| نویسنده |
پیغام |
rezaa سال صفري!
مجموع ارسالها: 51 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 04 ارديبهشت 1387، ساعت 21:28 |
|
 |
7 ماه و 12 روز پيش |
|
#1
|
| |
آن يار کزو خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به در برد
آري چه کنم دولت دور قمري بود
عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را
در مملکت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود که بادوست به سر رفت
باقي همه بيحاصلي و بيخبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود
خود را بکش اي بلبل ازين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
گويند حافظ اين غزل را در سوگ فرزند از دست رفته اش سروده است.اين غزل مرثيه وار است و لحن واقعه گويانه اش به اين امر صراحت دارد.در اين غزل به سعد و نحس بودن اختر انسان که قدما اعتقادي راسخ به آن داشتند اشاره ميشود(که ميگويد اختر نحس نامهربان فرزند مرا از من ميگيرد چه بايد کرد بخت و اقبال من در دوره يا دور قمري-که اول آن آفرينش آدم و آخر آن آخرالزمان شمرده ميشود-بهتر از اين نبود.)
اقتباس از کتاب حافظ نامه-نوشته بهاءالدين خرمشاهي |
|
_________________ ديريست که دلدار پيامي نفرستاد.ننوشت کلامي و سلامي نفرستاد
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |