| نویسنده |
پیغام |
کاظم  زبون بسته!
تاريخ عضويت: شنبه 15 مهر 1385 مجموع ارسالها: 3 اعتبار کسب شده: 243 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 14:56 |
|
 |
7 ماه و 6 روز پيش |
|
#316
|
| |
درد مشترک
در آسانسور را باز کردم ، خانم فلاني بود ، سلام کردم ، به آرومي جواب سلامم را داد ، ياد علـي افتادم ، علي بالا بود ، اون هم داشت مي رفت بالا ، داشت در آسانسور بسته مي شد که گفتم ببخشيد خانم ... کتابم را بالا جا گذاشتم ، من هم دوباره سوار آسانسور شدم ، خدا خدا مي کردم که نخواد بره آزمايشگاه و جاي ديگه اي کار داشته باشه يا علي از آزمايشگاه بيرون رفته باشه ، حلقه نامزدي روي دستش که چادرش را گرفته بود پيدا بود ، چقدر به علي گفتم ، اگر مي خوايش زودتر اقدام کن ممکنه براش خواستگار بياد اما هميشه مي گفت موقعيت ازدواج ندارم و نمي تونم ازدواج کنم توکل به خدا هر چي خيره پيش مياد ، کاش فقط حرف نزده بود و واقعا توکلش به خدا بود ! نه اين که بعد مطلع شدنش سه روزي خودش را توي اتاق خوابگاه حبس کنه و همه درساش را با ده يازده بگذرونه و هر وقت که اون را مي بينه سه چهار ساعني توي فکر بره و بايد کلي با هاش صحبت کرد تا آروم بشه ، داشتم اين فکرا را مي کردم که گفت : بفرماييد ، گفتم : نه شما بفرماييد ، بله ! اون هم داشت به طرف آزمايشگاه مي رفت کاري نمي تونستم بکنم تابلو مي شد، خدا خدا مي کردم که علي از آزمايشگاه بيرون رفته باشه ، من هم پشت سرش وارد آزمايشگاه شدم ، علي سرش توي کار خودش بود و متوجه آمدن ما نشد ، من هم که ديگه کاري نمي تونستم بکنم دوباره برگشتم که سوار آسانسور شوم وقتي اومدم سوار آسانسور بشم خانم .. از آسانسور بيرون اومد نگاهي کردم و سرم را پايين انداختم نتونستم سلام کنم و سوار آسانسور شدم ، حالا نوبت خودم بود که ...
_ناشناسي آشنا |
|
|
|
|
|
|
 |
سايه  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 26 مهر 1386 مجموع ارسالها: 3 اعتبار کسب شده: 157 محل سکونت: شيراز سن: 22 جنسيت: زن |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 16:35 |
|
 |
7 ماه و 6 روز پيش |
|
#317
|
| |
مردي رهگذر سوار بر اسب ، با سگش از کنار درخت عظيمي مي گذشتند که ناگهان در اثر صاعقه ،درخت بر سر آنها فرود آمد و همه مردند، ولي مرد رهگذر هنوز نميدانست که مرده است و به راه خود ادامه مي داد و ناگهان به دروازه مرمري زيبا و بزرگي رسيد و آب زلالي ديد و از نگهبان و دروازه بان آن محل پرسيد : روز بخير ، اينجا به اين قشنگي ،کجاست ؟
اينجا بهشت است .
رهگذر گفت : چه خوب ، خيلي تشنه ايم .
ميتواني به تنهائي وارد شوي و هرچه ميخواهي ، آب بنوشي .
رهگذر گفت : اما اسب و سگ من نيز ، تشنه اند .
متاسفم ، فقط خودت ميتواني وارد شوي .
مرد رهگذر نا اميد و ناراحت شد ، اما حاضر نشد به تنهائي آب بنوشد ، تشکر کرد و به راه افتاد و در ميان راه مزرعه اي را با يک دروازه قديمي ديد،با يک جاده خاکي و مردي که زير سايه درختي دراز کشيده بود
رهگذر گفت :روز بخير ، من و اسب و سگم تشنه ايم .
مرد اشاره اي کرد و گفت: در ميان آن صخره ها ، چشمه اي است ، ميتوانيد هر چقدر که ميل داريد بنوشيد . آنها به کنار چشمه رفتند و تشنگي اشان بر طرف شد و سپس مرد رهگذر برگشت و تشکر کرد
آن مرد گفت : هروقت دوست داشتيد ، باز هم بيائيد .
رهگذر گفت : نام اين مکان چيست ؟
مرد گفت : بهشت .
رهگذر گفت : بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمري گفت که آنجا بهشت است ؟
مرد گفت :آنجا بهشت نبود،دوزخ بود .
رهگذر گفت : پس بايد جلوي ديگران را بگيرند تا از نام بهشت استفاده نکنند و ديگران را گول نزنند .
مرد گفت : قضيه کاملا بر عکس است ، آنها لطفي بزرگ به ما ميکنند . چون تمام آنهائي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند ، همانجا مي مانند . |
|
_________________ از تو بودن را برايم عادتي ساخته اي که بي تو بودن را باور ندارم.
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1235 اعتبار کسب شده: 2389 محل سکونت: سن: 24 جنسيت: زن |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 23:12 |
|
 |
7 ماه و 6 روز پيش |
|
#318
|
| |
تلقين محض
نوشته: فرناندو سورنتين
وترجمه: جواد فغاني
دوستانم مي گويند من آدم دهن بيني هستم. فکر کنم حق با آن ها باشد. آنها هميشه براي آنکه دليلي براي حرفشان داشته باشند. اتفاق ناچيزي را که پنجشنبه پيش برايم پيش آمد. مطرح مي کنند.
ماجرا از اين قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکي مي خواندم. با اين که هوا روشن بود. قرباني نيروي تلقين شدم.
اين تلقين تصوري را در من بوجود آورد که قاتل بي رحمي توي آشپزخانه قايم شده. قاتل دشنه بزرگي را توي دستش گرفته و منتظر ايستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رويم بپرد و چاقو را به پشتم فرو کند.
با اينکه درست رو به روي در آشپرخانه نشسته بودم و اگر کسي مي خواست به آشپزخانه برود. مي بايست از جلو چشمانم رد مي شد و تازه به جز در ورودي آشپزخانه راه ديگري هم براي رفتن به آنجا نبود. با اين همه، باز فکر مي کردم قاتل پشت در کمين کرده.
اما من قرباني نيروي تلقين شده بودم و جرأت نمي کردم وارد آشپزخانه بشوم. اين موضوع نگرانم کرده بود اما چون ديگر وقت ناهار بود. بايد حتماً به آشپزخانه مي رفتم.
در آن وقت زنگ خانه را زدند.
بي آنکه از جايم بلند شوم، داد زدم: «بيا تو، در بازه».
سرايدار ساختمان با دو يا سه نامه وارد شد.
گفتم: «ببين، پام خواب رفته. مي شه بي زحمت بري از آشپزخانه يه ليوان آب برام بياري؟»
سرايدار گفت: «البته».
در آشپزخانه را باز کرد و رفت تو. چندي بعد صداي فريادي را شنيدم و صداي جسمي که با افتادنش، تمامي ظرف و ظروف و بطريها را از روي ميز آشپزخانه کشيد و به زمين ريخت.
يکدفعه از روي صندلي بلند شدم و به آشپزخانه دويدم.
نيمي از بدن سرايدار روي ميز افتاده بود و دشنه بزرگي توي پشتش فرو رفته و کشته شده بود.
خيالم راحت شده بود، چون معلوم شد هيچ قاتلي توي آشپزخانه نبود
|
|
_________________ shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
|
|
|
|
|
 |
rozesiah86  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 29 اعتبار کسب شده: 180 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 28 آذر 1386، ساعت 15:08 |
|
 |
6 ماه و 18 روز پيش |
|
#319
|
| |
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن. |
|
|
|
|
|
|
 |
rozesiah86  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 29 اعتبار کسب شده: 180 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 28 آذر 1386، ساعت 15:35 |
|
 |
6 ماه و 18 روز پيش |
|
#320
|
| |
[color=olive]شايد داستان زير شرح حال زندگي روزمره خيلي از ماها باشه که غرق در نوع جديدي از ارتباطات شديم ، قطعا خوندن اين داستان براتون جالبه ... [/color]
ساعت هفت صبح با نواي دلخراش Alarm گوشي، چشماتو باز کرده و نکرده با دستت دنبال گوشي ميگردي. نکنه شبي، نصفه شبي يه SMS اومده باشه و تو بي خبر مونده باشي. بعدش تندتند کاراتو ميکني و صبحونه خورده و نخورده راه مي افتي سمت اداره.
طبق معمول تو ترافيک دلپذير صبحگاهي در حال هدر دادن عمر و جوونيت هستي که جيب شلوارت شروع مي کنه به لرزيدن. ميتوني حدس بزني که مامان SMS زده تا فراموش نکني غذاتو از يخچال برداري. ولي ديگه دير شده!
مثل هميشه هم پنج دقيقه دير مي رسي سرک ار و به همکاران عزيز سلام ميکني و ميشيني سرجات و به کارهايي که قرار بريزه روسرت فکر ميکني.
کم کم بياختيار دستت ميره طرف موبايل و الکي Inbox رو چک ميکني. محض خالي نبودن عريضه يه SMS صبح بخير نثار دوستت ميکني، تا جواب بگيري و خيالت راحت شه.
چند ساعتي مشغول کارت ميشي که يه دفعه Reminder گوشي خودشو ميکشه که يادت بندازه امروز تولد دوست دوران خوشه تحصيله. حتي به خودت مجال فکر کردن هم نميدي که زنگ بزني يا نه! SMSهاي صد سال پيش رو زير و رو ميکني، بلکه يه تبريک تولد خوب پيدا کني. SMS معروف کيک تولد و شمع راضيت نميکنه ولي انگار چاره نداري. از اون طرف هم دوستت که انگار موبايلشو دودستي چسبيده و بيصبرانه چشم دوخته بهش، در کسري از ثانيه با SMS، قربونت ميره که به يادش بودي! گوشي رو رها ميکني و دوباره مشغول کار مي شي...
در حال نوش جان کردن ناهار هستي که برادرت با SMS ميپره وسط غذات که چي؟ " با پيراهن آبي راه راه چه شلواري بپوشم؟" چه دل خوشي داره....
بعد از نهار لم دادي رو صندلي. چند وقتي هست که از دوستت خبر نداري. دوباره Inbox و Saved Item رو بالا و پايين ميکني تا يه جوک پيدا کني. اون هم در جواب يه جوک تکراري برات مي فرسته! خوب پس حالش خوبه.
بابات هم بعدازظهر باز غافلگيرت مي کند که با SMS ازت مي خواد يه کار بانکي براش انجام بدي.
عصر شده ديگه کم کم داري آماده مي شي بار سفر ببندي که باز موبايلت کارت داره. نه! SMS رو دوبار ميخوني تا باورت بشه همکلاسي زبانت که 2 بار بيشتر نديديش چه جوک آنچناني برات فرستاده. ميخندي ولي هرچي فکر ميکني ميبيني نه بابا اين حرفا به قيافش نميآد. ديگه چارهاي نيست. به روي خودت نميآري و گوشي رو ميذاري تو کيفت و خودتو ميندازي تو هياهوي خيابون.
تو راه همش با خودت کلنجار ميري که به " اونکه اسمشو نبر " SMS بزني يا نه. حالا يه صحبتي شد که رابطه تموم شه ولي اونقدر جدي که نبود! همينجور داري با خودت حرف ميزني که يکي از دوستات جلوت سبز ميشه. سلام و من چطورم و تو چي کار ميکني و اين حرف ها که يه دفعه مي گه: " راستي جوک فلان رو شنيدي؟" اصلا بهت امون نميده و ميگه:" بذار واست بفرستم حال کني ." با اينکه فکر ميکني خوب تو که روبرومي چرا خودت تعريف نميکني؟ به SMS لبخند ميزني و خداحافظي ميکني..
بالاخره سرکوچه راضي ميشي که يه SMS بفرستي ، اگر مقبول افتاد که افتاد. اگر اوضاع بدتر شد که خوب مثلا اشتباه شده. ميخواستي SMS رو براي يکي ديگه بفرستي. آره خوبه. خوب آدميزاد اشتباه ميکنه ديگه ... تو دلت به پستي خودت ميخندي و Send ميکني.
خسته و کوفته ميرسي خونه که بهت اطلاع ميدن يکي از دوستات زنگ زد، باهات کار داشت. واي اصلا حال نداري بهش فکر کني چه برسه به حرف زدن... ولش کن فردا بهش SMS مي زنم.
اهالي خونه که دست کمي از خودت ندارن از قيافت حدس ميزنن که رمق حرف زدن نداري. در سکوت يه چيزي ميخوري که نواي دلنواز SMS صدات ميکنه. با رضايت لبخند ميزني. SMS اشتباه کار خودشو کرد.
مي پري رو تخت و SMS بازي شروع مي شه. بعد از رد و بدل کرن حدود 15 تا SMS ، يه سوء تفاهم همه کار رو خراب مي کنه. تا بياي اثبات کني که منظورت اين نبود، ديگه...
آلارم رو روشن ميکني و موبايل رو پرت ميکني. چشماتو مي بندي. کلمات Pingilish تو سياهي برات رژه مي رن.
اما اونقدر خسته اي که فکر نميکني؛ امروز با چند تا SMS چه کارايي کردي؟ اصلا امروز صداي بابات رو شنيدي؟ تازه عذاب وجدان هم گرفتي که جواب تلفن دوستت رو ندادي.
خدا وکيلي دوستت بيشتر خوشحال نميشد اگر يه زنگ يه دقيقهاي ميزدي بهش. حالا کادوي تولد پيشکشت.
تازه هنوز هم دلت براي اون دوستي که با جوک حالشو پرسيدي تنگه... .
منصف هم باشي، افسوس ميخوري که به جاي ارسال 500 تا SMS براي حفظ يه رابطه، اگر مسئوليت حرف زدن رو قبول مي کردي. اوضاع و احوالت بهتر بود... .
حالا ديگه خوابت برده. فرصت نيست تا يادت بياد که " در آغاز کلمه بود، نه SMS ... . "
|
|
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1815 اعتبار کسب شده: 6588 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 07 دي 1386، ساعت 3:19 |
|
 |
6 ماه و 9 روز پيش |
|
#321
|
| |
چگونه مي توان به چيزي رسيد که وجود ندارد ؟؟ در تموم آن شب لعتني به تنها چيزي که تونستم فکر کنم همين جمله بود ! و واقعا هم من حالا به دنبال چيزي بودم که وجود نداشت ، يعني براي من ديگه مفهومي به اسم آزادي نمي تونست وجود داشته باشه ؛ درست از زماني که اون کار احمقانه رو انجام دادم ديگه هيچ جايي واسه آزادي باقي نذاشتم! همه چيز در همون ضربه چاقو تموم شد ؛ در واقع من اون آدم رو نکشتم ، چيزي که من کشتم آزادي خودم بود و خودم! من خودم رو کشتم!!!!
و حالا تنها کاري که برام باقي مونده اينه که لحظه ها رو بشمارم تا صبح بشه و اون مامور بياد در سلول رو باز کنه ، من رو ببره به طرف چوبه دار، حلقه رو دور گردنم محکم کنه و اون وقت تنها بايد منتظر بود که مرگ با پا بزنه زير اون صندلي نفرين شده و تو توي هوا معلق بشي درست مثل کبوتر هاي مرده اي که آويزن هستن به سيم هاي برق!
پاهات که تو هوا آويزون ميشه تازه مي توني درک کني که کمبود اکسيژن چي کار که نمي تونه بکنه ! پوستت شروع ميشه به کبود شدن و دلت مي خواد که چيزي رو با دست هات چنگ بزني ، اما دست هات بسته هست ، مي خواي که خودت رو آزاد کني ، تقلا مي کني ؛ توي هوا مي چرخي و اون وقته که صداي خورد شدن استخون هاي گردنت رو مي توني بشنوي واون وقته که ديگه کار زيادي واسه انجام دادن نداري ! تا ابد مي توني که همون بالا آويزون باشي بدون اين که هيچ حرکتي بکني.
تحمل نگاه کردن به ساعت رو نداري ، هر چي که بيشتر نگاش مي کني کمتر حرکتي ازش مي بيني ، همه خواب هستن و تو دلت مي خواد که مي تونستي واسه چند لحظه هم شده بخوابي! اما اين آخرين ساعت هاست و دوست نداري که با خواب پرش کني ؛ هر چند که نمي توني هم اين کار رو بکني!
زندون پنجره نداره ؛ دلت مي خواد که آسمون رو ببيني. خيره ميشي به ميله ها ، چيز تازه اي نمي توني توي اون ها پيدا کني ، باز نگاه به ساعت مي کني ، هنوز چند ساعتي مي توني نفس بکشي ؛ دقيقش رو بخواي بگي ميشه چهار ساعت .
يه ساعت ميشه که خير شده به زمين و سوسکي رو نگاه مي کني که داره دور خودش مي چرخه ، نگاه به ساعت مي کني ، سه ساعت ديگه مونده. با پا مي کوبي روي سر سوسک ؛ قرچ و سوسک له شده روي زمين ، احساس مي کني وقتي که گردنت مي شکنه هم همچين صدايي ميده ، از ديدنت سوسک له شده حالت به هم مي خوره ، آخرين غذايي رو که خوردي مياري بالا.
گذشت زمان رو احساس نکردي ؛ مچاله شدي روي زمين و نفست خوب بالا نمياد ؛ پا ميشي از جات ؛ همه بدنت درد مي کنه ، روي زمين خوابت برده ؛ نيم ساعت بيشتز نمونده ؛ ميفتي روي زمين
با صداي باز شدن در سلولت از خواب بيدار ميشي ، سردته و داري مي لرزي ، باز مياري بالا ؛ اما چيزي توي شکمت نيست ، هوا از هميشه سرد تر شده
بيرون باد سردي مياد ، تا حالا اين جوري نلرزيده بودي ، نمي دوني از ترسه يا از سرما ! شايد هم از هر دو ؛ طناب دار واسه خودش داره تاب مي خوره ؛ نمي توني روي پات بند بشي ؛ مامورها زير بغلت رو گرفتن ، حالا زير چوبه هستي ؛ طناب رو ميندازن گردنت ؛ مرگ پايين وايساده و ميزنه زير صندلي
آروم ؛ آروم توي باد تاب مي خوري.
SunSon |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4955 اعتبار کسب شده: 9273 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 دي 1386، ساعت 18:36 |
|
 |
6 ماه و 8 روز پيش |
|
#322
|
| |
واقعا قشنگه. توصيه ميکنم تا آخرش رو بخونيد.
افسانه چيپسفروش ِ دغل!
انگار هميشه همين قدري بود و کار و بارش اين بود که از صبح تا شب برود در کوچهها و با دو دانگ صدايي که داشت فرياد بزند: نمکيه! نون خشک بيار نمک ببر!
هيچ خاطرهاي که محض رضاي خدا حتا بوي خوشاقبالي يا خوششناسي بدهد، به ياد نميآورد؛ کودکي و نوجوانياش هميشه به بد شانسي گذشتهبود.
وقتي پانزده ساله بود و پدرش گفتهبود: "دم اسب را يک وجب اندازه بگير و کوتاه کن"، برداشت و دم حيوان زبان بسته را از بالا وجب کرد و به چه فضاحت و زحمتي بريد و چقدر هم طول کشيد تا خوب شود - هم دم اسب، هم کبودهاي جاي بيل پدر روي کمرش!
البته بايد بدانيد که نه اسب ديگر دم در آورد، و نه چون تعادل نداشت و سکندري ميرفت، کسي براي خرمن اجارهاش کرد، هي دستها را بلند ميکرد به قول مشتقي!
يا در بيست و پنج سالگي که تازه برق آمده بود به روستا و او براي شيرين کردن خودش، يک رشته سيم کشيدهبود به طويله و لامپ، که پدر را سورپرايز کند و دم غروب که صداي ماااي مهيب ِ گاو نهمن شيري در تمام ده پيچيد و مردم را به طويله کشاند و معلوم شد که گاو بيچاره با ديدن چيزي نوراني آويخته از سقف، کنجکاوياش تحريک شد و چون سقف کوتاه بود، لامپ را به دهان برد و چنان گازي زد که گاز آخرش شد...
بعد هم که به پيشنهاد کل جعفر ِ کدخدا به شهر آمده بود که کار کند و پيشرفت، و حالا سي و پنجسالش شده و اينجا است که هيچ کجاي زندگي را نگرفته است.
...
آن هفته (اين «آن هفته» را که ميگويم هفته مهمي است بايد توجه بيشتري به ماجرا کنيد اگرچه ميتوانيد در هر زماني که دوست داريد اين هفته را تصور کنيد، فقط نوع پوشش قهرمان ِ داستان را بسته به نوع فصل در نظر بگيريد!) حال و احساس عجيبي داشت، نان خشکها انگار برکت کردهبودند و هي پولاش بيشتر ميشد و مردم انگار کمر بسته بودند به خشک کردن نانها!
علاوه بر آنها زياد شدن خريد نمکش باعث شده بود از کارخانه نمک مرحوم باديه جايزهاي نقدي به او بدهند.
ميان آن همه خوشحالي، شبها چيزي آزارش ميداد؛ هر شب خواب فضايي محو را ميديد و صدايي محوتر شبيه اين: پيس، يا شايد چيس!
هر روز صبح با اضطراب بيدار ميشد ولي به محض ديدن گاري دستي و گونيهاي خالي، دنياي خوشبختي به يادش ميآمد و از سر کيف، خميازهاي با صدا ميکشيد.
وضوح آن تصوير گنگ و صداي کمرنگ، هر شب بيشتر ميشد تا اينکه در شب هفتم صدا و تصوير در آني سينک شدند و او از وحشت وضوح از خواب پريد: چيپس!
بله خودش بود؛ چيپس!
علاقه مردم به تنقلات زياد شده بود و اگر ميتوانست وارد صنعت چيپس بشود نانش توي روغن بود.
يک کارد تميز خريد و يک گوني سيبزميني، و شروع کرد به درست کردن چيپس و ارائه آن به صورت فلهاي در يکي از پارکهاي مجهز به توالت عموميهاي ِ جديد! (توالت عمومي پارک را به اين دليل اضافه کرده ام که از زحمات کساني که اين توالتها را اختراع و نصب کرده اند و پول از مردم نميگيرند تشکري کرده باشم!)
( البته، اينجا طول و تفصيلش را کم کردهام که حوصله خواننده سر نرود بابت اينکه حالا کجا رفت کلاس ِ کارآفريني و ايجاد مشاغل زودبازده و چه نوع سيبزميني را با چه نوع روغني قاطي کرد و روزهاي اول چطور بود و بعد چي شد و اين حرفها...)
از روز اول هفته دوم به ناگهان بازارش گرفت و کم کم مجبور شد دو تا کارگر براي خودش استخدام کند.
و از آن روز پر باد که يک چيز ِ قلنبهي سياه از آسمان به سمتش آمد و او بدجور ترسيد و بعد فهميد که يک بادکنک سياه بوده که فقط باد تويش بوده؛ به اين نتيجه رسيد چيپسها را در بسته هايي پلاستيکي ِ شکي ل(شکيلاش را بگذاريد به حساب زرنگي که هر آدمي ممکن است داشته باشد!) ارائه کند.
(حالا توضيح اينکه چقدر طول کشيد مجوز از وزارت صنايع و بهداشت بگيرد و سي نفر شاکي را که بابت روغن سوختهي مورد استفاده براي درست کردن چيپسها روانه بيمارستان شدهبودند، چطور راضي کرد يا بحث پيگيري روزنامهها را بابت آتش گرفتن چيپسها به دليل استفاده از مواد اشتعالزا در پختن آنها و تظاهرات اعتراضآميز ِ سيگاريها به کجا کشاند، بماند... )
کار بالا گرفت و کارگاه کوچکش کمکم تبديل به يک کارخانه بزرگ شد و اين در حالي بود که يک سالي از ماجراي خوابش گذشته بود.
چند تا مشاور اقتصادي هم استخدام کردهبود براي انواع فرار از بيمه و ماليات و کم کردن حقوق کارگران و محاسبه هاي دقيق براي زياد ندادن پول به کارمندها.
از همه مهمتر طمعي بود که به جانش افتاده بود و کاري بود که با برنامه ريزي دقيق طي يکسال انجام داده بود که هر هفته يکبار يک چيپس از داخل بسته ها کم ميکرد و در عوض باد را بيشتر.
طي اين يک سال مردم که اصولاً حوصله شمردن ندارند، عادت کرده بودند به باد زياد چيپسها، و او با کم کردن تدريجي چيپسها سود زيادي را به جيب زد.
کمکم کار به جايي رسيده بود که بچه ها با بستههاي چيپس اول يک دل سير فوتبال گل کوچک بازي ميکردند، بعد ميرفتند سروقت خوردن آنها!
(حالا نبايد مسئله مهمي باشد که اشاره کنم که ازدواج کردن با دختري از علي آباد يا گناباد (ترديد از نگارنده است شايد هم مهاباد!) و بچه دار شدن و دختري که به رقص لامبادا و بادبادکبازي و کارتون سندباد علاقه داشت و اينکه خيلي پولدار شده بود و باد در دماغ ميکرد وقتي که راه ميرفت و باديگارد استخدام کرده بود، ميخواست توي کار بادام زميني هم برود و البته ديگر مبادي آداب نبود و جد و آباد مردم را پيش چشمشان ميآورد...)
در هر حال اين اواخر خوابهايي با وضوح کم با تصوير و صداهايي آشنا (اگر او هم يادش نيايد شما بايد يادتان باشد که کدام را ميگويم!) دوباره به سراغش آمده بودند، تنها فرقش اين بود که اين بار به جاي يک اتاق 2 در3، در يک خانه ويلايي و يک اتاق خواب مجهز و تختخواب پرقو در کنار همسري مهربان، دلسوز و پولدوست، اين خوابها را ميديد.
صدا اوايل همان پيس يا چيس شايد هم چيپس بود ولي شب هفتم ناگهان صدا و تصوير آنقدر واضح شد که زهره اش اين بار واقعاً ترکيد و او نتوانست خودش را نگه دارد و نتيجه اين شد خودش از هيبت صداي توي خواب پريد و همسر دلسوزش از صداي مهيبي ديگر از خواب و تخت پريد و با اَه و پيف ِ فروان اتاق را ترک کرد، البته پيش از ترک اتاق در و پنجره را باز کرد و فردايش تشک را در آفتاب گذاشت.
او نيز تمام آن روز ذهنش مشغول اين بود که آن صدا براي چه دوباره به سراغش آمده بود و چه ميخواست بگويد و چرا گفت: فيس!
صبح چند روز بعد داشت باديبيلدينگ(ورزشي که بدن را پس از مدتي به صورت قلوه قلوه باد ميکند) تمرين ميکرد که تلفن زنگ زد و خبر رسيد پمپ باد اصلي کارخانه ترکيده و چيپسها را در کل شهر پخش کرده و مردم انگار عروسي گرفته اند. همچنين کل انبار روغن کارخانه نيز در آتش سوختهاست.
با نگراني سوار ماشين ضد گلولهاش شد و با عصبانيت و عجله به سمت کارخانه راه افتاد و در راه مردم را ميديد که درباره چيپسهاي آسماني حرف ميزدند.
ناگهان(اين ناگهان را که ميگويم با توجه به طرفداري من از طبقه پرولتاريا، بايد منتظر اتفاق بدي باشيد؛ آدم نبايد به راحتي به طبقه خودش پشت کند!) صداي فيس بدي بلند شد و لاستيک سمت راست جلو (يا چپ جلو ترديد از نگارنده است!) ترکيد و ماشين انحراف به راست (يا چپ) پيدا کرد و به دليل سرعت بالا(مثل عموم فيلمهاي سينمايي!) وارد فروشگاه بزرگي شد که زن و دخترش در آن مشغول خريد بادگيري براي رفتن به اسکي بودند و ماشين به ستون وسط فروشگاه جايي که زنش ايستاده بود، خورد و متوقف شد، کيسه هواي محافظ راننده فعال شد و شخصيت اصلي داستان ما به دليل چاقي مفرط نتوانست خودش را نجات بدهد و راه تنفساش براي چندين ثانيه قطع شد.
دو تا درويش با پيکان جوانان از جلوي آن فروشگاه رد ميشدند، يکي پرسيد چه شد که اينگونه شد؟ ديگري پاسخ داد: آن همه باد که در چيپس ميکرد جمع شدند و بود و نبودش را بر باد دادند.
صداي فيس هنوز از چرخ ماشين مي آمد!
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 11 دي 1386، ساعت 16:07 |
|
 |
6 ماه و 5 روز پيش |
|
#323
|
| |
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است...!
منبــع : از سايت اينترنتي خبر ايکس ترکيه ترجمه با اندکي تصرف |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4955 اعتبار کسب شده: 9273 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 16 دي 1386، ساعت 1:33 |
|
 |
6 ماه و 1 روز پيش |
|
#324
|
| |
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان معروف، بيماران يک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.
اين مساله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسايل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. کسي قادر به حل اين مساله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ...
دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود که ...
«پوکي جانسون» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات (Life support system) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!!
منبع: ايميلهاي سرگردان |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1235 اعتبار کسب شده: 2389 محل سکونت: سن: 24 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 19 دي 1386، ساعت 11:55 |
|
 |
5 ماه و 27 روز پيش |
|
#325
|
| |
حيف نون!
مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سيگار و مشروب را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نکنم، در سهام سرمايهگذاري کنم و حتي مرا عادت داده که به موسيقي کلاسيک گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اين ها که ميگويي که چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميکنم که ديگر اين زن در شان من نيست!
منبع: يادداشتهاي سرگردان |
|
_________________ shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 931 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 27 دي 1386، ساعت 11:35 |
|
 |
5 ماه و 19 روز پيش |
|
#326
|
| |
تله موش
موش ازشکاف ديوار سرک کشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« کاش يک غذاي حسابي باشد .»
اما همين که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يک تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هرکسي که مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يک تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تکان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من کاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت کنم که توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني که تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش که دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش که از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تکان داد و گفت : « من که تا حالا نديده ام يک گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي کرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فکر بود که اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريکي متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا مي کرده ، موش نبود ، بلکه يک مار خطرناکي بود که دمش در تله گير کرده بود . همين که زن به تله موش نزديک شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه که به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار که زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر کردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي کردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني کند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين که يک روز صبح ، در حالي که از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاک سپاري او شرکت کردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديک تدارک ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فکر مي کرد که کاري به کار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشکلي براي کسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، کمي بيشتر فکر کن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد ! |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 931 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 04 بهمن 1386، ساعت 17:59 |
|
 |
5 ماه و 12 روز پيش |
|
#327
|
| |
اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد . |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 14 بهمن 1386، ساعت 20:23 |
|
 |
5 ماه و 2 روز پيش |
|
#328
|
| |
دختر گل فروش ازم پرسيد: اون هنوز دوستت داره؟؟؟
اشک تو چشمام جمع شد. بغلش کردم و گفتم:به يه سفر طولاني رفته,شايد فردا برگرده,برميگرده و گلهاي بيشتري برام ميخره.فکر کنم ايندفعه همه گلهاتو برام بخره... ميدونم خيلي دلش برام تنگ شده.
خيلي وقته که نخنديدم چون بدون اون خنده برام معنايي نداره. دختر گل فروش هم خيلي ناراحته چون اون تنها کسي بود که گلهاشو ميخريد.
سالها گذشت...!!
باورم نميشه!!! اامروز سبد دختر گلفروش خاليه.يکي همه گلهاشو خريده.لبخند زدم..خنديدم..فرياد کشيدم..خدا جووون يکي همه گلهاشو خريده,اون برگشته.
امّا دختر گلفروش هنوز ناراحت بود.دويدم طرفش. گفتم:آمد؟؟؟؟ همه گلهاتو خريد مگه نه؟؟ ميدونستم مياد و همشون و ميخره.دخترک اشک تو چشماش جمع شد.گفت: آره,همشون رو خريد... ولي اونها رو به تو نداد.منم ديگه گل نميفروشم چون اون ديگه گلهامو به تو نميده...... |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 931 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 23 بهمن 1386، ساعت 17:10 |
|
 |
4 ماه و 23 روز پيش |
|
#329
|
| |
طعم گس عطر
کف چادر دراز کشيده بودم . زيپ چادر را باز کرد و آمد کنارم نشست . سرم را از زير پتو بيرون آوردم و
گفتم : اين جوجه هاتون حاضر نشدند ؟! مردم از گشنگي ! پتو را از روي پايم پس زد و پايش را دراز کرد . پتو را دوباره کشيد . گرماي پايش را حس مي کردم . دستش را لاي موهايم برد و گفت : تو هم که يه وقت نياي بيرون کمک . از صبح که اومديم ، فقط نشستي تو چادر . همين جوري مي خواي به قولت عمل کني ؟ به سمتش برگشتم . چشمانم را به سمتش چرخاندم و از بالاي عينک نگاهش کردم و گفتم : چه قولي ؟! پايش را به پايم ماليد . موهاي تنم راست شد . دستش را از لاي موهايم بيرون آورد و روي لب هايم کشيد و گفت : زدي زيرش ؟!؟ از اول مي دوونستم ، دبه مي کني ! خانومي ، شما نبودي که قول دادي وقتي اومديم چالوس ، کنار رودخوونه .... . يادت اومد ؟!؟ پايم را به پايش ماليدم . حس قشنگي بود . انگشتش را که هنوز داشت با لبهايم بازي مي کرد ، بوسيدم و گفتم : مگه مي شه يادم بره ، اين همه راه فکر کردي واسه چي کوبيدم اومدم چالوس !! پتو را روي سرم کشيدم و گفتم : اومدم که لب رودخوونه گلم رو ببوسم ديگه . پتو را از روي سرم پس زد و گفت : پس يادته و به روي خودت نمي ياري . رويم خم شد . نفس هايش به صورتم
مي خرد . صورتم داغ شد . دستم را به صورتش کشيدم . تيزي ته ريشش را دوست داشتم . انگشتانم مور مور شد . دستم را گرفت و انگشتانم را بوسيد . گفت : حالا کنار رودخوونه هم نبوسيدي عيب نداره . فعلا که بچه ها تو چادر نيستند . بدو که لبام ديگه طاقت ندارن . پتو را روي سرم کشيدم و گفتم : فقط لب رودخوونه .
گرماي نفس هايش را ديگر حس نمي کردم . از رويم کنار رفته بود . پايش را از زير پتو بيرون آورد . روي آرنج راستم بلند شدم و گفتم : چي شد؟! شوخي کردم ! توي چشمانم زل زد و گفت : نمي دوونم ، فکر مي کنم از من خووشت نميآد . يه دقيقه از چادر بيا بيرون ، ببين شيرين و مسعود چه لاوي با هم مي ترکوونن . دوباره دراز کشيدم و گفت : باز شروع کردي ؟ صد دفعه گفتم منو با کسي مقايسه نکن ! دوباره گرماي نفس هايش را حس کردم . رويم خم شد و گفت : من هيچ وقت گلم رو با هيچ کس مقايسه نمي کنم . فقط دوست دارم تو هم منو دوست داشته باشي . بده ؟! دوباره از بالاي عينک نگاهش کردم و گفتم : ندارم ؟؟!؟ دستش را به گونه ام کشيد و گفت : معلومه که دوستم داري . من هم ... . زيپ چادر بالا رفت . مسعود بود . بلند گفت : يا الله !!! از رويم کنار رفت . از کف چادر بلند شدم و گفتم : هيچ خبري نيس مسعود جان . داره سعي مي کنه منو از خواب بيدار کنه !!! مسعود کنارش نشست . به عطسه افتادم . عطر مسعود اذيتم کرد . بيني ام را با دو انگشت گرفتم و گفتم : پيف پاف زدي مسعود ؟!؟ مسعود پيراهنش را به سمت بيني اش برد و بو کرد و گفت : نه عطر من نيست ، بايد عطر مشهدي شيرين باشه !! ولنتاين کي ميآد ، براش عطر بخرم ديگه اين پيف پاف رو نزنه ؟!؟ بلند شد . گفت : دستشو يي آب داره ؟! از صبح مي خوام برم . تو نمي آيي ؟! مسعود گفت : نه هستم ، بيرون يخ کردم . شريرن رو بيرون ديدي ، بگو رودخوونه از دستش خسته شد ، اون خسته نشد ؟! زيپ چادر را بست . پتو را روي سرم کشيدم و گفتم : مسعود سر و صدا نکني ها ، خوابم مي ياد !! مسعود با پا کوبيد به پايم . موهاي تنم راست نشد . زير پتو ساعتم را نگاه کردم . چشمانم را بستم .
گرماي نفس هايش را از زير پتو حس کردم . متوجه رفتن مسعود و آمدنش نشده بودم . دوباره رويم خم شده بود . پتو را پس زدم . با انگشت به نوک بيني اش زدم و گفتم : چه دستشويي شد !! گفت : يه کم لب رودخوونه تنهايي نشستم . شايد داغي لبهام بره . ولي نرفت . روي آرنجم بلند شدم . آرام به سمت بالشت خمم کرد . عطسه کردم . لبانش را روي لبانم گذاشت . تيزي ته ريشش اذيتم کرد . سخت نفس کشيدم . بوي عطرش آشنا بود . زبانش که به زبانم خورد ، موهاي تنم راست شد . لبانش را که برداشت دوباره عطسه کردم . دهانم بوي عطر مشهدي گرفته بود . زبانم گس شد . استفراغم را قورت دادم .
فرنوش زنگوئي
بهمن 86 |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1151 اعتبار کسب شده: 11522 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 27 بهمن 1386، ساعت 0:19 |
|
 |
4 ماه و 20 روز پيش |
|
#330
|
| |
گفتمان بزاز و بايع
ببخشيد، شما اون پايين دنبال چيزي ميگرديد؟
- بله، چطور مگه؟
کمکي از دست من برميآد؟
- والله چي بگم. شما جنساتون هميناس؟
شما چي ميخواستيد؟
- فارسي.
خب، اينها همهش فارسيه. بيارم ببينيد؟
- نه، اون بالاييها که خيلي قديمي شده، فارسي مردهس...
اين چي؟
- اينم خيلي فاخره، از مد افتاده. جديدتر چي داريد؟
عرض کنم که... اين تازه آمده. از اين يکي هم خيلي ميبرند.
- واي، نه. اين که ترجماني و کلاسيکه. نچ، نچ... اينم پيچيدگي نداره. عامهپسنده.
نقش و نگار اين نمونهرو ملاحظه بفرماييد...
- نه، اينم خيلي شاعرانهس. يک کار مدرنتر ميخوام.
پس فکر کنم از اين مدل کارها خوشتون بياد...
- يک کم تصنعييه، توي ذوق ميزنه. از اين کارهاي چند لايه نداريد؟
چرا، اجازه بديد...
- منظورم اونا نيس...
شما که هنوز نديدي. چهارپايه بيارم؟
- نه، معلومه... زمخته. حس نداره.
اين هم هست.
- خشک و کليشهاييه.
اين چطوره؟
- خام و شلختهس.
اين...
- تکراريه.
شما اگر بفرماييد دقيقا چي مد نظرتون هست من بهتر ميتونم کمکتون کنم.
- من يک کار ساختارشکن و زبانپريش ميخوام. بايد هنجارهاي موجود و بشکنه. مشکل بشه توضيح داد...
براي خودتون ميخواستيد؟
- چطور؟
خب يک همچين جنسي را با | |