت 16:06
 5 ماه و 19 روز پيش
#333
 
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد ...
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :" من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم"!
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت :" از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ "
"خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد".
او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده."
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود:
پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان
 
6
6
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 768
اعتبار کسب شده: 9857
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 21 فروردين 1387، ساعت 16:13
 4 ماه و 1 روز پيش
#334
 
سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.

شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند .دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.

حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.

بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.





منبع: يک فايل shared شده از يک دوست Wink

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قطرهآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 171
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 04 ارديبهشت 1387، ساعت 12:43
 3 ماه و 17 روز پيش
#335
 
روزي براي زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سکوت کرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سکوت کر د. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ... با يک روز چه کار مي توان کرد؟ ... خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد. آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند . مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد . چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، م يتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....اما در همان يک روز دست بر پوست درختي کشيد، روي چمن خوابيد، کفشدوزدکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت. کسي که هزار سال زيسته بود!
عرفان نظر آهاري

_________________
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز مي شود
قطره
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قطرهآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 171
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1387، ساعت 20:08
 3 ماه و 11 روز پيش
#336
 
کرم شب تاب
روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي کرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه که باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است هر که آمد چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز . يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بز رگ. نه بالي و نه پا يي، نه آسمان ونه دريا. تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت را به من بده. و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي. و رو به ديگران گفت : کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
هزاران سال است که او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستار ه اي نيست چر اغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است.
عرفان نظر آهاري

_________________
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز مي شود
قطره
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3745
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 16 ارديبهشت 1387، ساعت 18:26
 3 ماه و 5 روز پيش
#337
 
باران عشق
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

_________________
Smile
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 936
اعتبار کسب شده: 3795
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387، ساعت 18:44
 2 ماه و 25 روز پيش
#338
 
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را
به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست
در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي
خوبي داشت که دهانش آب افتاد!

افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر
مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با
دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام
از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر
کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند
دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه
بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"

آنها به سمت
اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد
با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل
همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و
مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط
احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در
حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"

وقتي که عيسي مسيح
مصلوب شد، داشت به شما فکر مي کرد!
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 936
اعتبار کسب شده: 3795
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387، ساعت 18:56
 2 ماه و 25 روز پيش
#339
 
بهترين قلب دنيا

روزي مردجواني وسط شهري ايستاده بود وادعا مي کرد که زيباترين قلب دنيا را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود مي پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان وبقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد. اما پر از زخم بود. قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پرنکرده بودند وگوشه هايي دندانه دندانه درقلب او ديده مي شد . دربعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهي خيره به اومي نگريستند وبا خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مردجوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت: تو حتما شوخي مي کني ! قلبت رابا قلب من مقايسه کن، قلب تو تنها مشتي زخم و خراش وبريدگي است . پيرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. مي داني هرزخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام . من بخشي از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام ، اما اين دو عين هم نبوده اند.
گوشه هايي دندانه دندانه بر قلبم دارم که برايم عزيزند ، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتي ها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود را به من نداده اند اين ها همين شيارهاي عميق هستند گرچه دردآورند، اما يادآورعشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها ي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا مي بيني که زيباي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولي از هميشه زيبا تر بود .
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4985
اعتبار کسب شده: 10131
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 03 خرداد 1387، ساعت 17:30
 2 ماه و 17 روز پيش
#340
 
يک داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد...

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي . ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کليد کرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد!!! Mr. Green Twisted Evil

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
3
2
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 768
اعتبار کسب شده: 9857
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 04 خرداد 1387، ساعت 10:46
 2 ماه و 16 روز پيش
#341
 
احسان نوشته بود:

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد!!! Mr. Green Twisted Evil [/color]



تو از کجا ميدوني من راهب نيستم !

دست بر قضا من يک راهبم اينم يه دليل محکم واسه اثبات حرفم: تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد Mr. Green Mr. Green Mr. Green


داداش اينجا رو اشتباه اومدي هيشکي هنوز نتونسته يه مارمولک رو بذاره سر کار: Mr. Green Mr. Green

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1235
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 05 خرداد 1387، ساعت 21:55
 2 ماه و 15 روز پيش
#342
 
سه نفر مردند خدا گفت:اولي بره بهشت دومي بره جهنم سومي بره طويله پرسيدند چرا؟
خدا گفت: چون اولي زن داشت و زندگي براش جهنم بود پس بره بهشتدومي مجرد بود دنيا براش بهشت بود پس بره جهنم سومي زنش مرد مرتيکه خر رفت يه زن ديگه گرفت جاش طويله است!!! Whistle

_________________
shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3745
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 08 خرداد 1387، ساعت 18:11
 2 ماه و 12 روز پيش
#343
 
مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌کرد، پرسيد:
ببخشيد، شما "شارون استون" نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر مي‌کردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌کنن. به خاطر اين‌که "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فکر کردم شما نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد که رو دست خورده، با عصبانيت فرياد کشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌کدوم فکر نمي‌کنن که شبيه "شارون استون" هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، که چي؟
مرد گفت: چون شما فکر مي‌کردين که شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض کردم که، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد کشيد: اصلا به تو چه که من چه تصوري دارم.
و کيفش را براي هجوم به مرد بلند کرد.

مرد خود را عقب کشيد و خواست که به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم که از سر کنجکاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا کند.
يک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنين تا تکليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! (و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره کرد).
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله مي‌گرفت، فرياد کشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يک نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌کشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديکه کثافت.

-----------------------------------------------------------------

در کلانتري پيش از آن‌که افسر نگهبان پرسشي بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاکي‌ام. به من اهانت کرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌کرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم که شما شبيه "شارون استون" نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌کرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر که دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه که من شبيه کي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ايشون شبيه کي هستن؟

مرد گفت: شما اکواين؟
افسر نگهبان گفت: اکو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره که صدا رو تکرار مي‌کنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌کنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم که فکر مي‌کرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول کشيد تا من حاليش کنم که اينطور نيست. آخرش هم فکر کنم نشد. ديروز اتفاقا کلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شکايت مشابهي.

افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب کرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشکل رو دارم. بعضي‌ها فکر مي‌کنن "مارلون براندو" هستن، بعضي‌ها فکر مي‌کنن "آرنولد" هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست.
زن آينه کوچکي از کيفش درآورد و با دستمال کاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاک کرد و در حالي که آينه را در کيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد که به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلک زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز کرد و پاهايش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا که تذکري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، کلانتريش هم رفتم. به هيچ‌کس هم بدهکار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و کاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بکوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري کوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه.
زن خواست کاغذ را پس بگيرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين کفايت مي‌کنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مکثي کرد و گفت: خب بدين، اشکال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشکالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه که...
افسر نگهبان گفت: نه، اشکالي نداره.
و به زن گفت: علت شکايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام که شبيه "شارون استون" نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما کرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، کثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه که حالا بعد من در شکايتم مطرح مي‌کنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه کار کرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده که تکميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حکم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌که ايشون به "شارون استون" شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌کنن؟
و با خود ادامه داد: کار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديک بررسي کنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌کنن.
و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا که بيشتر دقت مي‌کنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه کرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به "شارون استون" نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم "شارون استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌کنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شکايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين کاغذارو هم پاره کنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شکايتم صرف‌نظر کنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تکليف قانون چي مي‌شه؟
مرد گفت: قانون که شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌کنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه که از اول که آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي که کاغذها را پاره مي‌‌کرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما "شرلوک هلمز" نيستين؟

_________________
Smile
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mojiآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: پنجشنبه 13 مهر 1385
مجموع ارسالها: 148
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: shiraz
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 09 خرداد 1387، ساعت 14:55
 2 ماه و 11 روز پيش
#344
 
حکايت:

شاه عباس از وزير خود پرسيد:"امسال اوضاع اقتصادي کشور چگونه است؟"
وزير گفت:"الحمدالله به گونه اي است که تمام پينه دوزان توانستند به زيارت کعبه روند!"



شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست کفاشان به مکه مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند کفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي کن و علت آن را پيدا نما تا کار را اصلاح کنيم."

_________________
با آوايي بر خاستم ماه را نگريستم و تيري کز چشم ستاره گذشت،
ديدم که ظلمت و نور تيغ بر کشيدند تا براي پيروزي روشنايي، پليدي و ظلمت را از آسمان جهان بزدايند.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 279
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 11 خرداد 1387، ساعت 17:56
 2 ماه و 9 روز پيش
#345
 
داستاني مشابه داستان قبلي

در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ايراني را آبله‌کوبي مي‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبي به امير کبير خبر دادند که مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر کسي که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي کرد که