صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
9
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 06 تير 1386، ساعت 16:33
 1 سال و 5 ماه پيش
#286
 
الف نوشته بود:
اهورا نوشته بود:
مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي کرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودکه يک اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي که مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت که داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .با نزديک شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاکي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت که چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را که بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را که يک انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز کرد . با ديدن هديه مرد جوان از کوره در رفت صدايش را بلند کرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي که داري فقط يک انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترک گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت کسب کرد . در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت کرد که پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار کرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي کند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را که هنوز به همان نويي همان طور که او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا کرد در حالي که قطرات اشک به روي گونه هايش سرازير شده بود کتاب مقدس را باز کرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي که مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يک سوييچ اتومبيل که در پاکتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالک اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او واين لغات درج شده بود "به طور کامل پرداخت گرديد ".
تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ايم
فقط به اين خاطر که ظاهر امر آن طور که ما انتظار داشته ايم نبوده است




اينا رو از توي ماهنامه موفقيت مينويسي ؟
چون همشون تکراريه . ..
Think Think Think

منبعش مهم نيست . چيزي که مهمه اينه که داستان قشنگيه
فقط يادمون بمونه که قراره منبع داستانها رو بنويسيم

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1989
اعتبار کسب شده: 8621
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 06 تير 1386، ساعت 16:39
 1 سال و 5 ماه پيش
#287
 
نگاهي به آيينه کرد ، دستي توي موهاش کشيد ، کلت رو گذاشت روي سرش..
قطره هاي خون پخش شده بودن روي آيينه!

susnson

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3980
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 09 تير 1386، ساعت 14:47
 1 سال و 5 ماه پيش
#288
 
sunson نوشته بود:
نگاهي به آيينه کرد ، دستي توي موهاش کشيد ، کلت رو گذاشت روي سرش..
قطره هاي خون پخش شده بودن روي آيينه!

susnson


به بلندترين جايي که مي شد ، رفت ،
نگاهي کرد ،
دست هايش را باز کرد ،
همه را مي خواست ،
همه چيز را در يک بغل کردن ديد ،
خودش را به طرف همه پرتاب کرد ،
اما چيزي جز هيچ حاصلش نشد .

سياسفيد ، 9 / 4 / 86 ، به سبک سانسونيسم Angel

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 316
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 11 تير 1386، ساعت 14:42
 1 سال و 5 ماه پيش
#289
 
پشت ميزش تنها نشسته بود و به مانيتوري که مقابلش بود نگاه ميکرد.
از بيرون اتاق صداي همکاران اداري را ميشنيد و زمزمه هايي حاکي از اينکه تا ده دقيقه ديگر جلسه با حضور مديران ارشد شروع ميشود جلسه اي که او هم ملزم به شرکت در آن بود.
ازطرفي دلش ميخواست يک داستان بنويسد. همان موقع و همانجا ولي نميدانست از کجا شروع کند؟ شخص اولش داستانش که باشد؟ و موضوع داستانش چه باشد؟
ولي کاملامصمم بود.
او فقط 4 دقيقه تا شروع جلسه فرصت داشت پس دستش را روي کيبورد گذاشت و تايپ کرد
وقتي داستان تمام شد او سه ستاره شده بود


(داستان به سبک تقريبا سانسونيسم)
---------------------------------------------------
حالا بايد برم تا يک دقيقه ديگر جلسه شروع ميشه Wink

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 955
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 18 تير 1386، ساعت 22:15
 1 سال و 4 ماه پيش
#290
 
جسد

يکي از وحشتناک ترين داستانهايي بود که خوندم اولش نفهميدم چي شده مجبور شدم دوباره بخونم
تو آينه ونک بين دوستاش نشسته بود و از مراسم تولد لذت مي برد . بر و بر نگاش مي کردم . يک لحظه چشمش بهم افتاد . لبخندش اخم شد , با تعجب بهم نگاه کرد . احتمالا فهميده بود که مدت زياديه بهش نگاه مي کنم . تو دلم گفتم : اخم نکن , بخند . تا ده مي شمارم و ... بخند . و بعد تو دلم شمردم
يک , دو , سه , ... با کمي مکث يه لبخند ريز زد و دوباره برگشت تو شلوغي تولد
چشمهام رو بستم و خنديدم . مي دونستم با اون هميشه خوشبختم . من دوستش داشتم
ِسال بعد رو همون ميز ازش خواستگاري کردم . نگام کرد و با همون لبخند گفت : نه
ِنمي دونم چه موقع شب بود ! خيلي وقت بود که تو کوچه پس کوچه ها راه مي رفتيم و بحث مي کرديم , نمي تونستم براي ازدواج متقاعدش کنم , حرفهاي خودش رو ميزد : دوستت دارم اما نمي تونم با تو ازدواج کنم . نمي دونم يهو چرا ازش پرسيدم : نکنه مي خواي زن کس ديگه اي بشي ؟
من که مي دونستم با کسي نيست , چرا ازش پرسيدم ؟
تو تاريکي کوچه خلوت ايستاد ... به چشمام نگاه کرد و با همون لبخند گفت : عيبي داره ؟
تو دلم گفتم : تا 50 مي شمرم , بگو که دروغ ميگي و بعد ... تو دلم شمردم
يک , دو , سه , چهار .... بيست ....... چهل ....... پنجاه
وقتي پنجاه تموم شد , افتاده بود تو بغلم . همون لبخند هميشگي رو داشت . دستهام رو از دور گردنش آزاد کردم . جاي انگشتهام دور گردن و رو گلوش شبيه گردنبند شده بود . ديگه حرفي نزد . سکوت هم که علامت رضاست و من بيشتر از هميشه دوستش داشتم
ِما اون شب , ته اون کوچه خلوت و تاريک زندگيمون رو شروع کرديم
حالا اون همسر من بود و من خوشبخترين موجود دنيا
زندگي ما قشنگتر از اوني شده بود که فکرش رو مي کرديم , بدون دعوا , بدون جر و بحث , با گلهاي سفيد ... خوشحال بود . لبخند مي زد . مي دونم که دوستم داره و من ... بيشتر از اون
. از اون به بعد تو خونه من و کنار هم زندگي کرديم
صبحها من حمومش مي کردم , لباس تنش مي کردم , آرايشش مي کردم , موهاش رو درست مي کردم و صبحونه مي خورديم . البته اون خيلي کم مي خورد . مي دونم , مواظب سايزش بود تا از چشمم نيوفته . کفشهاش رو پاش مي کردم و دستش رو مي نداخت رو دوشم و دوش به دوش هم راه مي رفتيم . گاهي اوقات هم بغلش مي کردم و با هم مي دوييديم
کوه , جنگل , دريا ... جايي نبود که با هم نرفته باشيم . شبها خيلي زودتر از من خسته ميشد . دستش رو بهم مي داد و معمولا از خستگي , پشت من رو زمين کشيده مي شد . بعضي وقتها هم رو دوشم خوابش مي برد يا حتي زير صندلي ماشين . ما با هم خوشبخت بوديم , خوشبخت تر از هميشه
شبها تا نيمه شب به حرفهام گوش مي داد و لبخند مي زد , دوش مي گرفت , موهاش رو خشک مي کردم , لباس قشنگ خوابش رو تنش مي کردم و مي خوابيد . بعضي وقتها تو تخت و بعضي وقتها تو فريزر و بعضي وقتها تو همون حموم
ما با هم خوشبختيم , اين رو از همون نگاه اول حدس زدم . نظرش رو پرسيدم , لبخند مي زد . چشمهام رو بستم و تو دلم گفتم : تا صد مي شمارم و بگو که هيچ وقت ترکم نمي کني و بعد ... تو دلم شمردم
ِ. يک , دو , سه ... ده .... بيست .... پنجاه ............ . صد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3980
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 20 تير 1386، ساعت 9:44
 1 سال و 4 ماه پيش
#291
 
ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم
با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد
گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده
ولي من فقط نگاهش کردم ...
وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود .

يک آفلاين سرگردان

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
eastgirlآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385
مجموع ارسالها: 582
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند!
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 11:26
 1 سال و 4 ماه پيش
#292
 
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد

روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

_________________
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
m_kآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 مهر 1384
مجموع ارسالها: 113
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 12:12
 1 سال و 4 ماه پيش
#293
 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشک گفت : " لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه مي خواستي از لانه محقرم،‌ کجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي. " گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 08 مرداد 1386، ساعت 20:58
 1 سال و 4 ماه پيش
#294
 
تري بيسن Terry Bisson/ برگردان: احسان شفيعي زرگر

داستان: از گوشت ساخته شده‌ن...

– از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– هيچ شکي هم نيست. چند تاشونو از اين‌ور اون‌ور سياره دستچين کرديم و آورديم توي سفينه و زير و بالاشونو نگاه کرديم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه مي‌شه؟ پس اون علامت‌هاي راديويي چي؟ اون پيام‌هايي که واسه ستاره‌ها مي‌فرستن؟
– حرف زدنشون با موج‌هاي راديويي‌يه. ولي علامت‌ها از خودشون در نمي‌آد. از ماشيناشون در مي‌آد.
– خب اين ماشينا رو کي ساخته؟ بايد اوني رو که اينا رو ساخته گير آورد.
– خب همونا ساخته‌ن ديگه. همينو دارم مي‌گم. اون گوشتا ماشينا رو ساخته‌ن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشين بسازه؟ يعني مي‌خواي باور کنم که اينا يه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراري ندارم. فقط مي‌گم که بدوني. اين موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحيه‌ن، و البته از گوشت هم ساخته شده‌ن.
– اي بابا... نکنه يه چيزي مثلاً شبيه اورفولي باشن؟ يعني يه هوش کربني که فعلا داره يه دوره‌‌ي گوشتي رو مي‌گذرونه؟
– نه. اينا گوشت به دنيا مي‌آن، گوشت هم مي‌ميرن. چند تاشونو تا وقتي که مردن زير نظر داشتيم که البته زياد هم طول نکشيد. اصلاً خبر داري گوشت چقدر مي‌تونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف مي‌زني؟
– اه... آره، راست مي‌گي. خب... شايد اصلاً فقط يه تيکه‌شون گوشت باشه. مي‌فهمي؟ مثل وديلي مثلاً... يعني سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل وديلي از گوشته ما هم يه همچين فکري کرديم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پايينشون کرديم. همه‌ي سوراخ سمبه‌هاشون از گوشته.
– بالاخره بايد مغز داشته باشن يا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت مي‌گم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همينو دارم مي‌گم ديگه !
– يعني چه! پس... پس با چه کوفتي فکر مي‌کنن؟
– انگار اصلا تو باغ نيستي. هستي؟ انگار اصرار داري که خودتو بزني به خريت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگ‌شون فکر مي‌کنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! يعني مي‌گي باور کنم که گوشت هم مي‌تونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتي که مي‌تونه خيال‌بافي کنه، يا عاشق بشه. بالاخره داري قضيه رو مي‌گيري يا از نو بگم؟
– خدايا! انگار شوخي نمي‌کني. از گوشت ساخته شده‌ن.
– خدا خيرت بده. انگار حاليت شد. آره، راستي راستي از گوشت ساخته شده‌ن. تازه، صد سال – البته به حساب سال‌هاي خودشون – داشته‌ن سعي مي‌کرده‌ن که با ما حرف بزنن.
– خدايا! آخه توي سر اين گوشت چي داره مي‌گذره‌؟
– اول از همه مي‌خواد با ما حرف بزنه. بعد اين که فکر مي‌کنم مي‌خواد کل دنيا رو بگرده، با همه‌ي موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ايده و اطلاعات بده و بگيره، همين چيزا ديگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با يه مشت گوشت صحبت کنيم...
– بله ديگه. دائم با راديوهاشون پيام مي‌فرستن که «سلام! کسي اونجا نيست؟ کسي خونه نيست؟» يه همچين چيزايي.
– از قرار معلوم جدي جدي حرف هم مي‌زنن. يعني کلمات حالي‌شون مي‌شه. با ايده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اينه که همه‌ي اين کارا رو با گوشت مي‌کنن.
– ولي انگار گفتي که با راديوهاشون حرف مي‌زنن...
– آره... ولي فکر مي‌کني با راديو چي مي‌فرستن؟ همون صداي گوشت! ديدي که وقتي به گوشت ضربه مي‌زني چه صدايي ازش در مي‌آد؟ اينا هم همين‌جوري تيکه‌هاي گوشت‌شونو مي‌زنن به هم و صدا در مي‌آرن. حتي مي‌تونن هوا رو از بين گوشت‌شون رد کنن تا صدا يه جوري بالا و پايين بشه.
– خدايا! يهو بگو گوشت آوازخون ديگه! يواش يواش مغزم داره سوت مي‌کشه. خب حالا تو مي‌گي چکار کنيم؟ پيشنهادت چيه؟
– پيشنهاد رسمي يا غير رسمي؟
– هر دوش.
– خب پيشنهاد رسمي‌م اينه که اصولاً ما همواره موظفيم بر کنار از هر گونه پيش‌داوري، جانب‌داري يا ترس پذيراي تمامي موجودات با شعور چهار گوشه‌ي جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شويم.... اما پيشنهاد غير رسميم اينه که همه‌ي پيام‌هاي ضبط شده شونو گم و گور کنيم و کل قضيه رو ماست‌مالي کنيم بره پي کارش.
– اون لب و دهن تو رو بايد طلا گرفت !
– شايد يه کم بي‌ادبانه باشه، ولي خب ما که بيکار نيستيم که بريم با گوشت اختلاط کنيم... هستيم؟
– معلومه که نه... اصلاً چي داريم که بهشون بگيم؟ لابد بايد بريم بگيم «سلام عرض مي‌شه آقاي گوشت! احوالتون چطوره‌؟». ولي اصلاًً مي‌شه اينجور زير سيبيلي ردش کرد؟ تو چند تا سياره از اين موجودات پيدا مي‌شه؟
– فقط يه دونه. مي‌تونن با يه جور ماشين حمل گوشت برن به سياره‌هاي ديگه. اما نمي‌تونن جايي جز سيار‌ه‌ي خودشون بمونن. تازه، از محدوده‌ي B فضا هم نمي‌تونن بيرون برن. چون هرچي باشه گوشتن. واسه همينم هرچي زور بزنن سرعت‌شون بيشتر از سرعت نور نمي‌تونه بشه. يعني احتمال اين‌که بتونن بيشتر از اين با بيرون سياره‌شون ارتباط داشته باشن خيلي کمه. خلاصه همون جوريه گوشه‌اي افتادن. اصلا به چشم نميان.
– خب پس ما هم خودمونو مي‌زنيم به اون راه که انگار نه انگار کسي جز اونا توي دنيا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته يه کمي گناه دارن، ولي خب به قول تو کي خوشش مي‌آد با گوشت دمخور بشه؟... ولي راستي اونايي که اومدن توي سفينه‌ي ما چي؟ اونايي که آزمايش‌شون کردين؟ مطمئني چيزي يادشون نمي‌مونه؟
– اگه هم چيزي بگن همه فکر مي‌کنن که زده به سرشون. البته ما گوشت... يعني مغزشونو يه کمي دستکاري کرديم که خيال کنن ما رو تو خواب ديدن.
– خواب گوشت! چه قدر غريبه که آدم تصور کنه يه تيکه گوشت داره خوابشو مي‌بينه !
– اون ناحيه رو هم مي‌تونيم خالي از سکنه اعلام کنيم.
– قبوله. يعني هم رسماً و هم غيررسماً قبوله. اين پرونده بسته شد. خب... ديگه چي؟ اين‌ور اون‌ور کهکشان ديگه چيز جالبي پيدا نکردين؟
– چرا، يه موجود مولکولي خجالتي و تودل‌برو که مغز هيدروژني داره و توي يه ستاره‌ي کلاس 9 حوالي منطقه‌ي J445 زندگي مي‌کنه. همون که حدود دو دور کهکشان پيش با ما سلام‌عليکي داشت. حالا دوباره ياد ما کرده.
– بابا اينا هم دست از سر ما بر نمي‌دارن...
– خب نبايد هم بردارن. حساب کن اين دنيا چقدر بي‌مزه و غير قابل تحمل مي‌شد اگه توش تنهاي تنها بودي...

لينک

وب سايت جن وپري يه کارگاه خوب براي داستان نويسيه ! هرکي دوست داره بسم الله!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2299
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 08 مرداد 1386، ساعت 22:36
 1 سال و 4 ماه پيش
#295
 
دستاشو تو دستم گرفتم . خيلي وقت بود نديده بودمش. به حالت التماس بهش گفتم به ما هم سربزن.خونهءما هم بيا.اون ولي ساکت بود.ومن مدام ازش مي خواستم که به خونمون بياد.چشماي آبيش پر از اشک شد.منم گريم گرفت.وقتي بيدار شدم مي خواستم برم خونشون.کمي که گذشت يادم افتا الان چند ساله که بابا بزرگم فوت کرده.
ز-استاد حسن

_________________
Smile
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
خانوم کوچولوآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: يکشنبه 09 مهر 1385
مجموع ارسالها: 133
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 11 مرداد 1386، ساعت 18:48
 1 سال و 4 ماه پيش
#296
 
نميدونم تکراريه يا نه ولي جالبه


همسر جوان و خوشگل « سلادکوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاک سپرديم.
بعد از پايان مراسم خاکسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياکانمان ، در مجلس يادبودي که به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شرکت کرديم.
هنگامي که بليني (نوعي نان گرد و نازک که خمير آن از آرد و شير و شکر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:
ــ به اين بليني ها که نگاه ميکنم ، ياد زنم مي افتم … طفلکي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!
تني چند سر تکان دادند و اظهار نظر کردند که:
ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يک!
ــ بله … آنقدر خوشگل بود که همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نکنيد که او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملکوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي که ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش کند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنکه خودم نزديک است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميکرد! هرگز اتفاق نيفتاد که به شوهر پيرش خيانت کند!
شماس کليسا که در جمع ما گرم انباشتن شکم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شک کرد. سلادکوپرتسوف رو کرد به او و پرسيد:
ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي کنيد ؟
شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:
ــ نه اينکه باور نکنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …
ــ شما شک ميکنيد اما من ثابت ميکنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيکي ، حس وفاداري زنم را مانند استحکامات نظامي ، تقويت ميکردم. با رفتاري که من دارم و با توجه به حيله هايي که به کار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت کند. بله آقايان ، نيرنگ به کار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، کلماتي بلدم که به اسم شب مي مانند. کافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …
ــ منظورتان کدام کلمات است ؟
ــ کلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراکني هاي سوء ميکردم. البته شما از اين شايعات اطلاع کامل داريد ؛ مثلاً به هر کسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلکس ييچ زاليخواتسکي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميکرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت کند و به آلنا چپ نگاه کند. در سرتاسر شهرمان يکي را نشانم بدهيد که از خشم زاليخواتسکي وحشت نداشته باشد. مردها همين که با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر که با اين لعبت سبيل کلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميکند. مثلاً بلد است اسم گربه ي کسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در کوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست کند.
همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:
ــ پس زنتان مترس زاليخواتسکي نبود ؟!!
ــ نه. اين همان حيله اي ست که صحبتش را ميکردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان کلاه گشادي ست که سر شما جوانها ميگذاشتم!
حدود سه دقيقه در سکوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سکوت بر لب داشتيم. از کلاه گشادي که اين پير خيکي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندکنان گفت:
ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!
Razz

_________________
حالم از بودنم به هم ميخوره Neutral
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 11 مرداد 1386، ساعت 18:56
 1 سال و 4 ماه پيش
#297
 
فکر کنم جزء داستانهاي کوتاه چوخوف بود
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 955
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 13 مرداد 1386، ساعت 22:23
 1 سال و 4 ماه پيش
#298
 
فداکاري مادر

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment

مادر من فقط يک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود



She cooked for students & teachers to support the family

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت


There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

يک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره


I was so embarrassed.

How could she do this to me?

خيلي خجالت کشيدم . آخه اون چطور تونست اين کار رو بامن بکنه ؟



I ignored her, threw her a hateful look and ran out

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم


The next day at school one of my classmates said

"EEEE, your mom only has one eye!“


روز بعد يکي از همکلاسي ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يک چشم داره


I wanted to bury myself

I also wanted my mom to just disappear

فقط دلم ميخواست يک جوري خودم رو گم و گور کنم . کاش زمين دهن وا ميکرد و منو ..

کاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...



So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!

"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال کني چرا نمي ميري ؟


My mom did not respond...

اون هيچ جوابي نداد....




I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger

حتي يک لحظه هم راجع به حرفي که زدم فکر نکردم ، چون خيلي عصباني بودم


I was oblivious to her feelings

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت


I wanted out of that house, and have nothing to do with her

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ کاري با اون نداشته باشم


So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم



Then, I got married

I bought a house of my own

I had kids of my own

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...



I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگي ، بچه ها و آسايشي که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me

تا اينکه يه روز مادرم اومد به ديدن من


She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو





When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد کشيدم که چرا خودش رو

دعوت کرده که بياد اينجا ، اونم بي خبر



I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"

GET OUT OF HERE! NOW!!!“

سرش داد زدم “: چطور جرات کردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا



And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out

of sight

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينکه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد



One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore

يک روز يک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شرکت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه





So I lied to my wife that I was going on a business trip

ولي من به همسرم به دروغ گفتم که به يک سفر کاري ميرم


After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي کنجکاوي


My neighbors said that she died

همسايه ها گفتن که اون مرده


I did not shed a single tear

ولي من حتي يک قطره اشک هم نريختم


They handed me a letter that she had wanted me to have

اونا يک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن



"My dearest son,

I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،




I was so glad when I heard you were coming for the reunion

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا


But I may not be able to even get out of bed to see you

ولي من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بيام تورو ببينم


I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينکه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم


You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي کوچيک بودي تو يه تصادف يک چشمت رو از

دست دادي


As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye

به عنوان يک مادر نمي تونستم تحمل کنم و ببينم که تو داري بزرگ ميشي با يک چشم


So I gave you mine

بنابراين چشم خودم رو دادم به تو


I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye
براي من اقتخار بود که پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور کامل ببينه


With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your mother

مادرت



با تشکر
محمد معتمدي
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
کلاغ سفيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385
مجموع ارسالها: 621
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: آخر قصه...
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 15 مرداد 1386، ساعت 12:23
 1 سال و 3 ماه پيش
#299
 
بعضي وقتها انقدر به جزئيات و حاشيه مسائل مي پردازيم که موضوع اصلي را به کل فراموش مي کنيم ُ شايد بتونم منظورم را با داستان زير بهتر بيان کنم...

خانمي طوطي خريد٬ اما روز بعد آن را به مغازه برکرداند. او به صاحب مغازه گفت: اين پرنده صحبت نمي کند! صاحب مغازه پرسيد: آيا در قفس آينه اي هست؟!؛ طوطي ها عاشق آينه هستند: آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يه آينه گرفت و رفت.

روز بعد آن خانم برگشت٬ طوطي هنوز صحبت نمي کرد. صاحب مغازه پرسيد: نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند! آن خانم يک نردبان گرفت و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آيا طوطي شما در قفس تاب دارد؟نه؟!خوب مشکل همين است. به محض اينکه شروع به تاب خوردن کند٬ حرف زدنش تحسين همه را برمي انگيزد. آن خانم با بي ميلي يک تاب خريد و رفت.

وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد! چهره اش کاملا تغيير کرده بود. او گفت: طوطي مرد!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسيد: واقعا متاسفم٬ آيا او يک کلمه هم حرف نزد؟

آن خانم پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من پرسيد که آيا در آن مغازه٬ غذايي براي طوطي نمي فروختند؟!!

_________________
باور کردني نيست....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 15 مرداد 1386، ساعت 12:56
 1 سال و 3 ماه پيش
#300
 
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس...

و....

رفت...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع