| نویسنده |
پیغام |
مسافر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 آبان 1382 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 02 ارديبهشت 1383، ساعت 9:21 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#1
|
| |
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.
روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم حمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:"بياييد يک بازي بکنيم مثلا قايم باشک"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن..يک..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت.
هوس به مرکزِ زمين رفت.
طمع داخلِ کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويک همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردنِ عشق مشکل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.
نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يک بوته
گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخِ ماه آويزان بود.
دروغ تهِ درياچه،هوس در مرکزِ زمين ،يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتنِ عشق،نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از دزخت کند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده
بود.
ديوانگي گفت:"من چه کردم من چه کردم،چگونه مي توانم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني،راهنمايِ من شو."
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنارِ اوست. |
|
_________________ من از انسان سخن گفتم --- من از عاشق شدن گفتم
به من رندانه خنديدند --- مرا هرگز نفهميدند
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 02 ارديبهشت 1383، ساعت 15:14 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#2
|
| |
اين داستان بهانه اي شد براي يه بحث جديد:
عشق چيه؟ دوست داشتن چيه؟ اينها با هم فرق مي کنن يا نه؟ رابطه اين دو تا با عقل چيه؟ |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اهورا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 آبان 1382 مجموع ارسالها: 480 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 04 ارديبهشت 1383، ساعت 11:46 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#3
|
| |
| مسافر نوشته بود: |
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.
........
|
داستان خيلي قشنگي بود.اگه ممکنه منبعش روهم معرفي کن.
متشکرم |
|
_________________ روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران
تا از دلـــــــم بشویی غمهای روزگـــــاران
|
|
|
|
|
 |
اهورا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 آبان 1382 مجموع ارسالها: 480 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 04 ارديبهشت 1383، ساعت 11:50 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#4
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
اين داستان بهانه اي شد براي يه بحث جديد:
عشق چيه؟ دوست داشتن چيه؟ اينها با هم فرق مي کنن يا نه؟ رابطه اين دو تا با عقل چيه؟ |
من فکر مي کنم اين بحث توي تالار چيز جديدي نيست و قبلا زياد روش صحبت شده.
با اينحال اگه بخواهي منهم مايلم که اون بحث ها رو ادامه بديم.
هرچند معتقدم عشق رو بايد تجربه کرد. @};- |
|
_________________ روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران
تا از دلـــــــم بشویی غمهای روزگـــــاران
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 05 ارديبهشت 1383، ساعت 11:21 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#5
|
| |
| اهورا نوشته بود: |
من فکر مي کنم اين بحث توي تالار چيز جديدي نيست و قبلا زياد روش صحبت شده.
با اينحال اگه بخواهي منهم مايلم که اون بحث ها رو ادامه بديم.
هرچند معتقدم عشق رو بايد تجربه کرد. @};-  |
درسته؛ اين بحث به صورت پراکنده در تالار قبلاً هم انجام شده بود؛ اما نه به صورت منسجم. اين بار مي خوايم به صورت منسجم تر و با ديد بحث و گفتگو بهش نگاه کنيم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
شنبه 05 ارديبهشت 1383، ساعت 14:34 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
من فقط يه چيز بگم عاشقي عين ديوونگي ديوونگي عين عاقليه و عاقلي عين عاشقيه و اينها يکي هستند و جدا نيستند @};- @};- @};- @};- @};- @};- |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
پارسا سال صفري!
مجموع ارسالها: 40 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 05 ارديبهشت 1383، ساعت 17:37 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#7
|
| |
به نظر من مشکل ما اينه که هميشه خودمون رو درگير واژه ها ميکنيم.چه اهميتي داره که فرق عشق و دوست داشتن چيه!!!هر وقت صداي قلبت رو شنيدي ديگه دنبال کلمه نگرد.
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد |
|
_________________ باید پارو نزد واداد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد
بدون ساحل همونجاست
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 06 ارديبهشت 1383، ساعت 9:34 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#8
|
| |
| پارسا نوشته بود: |
به نظر من مشکل ما اينه که هميشه خودمون رو درگير واژه ها ميکنيم.چه اهميتي داره که فرق عشق و دوست داشتن چيه!!!هر وقت صداي قلبت رو شنيدي ديگه دنبال کلمه نگرد.
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد |
البته بعضي اوقات همين جوره؛ اما بعضي وقتها مساله جدي تره. مثلاً اين بحث مطرح مي شه که اون چيزي که از اون به اسم «عشق» ياد ميشه، مفهوم والا و مقدسيه يا نه. يعني اصولاً بايد عاشق شد يا نه. براي جواب دادن به اين سوالات، اول بايد يه تعريف دقيق از دوست داشتن و عشق و فرق اين دو تا ارائه بديم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 06 ارديبهشت 1383، ساعت 9:56 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#9
|
| |
|
به نظر من دوست داشتن يه حسه. يه حس که خيلي وقتها دليلي براش پيدا نمي کنيم. مثلاً نمي تونيم بگيم چرا فلان چيز يا فلان کس رو دوست داريم و يا دوست نداريم؛ اما اين دليل نميشه که دليلي وجود نداشته باشه. دوست داشتن متکي به نداي عقله. حتماً يک نوع زيبايي يا کمال بايد در يک چيز يا شخص وجود داشته باشه که باعث مي شه ما اون رو دوست داشته باشيم. اين زيبايي يا کمال هر نوع زيبايي يا کمالي مي تونه باشه. مثلاً زيبايي ظاهري، زيبايي اخلاقي، زيبايي روحي يا هر نوع زيبايي يا کمال ديگه. البته مسلمه که ارزش هر دوستي به زيبايي يا کمالي هست که دوستي به خاطر اون شکل گرفته. هر چه اون زيبايي يا کمال والاتر باشه، ارزش دوستي هم بيشتره. با اين تعريف، هيچ دوست داشتني بي دليل و منطق نمي تونه باشه. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
|
|