| نویسنده |
پیغام |
mitra  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 تير 1385 مجموع ارسالها: 219 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 20 تير 1385، ساعت 8:57 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#16
|
| |
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
آن ميلمن
|
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 955 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 20 تير 1385، ساعت 9:30 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#17
|
| |
روزي که ايران خانوم مرد
○ از قضا سركنگبين صفرا فزود...
ايران خانوم مريض شده و گوشهي خانه افتاده بود و هر لحظه حالش بدتر ميشد. در و همسايهها جمع شدند و به عيادت او رفتند. ايران خانوم كسي را نداشت و در دنيا تنهاي تنها بود، بچههايش يكي يكي رفته بودند و كسي حالي از او نميپرسيد.
آتقي روضهخوان محل در حالي كه مثل باران بهاري اشك ميريخت و توي سر خودش ميزد گفت:
- ايران خانوم چرا رفتي ما رو تنها گذاشتي؟ اوهوو اوهوو اوهوو... و بعد نعرهي شيههمانندي كشيد كه آقا تورج كنارش ايستاده بود سقلمهاي به او زد:
- هنوز كه نمرده مرد حسابي. صبر كن بينيم چشه آخه.
شمسالله خان معتقد بود كه مشكل ايران خانوم پولي است و بايد صدقهاي زير سرش گذاشت. بنابر اين دست كرد و از بغل كت چركگرفتهاش مقداري پول زير بالش گذاشت. آتقي خيلي موافق اين عمل بود. آقاتورج زير لب غرولندي كرد كه:
- مگه گداخونهست؟ داري صدقه ميدي؟
صغرا باجي كه با شوهرش دو روزي تا استانبول رفته بود و حالا ادعا ميكرد از دانشگاه استانبول مدرك دارد گفت:
- برين كنار شماها اصلاً نميفهمين. من خودم آكادميكم تا فوقسيكلم گرفتم و كلي فيزيوشولي خوندم از همهتون هم باسواتترم برين كنار... ايششش، آدم نميدونه با شما مردم عقبمونده چيكار كنه.
بعد رفت ايران خانوم را كمي معاينه كرد و پس از لحظاتي گفت:
- طوري نيست. يه مشكل رودهايه بايد امالهش كرد.
جمع با هم و با تعجب فرياد زدند:
- اماله!؟
سلطنت خانوم گفت:
- بلا به دور همين مونده آخر عمري خواهرمون كارش به تنقيه بكشه. خوبه والا.
قوچعلي كه عادت داشت سرش را پايين بيندازد و حرف همه را بپذيرد گفت:
- خب راست ميگه مگه نميبينين اين غارجيا چقد پيشرفتهن؟
باجي طلعت هم معتقد بود تمام مشكلات و بيماريهاي آدمها مربوط به پايينتنه آنهاست. خلاصه سر بيماري ايران خانوم بحث و درگيري زيادي درگرفت كه عملاً به بزن بزن كشيده شد. هر كسي چيزي ميگفت:
- گاس مال سردرد باشه ببينين چه تبي كرده الان خودم پاشورهش ميكنم تبش بياد پايين.
- ببينين شماها نميفهمين. مشكل صفرا داره الان خودم يه كم سكنجبين ميارم صفراشو ببره.
- من ميگم تا دير نشده برسونيمش امامزاده چهارميخ. كلي معجزه كرده تا حالا.
- چقد شما بيسوادين من ميگم مشكل جنتيكي داره.
- يه خورده گل گاو زبون براش دم كنين بابا اين حرف چيه؟
- بابا ضعف كرده شما چرا اينقد نفهمين؟ يه پرس جوجهكباب حسابي سرحالش مياره.
- يعني ميگي من خرم؟ چه ربطي به بواسير داره مرد حسابي؟
- ميزنم تو دهنت ها؟ پشمك، تو رو چه به شفا و معاينه...
***
همان طور كه در و همسايهها مشغول دعوا و گيسكشي بودند، ايران خانوم نفسش گرفت، آهي كشيد و جان داد و هنوز كسي نفهميد كه چرا ايران خانوم مُرد؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
mitra  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 تير 1385 مجموع ارسالها: 219 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 21 تير 1385، ساعت 13:44 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#18
|
| |
زماني رابرت د وينچنزو گلف باز معروف آرژانتيني ,در مسابقه اي برنده شد و پس از دريافت چك و لبخند زدن در مقابل دوربين ها ,به باشگاه رفت و آماده شد كه انجا را ترك گويد.
كمي بعد در حالي كه به تنهايي در پاركينگ راه مي رفت,زن جواني به او نزديك شد و به خاطر پيروزي اش به رابرت تبريك گفت.و سپس به او گفت كه كودكش به سختي بيمار است و دارد مي ميرد.
او نميدانست كه چگونه صورت حاب هاي بيما رستان را بپردازد.
اين ماجرا د وينچزو را تحت تا ثير قرار داد.و خودكاري بيرون آورد و چكي را كه جايزه اش بود پشت نويسي كرد تا به زن بدهد.بعد در حالي كه چك را به دست مي داد گفت,"روزهاي خوبي براي فرزندت فراهم كن."
هفته ي بعد در باشگاه يكي از كاركنان كانون گلف محلي نزديك او امد و گفت:"هفته ي پيش چند پسر در پاركينگ به من گتند كه تو پس از برنده شدن در مسابقه زني را ديده اي."
د وينچزو سرش را تكان داد.ان مرد گفت "خوب برايت خبري دارم.او دروغگو است.
او فرزند بيماري ندارد.او حتي ازدواج هم نكرده است.
او تو را سركيسه كرده است دوست من!"
د وينچزو گفت:منظورت ايناست كه بچه ي در حال مرگي وجود ندارد؟
.مرد كارمند گفت :درست است.
"د وينچزو گفت:"اين بهترين خبري است كه در طول اين هفته شنيده ام |
|
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
جمعه 23 تير 1385، ساعت 9:04 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#19
|
| |
يك با يك برابر نيست ...
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گل گون بود
و دستهايش به زير پوششي از گرد پنهان بود
دلم مي سوخت به حال او كه بي خود هاي هو مي كرد
و آن ته كلاسي ها لواشك بين هم تقسيم مي كردند
به روي تخته تاريك كه چنان ظالمان تاريك و غم گين بود تساوي را نوشت
بانگ آورد كه يك با يك برابر است
به ناگه از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد به آرامي سخن سر داد؛ معلم
اين تساوي اشتباهي فاحش محض است
كه يك با يك برابر نسيت
زيرا اگر يك با يك برابر بود پس چه كسي ديوار چين ها را بنا مي كرد
پس كه شبها زير بار ظلم له مي شد
نان و مال ظالمان، قلدران و مفت خوران از كجا آماده مي گرديد
يا كه پشتش زير بار فقر له مي شد
گفت و گفت
در اين هنگام معلم ناگهان گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
كه يك با يك برابر نيست |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
mitra  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 تير 1385 مجموع ارسالها: 219 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 26 تير 1385، ساعت 0:46 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#20
|
| |
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است» |
|
_________________ اگر ان ترک شيرازي بدست ارد دل مارا......
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 27 تير 1385، ساعت 11:12 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#21
|
| |
آه
سکه کوچک
تنهاي تنها
توي آن تاريکي
دراز کشيد کف قلک
دست هايش را گذاشت زير سرش
و خيره شد به سقف
به آن خطنازک نور
حيف اما دور!.... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 03 مرداد 1385، ساعت 21:30 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#22
|
| |
|
پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد…كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست... |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 05 مرداد 1385، ساعت 9:07 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#23
|
| |
فرشته ي بيکار
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر! خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد. اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 314 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 05 مرداد 1385، ساعت 23:07 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#24
|
| |
حكايتي از سنگسار
...صدایی كه از تاریكی تهِ حلق میآمد، از جایی بسیار نزدیك به ما، گفت : «اشهدتان را بگویید.»
ناگهان آرامشی عظیم تمام وجودم را مسخر كرد. «راحت میشوم!» ناهید بغضش را تركاند. .یادم آمد به آنهمه بار كه آسوده از بر زمین نهادن وزنهای ابدی دراز كشیده بودیم كنارِ هم، منتظر كه مرگ بیاید و ابدیت بدهد به آن لحظه. مرگ نیامده بود و، حالا، وقتی میآمد كه من تا كمر در خاك بودم و او تا سینه. بوی رطوبتِ زمین در مشامم بود؛ و پیشِ چشمم چشمانِ سیاهِ ناهید كه بیپناهیِ چشم آهو را داشت.»...
...- بجنب ناهید! بخشوده میشوی اگر خودت را بیرون بكش!
- آخر چطور؟
از خودم خجالت كشیدم. او تا سینه در خاك بود و من تا كمر.
صدای تكبیرِ جمعیت تیغ زد به پردههای گوش. وحشتِ اصابتِ تمامِ سنگهای جهان از پوست و استخوان گذشت و تا شستِ كرخت شدهی پاهایم نفوذ كرد. «تو آدم نمیشوی. كدام راحت؟ باز برمیگردی به هیئتی دیگر تا وحشتِ چاه بابل را تا به آخر تجربه كنی.» سنگی به دست راستم خورد؛ سنگِ دیگری به پیشانی. فریاد دلخراش ناهید تمام رگهایم را به آتش كشید. چیزی حیوانی در من قوت میگرفت؛ جنبشی كه نمیشناختم. سمتِ چپم سنگی به زمین اصابت كردی. بدنم به رعشهای حیوانی قصدِ بالا كرد. سنگی سینهام را زخمید. تیز بود. خمیدم به جلو. دردی جانكاه بار دیگر گلوی ناهید را جر داد. مثل كرمی بیرون میخزیدم از زمین. سنگی پیش رویم به زمین اصابت كرد. مشتی خاك را پاشید روی گونیام. بوی پوسیدگی به مشامم داخل شد. چرا تا به حال فكرش را نكرده بودم؟ چنگ زدم و گونی را از سرم بیرون كشیدم. لالهی گوشم جر خورد. چشمم افتاد به جانوری هزاردست كه نعره از گلو برون میداد؛ در رقصی جنونآمیز تاب میخورد به عقب، یله میشد به جلو، و سنگی رها میكرد سمت ما. یك آن، پرهیبِ سنگی را دیدم كه درست وسطِ پیشانیام را نشانه گرفته بود. دست سپر كردم و سر چرخاندم به سمتِ چپ. چشمم افتاد به گونی ناهید كه خون نشت كرده بود از جایی كه جای چشم راستش بود. جانوری مهیب در من قوت گرفت. به رعشهای دیگر خود را بیرون كشیدم از گودال.
لحظهای همه چیز ایستاد از جنبش. وحشتزده و خونپوش ایستادم میان حلقهی آتش.
ـ بجنب ناهید! من خودم را بیرون كشیدم.
گونی به رعشهای خونین جیغ زد: «آخر چطور لعنتی؟»
- به خاط من.
نالید: «راحتم كن، اگر دوستم داری.»
جمعیت صلوات فرستاد. به سمتِ بیرون حركت كردم. زنی پیچیده در چادرِ سیاه، با چهرهای برافروخته، جلو آمد. زگیلِ درشتی روی بینی داشت. گوشهی چادر را به دندان گرفت، دست بیرون كرد، سنگی از زمین برداشت و فریاد زد: «آن زانیه هنوز زنده است! آن زانیه هنوز زنده است!»
از حلقه بیرون زدم. كامیونی كه از راه رسیده بود پشتِ سرِ جمعیت بارِ سنگاش را خالی میكرد. زنی كه كنار دستم بود سنگ كوچكی را داد دست بچهای كه روی شانهاش بود: «بزن مادر!»
پشتِ سرم جوی آبی بود. رفتم روی جدول سیمانیِ كنارِ جو. سرك كشیدم. گونی غرقه به خونی كه ناهید بود هنوز پیچ و تاب میخورد. زنی كه بچه روی شانهاش بود جا عوض كرد. حالا، بجای گونی خون آلود، بچه را میدیدم كه لباسی آبی پوشیده بود و موهای پشتِ سرش رو به بالا شكسته بود. میخندید و پاهای كوچكش را به سینهی مادر میکوبید. رفتم روی جدول كناری. لق بود. كنده شد و افتادم. زن برگشت و خندید. بچه هم خندید. آخوند قد كوتاهی كه سمتِ دیگرِ میدان بود در بلندگوی دستی گفت: «برادران و خواهران ایمانی، سنگ رسید.» و با دست اشاره كرد سمتِ كامیونی كه بارش را خالی میکرد. جمعیت هجوم برد طرف تودهی سنگها كه درشت بودند و لب تی.
چشمش افتاد به جدولِ سیمانیِِ كنار جوی كه از جا كنده شده بود. باید سنگین میبود. به زحمت بلندش كرد. تا برسد به میانهی میدان، سرخ شده بود از خونی كه میچكید از پیشانیش. ایستاد. گونی چشمهی خون بود. هنوز مینالید. جدول سیمانی را بالا برد: «مرا ببخش ناهید!»...
«منبع:چاه بابل نوشته رضا قاسمي» |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6568 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 05 مرداد 1385، ساعت 23:16 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#25
|
| |
|
حکم سنگسار همينطوري الکي الکي داده نميشه! وقتي آدم به زن يکي ديگه نظر داشته باشه، يا زن شوهر داشته باشه و بهش خيانت کنه، حکمش سنگساره! ه جاي اينکه خودت رو جاي راوي يا ناهيد بزاري، خودت رو جاي شوهر زنه بزار! اگه نميتوني سعي کن حداقل به جاي زن راوي باشي ... |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 06 مرداد 1385، ساعت 1:59 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#26
|
| |
| rs06 نوشته بود: |
حكايتي از سنگسار
...جدول سیمانی را بالا برد: «مرا ببخش ناهید!»... |
به نظر من اين يه داستان ساختگيه كه هدفش همين جمله آخرش بوده كه اين جور القا كنه كه اين آخونده خودش زاني بوده! ضمناً ماجراها رو جوري مسخره تعريف كرده كه مشخصه نمي تونه واقعي باشه. مخصوصاً اين پاراگراف آخر كه هم منظور نويسنده رو برملا كرده و هم دروغين بودن داستان رو:
"چشمش افتاد به جدولِ سیمانیِِ كنار جوی كه از جا كنده شده بود. باید سنگین میبود. به زحمت بلندش كرد. تا برسد به میانهی میدان، سرخ شده بود از خونی كه میچكید از پیشانیش. ایستاد. گونی چشمهی خون بود. هنوز مینالید. جدول سیمانی را بالا برد: «مرا ببخش ناهید!»... "
حالا در هر صورت براي ما كه بد نشد. بهانه اي شد براي اين كه يه بحث چديد در اين باره راه بندازيم: "اسلام و حقوق بشر". |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
sali  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 16 تير 1385 مجموع ارسالها: 176 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: نصف جهان جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 06 مرداد 1385، ساعت 5:18 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#27
|
| |
|
روزي دختري بود که خيلي احساس مي کرد عاشقه و دوست پسري داشت که خيلي اونو دوست داشت_ ولي دختر کور بود _ دختر مي گفت اگر من چشمام رو داشتم تا ابد عاشق دوست پسرم ميموندم _ يه روز يه نفر چشماشو به دختر هديه ميده و دختر بيناييشو به دست مي ياره_مياد پيش دوست پسرش ميبينه اون کوره بهش ميگه برو من ديگه تو رو نميخوام _ دوست پسرش با دل شکسته بهش ميگه باشه ولي مواظب چشمام باش |
|
|
|
|
|
|
 |
حامد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 1240 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 07 مرداد 1385، ساعت 18:56 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#28
|
| |
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1890 اعتبار کسب شده: 4875 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 15 مرداد 1385، ساعت 10:35 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#29
|
| |
ذرات خاک توی دسته نوری که وسط پله ها افتاده معلقند.پله هارا یکی یکی پایین میروم.تاریکی همه جا را پرکرده است.هنوز چشمهام به تاریکی عادت ننکردند.کف زیر زمین می ایستم و صدایش می زنم....کسی جوابم را نمی دهد.دوباره با قدرت بیشتری صدایش می زنم:
- زهرا جون. منم مامان. چرا جواب نمیدی؟
کورمال کورمال جلو میروم و دستم را روی زمین میکشم. موهای نرم و لطیفش را حس میکنم.کف زیر زمین افتاده است. بلندش میکنم و بغلش میکنم. بعد هم با لحن دلسوزانه ای میگویم:
-الهی قربونت بشم.توروهم انداخت این تو.دستش بشکنه الهی. بذار تو هم بابا گیرت بیاد, اون وقت میگم حسابش رو کف دستش بذاره.
یواش یواش در زیر زمین رو باز میکنم.کسی توی حیاط نیست.
اگه این دفعه بفهمه که بازهم اومدم بیرون میکشدم. با یک جهش خودم رو توی انباری می اندازم.لباسهای سفیدش کثیف و خاکی شده است.
شروع به عوض کردن لباسهایش میکنم.دامنش رو که بالا میزنم ,شکستگی پاش بیرون میزند..دلم میگیرد و میزنم زیر گریه. میدانم چه دردی میکشد....
به رویم هم نمی آورد و باز مثل همیشه میخندد.شاید او هم به این نتیجه رسیده که دیگر ,اینجا جای ماندن نیست.
باید از اینجا برویم.همون کاری که بابام کرد.اون هم از دستش ذله شده بود.
چادرم را سرم می کشم و زهرا و بقیه بچه هارا یکی یکی توی کیفم میگذارم.بعد هم یواش خودم را به پشت در اتاق خواب میرسانم.
از اتاق خواب صدای تفس نفس می اید.
هنوز هم دمپایی خودش و یک جفت کفش مردانه پشت در هستند. به طرف در کوچه میروم.اولین کارم این است که زهرا را به یک بیمارستان برسانم. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 16 مرداد 1385، ساعت 11:10 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#30
|
| |
وقت رفتن است...
باد سرد, دستي به گونه هاي صاف و قرمزس كشيد و بي آنكه بپرسد چرا هنوز به شاخه آويزان مانده اي.شروع به چيدن برگ هاي زرد و سرخ وطلايي كرد.بعد به آرامي برگشت و به نجوا گفت:"وقت رفتن است."
محكم شاخه را چسبيده بود و با ترس به بقيه ي سيب ها نگريست كه چگونه روي زمين افتاده بودند و كرم ها و پوسيدگي طراوت را از آنان گرفته بود,با خود گفت:كاش نيوتني زير درخت منتظرم باشد!
دست هايش كرخ شده بود,تا حدي كه او را به سرنوشت ديگر سيب هاي باغ قانع كرده بود.خود را رها كرد و همراه چند برگ كوچك روي علف هاي خشك زير درخت افتاد.چشم هايش را بست وبي تفاوت انتظار كرم ها و مگس ها را كشيد,ديگر برايش اهميتي نداشت!برايش مهم نبود,مثل همه باشد!شايد مگس ها عروسيشان را روي پوست زيبايش برپا كنند و شايد زير پاي عابري له شود!
سايه اي روي تنش افتاد و سپس سردي چيزي را احساس كرد كه او را از زمين برداشت.با ترس چشمانش را گشود.پسركي را ديد كه كيف سياه و كثيفي را روي شانه اش انداخته بود,شلواري گشاد و بلند كه تا زير پاشنه ي كفشش ادامه داشت را , به زور بر جثه ي لاغر و استخواني اش نگه داشت.توجهش به چشمان گود افتاده و سرد پسرك كه از پشت مو هاي سياهو چركش به او زل زده بود ; جلب شد.بوي واكس داشت خفه اش مي كرد.
پسرك سيب را به لباس روغني و سياه خود ماليد, تا شايد كمي تميزتر شود.دوباره آن را خلوي چشمان خود گرفت و خيره به آن نگاه كرد...
آنقدر سريع دويده بود كه رمقي برايش نمانده بود.جلوي در خانه روي زمين ولو شد ولي هنوز سيب رامحكم در دست داشت به زور روي پاهاي خود ايستاد, دستي به موهاي بلند وسياه خود كشيد و دوباره درزد.صداي كشداري سكوت سنگين ديوار هاي خاموش و شكسته را در هم شكست و دختركي در را گشود.ناگهان چشمان سرد و افسرده اش جان گرفتند , دستان بي رمق خود را بالا آورد و سيب را به دخترك داد و گفت:"دوستت دارم."
صورت دخترك گل انداخته بود, سرش را مثل بقيه پايين نينداخته بود!و او نيز به چشمان پسرك زل زد.نگاهي كه شوق در آن موج مي زد, گويي سال ها بود هم را نديده بودند...
صدايي از داخل خانه سكوت پر صدايشان را شكست.دخترك پشت سرش را نگاه كرد,بعد به آرامي برگشت و دشتان كوچك لرزانش را جلوي دهانش گرفت.لب هاي خشكيده اش را جمع كرد وباز صدايي زيبا و آرام سكوتشان را شكسن.با چشماني پر از اشك زيباترين هديه ي دنيا را به طرف پسرك پف كرد,و با ترديد در خانه را بست.
پاهاي پسرك رمق نداشت.باز روي زمين ولو شد.باد بوسه اي روي گونه هاي زرد و سياهش گذاشتوبه آرامي در گوشش گفت:"وقت رفتن است. |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
|
|