| نویسنده |
پیغام |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 15 خرداد 1387، ساعت 12:16 |
|
 |
6 ماه و 1 روز پيش |
|
#46
|
| |
حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست.
خداوند در هر حضور جادويي نهفته کرده است.
و من
دست مي سايم بر جادوي حضور تو
در اين سمت خاموش...! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
جمعه 17 خرداد 1387، ساعت 22:51 |
|
 |
5 ماه و 28 روز پيش |
|
#47
|
| |
خودم را تنهايي سپرده ام به درازاي اين جاده هاي بي انتها. سئوال اين است:
: همه جاده هاي دنيا به کجا ختم مي شوند آيا؟
:: به شبيخون لبهاي خدا! شايد...! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 27 خرداد 1387، ساعت 21:06 |
|
 |
5 ماه و 18 روز پيش |
|
#48
|
| |
نميدانم هام!
بي خوابي است که مي کوبد بر گيجگاه نيمه بيدار روز
و بر روزهاي روز نمانده من!
شبها بيداري تا بن روز.
روزهاي بي آرام.
بي آرام و بي قرار.
بي قرار و آرام لحظه هايي که رفتند، که هستند، که نيستند.
و در گردابشان حل شدم و دور خورده ام، و مي خورم، و نمي دانم و نميدانم!
من اين شبها، تا بن روز، به ثانيه هايي مي چسبم، به چيزهايي مي چسبم، که نمي دانم و نمي دانم.
خواستم بنويسم. خواستم بنويسم برايت. براي چه؟ نمي دانم. نمي دانم صداي اين واژه ها را مي شنوي؟
اما نوشتم و ديدم کاغذها تا چه اندازه صبورند!
اما قصه که نمي شود نوشت. قصه اين همه پيچ، اين همه تاب، اين همه دور، اين همه سرگشتگي، اين همه حرف، اين همه بغض، اين همه احساس! جايش نيست و نمي شود. از کدامش شروع کنم؟ به کدامش برسم؟ که کجا ختم شود؟ که کدام کلام سبز شود و برويد بر مزار اين بغض هاي نباريده و حرفهاي نگفتني که آنقدر مانده اند که وسط پياده رو هم ديگر سبز نمي شوند.
اصلا وزيدن اين واژه هاي خشک به درک تو قد نمي دهد. من هم که نميدانم از کِي، از کي، از کجا؟ ببارم برايت؟
بهتر است از خودم شروع کنم، از اين هيچ بزرگ، اين من مدفون در ميان همه ترسهاي زخمي، از اين من گمشده ميان روزهاي خوب رفته، ميان دستهاي وامانده آسمان و زمين. معلق.
«من سالهاست با سماجت چشم دوخته ام به گذران روزها. و دل خوش کرده ام به اين که «اين نيز بگذرد!»
به همين يک عبارت قناعت کرده ام. بدها را به قناعت همين يک عبارت از سر وا مي کنم و خوب ها را پرپر. گمشده ام ميان همه دورهاي زندگي و تسلسل شده است نصيبم، از اين همه دور، اين همه پيچ، اين همه تاب، اين همه سرگشتگي!
و مي سازم يا نمي سازم، نميدانم!
من گاه بي خيال، فکر هم نمي کنم. گاه بي خيال فکر هم مي کنم. اما هيچ.
نيست انگاري گرفته ام انگار. ته دلم خالي است. هشت سال است که مي گذرد از اولين سقوط. و گاه مي دانم دردم چيست. اما. فرو رفته ام ديگر. در اين بي رمقي. بي رمقي روزها. گاه کفش هاي کهنه ام را مي دوزم به آخرين ناي روزهام و گاه مي مانم حيران، چون مترسکي که خيال آسوده هيچ گنجشکي را مشوش نمي کند.
و اين سماجت در بي رمقي، عذابم مي دهد. و تنها عذابم مي دهد. و اين پا ديگر پا نيست. البته مي داني! ديگر دلم خوش نيست. (اين ديگر هم، وقتي با اندکي اندوه از گلويت تکلم شود، عجب واژه اي است ها! حسابي تهي مي کند آدم را.)
اما پا! و رابطه اش با دل. دل ناخوش. نميدانم دل پايم خوش نيست به رفتن، يا پاي دلم خوش نيست به رفتن. اما هر چه هست، از اين دل وامانده است. همين دل که وصله ناجور شده است ديگر. – گفته اند دست شکسته به کار مي رود، دل شکسته نه. و من تازه مي فهمم!-
ولي ميدانم و باور دارم، نااميدي، ياغي ترين درد زندگي است. عصيان گزافي است. و هنگام، که دچارت کند، مي غلتي و ليز مي خوري به انتهاي بن بست بودن. و من از اين ثانيه ها که مي گذرند مي ترسم.
هزاري هم که دو دو تاي زندگي ام چهار تا شود و بدانم که ته اين رشته را به کدام ميخ مي خواهم بياويزم، اما، تا اين دل خوش نباشد که نمي شود! به چه؟ مي دانم و نميدانم. مي دانم و توان ندارم. بارها گاه مرور مي کنم، همه داشته ها، نداشته ها، خواستن ها، خواستني ها، اما هيچ نمي شود. حتي ديدن ماهي قرمزي که سبز شده است گوشه آکواريوم، ديگر تعجبم را بر نمي انگيزد. حتي رنگ هاي تند. حتي کوچک هاي بزرگ. حتي بزرگ هاي کوچک. حتي نامتعارفترين ها و متضادترين ها. حتي وحشي ترين پارادوکس ها هم!
خوب کاري اش هم نمي شود کرد. هر چند بايد بشود. اما من ديگر حوصله ام نيست. و تو مي داني و تو مي شنوي، اما نميگويي که. لام تا کام. کلام نمي گويي. و من مدام بايد بکوبم بر گيچ گاه همه عهدهاي دور زنگار بسته در يادهام. تا بياد بياورم. و يادم نيست و يادم نمي آيد.
گفتي و راهي ام کردي. تا آمدم ببوسمت درها بسته شد و من رها شدم و افتادم اينجا، همين جا که هنوز هم نمي دانم بر مدار کدامين مدار مي چرخد. و آمدن، نماندن، و رفتن، رسم آدمهاش است. آن هم چه؟! رفتن درست وقتي که جانت بسته است به بودنشان. و آنجاست که فلسفه خاک مي کوشد عطر فراموشي را در هوايت تزريق کند. و وقتي تو هماني باشي که بوي خاک هم تسکينت نمي دهد، بايد بماني بي عبور، وسط چهارراهي که نمي برد تو را به هيچ راهي. و وا مي گذارد تو را ميان اين همه آدم کوکي.
من فرشته نيستم، فقط دلم مي خواهد اينجوري نباشد. حالا هم که هست. که کاريش نمي شود کرد! در خودم بمانم. اما، اينجا، کسي هست که هرگز اين را باور ندارد.
حالا مي فهمم، من اصالت روزهام را سالهاست گم کرده ام. و به درک اينجا که هستم نمي رسم.
تو هم که دويدن با عصاي 70 سالگي خلسه آور در کنار اختيار درد را پيش کش مي کني.
من باز هم به علامت سئوالي شبيه ام که نميداند کدامين مسير به درستي، به گم شدن ختم مي شد. و همچنان پاي من مي لنگد. و کم مي آورم زير احتمالي بزرگ. و کسي نيست که مرا با اين ترسهاي زخمي مرور کند. با نشانه هايي که از قلبم فراترند.
ميدانم. از اشتباه آدمي مي ترسم. ميدانم هنوز هم بزرگ نشده ام که بدانم تا آخرين نقطه تو چند سطر باقي است.
و حالا اين تويي که مدام تکثير مي شوي و تکثير مي شوي و تکثير مي شوي تا نميدانم کجا. و نمي دانم هاي بي شمار تو و من. که انسان بوديم و نبوديم انگار! و تو هرگز نتوانستي بداني اندازه تنهايي من تا چه اندازه بزرگ است و من نيز قدِ تنهايي تو را. و گاه انديشيده ام و دانستم، نداني و ندانم بهتر! که دانستنم آنرا ذوب مي کند و دانستنت مرا تبخير!
اما ... اما ... اما ... هرگز ندانستم اين جمله ها را چطور تمام کنم که به «تا – تو» ختم نشوند.!» |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 28 خرداد 1387، ساعت 11:09 |
|
 |
5 ماه و 18 روز پيش |
|
#49
|
| |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 30 خرداد 1387، ساعت 3:54 |
|
 |
5 ماه و 16 روز پيش |
|
#50
|
| |
1 دايره اي بود به مرکزيت ديدنت ...
به ارتفاع شعاعش دويدم و به عمق قطر آن فرو رفتم! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 30 خرداد 1387، ساعت 16:59 |
|
 |
5 ماه و 16 روز پيش |
|
#51
|
| |
يک اتفاق ساده پيچيده!
|
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 02 تير 1387، ساعت 1:23 |
|
 |
5 ماه و 13 روز پيش |
|
#52
|
| |
تقديم به او
که خودش هم نميداند کيست.
(براي من البته (!) )
رسوا...
با صداي مرضيه. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 03 تير 1387، ساعت 1:19 |
|
 |
5 ماه و 12 روز پيش |
|
#53
|
| |
من،
اين جا،
اين دورها،
بر سرير بلندترين آرزوهاي معصوم تو،
کوشيدم خالي فاصله را عبور کنم.
دريغ که دستهام
به لمس اعتماد دستهات
هرگز قد نداد! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 03 تير 1387، ساعت 19:11 |
|
 |
5 ماه و 11 روز پيش |
|
#54
|
| |
گوش کن!
مي شنوي؟!
اين صداي بارش قطرات توست
بر نمکزار من! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 04 تير 1387، ساعت 1:59 |
|
 |
5 ماه و 11 روز پيش |
|
#55
|
| |
قلمم بشکند اگر
باز
براي تو
جمله بسازد! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 05 تير 1387، ساعت 21:43 |
|
 |
5 ماه و 9 روز پيش |
|
#56
|
| |
دلم هواي لحظه هايي را کرده
که کاسه شان
لبريز سيل سيال بودن توست.
تا
سر بکشم آن را.
تا
بنوشمش!
تا
جاري شوي در من. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 06 تير 1387، ساعت 14:14 |
|
 |
5 ماه و 9 روز پيش |
|
#57
|
| |
مي خواهم
تکرار شوي
در همه اين حجره هاي هزارتوي تاريک من
مي خواهم
بباري
بر همه اين حفره هاي تشنه عقيم
تا
گل شود اين خاک تشنه
تا
گل دهد اين درخت اندوه |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 06 تير 1387، ساعت 15:22 |
|
 |
5 ماه و 9 روز پيش |
|
#58
|
| |
قلمي که بر کاغذ فقر مي بارد!
همه اين کاغذها را مي تکانم.
همه اين واژه هاي کبود از همه زاواياي تند اين جمله ها سر مي خوردند و مي ريزند در چيزي که آن هم حجم تو را به ادراک من مومن نمي شود.
حالا من مانده ام با اين خودکار آبي و اين کاغذ خالي با اين همه من که به مقام فقر واژه نائل آمد، هنگام که هبوط مي کني در اين حجره هاي هزارتوي تاريک من. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط Yaghma در تاريخ پنجشنبه 06 تير 1387، ساعت 20:16 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
ehsaneyazdanpanah  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 390 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ها آمو شيرازيِـَم من جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 06 تير 1387، ساعت 19:23 |
|
 |
5 ماه و 8 روز پيش |
|
#59
|
| |
مي گويم...
اما گويا نه.....
مي گويم....
اما گويا نمي شنوي....
مي گويم.....
باز اما خود را به نشنديدن ميزني....
و بعد.....
نمي گويم....
اما گويا تو چيزي ميگويي.....
نمي گويم....
اما گويا تو فرياد ميزني......
نمي گويم......
انگار اما تو ملتمسانه مي گويي بگو....
اما اينبار بايد خودرا به نشنيدن زد...
آري.......
ديگر هرگز نمي گويم...........
نمي گويم... |
|
_________________ براي شعري که بي تو خواهم گفت...
قافيه کم دارم ...
و...
تجربه ي با تو بودن را...
اي کاش به اندازه ي سلامي با هم بوديم...
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
جمعه 07 تير 1387، ساعت 22:04 |
|
 |
5 ماه و 7 روز پيش |
|
#60
|
| |
وقتي از سمتي مبهم مي وزيدي
همه اين کاغذهاي سفيد معصوم صبور را
مي برد با خود باد!
و همه اين جمله هاي خاموش
پريشان
سقوط کردند روي دامن سياه شب!
حالا چقدر تو باريده است اينجا!
بايد همه اين دانه هاي تو را
يکي يکي برچينم
بايد اين بار
جايي غير از اين جمله هاي خاموش
سنجاقشان کنم.
که وزيدنت،
پريشانشان، پريشانم نکند!
جاي مثل: دال لام ميم |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
|
|