صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1387، ساعت 11:06
 7 ماه و 7 روز پيش
#1
 
شبح سفيد


همه اونايي که خدمت رفتند از خدمتشون خاطره دارند که من هم از اونا مستثني نيستم.
تو دوره آموزش تو مرکز آموزش 01 تهران بوديم.
اين خاطره در واقع خاطره ديگرانه که براي من اونموقع يکي از افسر وظيفه ها تعريف کرد. يادش بخير خيلي آخوش خلاق بود.
يه شب من نگهبان بودم و اون افسر نگهبان( آخه ما تو آموزشي درجه نداشتيم ، نگهباني مي داديم.)
اومد پيش من و يه چيزي تعريف کرد که باعث شد برق از کله ام بپره.
تو ايام عيد پادگان از هميشه خلوت تره. چون معمولا فقط کسايي که بايد نگهباني بدند تو پادگان مي مونند.
يه شبي از شبهاي عيد نگهبان پمپ بنزين پادگان داشته براي خودش قدم مي زده و مي خونده که يه دفعه مي بينه تو تاريکي از دور داره يه چيزي به سمتش مياد. اول فکر مي کنه که جک و جونوري چيزيه، اما يه کم بعد متوجه مي شه يه آدمه با لباس سفيد....
ترسون و لرزون 2 بار ايست مي کشه، اما نفر سفيد پوش توجهي به فرمان نمي کنه و همين طور به طرفش مياد. يه کم که دقت مي کنه مي بينه طرف زنه....
تو روز روشن اگر يه زن تو پادگان ديده بشه جاي تعجب داره، چه برسه به 2 نصفه شب، اونم با لباس سفيد. خلاصه چه سرتونو درد بيارم.
اسلحه خشاب پر و ميندازه زمين و د فرار.....
بعدا معلوم شد که نگهبان خيالاتي نشده بوده. اوني که ديده واقعا يه زن بوده که ازيه آسايشگاه رواني تو اون حول و حوش فرار کرده بوده.....

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط مهدي پلنگ در تاريخ سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1387، ساعت 16:22 ويرايش شده است.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
rezaa
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

مجموع ارسالها: 51
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
سن: 19
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1387، ساعت 11:25
 7 ماه و 7 روز پيش
#2
 
خاک بر سرش... Brick wall d'oh!
مرد مومن اسلحه به دست از يه زن تنها ترسيده؟اونم يه سرباز؟ Laughing Laughing Laughing
مطمئني؟! Think Shocked

_________________
ديريست که دلدار پيامي نفرستاد.ننوشت کلامي و سلامي نفرستاد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 15 ارديبهشت 1387، ساعت 10:00
 7 ماه و 2 روز پيش
#3
 
جناب سروان

وقتي که دوره آموزشي مون تموم شد، تقسيم شديم. من به يکي از پادگانهاي اطراف تهران اعزام شدم. و چون رسته رايانه داشتم ، تو اتاق کامپيوتر پادگان مشغول به کار شدم.

رئيس مستقيم من يه ستوان يک کادر بود. مرد جالبي بود. يه سه چهار سالي از من بزرگتر بود. قدش حدود 170 سانت بود و قيافه با نمکي داشت.
بسيار پيچ بود. من بدبختو مي کاشت تو اتاق جاي خودش، همش مي پيچيد اين ور و اون ور. Crying or Very sad
جوري بود که همه دوستاش تو پادگان اينو مي دونستند و وقتي که زنگ مي زدند ، کارش داشتند و من مي گفتم که نيست، همه شون بدون استثنا مي گفتند : خدا لعنتش کنه ، اون کي هست؟ Mad
اول اينو بگم که اتاق ما درست کنار اتاق فرمانده پادگان و جانشين فرمانده پادگان قرار داشت و جانشين فرمانده پادگان هم آدم بسيار سختگير و پر جذبه اي بود. ما هم به همين دليل بايد خيلي مراقب رفتارمون مي بوديم.

يه روز صبح بعد از اينکه مراسم صبحگاه عمومي پادگان انجام شد، همگي به سمت محل کارمون روونه شديم. وارد ساختمان فرماندهي که شدم با بچه هاي دژبان فرماندهي خوش و بشي کردم و رفتم به سمت اتاقمون.
در زدم ، وارد شدم.
خواستم طبق عادت سلام نظامي بدم که ديدم جناب سروان پشت ميزش نيست. به سمت بچه ها رفتم و بعد از احوال پرسي بهشون گفتم : جناب سروان نيومده؟! Eh?
يکي شون يه اشاره به سمت ميز کرد!
يه نگاهي انداختم ….
اول چيزي نديدم. يه کم که جلوتر رفتم…
به زور جلوي خندمو گرفتم.
جناب سروان يه چيزي پهن کرده بود کنار ميز روي زمين. دراز کشيده بود روش و داشت ناله مي کرد:
وووووووووووووي ، وووووووووووووووي، وووووووووووووووووووي
خودمو کنترل کردم. يه نفس عميق کشيدم، گفتم : جناب سروان خدا بد نده؟!
اصلا حال خودشو نمي فهميد، يه سلام خشک و خالي داد.
بعدش يه کاري کرد که صحنه صدبرابر خنده دار تر شد. تب و لرز داشت،حال خودشو که نمي فهميد ، پا شد لباس ورزشي شو روي لباس نظامي اش پوشيد ، دوباره گرفت خوابيد. Laughing
حساب کنيد محيط خشک پادگان، يکي لباس ورزشي رو ، روي لباس نظامي بپوشه!
حال ما با چه بدبختي خودمونو کنترل مي کرديم که صداي خنده مونو نشنوه، بماند
در همين حين يکي از سربازاي دژبان وارد اتاق شد و اونم متوجه جناب سروان نشد. ما بيشتر وقتا که جناب سروان پيچ بود اداشو در مي آورديم با هم مي خنديديم.
به خاطر همين قبل از اين که دژبان چيز ناجوري بگه سريع با اشاره متوجه اش کرديم چه خبره.
حالا مارو جناب سروان خوب نمي ديد، اما سرباز دژبان درست جلوي چشماي جناب سروان بود. ما هم فقط مي تونستيم کاري کنيم صداي خنده مون درنياد. Laughing
سرباز دژبان تا متوجه جناب سروان شد، احترام نظامي گذاشت، خواست راجع به نامه چيزي بگه، که خنده امونش نداد.
بدو، از اتاق رفت بيرون.
من دنبالش از اتاق بيرون رفتم.
ديدم هردو تا سرباز دژبان دلشونو گرفتند ، حالا نخند و کي بخند.
منم که تا اون مو قع خيلي جلوي خودمو گرفته بودم ، شروع به خنديدن کردم. يادش بخير. Laughing Smile
جناب سروان شانس آورد که جانشين اون روز دور و بر اتاق ما آفتابي نشد، وگرنه باباي جناب سروانو جلوي چشاش مي رقصوند! Dancing

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1135
اعتبار کسب شده: 3876
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 15 ارديبهشت 1387، ساعت 20:23
 7 ماه و 1 روز پيش
#4
 
بعد از آموزشي ما رو خواستند تقسيم کنند و من چون تخصص رو کامپيوتر نوشته بودم من رو بردن به قيمت کامپيوتر. فرمانده قسيمت که سرهنگ خيلي رسمي هم بود شروع به سوال از من کرد و رسيد به اونجا که چيا بلد هستي، من هم شروع کردم گفتن، word, access, excel, power point, vitual vasic (اون موقع خدايي خيلي بود), photoshop, corel, freehand, 3D stuio max, ..... شايد 20 نوع نرم افزار رو گفتم و با خوشحالي منتظر عکس العمل موندم، جناب سرهنگ با تعمق و تفکر پرسيد: يعني بلدي فايل ها رو از روي هارد کپي کني روي فلاپي ؟؟ من هم يه نگاه عاقل اند سفيه انداختم و گفتم: اين که الفباشه.
.
.
.
به اين ترتيب بود که فرمانده من رو به قسمت راه و ساختمان منتقل کرد و ما براي اين مملکت راه سازي رو شروع کرديم Brick wall

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 04 خرداد 1387، ساعت 18:52
 6 ماه و 11 روز پيش
#5
 
صبحگاه

بي شک مراسم صبحگاه مزخرفترين قسمت خدمت سربازيه. يعني اگر اين صبحگاه رو از خدمت کم کنيد، خدمت اونقدرا هم که مي گند سخت نيست.
يه کم راجع به اين مراسم مي خوام بگم. اين که چه جوري بود. واسه اونا که ديدند خاطره انگيزه و واسه اونا که نديدند شايد جالب باشه.

معمولا يکي از سرهنگاي شکم گنده پادگان به عنوان فرمانده ميدان پشت بلنگو ريچال بار ملت مي کرد:

(( اون يگان بدو رو بده ببينم ….. جناب سروان … ما اعلام کرديم استقرار يگانها داخل ميدون صبحگاه بايستي ساعت 7 تموم شده باشه. الان ساعت 7 و ده ديقه است هنوز يگان اسلحه تحويل نگرفته….. بدو آقا….
اون دو نفري که منفک از يگانشون دارند مياند بدواند ….آقا با تو ام قدم نزن…. آقايون پرسنل کادر! چرا به فرمان توجه نمي کنند؟! بدو آقا…..))

اين برنامه هميشه بود…. اعلام مي کردند يگانها مثلا ساعت 7 تو ميدون صبحگاه باشند ، اما ساعت 7 و ربع مي ديدي يه يگان سلانه سلانه ، مثل لشگر شکست خورده داره مياد….

بعد از اين که مستقر مي شديم تا موقعي که فرمانده پادگان بياد ، معمولا يه نيم ساعتي طول مي کشيد.
تو اين فاصله معمولا ملت شروع مي کردند به چرت و پرت گفتن و مزخرف بار هم کردن. ادبيات پادگان با ادبيات جامعه فرق داشت.
باور کنيد بعضي کلمات رو من تو پادگان روزي نبود که چندين بار نشنوم . مخصوصا بين سربازا اين کلمات بيشتر رد و بدل مي شد. گل سرسبد اين کلمات هم "آشخور " بود.
ما چند تا ستوان وظيفه بوديم که معمولا صف اول مي ايستاديم. پشت سرمون مکالماتي تو اين مايه ها معمولا هميشه شنيده مي شد:
(( هووووووووووووي موتور!!!! شاخ شدي؟! نهست مي کني؟؟ حالا به ارشد گفتم …… مي فهمي اينجا کجاست….

ديشب نگهبان بودم ، افسر جانشين اومد خفتم کرد…. خوابيده بودما…. نامرد ده روز برام زد…

کي مي ري راه دور؟ من که امروز مي کشم …. ببينم چند روز تشويقي بهم مي ده…. هرچي … موتور بود رفت مرخصي ما مونديم تو اين خراب شده….
به خدا اگر بهم مرخصي نده از فنس فرار مي کنم …..ديگه نمي کشم …. به کي بگم … بابا نمي کشم……
)) d'oh!

يه سرگروهبان چاق چله اي داشتيم که اين جور موقعا که مي شد شروع مي کرد به داد و بيداد کردن سر ملت:
((چه خبره ؟؟؟ …. چه خبره؟؟؟….. سنگ حموم کي گم شده…..؟؟؟ درجا راحت باش داددند نگتفتند که فک بزن….))
بالاخره فرمانده پادگان منور مي فرمودند، يه شيپورچي بود که قبل از ورود فرمانده شيپور مي زد،
فرمانده ميدان تا چشماش به ماشين فرمانده پادگان ميوفتاد لحنشو عوض مي کرد با صداي بلند پشت بلندگو فرمان مي داد:
((گوش به فرمان من ….. سربازخانه … باييييييست …….هريگان از جلو از راست نظام….سربازخانه، خبر….داااااااااار…
))
اگر فرمانده حالش خوب بود به ميدان درود مي داد:
(( سربازخانه …..دروووووووووووود))
و جواب ميدان:
(( دروووود جناب))
بعدش با تشريفات خاصي پرچم رو بالا مي بردند و بعد هم که فرمانده سخنراني مي کرد.
و بعد رژه…
طولاني شد، بقيه شو بعد براتون مي نويسم. تا بعد…. Speak to the hand

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 955
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 04 خرداد 1387، ساعت 22:05
 6 ماه و 11 روز پيش
#6
 
نقل قول:
بي شک مراسم صبحگاه مزخرفترين قسمت خدمت سربازيه. يعني اگر اين صبحگاه رو از خدمت کم کنيد، خدمت اونقدرا هم که مي گند سخت نيست.

کاملا موافقم . اموزشيم که تموم شد ارزوم اين بود که يه جا خدمت کنم که صبحگاه نداشته باشم. به ارزوم رسيدم . جاتون خالي يک خدمتي کردم Anxious ولي خدمت هيچ وقت نتونست منو ..... Silenced
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 خرداد 1387، ساعت 11:00
 6 ماه و 8 روز پيش
#7
 
رژه

خب حال و هواي تالار خيلي بهتر شده. ممنونم از بچه هايي که پستهاي جالب داشتند: hadi ، pantea، و بقيه.
راستي راجع به رژه مي خواستم براتون بنويسم.
بعد از سخنراني فرمانده پادگان که معمولا يه نيم ساعتي طول مي کشيد ، فرمان رژه مي دادند:
(( ميدان گوش به فرمان من: ..... يگان به يگان هر يگان به مسافت يک نماينده ... يگان يکم موزيک .....))
صداي طبل بود که تو ميدون مي پيچيد. ما که معمولا بعد از 45 ديقه خبردار ايستادن بدنمون خشک مي شد ، يه تکوني به بدنمون مي داديم و بدنمونو گرم مي کرديم.

تو رژه بدبخت ترين آدم کسيه که تو صف اول ، نفر اول سمت راست باشه و اون بدبخت تو يگان ما من بودم.
چون قدم از همه بلندتر بود.
اون نفره که يگان رو هدايت مي کنه. نبايد آروم بره، نبايد تند بره، و از همه تو چشم تره.
البته هيچوقت به من گير ندادند. باور کنيد. Liar

نزديک جايگاه که مي شديم ، فرمانها جدي تر و صدا بلندتر مي شد:
(( سر بالا ، سرتو پايين نگير، شرمنده کي هستي؟! آهان..... Crying or Very sad
اسلحه رو درست بگير ، چسبيده به سينه ، اينجوري ....
نظا م از راست ..... صف اول نظام نداري .....
نظر به ...... نظر به ..... رااااااااااااااااااااااااااااااااست
الله اک بر ......
))
حالا نوبت گير دادن فرمانده پادگان بود:
((
نفر سوم صف اول ، سرتو بالا بگير ، نظر به راست کن....
ماشالله
اسلحه محکم....
پاتو بيار بالا نترس .... Eh?
ماشاالله
گوش بده به صداي طبل ...
جايگاه بايد بلرزه ...
محکم...

طبل بزرگ زير پاي چپ
.....

گروهان : خيلييي خوب
سپاس جناب
))
واي به حال گروهاني که خيلي خوب نمي گرفت ، بايد ريچالاي فرمانده يگانش رو مي شنيد.
اما من مخصوصا تو آموزشي که يه گروه موزيک خوب بود، از رژه خوشم ميومد ، يه حس خوبي بهم مي داد. همه مي بايد با هم هماهنگ باشند تا يه رژه خوب از آب دربياد. متحد و يکدل.
خدمت هم يه دوره اي بود که تموم شد و رفت.
تموم شد و به من ياد داد که فقط خوبيه که مي مونه. Smile

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
تنها با تمام دردهاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 30 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 367
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: در قلب تو
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 09 خرداد 1387، ساعت 23:01
 6 ماه و 6 روز پيش
#8
 
rezaa نوشته بود:
خاک بر سرش... Brick wall d'oh!
مرد مومن اسلحه به دست از يه زن تنها ترسيده؟اونم يه سرباز؟ Laughing Laughing Laughing
مطمئني؟! Think Shocked


انگار شما تو باغ نيستي
فکر مي کني اسلحه که دستش باشه پر هم باشه اجازه شليک داره
ما توي ميدون تير پوکه که گم مي شد پدرمون رو در مي آوردن
توي پادگان از لحاظ کارايي اسلحه با يه بيل هيچ فرقي نمي کنه
تنها فرقش اينه که به اسلحه بايد احترام گذاشت

_________________
به آوتاره من بد نگاه نکن
چون همه ما مثل هم هستيم
فقط نمي خوايم اين رو قبول کنيم
------------------------------------------
..:: فيل تر شکن http://fil.sub.ir/ ::..
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شيرازو و خاطرات من
3
پاسخها: 20 بیننده: 1649 نویسنده: TITAN
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است دفتر خاطرات
3
پاسخها: 19 بیننده: 870 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطرات هاشمي رفسنجاني (طنز)
1
پاسخها: 1 بیننده: 393 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطرات سربي - جهنم 156!
3
پاسخها: 11 بیننده: 480 نویسنده: احسان

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: