صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
9
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2230
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 16 مرداد 1386، ساعت 11:54
 11 ماه و 2 روز پيش
#301
 
تاجري پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.
بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در ان به چشم مي خورد .فروشندگان وارد و خارج مي شدند .مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند .ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ ان منطقه چيده شده شده بود .
خردمند با اين و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند . پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم .
انوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ريخت و گفت : در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن ان نريزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : ايا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟
ايا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است ديديد ؟
ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست .
او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را . ظرافت گلها و دقتي را که در نصب اثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد .
وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد .
خردمند پرسيد : پس ان دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ريخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست :
" راز خوشبختي " اينست که
همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني .
گزيده اي ازکتاب " کيمياگر"
اثر پائولو کوئيلو

_________________
ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 931
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 18 مرداد 1386، ساعت 20:06
 11 ماه پيش
#302
 
استغفر الله

زن شربت آلبالو را جلوي مرد گذاشت و دو زانو جلوي مرد نشست . مرد دستي به ريشش کشيد و شربت را برداشت . زن سيني را از جلوي مرد برداشت و در دستش گرفت و گفت : حاجي شام قورمه سبزي مشدي درس کردم . با گوشت قلقلي .
مرد سرش را تکان داد و شربت را هورت کشيد . زن عقب رفت و به رختخواب هاي کنار اتاق تکيه داد . ملحفه ي کشيده شده روي رختخواب ها چروک برداشت . زن گفت : حاج آقا امروز رفتي بانک ؟! صب که به احمد زنگ زدم گفتم آقات برات پول مي فرسته !
مرد شربت را زمين گذاشت و گفت : وقت نکردم . نمي رسم که هم دم مغازه وايسم هم واسه آقازاده ي شما پول بفرستم . فردا ! اون پسره هم تو اين اوضاع کشور درس خووندنش گرفته . دکتر مهندسش بيکارن .. قرتي واسه من تياتر مي خوونه . اي اين هم از شانس ماس ديگه !
زن دستش را به پشت سيني کشيد و گفت : مي دونم نبايد آقاش رو دس تنها مي ذاش ولي خب اونم جوونه ديگه . آرزو داره . فردا که برا خودش هنرپيشه شد و عکسشو زدن تو سينما و تو روزنامه باهاش مصاحبه کردن خودت کلي بهش افتخار مي کني .
مرد پاي راستش را بالا آورد و دستش را به انگشتان پايش گرفت و گفت : افتخار ! اين همه مگه خودت تو در و همساده نمي شنفي که سينمايي ها الند و بلند و همه کارند و .... استغفرالله !!
زن لبش را به دندان گرفت و گفت : ا حاج آقا تو که احمدتو از من بهتر مي شناسي . اون بچه نماز اول وقتش ترک نمي شه . تو رو به روح آقات اين حرفا رو نزن . دلم مي لرزه .
مرد ساکت شد . جورابش را از پايش در آورد . شستش را در دستش گرفت و ماليد . ناخن دستش را زير ناخن پايش انداخت . چرک ها را در آورد و دستش را به فرش ماليد .
زن گفت : واي حاجي مي بيني تو رو قرآن با يه کلمه حرف چه آشوبي تو دلم به پا کردي ! اگه اين دخترا زير پاي بچم بشينن چي ! اين زناي هنر پيشه همشون ....
مرد سرش را بالا آورد و گفت : غيبت نکن زن .
زن سيني را زمين گذاشت و به گل فرش نگاه کرد وگفت : غيبتشون نيس حاج آقا صفتشونه . همه مي دونن . نمي بيني چه جوري تو فيلما به مرداي غريبه مي گن دوست دارم و با هم يه جا زندگي مي کنن . هر روز تو يه فيلم با يکي ان. خجالت هم نمي کشن .
مرد انگشت اشاره اش را در بيني اش کرد و کمي مکث کرد و گفت : زن اينا همه اش فيلمه . مي سازن که سر من و تو رو گرم کنن . وگرنه بنده هاي خدا .... .
زن دستش را روي فرش کشيد و موهاي ريخته روي فرش را جمع کرد و در دستش گرد کرد و گفت : آخه حاج آقا شما که نمي دوني . ديروز شيرين خانم زن حاج مرتضي داش مي گف سي تي يکيشون اومده بيرون . مثه اين که با يه پسري .... . زن دستش را به سمت دهانش برد و بين شست و انگشت اشاره اش را به دهان گرفت و گفت : آدم روش نمي شه به شوهرش بگه ! با پسره داشته همه کار مي کرده . ديگه از اين بيشتر حاجي !
مرد دستش را به بيني اش گرفت . گوشه ي بيني اش را خاراند و دستش را به فرش ماليد و گفت : اينا چه ربطي به احمد داره . زن بدکاره همه جا پيدا مي شه . همين تو محله ي خودمون !
زن سرش را بالا آورد و دست راستش را به صورتش زد و گفت : واي نگو حاج آقا ! تو محل خودمون ! بگو کيه تا گيسش رو از ته ببرم ! مي بيني دوره زمونه رو . از صب تا شب هم بري مسجت و واسه مردم دعا کني هيچکي عاقبت به خيرنمي شه . زنيکه ي ... !
مرد دستش را به ريشش کشيد و گفت : باز شروع کردي . هر کي که بي دين و ايمون باشه مي ره سراغ اين کار . هر کي هم که خدا و پيغمبر سرش بشه سر زن و بچش مي مونه . چرا همه رو به يه چوب مي زني . واسه احمد هم فردا پول مي ريزم. آخر هفته هم در مغازه رو مي بندم مي رم يه سر پيشش . حالا پاشو برو شام بکش تا منم شلوارم رو عوض کنم . ولش کني تا شب مي شينه ور دل آدم حرف مي زنه !
زن سيني را برداشت و دستش را به زانو اش گرفت و بلند شد و گفت : فردا شيرين خانوم رو که ديدم بگم پيگير شه ببينه اين زنيکه ي .....
مرد صدايش را بالا برد و گفت : الله اکبر . برو شامو بکش زن !
زن از اتاق بيرون رفت . مرد بلند شد . دستش را به سمت کمر بندش برد . نبود . سرش را بالا آورد . لابد خانه ي زن جا گذاشته بود .

فرنوش زنگوئي
مرداد 86
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3249
اعتبار کسب شده: 5266
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 18 مرداد 1386، ساعت 21:19
 11 ماه پيش
#303
 
hadi نوشته بود:
استغفر الله

زن شربت آلبالو را جلوي مرد گذاشت و دو زانو جلوي مرد نشست . مرد دستي به ريشش کشيد و شربت را برداشت . زن سيني را از جلوي مرد برداشت و در دستش گرفت و گفت : حاجي شام قورمه سبزي مشدي درس کردم . با گوشت قلقلي .
مرد سرش را تکان داد و شربت را هورت کشيد . زن عقب رفت و به رختخواب هاي کنار اتاق تکيه داد . ملحفه ي کشيده شده روي رختخواب ها چروک برداشت . زن گفت : حاج آقا امروز رفتي بانک ؟! صب که به احمد زنگ زدم گفتم آقات برات پول مي فرسته !
مرد شربت را زمين گذاشت و گفت : وقت نکردم . نمي رسم که هم دم مغازه وايسم هم واسه آقازاده ي شما پول بفرستم . فردا ! اون پسره هم تو اين اوضاع کشور درس خووندنش گرفته . دکتر مهندسش بيکارن .. قرتي واسه من تياتر مي خوونه . اي اين هم از شانس ماس ديگه !
زن دستش را به پشت سيني کشيد و گفت : مي دونم نبايد آقاش رو دس تنها مي ذاش ولي خب اونم جوونه ديگه . آرزو داره . فردا که برا خودش هنرپيشه شد و عکسشو زدن تو سينما و تو روزنامه باهاش مصاحبه کردن خودت کلي بهش افتخار مي کني .
مرد پاي راستش را بالا آورد و دستش را به انگشتان پايش گرفت و گفت : افتخار ! اين همه مگه خودت تو در و همساده نمي شنفي که سينمايي ها الند و بلند و همه کارند و .... استغفرالله !!
زن لبش را به دندان گرفت و گفت : ا حاج آقا تو که احمدتو از من بهتر مي شناسي . اون بچه نماز اول وقتش ترک نمي شه . تو رو به روح آقات اين حرفا رو نزن . دلم مي لرزه .
مرد ساکت شد . جورابش را از پايش در آورد . شستش را در دستش گرفت و ماليد . ناخن دستش را زير ناخن پايش انداخت . چرک ها را در آورد و دستش را به فرش ماليد .
زن گفت : واي حاجي مي بيني تو رو قرآن با يه کلمه حرف چه آشوبي تو دلم به پا کردي ! اگه اين دخترا زير پاي بچم بشينن چي ! اين زناي هنر پيشه همشون ....
مرد سرش را بالا آورد و گفت : غيبت نکن زن .
زن سيني را زمين گذاشت و به گل فرش نگاه کرد وگفت : غيبتشون نيس حاج آقا صفتشونه . همه مي دونن . نمي بيني چه جوري تو فيلما به مرداي غريبه مي گن دوست دارم و با هم يه جا زندگي مي کنن . هر روز تو يه فيلم با يکي ان. خجالت هم نمي کشن .
مرد انگشت اشاره اش را در بيني اش کرد و کمي مکث کرد و گفت : زن اينا همه اش فيلمه . مي سازن که سر من و تو رو گرم کنن . وگرنه بنده هاي خدا .... .
زن دستش را روي فرش کشيد و موهاي ريخته روي فرش را جمع کرد و در دستش گرد کرد و گفت : آخه حاج آقا شما که نمي دوني . ديروز شيرين خانم زن حاج مرتضي داش مي گف سي تي يکيشون اومده بيرون . مثه اين که با يه پسري .... . زن دستش را به سمت دهانش برد و بين شست و انگشت اشاره اش را به دهان گرفت و گفت : آدم روش نمي شه به شوهرش بگه ! با پسره داشته همه کار مي کرده . ديگه از اين بيشتر حاجي !
مرد دستش را به بيني اش گرفت . گوشه ي بيني اش را خاراند و دستش را به فرش ماليد و گفت : اينا چه ربطي به احمد داره . زن بدکاره همه جا پيدا مي شه . همين تو محله ي خودمون !
زن سرش را بالا آورد و دست راستش را به صورتش زد و گفت : واي نگو حاج آقا ! تو محل خودمون ! بگو کيه تا گيسش رو از ته ببرم ! مي بيني دوره زمونه رو . از صب تا شب هم بري مسجت و واسه مردم دعا کني هيچکي عاقبت به خيرنمي شه . زنيکه ي ... !
مرد دستش را به ريشش کشيد و گفت : باز شروع کردي . هر کي که بي دين و ايمون باشه مي ره سراغ اين کار . هر کي هم که خدا و پيغمبر سرش بشه سر زن و بچش مي مونه . چرا همه رو به يه چوب مي زني . واسه احمد هم فردا پول مي ريزم. آخر هفته هم در مغازه رو مي بندم مي رم يه سر پيشش . حالا پاشو برو شام بکش تا منم شلوارم رو عوض کنم . ولش کني تا شب مي شينه ور دل آدم حرف مي زنه !
زن سيني را برداشت و دستش را به زانو اش گرفت و بلند شد و گفت : فردا شيرين خانوم رو که ديدم بگم پيگير شه ببينه اين زنيکه ي .....
مرد صدايش را بالا برد و گفت : الله اکبر . برو شامو بکش زن !
زن از اتاق بيرون رفت . مرد بلند شد . دستش را به سمت کمر بندش برد . نبود . سرش را بالا آورد . لابد خانه ي زن جا گذاشته بود .

فرنوش زنگوئي
مرداد 86


هاااااااااااادي
Sick Sick Razz

ميگم اين حاج آقاهه عجب bitter moon باحاليه ها Mr. Green

نصيحت به حاج خانوم داستان کوتاه Razz
حاج خانوم داستان کوتاه, اگه به جاي قرمه سبزي مشدي با گوشت قلقلي Razz و به قول خودت مسجت رفتن
و دعا براي ملت, يه کم قر و فر گلشس ياد بگيري Dancing و حاج آقا ي داستان کوتاه رو هر روز با يه چيزي surprise کني
شايد بيچاره Sad مجبور نباشه کمربندش و جا بذاره Rolling Eyes باشد که هر دو رستگار شويد و حاج آقا ازدواج موقت را پاس ندارند Pray Mr. Green

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 931
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 19 مرداد 1386، ساعت 6:13
 11 ماه پيش
#304
 
فقط يه سئوال برام پيش اومده ؟؟؟ Confused :
اخه اين حاج اقاهه کمر بندش رو چرا ديگه در اورده
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نيلوفرآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 719
محل سکونت: اصفهان
سن: 17
جنسيت: زن
ارسال جمعه 19 مرداد 1386، ساعت 7:36
 11 ماه پيش
#305
 
هادي با اين داستانت ، حالم واقعا بهم خورد . Brick wall Not talking اين مرد داستانت واقعا گند بود . يا دستش توي دماغش بود يا به ريشش يا چرک ناخن هاشو در ميورد اخرش با اون کمر بندش.... Sick
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
کلاغ سفيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385
مجموع ارسالها: 621
اعتبار کسب شده: 852
محل سکونت: آخر قصه...
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 21 مرداد 1386، ساعت 18:30
 10 ماه و 27 روز پيش
#306
 
گواهينامه...

سرهنگ نامش را خواند.از وقتي که اسمش را از زبان سرهنگ شنيد تا باز کردن درب ماشين سه بار خواند "بسم الله الرحمن الرحيم*قل هو الله احد*الله الصمد*لم يلد و لم يولد*ولم يکن لهو کفون احد*..." .در را باز کرد و روي صندلي نشست.دستي بر فرمان کشيد.خيلي تلاش مي کرد خونسرديش را حفظ کند.صندلي را تنظيم کرد.هنگام تنظيم آينه جلو چهره ي خودش را ديد که کاملا زرد شده بود.دنده را خلاص کرد.سوئيچ را چرخواند.صداي موتور را که شنيد يادش آمد که سرهنگ وقتي آمد گفت: "امتحان خيلي ساده است.با رعايت قوانين ماشين را از پارک بيرون مي آوريد و دوباره در جاي قبلش پارک ميکنيد.همين..." يادش آمد که چه قدر خوشحال شده بود.آخه توي پارک پل مشکل داشت...
کمر بند را بست.دسته راهنما را پايين زد.پاي چپ روي پدال کلاچ,دنده يک را درگير کرد.فرمان را چرخاند.به زاويه 30 درجه که رسيد صلواتي در دل فرستاد.بيرون را نگاه کرد و ماشين را از پارک بيرون برد...
پاي چپ روي پدال کلاچ,دنده را خلاص کرد.دسته راهنما را بالا زد.پاي چپ روي پدال کلاچ,دنده عقب را درگير کرد.هنگام درگيري دنده صدايي داد.دلش هري ريخت.اما ادامه داد...
از کوشه ي مثلثي چراغ عقب ماشين کناري را ديد .در حالي که ماشين را نيم کلاچ به عقب ميبرد به سرعت فرمان را مي چرخاند.چراغ عقب ماشين کناري در راستاي دستگيره در قرار گرفته بود و بايد با سرعت فرمان را در جهت عکس مي چرخاند.ترسيده بود.1100 صلوات نذر کرد و ادامه داد...
همه چيز عالي بود...برگشت نگاهي به سرهنگ بيندازد تا نظر او را هم بداند اما...
سرش را روي فرمان گذاشت و آهي کشيد...
از ماشين که پياده شد با چشمان اشک آلودش به سرهنگ نگاهي کرد که هنوز داشت اسامي را ميخواند و مراجعين را به صف مي کرد...
هنوز فرصت داشت اما ديگر نمي توانست...
آنقدر اضطراب داشته که متوجه نشده بوده سرهنگ هنوز سوار نشده...

_________________

اين داستانو خودم ديشب نوشتم... Embarassed

_________________
باور کردني نيست....
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3957
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 21 مرداد 1386، ساعت 18:38
 10 ماه و 27 روز پيش
#307
 
کلاغ سفيد نوشته بود:
گواهينامه...

...
_________________

اين داستانو خودم ديشب نوشتم... Embarassed

Applause Applause Applause Applause Applause Applause Applause باريک الله. جالب بود. ادامه بده.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 421
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 14:02
 10 ماه و 24 روز پيش
#308
 
عباس صفوي در شهر خود اصفهان ، از همسر خود سخت عصباني شده، و خشمگين ميشود و در پي غضب او دخترش از خانه خارج شده و شب برنميگردد ، خبر باز نگشتن دختر که به شاه ميرسد بر ناموس خود که از زيبايي خيره کننده اي بهر ه داشت به وحشت افتاد ماموران تجسس در تمام شهر به تکاپو افتاده ولي او را نميابند .
دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاب ميشود و از در اتفاق به در حجره محمد باقر استر آبادي که طلبه اي جوان و فاضل بود ميرود ، در حجره را مي زند و محمد باقر در را باز ميکند .
دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او مي گويد : از بزرگ زتدگان شهرم و خانواده ام صاحب قدرت اگر در برابر بودنم مقاومت کني تورا به سياست سختي دچار ميکنم
طلبه جوان از ترس او را جا ميدهد ، دختر غذا طلب ميکند . طلبه ميگويد جز نان خشک و ماست چيزي ندارم ، دختر ميگويد بياور ، غذا مي خورد و مي خوابد.
وسوسه به طلبه جوان روي مي آورد ولي طلبه جوان به حق دفع وسوسه ميکند . آتش غريزه شعله مي کشد او آتش غريزه را با گرفتن تک تک انگشتانش بر روي آتش چراغ خاموش ميکند.
ماموران تجسس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مي افتد احتمال بودن دختر را در آنجا نميدادند ولي دختر از حجره بيرون آمد چو اورا يافتند با صاحب حجره او را به عالي قاپو منتقل کردند .
عباس صفوي از محمد باقر سوال ميکند : ديشب در برخورد با اين چهره زيبا چه کردي ؟ وي انگشتان سوخته را نشان ميدهد از طرفي خبر سلامت دختر را از اهل حرم ميگيرد . چون از سلامت فرزندش مطلع ميشود بسيار خوشحال ميشود ، به دختر پيشنهاد ازدواج با آن طلبه را ميدهد دختر هم که از شدت پاکي آن طلبه جوان بهت زده بود قبول ميکند بزرگان را مي خواننند و عقد آن دختر را با طلبه فقير مازندراني مي خوانند و از آن به بعد است که او معروف به مير داماد ميشود و چيزي نميگذرد که اعلم علماي عصر گشته و شاگرداني بس بزرگ از جمله ملا صدراي شيرازي را تربيت ميکند .

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 421
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 14:39
 10 ماه و 24 روز پيش
#309
 
داشتم با ماشينم مي رفتم سر کار که موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ، فقط فوت کرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت کن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد . گفتم اگه زشتي يه فوت کن اگه خوشگلي دوتا فوت کن دوتا فوت کرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت کن اگه هستي دوتا فوت کن دوتا فوت کرد . گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت کن اگه ميتوني بياي دوتا فوت کن دوباره دوتا فوت کرد . با خوشحالي گوشي رو قطع کردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادکلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در ميومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟ اگه نمياي يه فوت کن اگه مياي دوتا فوت کن

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3249
اعتبار کسب شده: 5266
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 22:44
 10 ماه و 24 روز پيش
#310
 
رزيتا نوشته بود:
داشتم با ماشينم مي رفتم سر کار که موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ، فقط فوت کرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت کن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد . گفتم اگه زشتي يه فوت کن اگه خوشگلي دوتا فوت کن دوتا فوت کرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت کن اگه هستي دوتا فوت کن دوتا فوت کرد . گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت کن اگه ميتوني بياي دوتا فوت کن دوباره دوتا فوت کرد . با خوشحالي گوشي رو قطع کردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادکلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در ميومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟ اگه نمياي يه فوت کن اگه مياي دوتا فوت کن


Razz Razz Razz
من و ياد ايران انداختي
مد بود زنگ ميزدن فوت ميکردن حالا چه لذتي توش بود الّله اعلم

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 931
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 29 مرداد 1386، ساعت 22:43
 10 ماه و 19 روز پيش
#311
 
ختم بي بي

بوي گلاب کل محل را پر کرده بود . همه سياه پوشيده بودن . آخه کم کسي نبود . بي بي عباس آقا بود . بزرگ راسته شاپور . همه مي شناختنش . از دم حسينيه که رد شدم چادرم را سفت گرفتم . عباس آقا شناختم . سرم را انداختم پايين و به طرف در زنونه ي مجلس رفتم . عذرا خانوم همسايه ي ته کوچه بود . چادرش را سفت گرفت و نيگام کرد و تف انداخت زمين و مثل هميشه بلند گفت : استغفرالله ! تند به سمت در حسينيه رفتم . ازروي کفش ها مي توونستم بگم کي اومده کي نيومده . بي بي هميشه مي گف تو کار مردم فضولي نکنم .
دلم براي بي بي تنگ شده . 3 روز پيش سکته کرد. خيلي پير بود . روز آخر که رفتم بيمارستان ملاقاتش منو نمي شناخت . دخترش توي اتاق نبود . نمي دونم رفته بود کجا . اگه بود نمي ذاش برم پيشش . چادرش را سفت مي گرف و مي گف : دس از سر اين پيرزن بردار. کم بهت خوبي کرد و اون جوري جوابش را دادي ! پيشوني بي بي را بوس کردم و گفتم : حلالم کن . در حقم مادري کردي . مي دونم آبروتو بردم . همه مي گفتن مستاجر بي بي محله رو به گند کشيده ! همه جا مي گفتي جوونه . سر عقل ميآد . چه قدر برام نماز خووندي . سر عقل نيومدم . حلالم کن بي بي !
به خدا برگردم به احمد زنگ مي زنم مي گم ديگه برام مشتري نفرسته . ديگه مي ذارم کنار . به خدا قول مي دم بي بي .
مي ترسيدم برم تو . عذرا خانوم حتما همه ي حسينيه رو پر تف ميکنه . دختر بي بي حتما يه چيزي بهم مي گف . صداي گريه نمي امود . چادرم رو جوري گرفتم که صورتم ديده نشه . رفتم ته حسينيه نشستم . دسته گل بزرگ گلايل سفيد گذاشته بودن وسط حسينيه . حلواها رو کرده بودن تو نون شيريني خامه اي . خرماي گردويي هم بود . بي بي گردو دوس نداش . مي گف مي خورم داغ مي شم . کاش تو خرما ها گردو نمي ذاشتن . عکس بي بي نبود . لابد عباس آقا اخماشو کرده تو هم و نذاشته . هميشه اخم مي کرد بي بي مي گف: وا کن اون سگرمه هاتو . اينگار اين جوري زاييدمش . فکر کرده بزرگ همه اس . خوونه ي خودمه . دوس دارم بدم به اين کفتر بي پناه . عباس آقا مي خنديد و مي گف کفتر نه حاج خانوم . بگو سگ ماده . بي بي لاي انگشتاش را به دندان مي گرف و باهاش دعوا مي کرد .
کجايي بي بي ؟! چرا هيش کي برات گريه نمي کنه ؟! بس که چادرم رو سفت گرفتم دارم خفه مي شم . کاش هيش کي اين وري نيآد . صداي شهره خانوم رو خوب مي شنوم . داره براي يه بدبخت بيچاره از خاطرات آمپول زني اش مي گه . الان مي رسه به جايي که مي خواسته به عباس آقا آمپول بزنه . الان قهقه اش مي ره هوا .
نفيسه خانوم نشسته داره براي طفلي مستاجرش قصه ي مرگ شوهرش رو تعريف مي کنه . صد دفه واسه هر کي تعريف مي کنه . اون قدر النگوهاشو تکون مي ده که آاخر سر مجبور مي شي بگي اين النگوها رو هم حاجي خدا بيامرز برات خريده ؟ بعد سرش رو تکون مي ده و برات قصه ي طلا فروشي رو که حاجي گفت هر چند تا که مي خواي بردار رو تعريف مي کنه . مرد خوبي بود خدا بيامرز. براي من هم يه النگو خريد . فروختمش .
صداي قرآن ميآد . همه قرآن هاي کوچيک رو گذاشتن جلو پاشون و دارن با هم حرف مي زنن . قرآن رو برداشتم بوسيدم وبازش کردم . صداي عذرا خانوم مي ياد . صداش رو آورده پايين و داره براي زن کنار دستي اش تعريف مي کنه که منو تو راه ديده . انگار جن ديده که داره تعريف مي کنه . زنيکه فضول . يادم باشه به احمد بگم ديگه نذاره شوهرش بياد . مرتيکه دماري از آدم در ميآره . حالا هي چادرت رو سف رو بگير . بلند گو داش از کسبه ي محل براي اومدنشون تشکر مي کرد . صداي صلوات از مردونه اومد . نفيس خانوم النگوهاشو تکون داد . صداش به جاي صلوات تو گوشم پيچيد . قرآن را بستم . بوسيدم . دلم براي بي بي سوخت . کاش اين جا بود و مي ديدشون . بلند شدم . چادرم را شل گرفتم . عذرا خانوم چشاش از حدقه دراومد . تفش را توي دهنش جمع کرد و قورت داد .
به گلايل هاي وسط حسينيه نيگا کردم . به احمد زنگ نمي زنم. حلالم کن بي بي !


فرنوش زنگوئي
مرداد 86
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 724
اعتبار کسب شده: 9594
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 07 مهر 1386، ساعت 13:34
 9 ماه و 9 روز پيش
#312
 


Who is clever? Teacher or student??

One Night 4 College Students Were Playing Till Late Night And Didn ' t
Study For The Test Which Was Scheduled For The Next Day.

In the morning they thought of a plan. They made themselves look as
dirty and weird with grease and dirt. They then went up to the Dean and
said that they had gone out to a wedding last night and on their return
the tire of their car burst and they had to push the car all the way
back and that they were in no condition to appear for the test.

So the Dean said they can have the re-test after 3 days. They thanked
him and said they will be ready by that time.
On the third day they appeared before the Dean. The Dean said that as
this was a Special Condition Test, All four were required to sit in
separate classrooms for the test.
They all agreed as they had prepared well in the last 3 days.

The Test consisted of 2 questions with the total of 100 Marks.

Q.1. Your Name........ ......... ........( 2 MARKS )
Q.2. Which tire burst ?........... ....( 98 MARKS )

a) Front Left
b) Front Right
c) Back Left
d) Back Right .....!!!

True story from IIT Bombay ...Batch 1992-96

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 931
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 27 مهر 1386، ساعت 21:39
 8 ماه و 19 روز پيش
#313
 
فقط کاش دختر نباشي

امروز از صبح سه بار دستشويي راشستم . بار اول کاسه ي توالت را به گند کشيدم . همه ي کاسه خوني شد . خون و آب کنار هم حالم را به هم زد . دستشويي راشستم . نبايد مامان مي فهميد . گندش در مي آمد . کتک مي خوردم . بابا ، باز کمربندش را در مي آورد و کبودم مي کرد . هنوز دستم خوب نشده است . درد مي کند . نتوانستم تمرين هاي رياضي ام را بنويسم . خيلي درد مي کند. از صبح مدام حالم به هم مي خورد . بوي خون رفته توي دماغم . هميشه از خون بدم مي آمده . چندشم مي شود . اصلا از رنگ قرمز خوشم نمي آيد . چند ماه پيش دوست بابا که امده بود خانه سرفه که مي کرد دستمالش خوني مي شد . آن جا هم حالم به هم خورد . بابا کتکم زد . گفت به دوستش برخورده ، حالا ديگر بهمان پول قرض نمي دهد . از دوستش خوشم نمي آيد . وقتي بابا رفت تا منقل را بيآورد ، صدايم کرد . رفتم پيشش ، گفت کنارش بنشينم . نشستم . دامنم کمي رفت بالا . چشمان سبزش برق زدند . هميشه از رنگ سبز بدم
مي آمده . حالم را به هم مي زند . آب دماغم هميشه سبز است . نمي دانم داشتم به آب دماغ فکر مي کردم يا به چشمان او که حالم به هم خورد . دوباره دستشويي را به گند کشيدم . استفراغم را که توي کاسه توالت ريخته بود نگاه کردم ، رنگي بين سبز و قرمز داشت . از تخم مرغ ديشب هم بود . با ديدن تخم مرغ دوباره حالم به هم خورد . کاش ديشب هم مثل هر شب شام نمي خوردم . خدا خدا کردم ، مامان صداي عق زدنم را نشنيده باشد . دو هفته است که
مي گويد زرد شده ام . هيچي نمي خورم . فقط بالا مي آورم . بابا به مامان گفت تحفه پس انداخت است . منظورش من بودم . جلوي دوستش هم گفت . چشمان سبز مرد برق زد . از خنده ي کجش هم بدم مي آيد . دوست داشتم رويش بالا بيآورم . نشد . هر چه زور زدم هيچي بيرون نيآمد . کاش تخم مرغي ، چيزي خورده بودم و چشمان سبزش را برايش خوش رنگ مي کردم . هر وقت بابا مي رفت منقل را بيآورد ، صدايم مي کرد . چادر مامان را سرم کردم . چشمان سبزش برق نزد . وقتي رفت ، بابا موهايم را کشيد و گفت حالا براي من چادر سر کن شده است . اين اداهاي تو اخر بدبختمان مي کند . اگر بهمان پول قرض ندهد از کجا شکم تو و اين کره هاي ديگر را سير کنم . سرم خيلي درد گرفت . چند تا از موهايم آمد توي دست بابا . بابا دستش را به شلوار کردي اش کشيد . موهايم به شلوارش چسبيدند . هنوز موهايم بايد روي تشکش باشند . نمي دانم از تخم مرغ ديشب بود يا دلم براي موهايم سوخت که دوباره حالم به هم خورد . اين بار کاسه دستشويي قرمز و زرد شد . چه گندي زدم . فکر نکنم پاک شود . اين بار جيغ هم کشيدم . خدا را شکر که مامان رفته بود بيرون . وگرنه باز کتک مي خوردم . هنوز جاي لگدهاي بابا درد مي کند . از دوستش بدم
مي آيد . توي همان اتاق هميشگي برايش جا پهن کرده بودند . بابا سيني چاي را داد دستم و گفت برايش ببرم . چادر مامان را سرم کردم . دم اتاق که رسيدم ، بابا چادر را از سرم کشيد . نگاهش نکردم . ترسيدم باز توي دهانم بزند . چاي را که بردم ، بابا در اتاق را قفل کرد . چشمان سبز دوستش برق زد . حالم از چشمان سبزش و دستان پر مويش به هم مي خورد . تنش بوي گند سيگار مي داد . واي دوباره دارد حالم به هم مي خورد .
.
.
.
.
باز هم دستشويي را به گند کشيدم . خون کف دستشويي را پر کرد . روي زمين که نشستم ، ديدمت . ترسيدم . به خدا از قصد نبود . نمي خواستم بياندازمت توي کاسه . راستي يادم رفت نگاه کنم ببينم دختري يا پسر . فقط کاش دختر نباشي .

فرنوش زنگوئي
مهر 86
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 724
اعتبار کسب شده: 9594
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 01 آبان 1386، ساعت 10:38
 8 ماه و 15 روز پيش
#314
 
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله ي يک اتومبيل جديد کروکي از ميان گرد و غبار جاده اي خاکي پيدا ميشود. راننده ي آن اتومبيل که يک مرد جوان با لباس Brioni ، کفشهاي Gucci ، عينک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم که دقيقا چند راس گوسفند داري، يکي از آنها را به من خواهي داد؟

چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمهاش که به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارک کرد و کامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ي NASA روي اينترنت، جايي که ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي (GPS) را فعال کند، شد. منطقهي چراگاه را مشخص کرد، يک بانک اطلاعاتي با 60 صفحهي کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده ي عملياتي را وارد کامپيوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يک چاپگر مينياتوري همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالي که آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.

چوپان گفت: درست است. حالا همينطور که قبلا توافق کرديم، ميتواني يکي از گوسفندها را ببري.

آنگاه به نظارهي مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم که چه کاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد

مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا که نه!

چوپان گفت: تو يک مشاور هستي.

مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو که اين را از کجا حدس زدي؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده اي است. بدون اينکه کسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي که خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينکه هيچ چيز راجع به کسب و کار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي.

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 931
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 15 آبان 1386، ساعت 11:22
 8 ماه و 1 روز پيش
#315
 
اين قدر وول نخور

باز حالم را به هم زدي . هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم روي دلم سنگيني ميکني و مجبورم بالا بيآورمت . به شکمم که دست مي زنم تکان خوردنت را حس مي کنم . مثل ماهي توي شکمم مي لغزي و از اين ور به آن ور مي روي . ديگر مدرسه نمي روم . مي ترسم سر کلاس تکان بخوري و باز حال مرا به هم بزني و معلممان بفهمد و آبرويم برود . آخر خيلي مسخره است ، به همه بگويم چه ؟!؟ بگويم که حامله شده ام ولي نمي دانم از کجا . مي گويند ديوانه ام . نه مي گويند فاحشه ام . آخر من که تا به حال با هيچ مردي هم خواب نشده ام . حتي نگذاشتم آن روز که مادر خانه نبود ، عباس آقا بيآيد توي اتاقم . نمي خواهم بدش را بگويم . هر چي باشد شوهر مادرم است ، دارد خرج مرا هم مي دهد . ولي به خدا خيلي حيض است . آن روز که رفتم حمام ، داشتم با دستم تو را ، خب يعني شکمم را ناز مي کردم که ديدم دارد از بالاي شيشه نگاهم مي کند . به مادر که بگويم باور نمي کند . باز سرکوفتم مي زند که نان و نمکش را مي خوري و نمکدان را مي شکني . اين حرف را که مي زند ، دلم مي خواهد زمين دهن باز کند و مرا بخورد . آخر مگر من گفتم که بابا ، توي جاده تصادف کند و بميرد و تو مجبور شوي شوهر کني . من که بچه بودم و هيچي نمي فهميدم . کاش هنوز هم هيچي نمي فهميدم . شايد ، بايد مي گذاشتم عباس آقا مثل همان بچگي ها که مرا روي پايش مي نشاند و دستش را روي پايم مي کشيد و بعد آرام آرام دستش را لاي پايم مي برد ، باز هم مرا روي پايش بنشاند و دستش را لاي پايم ببرد و .... . چه قدر وول مي خوري . داري ديوانه ام مي کني . راستي الان چند ماهت است ؟ يعني من چند ماهم است ؟! عادت ماهانه ام که قطع نشده . فقط هر روز شکمم باد مي کند و تو ، توي تنم وول مي خوري و صبح ها هم حالم را به هم مي زني . ديشب مي خواستم راجع به تو به مادر بگويم که ديدم دارد مثل هميشه گريه مي کند و زانوهايش را در بغلش گرفته . وقتي اين طوري کف آشپزخانه مي نشيند دلم ريش مي شود . من هم مي روم توي اتاقم و در را قفل مي کنم و زار مي زنم . شب قبل از اين که تو بيآيي توي وجودم و براي خودت بزرگ شوي ، عادت ماهانه شده بودم . کمرم درد مي کرد . دلم هم داشت از درد مي ترکيد . خواستم از مادر قرص بگيرم . ديدم کف آشپزخانه نشسته و دارد گريه مي کند . کف آشپزخانه شيشه خورده ريخته بود . خواستم جمعشان کنم . دستم بريد . گريه کرد و از آشپزخانه بيرونم کرد . تا صبح ناله کردم . هم دستم درد مي کرد