صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
9
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 17 مرداد 1385، ساعت 1:19
 2 سال پيش
#31
 
رايکا نوشته بود:
وقت رفتن است...

خيلي قشنگ بود. Applause فكر كنم نوشته خود رايكا بود. به نظرم هر موقع شعر يا داستان يا متن ادبي رو تالار مي ذاريم كه مال خودمونه زيرش رو امضا كنيم كه بقيه متوجه بشن از جايي بر نداشتيم و نوشته خودمونه.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ سه‌شنبه 17 مرداد 1385، ساعت 2:36 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
wp.arkآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382
مجموع ارسالها: 431
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: آن طرف تر از عشق
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 17 مرداد 1385، ساعت 2:32
 2 سال پيش
#32
 
غريب آشنا نوشته بود:
رايکا نوشته بود:
وقت رفتن است...

خيلي قشنگ بود. Applause فكر كنم نوشته خود رايكا بود. به نظرم هر موقع شعر يا داستان يا متن ادبي رو تالار مي ذاريم كه مال خودمونه زيرش رو امضا كنيم كه بقيه متوجه بشن از جايي بر نداشتيم و نوشته خودمونه.


نظر خيلي خوبيه اگه ممکنه لطفا همه اين کار رو بکنيد.
همچنين هر جا شعر يا اثر يا نقل قولي از ديگران رو مي نويسيد، لطفا نام پديد آورنده اون رو هم بنويسيد.

_________________

بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark

 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 17 مرداد 1385، ساعت 10:10
 2 سال پيش
#33
 
ممنون... Embarassed
"غريب آشنا"ي عزبز درست حدس زديد!
چشم,حتما در پست هاي بعدي لحاظ مي شود...
راستش اگه مدام زير هر پستي اسمم خودم رو بنويسم,مسخره است!ودر ضمن مي گن چه آدمه از خود راضي اي؟!
ولي چون امر امر شماست,بر روي 2 ديده!!!

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:16
 2 سال پيش
#34
 
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود
يه روز تو پائيز تو يه خونواده نه پولدارو نه فقير پسري بدنيا اومد كه نامش رو گذاشتند مهدي
و چون مهدي قصه ما تو اون خونواده بدنيا اومده بود پس فاميليش هم شد محمدي دهقاني
مهدي كوچيك بود و كوچيكيش رو خيلي دوست داشت
چون تو كوچيكيش همه آدما رو خوب ميديد
و مهدي دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به اين خاطر بزگ شد كه بايد بزرگ مي شد
و همين كه بزرگ مي شد بيشتر با خداش آشنا مي شد
خدائي كه وقتي شلوغ مي كرد و مامانش رو اذيت ميكرد خدا دوستش نداشت
وقتي شكلات زياد مي خورد خدا از دستش ناراحت مي شد
اما وقتي بعدالظهر ها مي خوابيد و بيرون نمي رفت تا يه محل از دستش راحت باشن خدا هم خيلي خيلي دوستش داشت
اينارو مامانش بهش گفته بود
و مهدي با همين تعريف از خدا بزرگ شد
و انقدر تند بزرگ شد كه حالا كه 28 سالشه هنوزم نفهميد كه كي بزرگ شد
اما تنها به اين دليل بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد
مهدي بزرگ شد و موقع مدرسه رفتنش شد
و بايد مي رفت مدرسه تا بزرگ تر شه و عقلش به همه چي برسه
اما هنوزم كه هنوزه عقلش به نصف اون چيزهائي كه تنها تو كودكي دلش مي خواست برسه هم نرسيده
مهدي رفت مدرسه و سر نيمكتهاي چوبي مدرسه نشست
يه آموزگار خوب ، يه آموزگار مهربون اومد سر كلاس و گفت بچه هاي عزيزم سلام. من آموزگار سال اول شما هستم
و بعد از مدتي حرف زدن شروع به درس دادن كرد و گفت : بچه ها هم شما هر كدوم يه خط صاف بكشيد
مهدي هم مثل همه يه خط صاف كشيد
و آموزگار گفت بچه هاي من هميشه يادتون باشه كه هميشه تو زندگيتون تنها روي اين خط حركت كنيد اگه مي خواهيد خدا دوستتتون داشته باشه
همه گفتند چشم اما مهدي مي ترسيد بگه چشم. چون اون خطه خيلي نازك بود و مهدي مي ترسيد يه هو به علت سر به هوا بودن يه دفعه از اون خط نازك به سمت چپ يا راست پرت بشه
اما اونم گفتم چشم
چون همه گفتند چشم
...
گذشت و گذشت تا روزي آموزگار گفت بچه ها بنويسيد آ
مهدي هم مثل همه بچه ها نوشت آ
معلم گفت آفرين به همه شما عزيزان گلم
حالا همه بنويسيد ب
همه نوشتند ب
و مهدي هم مثل همه نوشت ب
بعدش آموزگار گفت حالا بنويسيد آب
همه نوشتند آب و مهدي هم مثل همه نوشت آب
و آموزگار گفت آفرين بچه ها كه همه نوشتيد ، اما يادتون باشه كه آب مايه روشني و پاكيه
پس يادتون باشه هميشه مثل آب زلال باشيد و پاك
يادتون باشه كه تنها دليل پاك بودن آب جاري بودنشه و گرنه آبي كه يه جا بمونه گند آب مي شه و بوي بد مي ده
پس اينو هم يادتون باشه كه مثل آب جاري باشيد و همه چيز بد رو با جاري بودنتون پاك كنيد
...
و گذشت و گذشت تا آموزگار روزي گفت بچه ها امروز مي خوام يه درس تازه بدم و حتما درس امروز رو براي هميشه تو ذهنتون بسپاريد و تا آخرعمرتون همراهتون باشه
همه گفتند چشم
اما مهدي باز هم همون دل نگراني شيرين اومد سراغش اما چون اون دلنگراني براش ناشناخته بود و تا حالا حسش نكرده بود ازش مي ترسيد
چون درسي كه آموزگار ميخواست بده معلوم بود كه خيلي خيلي مهمه
چون چشماي آموزگار برق عجيبي مي زد كه براي مهدي آشنا بود
انگار اين برق رو قبلا تو چشماي يكي ديگه ديده بود
شايدم بعدا ديده بود
اما بازم مثل همه گفت چشم
چون بايد مي گفت چشم . اما همينكه گفت چشم انگار يه هو يه دنيا بار از ته آسمون پرت كردن رو شونش كه اينقدر شونه هاش سنگين شده بود
و آموزگار با صداي لرزاني گفت
بچه ها همه بنويسيد ع
و مهدي مثل همه بچه ها نوشت ع
و آموزگار با صداي لرزان تري گفت
بچه ها همه بنويسيد ش
مهدي و همه بچه ها نوشتند ش
و معلم بغض تو گلوش فشرده شده بود و با بغش گفت بچه ها بنويسيد ق
همه با تعجب نوشتند ق
اما مهدي با خوشحالي غريب و خاصي نوشت ق
و آموزگار در حالي كه بغش گلوش تركيده بود با گريه گفت : بچه ها حالا اين سه حرف رو به هم بچسبونيد و بنويسيد عشق
همه نوشتند عشق
اما مهدي نوشت مريم
آموزگار با چشماي خيس وقتي نوشته مهدي رو ديد گفت : پسرم بنويس عشق
مهدي نوشت عشق ، اما باز هم ديد نوشته مريم
اين بار آموزگار بهش گفت : عزيزم بنويس ع ش ق
و مهدي هم نوشت ع ش ق
و آموزگار گفت آفرين عزيزم ! حالا اين سه حرف رو به هم بچسبون
و مهدي اين سه كلمه رو به هم چسبوند ، اما خودش هم تعجب كرد وقتي كه بعد از چسبوندن اون سه تا حرف ديد كه بازم نوشته شده مريم
همه بچه ها مهدي رو مسخره كردند و يكصدا گفتند : هو هو مهدي سواد نداره ، هو هو مهدي سواد نداره
و آموزگار گريش بلند تر شد و از كلاس رفت بيرون
و مهدي هم فكر كرد كه آموزگار از دست اون ناراحته اما خودش مي دونست كه نمي خواست آموزگار رو ناراحت كنه
و دلش مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه ! به خدا من هم همون درسي رو كه شما داريد مي ديد مي نويسم اما نمي دونم چرا اينجوري مي شه
مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه من نمي خوام ناراحت بشيد از دستم و براي اينكه آموزگارش رو شاد كنه همون شب تا ساعت چهار صبح رفت و يه دفتر صد برگ رو پر كرد از كلمه عشق تا فردا به عنوان جريمه ببره بده به آموزگارش تا خوشحال شه
و صبح وقتي باباش از خواب بيدارش مي كرد ديد كه ديشب از شدت خستگي رو دفتري كه جريمه های عاشقانش رو توش نوشته بود خوابش برده
اما خوشحال بود كه ديشب آخرين صفحه دفترش رو داشت تموم مي كرد كه خوابش برده بود
و پدرش مي خواست بره كه چشمش به دفتر افتاد كه توش هي يه كلمه تكرار شده
و دفتر رو ورق زد و ديد كه از اول تا آخر دفتر صدبرگ فقط همون يه كلمه نوشته شده
و مهدي رو دعوا كرد و گفت يعني تو اينقدر خنگ شدي كه نمي توني يه كلمه مريم رو هم درست بنويسي كه معلمت اينهمه به تو جريمه داده و گفته بنويسش!؟
و مهدي با ديدن دفتر اشك تو چشماش حلقه زد
چون خودش ديشب ديد كه همه نوشته هاي ديشبش فقط از عشق بود
صبح شرمنده رفت پيش آموزگار تا بگه من چيكار كردم
اما آموزگارش نيومده بود
چند روز بعد بهشون گفتند كه آموزگارتون رفته پيش خدا و وقتي مهدي پرسيد كه كي بر مي گرده ناظمشون با خنده اي بر لب بهش گفت : اون ديگه بر نمي گرده
و مهدي اين بار از دست خدا ناراحت شد كه چرا آموزگار اونو برده پيش خودش و ديگه هم بر نمي گردونه
و پيش خودش گفت :مگه خدا خوب نبود !؟ پس چرا آموزگار مهربونش رو بدون اجازش برده پيش خودش
و از خدا دلگير شد و شب خوابيد و آموزگارش اومد تو خوابش و بهش گفت
سلام مهدي جان، شبت بخير عزيزم
و مهدي قبل از اينكه جواب سلامش رو بده با گريه گفت : خانم اجازه ! چرا ما رو ترك كرديد!؟ به خدا مي دونم اشتباه كردم
...اما اون شب وقتي رفتم خونه براي اينكه شما خوشحال بشيد من به عنوان جريمه
اما آموزگارش نذاشت بقيه حرفش تموم شه و بهش گفت آره عزيزم همه رو مي دونم
مهدي جان تو تجلي عشق آيندت رو داشتي مي نوشتي اما من چشم ديدنش رو نداشتم
و تو تقديرت اينه كه اين راه رو ادامه بدي
و مهدي پرسيد خانم اجازه تقدير يعني چي و تجلي عشق چيه!؟
آموزگار گفت
عزيزم من تنها آموزگار تو نيستم
طبيعت ، زندگي و زمونه و خلاصه همه چيز آموزگار تو خواهند بود و تو از هركدوم از اونها يه چيزي ياد مي گيري تا بزرگ شي و خودت متوجه شي
مهدي به آموزگار گفت خانم اجازه من دوست ندارم بزرگ شم. آيا مي شه!؟
و آموزگار گفت مهدي جان تو روحت رو هميشه مي توني مثل يه بچه پاك نگه داري و اصلا مهم نيست كه جسمت بزرگ شه و پير شه و يه روز از بين بره
مهم اينه كه روحت رو درست نگه داري عزيزم
و مهدي با اينكه چيزي متوحه نشد اما انگار متوجه شد و گفت چشم
و مهدي باز بزرگتر شد
چون بايد بزرگتر مي شد
و تو اين مدت آموزگارهاي زيادي داشت و از هر كدومشون يه درس ياد گرفت
اما هنوزم كه هنوزه دو تا از آموزگاراش رو هيچ وقت فراموش نمي كنه
يكي همون آموزگار سال اول دبستانش بود كه مهربونترين آموزشگارش بود و همه درسها رو با شيريني بهش ياد مي داد
و اون يكي آموزگارش كه عصباني ترين آموزگارش بود و اسمش زمونه بود و همه درسها رو با تلخي تمام بهش ياد مي داد


نوشته مهدي محمدي دهقاني

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:32
 2 سال پيش
#35
 
چهارچوب



شام حاضر بود اما منتظر شدم تا رضا بياد، امشب كمي دير كرده بود. خودم را با ورق زدن یک مجله سرگرم كردم با صداي چرخيدن كليد توي قفل در متوجه امدنش شدم. مجله را رها كردم و رفتم تا سر راهش بايستم. از در كه وارد شد به دستاش نگاه كردم اما چيزي نديدم، رضا هر شب برام يك شاخه گل ميخك قرمز مي اورد اما امشب خبري از گل نبود، زياد به اين مساله توجه نكردم، هر چي منتظر ايستادم رضا سلام نكرد مجبور شدم من سلام كنم اما حتي جواب سلام هم نداد. سرشو پايين انداخت و ارام از كنار من رد شد.

مات و مبهوت مانده بودم، متوجه نشدم چند دقيقه توي همون حالت سر پا ايستادم، گيج گيج تمام وقايعي كه چند لحظه پيش رخ داد دوباره مرور كردم ولي چيزي گيرم نيامد. نمي دانستم چرا اينطوري برخورد كرد ايا از طرف من اشتباهي رخ داده بود؟ ايا مشكلي براي خود رضا به وجود امده بود؟ هر چي بيشتر فكر مي كردم كمتر چيزي نصيبم ميشد.

پشت سرم را نگاه كردم، رفته بود توي اتاقش. به طرف در اتاقش رفتم. دستگيره در را به طرف پايين چرخاندم اما قفل بود، تا به حال سابقه نداشت كه در اتاقش را قفل كند، با قفل بودن اين در به روي من انگار تمام درهاي جهان برويم بسته بودند.

ارام با انگشتانم كه گويي حتي طاقت لرزيدن را هم نداشتند به در كوبيدم و صداش كردم، جوابي نيامد، دوباره، فايده نداشت. گرمي اشكهايم را روي گونه هايم حس مي كردم، بي فايده بود. برگشتم به آشپزخانه و سعي كردم خودم را مشغول كنم.

كمتر از يك ماه از ازدواجمون مي گذشت، خيلي دوست داشتمش، حتي بعضي ها مي گفتند كه من بيش از حد معمول رضا را دوست دارم اما به نظر من اون ارزش اين همه عشق ومهرباني را داشت تازه او هم مرا دوست داشت شايد بيشتر از اون مقداري كه من او را دوست داشتم. هيچ وقت يادم نمي ره وقتي كه در دوران نامزدي بوديم، من تصادف كردم و او چه قدر بالا و پايين مي پريد تا من چيزي كم نداشته باشم.

به هر حال به خودم جرات نميدادم به خاطر رقتار امشب پيش خودم حتي فكر كنم كه خللي در عشق ما به وجود آمده من رضا را خوب مي شناختم اون ادمي نيست كه بدون دليلي ناراحت يا عصباني بشود.

اصلا حالت چهره اش به ادمهاي عصباني و ناراحت شباهتي نداشت، او ادم مهرباني بود، دوست داشتني، صبور و باطاقت.

هر چي خواستم خودم را با اين تفكرات ارام كنم سودي نداشت، رضا به من سلام نكرده بود و حتي جواب سلام مرا هم نداده بود مهمتر از همه اينكه در اتاقش را به روي من بسته بود. داشتم ديوانه مي شدم فكرم به هيچ جا قد نمي داد. انگار چيزي را گم كرده بودم. پاهايم مي لرزيد، دستم را به ديوار گرفتم و ارام ارام مثل شمع در حال ذوبي خودم را به آن ماليدم تا روي زمين بشينم.گريه ام هنوز قطع نشده بود.متوجه نشدم كي به خواب رفتم.

با صداي پارچ و ليوان بود كه از خواب پريدم، چشمانم را باز كردم، انقدر گريه كرده بودم كه به هم چسبيده بودند توي نور ضعيفي كه آشپزخانه را روشن مي كرد رضا را شناختم، مثل اينكه امده بود اب بخورد. سريع از جايم بلند شدم و روبروش وايستادم، پارچ و ليوان را گذاشت روي ميز وخواست از كنارم رد شود. اما دستش را گرفتم و با حالتي پر از التماس گفتم: رضا، چي شده؟ تو رو خدا بگو. چرا اين كارو با من مي كني ؟

از من اشتباهي سرزده؟

دستش را ارام از دستم كشيد و بعد از كنارم گذشت. دلم داشت مي تركيد، كمي هم ناراحت و عصباني شدم اما رفتار رضا بيشتر منو غم زده ميكرد تا عصباني. دوباره روي كف اشپزخانه ولو شدم و دوباره گريه و بعد از چند دقيقه به خواب رفتم.

داشتم خواب مي ديدم، من و رضا داشتيم توي يك باغ بزرگ گل قدم ميزديم، ان قدر گل بود كه بويشان ادم را گيج مي كرد، من و رضا دست در دست هم ميان تونلي از گلهاي رنگارنگ گام برمي داشتيم و انچنان خوشحال بوديم كه گويي خدا غمي را براي ما نيافريده. چند قدم جلوتر به يك بوته بزرگ گل ميخك قرمز رسيديم، رضا دستش را دراز كرد و يك شاخه چيد و گل چيده شده را به طرف من گرفت. دستم را دراز كردم تا گل را بگيرم، اما هنوز گل را لمس نكرده بودم كه ناگهان طوفان سختي وزيدن گرفت و گل را به همراه رضا با خودش برد، فرياد كشيدم و به دنبال رضا دويدم وليبي فايده بود.

از خواب پريدم خيس عرق شده بودم، داشتم كابوس مي ديدم به نظرم متوجه شدم چرا رضا با من حرف نمي زد.

او به من قول داده بود هر شب برام يك شاخه گل ميخك قرمز بياره و هر شب كه نتوانست گل بياورد با من صحبت نكند. واي خداي من اين چه قولي بود كه من قبول كردم؟!.

زود از جايم بلند شدم و به پشت در اتاق رضا رفتم و ارام روي در زدم.

- رضا، تو رو خدا بيا بيرون، من ازت گل نمي خوام، گلي كه تو همراهش نباشي براي من ارزشي نداره، اشكهايم نثل سيل جاري بود و صدايم مثل بيد تازه سر بر از آورده از خاك لرزان.

در باز شد و رضا در چهارچوب در ظاهر شد، سرش پايين بود، با صدايي خيلي ارام گفت: من وافعا متاسفم، امشب دير رسيدم، گل فروشي بسته بود هر چي دنبال گل گشتم پيدا نكردم.

تا به حال متوجه اين مساله نشده بودم كه صداي رضا يكي از زيباترين صداي دنيا براي من است.

جلوتر رفتم وروبرويش ايستادم، داشت گريه مي كرد اشكهاشو پاك كردم و گفتم: گل من تويي.

فردا شب يك غذاي ايده ال درست كردم و منتظر رضا نشستم تا بياد، براش يك شاخه گل هم گرفته بودم.

رضا امد و در را باز كرد, خشكم زد، نمي تونستم ان چه را كه مي بينم باور كنم، لحظه اي فكر كردم در خوابم اما بيدار بيدار بودم. برام يك دسته گل گرفته بود درست اندازه قد خودش قرمز، ميخك قرمز.من مونده بودم چطوري يك شاخه گل خودم را در مقابل اون دسته بزرگ گل به رضا بدم ولي به خودم جرات دادم وجلو رفتم، دستمو دراز كردم وگل را به طرف او گرفتم.

خيلي شوق كرد ان قدر خوشحال شد كه دسته گل را ول كرد روي زمين و گل را از دست من گرفت.

الان از اون روزها دو سال ميگزره ومن هر روز براي مزار گلم گل مي يارم و روي سنگ قبرش مي زارم.

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حامدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 1238
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: خوشا شيراز و وصف بي مثالش
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 17:04
 2 سال پيش
#36
 
مي گم اين ها خيلي هم کوتاه نيستا !
من اين پست رو باز مي کنم چون موضوعش داستان هاي کوتاه مي باشد

_________________
دلم از بي کسي بيچاره شد بيچاره تر بادا
________________________________
مرخصي مطلق تا اطلاع ثانوي.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 23 مرداد 1385، ساعت 11:56
 2 سال پيش
#37
 
hamed_ نوشته بود:
مي گم اين ها خيلي هم کوتاه نيستا !
من اين پست رو باز مي کنم چون موضوعش داستان هاي کوتاه مي باشد

زحمتتون ميشه d'oh!
ميسي

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 23 مرداد 1385، ساعت 12:27
 2 سال پيش
#38
 
تو بدم بمیر و بدم


پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند ، استاد گفت : « دم آهنگری را بدم » شاگرد مدتی دمید ، خسته شد ، گفت : « استاد اجازه می دهی بنشینم و بدمم ؟ »
استاد گفت : بنشین . باز هم مدتی دمید و خسته شده گفت : استاد ! اجازه می دهی دراز بکشم و بدمم!؟ گفت : دراز بکش و بدم ! گفت : استاد اجازه می دهی بخوابم و بدمم!؟! استاد گفت :«تو بدم بمیر و بدم
بر گرفته از مثل آباد

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 23 مرداد 1385، ساعت 12:41
 2 سال پيش
#39
 
دو نفر آوازه خوان با هم صحبت می کردند... یکی از آنها در اوج شهرت بود و دیگری... مدتها بود کسی صدایش را نمی شنید...
آنکه در اوج شهرت بود پرسید: چرا دیگر آواز نمی خوانی؟...
آوازه خوان فراموش شده گفت : من دیگر بدبختانه نمی توانم آواز بخوانم.. حنجره ی من نت ها را پس می دهد/
آوازه خوان معروف گفت: یعنی چه؟ هیچ مقصودت را نمی فهمم. و دیگری گفت: نت واپس زده ، اشک راه گم کرده ایست که در قاموس مسلولین خاطش می نامند.
من...مسلولم

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 23 مرداد 1385، ساعت 12:44
 2 سال پيش
#40
 
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3403
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 24 مرداد 1385، ساعت 14:19
 2 سال پيش
#41
 
شب شده بود، اما حسنک به خانه نيامده بود. حسنک مدتهاي زيادي است که به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرتهاي تنگ به تن ميکند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات، جلوي آينه به موهاي خود ژل ميزند. موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت ميزند.
ديروز که حسنک با کبري چت ميکرد، کبري گفت که تصميم بزرگي گرفته است. کبري تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس چت ميکرد. پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته و چت ميکند. روزي پترس ديد که سد سوراخ شده، اما انگشت او درد ميکرد چون زياد چت کرده بود. او نميدانست که سد تا چند لحظه ديگر ميشکند و از اين رو در حال چت کردن غرق شد. براي مراسم دفن او، کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما کوه روي ريل ريزش کرده بود. ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نميخواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد. کبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و کور بود. الان چند سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سير کند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار که گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است که ديگر در کتابهاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.

نوشته سارا محمدي
منبع روزنامه همشهري
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
saliآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 16 تير 1385
مجموع ارسالها: 176
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: نصف جهان
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 24 مرداد 1385، ساعت 14:40
 2 سال پيش
#42
 
mhaji نوشته بود:
شب شده بود، اما حسنک به خانه نيامده بود. حسنک مدتهاي زيادي است که به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرتهاي تنگ به تن ميکند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات، جلوي آينه به موهاي خود ژل ميزند. موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت ميزند.
ديروز که حسنک با کبري چت ميکرد، کبري گفت که تصميم بزرگي گرفته است. کبري تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس چت ميکرد. پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته و چت ميکند. روزي پترس ديد که سد سوراخ شده، اما انگشت او درد ميکرد چون زياد چت کرده بود. او نميدانست که سد تا چند لحظه ديگر ميشکند و از اين رو در حال چت کردن غرق شد. براي مراسم دفن او، کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما کوه روي ريل ريزش کرده بود. ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نميخواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد. کبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و کور بود. الان چند سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سير کند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار که گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است که ديگر در کتابهاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.

نوشته سارا محمدي
منبع روزنامه همشهري

محشر بود Applause Applause Applause آفرين به سارا خانوم

_________________
من از تو ميمردم اما تو زندگاني من بودي
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رزيتاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 08 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 312
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: زن
ارسال شنبه 28 مرداد 1385، ساعت 19:31
 2 سال پيش
#43
 
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را" و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.....

_________________
عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
manisaآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 تير 1385
مجموع ارسالها: 333
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: tehran
سن: 31
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 29 مرداد 1385، ساعت 3:35
 2 سال پيش
#44
 
سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1127
اعتبار کسب شده: 3719
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 30 مرداد 1385، ساعت 8:58
 2 سال پيش
#45
 
سازگاري

-سلام دوست من، حالت چطوره؟ این مدت کجا بودی؟
-خوبم، در بیمارستان بستری بودم.
-چه بد!
- نه بد نبود. باعث شد با پرستار بیمارستان ازدواج کنم.
- چه خوب!
- نه، اتفاق خوبی هم نبود، پرستار نه تا بچه داشت.
- چه بد!
- نه، اتفاق بدی هم نبود، او یک خانه بزرگ داشت.
- چه خوب!
- نه، خوب هم نبود. خانه در آتش سوزی سوخت.
- چه بد!
- نه اتفاق بدی هم نبود، همسرم با خانه هر دو سوختند.
- چه خوب!
- بله، اتفاق خوبی بود.

_________________
بگذار حرفهايم را خلاصه کنم :

چنان دوستت دارم که قبول کرده ام ، تقدير ديگري جز اينگونگي تو نيست .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی: