| نویسنده |
پیغام |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 31 ارديبهشت 1387، ساعت 17:34 |
|
 |
3 ماه و 20 روز پيش |
|
#31
|
| |
من اينجا از رنجهايم مي نويسم. از هر چه که نميدانم يا نمي توانم يا ...
مي نويسم از همه روزهايي که دارم.
سياه، سفيد، خاکستري! تنوع رنگش همين است.
و اينجا هم براي خودم مي نويسم.
و نميدانم چرا حس مي کنم يکي از راههاي فرارم نوشتن است. و مضاف بر آن اينجا نوشتن.
خواستار همدردي نيستم. حتي گوش بودنتان.
اينجا ميخواهم - فقط مي خواهم - حرف بزنم. کاري که اينجا نمي توانم.
اگر ظرف حوصله تان را سرريز مي کند اين گفتن هام، بي پرده بگوئيد.
من عادت دارم.
به نگفتن.
شايد دفتري ديگر پيدا شود. شايد هم نشود.
اما مي توانم هر چه قبل از پيدا شدن اينجا مي کردم باز هم تکرار کنم.
من هرگز نخواسته ام کسي را غصه دار کنم يا بر غصه هاش بيفزايم يا حتي به فکرش فرو برم يا ...
صاحب اين حرفها بهره اي از عقل نبرده است. نبايد آنها را جدي بگيريد. هيچ کدامشان را.
فقط مرا نديده بگيريد.
نشنيده.
و تحمل کنيد.
اين لطفتان را بي نهايت بار سپاسگزارم. |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 320 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 02 خرداد 1387، ساعت 20:29 |
|
 |
3 ماه و 18 روز پيش |
|
#32
|
| |
|
کاش مي شد ناگفته ها رو گفت |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3326 اعتبار کسب شده: 4417 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 03 خرداد 1387، ساعت 1:56 |
|
 |
3 ماه و 18 روز پيش |
|
#33
|
| |
| Yaghma نوشته بود: |
1)
6)
و مادر هنوز نمي داند
چرا هر هفته
رو بالشتي ام را
مي شورم.
گمان مي کند وسواس گرفته ام اين چند سالِ! |
کمتر از اين که نميشه شست |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3326 اعتبار کسب شده: 4417 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 03 خرداد 1387، ساعت 2:51 |
|
 |
3 ماه و 18 روز پيش |
|
#34
|
| |
| جواد نوشته بود: |
| کاش مي شد ناگفته ها رو گفت |
Yes
You can complain forever.............................:
No one should ever get flat tire
We should stay young forever
Women shouldn't get their period since it is painful and men don't get any
There should be another way to have a baby since Normal delivery is painful and Cesarean section is hard
The Government should not tax us either
Everyone in our interest should fall in LOVE with us immediately and live with us happily ever after
And some other Bla Bla Bla..............................
JUST LIVE YOUR LIFE, ENJOY IT, AND TRY TO MAKE THE BEST OUT OF IT
DONE DEAL
P.S
But the way we get pregnant is very good , NO COMPLAIN at all
|
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
جمعه 03 خرداد 1387، ساعت 13:39 |
|
 |
3 ماه و 17 روز پيش |
|
#35
|
| |
| sedayedel نوشته بود: |
You can complain forever.............................:
|
حرفهايي براي نگفتن يعني سکوت.
همين.
که:
سکوت،
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده.
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است.
حقيقت تو و من.
چرا اصرار داريد شکايتش جلوه کنيد؟
و البته که اينها به هيچ عنوان شکايت نيستند. اينها حقيقتهاي زنده زندگي اند و اين زبان، به شِکوِه از آنها، اينجا هم گشوده نشد - و هرگز هم نخواهد شد - مثل هزار هيچ جاي ديگر. و اين بياني توصيفي است بر آنچه عبور ميکند و مي گذرد. نه شکايت. دقيقتر ببينيم. زاويه ديدمان را تنگ تر کنيم و شماره عينکهامان را بالاتر بريم و خم شويم روي معناي اين کلمات نشسته بر کاغذها تا شايد آنها را درکتر کنيم...و گاهي اين سکوت اع...است.
(همه اينها حرفهايي هستند که من گاهي، بعضي از روزها، جسارت گفتنشان را ندارم. بنا به هزار و يک دليل که دليلشان پر واضح است. اينها گاهي حکايت گريختند به سمت تنهايي. و گاهي طول هم مي کشد.)
از تنهايي مگريز.
به تنهايي مگريز.
گه گاه آنرا بجوي و تحمل کن.
و به آرامش خاطر مجالي ده.
| sedayedel نوشته بود: |
کمتر از اينکه نميشه شست.
|
کمتر از اين هم ميشه شست. انجام اين کارها بستگي به Time Slice هر کس داره. که اون هم نسبت مستقيم با ميزان گرفتاري شخص. هر چند گاها اين گرفتاري جز بهانه چيزي نيست... |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
جمعه 03 خرداد 1387، ساعت 16:54 |
|
 |
3 ماه و 17 روز پيش |
|
#36
|
| |
ترس من از مرگ نيست از با زجر مردنست
حرف من از سکوت نيست از ساکت مردن است
تنها سکوت معني حرف من است
سکوت |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 خرداد 1387، ساعت 18:22 |
|
 |
3 ماه و 16 روز پيش |
|
#37
|
| |
اينجا من گم شده ام.
و هيچ کس نيست - هرگز هم نبوده و هرگز هم نخواهد بود -
که سراغم را از او بگيرم.
من اينجا گم شده ام
با يک نشاني از خودم:
من اينجا غريبم
و اين غربت
سفيدي چشم هايم را
به زردي گرايانده است
به يک زرد کبود! |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 07 خرداد 1387، ساعت 21:26 |
|
 |
3 ماه و 13 روز پيش |
|
#38
|
| |
تا حال
گمان ميکردم
اين سکوتي که ميکنم
اين بغضي که فرو ميخورمش
مرا به سمت تنهايي
به سمت جدايي
به سمت دوري
به سمت آرامش
به سمت ...
- نميدانم به سمت هر آنچه ميان من و اين همه آدم فاصله اندازد-
ميکشانده است.
اما امروز ميفهمم بيش از اين
مرا به سمت نيستي، ذره ذره، سوق ميداده است،
بي آنکه دانسته باشم! |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 08 خرداد 1387، ساعت 19:58 |
|
 |
3 ماه و 12 روز پيش |
|
#39
|
| |
اينجا همه مي گريزند
آنجا تو هم مي گريزي.
فقط
اين منم که بسته است پايم
انگار! |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 08 خرداد 1387، ساعت 20:19 |
|
 |
3 ماه و 12 روز پيش |
|
#40
|
| |
گاه مي کوشم
فکرش را نکنم.
اما
همين فکر نکردن هم
رنجي است.
آزاري است.
و دردي .... |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 11 خرداد 1387، ساعت 21:45 |
|
 |
3 ماه و 9 روز پيش |
|
#41
|
| |
نميدانم چرا سرگشتگي ام براي نوشتن، از صبح، حالا مجال بروز يافته، و زبانم حالا دست به قلم شده براي نوشتن و سطرهاي سفيد اين دفتر را گوش يافته است.
نميدانم مي شنوي يا نه؟!
من سالهاست براي اين آدمهاي دور و برم، شبيه علامت گنگي هستم، خاموش!
براي تو نميدانم! و البته که نميدانم.
من بيخودي از تو شنيدم، بيخودي ديدمت، بيخودي دوست شدم ترا، و بيخود تر، نزديک.
شايد تنها تو بودي قالب اين جاي خالي روحم، شايد تنها تو باشي همان قطعه گم شده اي که پازل آشفته روحم را تکميل مي کني.
نميدانم چرا بي محابا، من که اين همه دستِ دلم در ارتباطاتم با اين آدمها مي لرزد، نشاندمت آن بالاها، و تو هم سخت چسبيدي و من روزهاي خالي از عبورت را هم دوست دارم. ميداني، خيالم از بودنت راحت است. مثل 1 ربع سکه بهار آزادي که داشته باشي و جايي پس انداز کرده باشي براي روز مبادا! – البته من هرگز قدر يک ربع سکه بهار آزادي پول نداشته ام از خودم اما تا دلت بخواهد روز مبادا داشته ام که پرسه زدند دور و برم- . پس نه! مثل يک اسکناس 100 تومني که لاي يک کتاب مانده باشد از سالهاي دور يا ... – اين يکي بهتر است. وسعم هم مي رسد-
اما نه،! تو بالاتري و باز هم بالاتر...
که مرا چسبانده اي به چيزهايي که از من بعيد بود. چيزهايي مثل بند شدن و تاب آوردن يا اينکه قول بدهم جايي بند مي شوم و تاب مياورم تا برگردي .
مثل حالا که هي آب مي خورم، خيره مي شوم، انتظار مي شوم و تو نمي آيي. آب مي خورم، خيره مي شوم، انتظار مي شوم و باز آب مي خورم، خيره ...
- تهش هم که ديدي تا 5 دقيقه آخر ماندم و باز نشد که تا پايان گرفتاري ات صبر کنم. –انتظار گزافي از من داري. بپذير!-
دير آمدي؟! نميدانم اما کم بودي. اينرا خوب مي فهمم!
اما حرفهايي که از صبح، از حوالي 5، در من پرسه زدند و از گلويم بالا نيامدند! همانهايي که پرسه زدند، بغض شدند اما اشک نه! : - و خواستي که برايت بگويم و گفتم برو، برايت مي نويسم!-
من دلم ميخواهد بلند بلند بخندم و وسط خنديدنم يادم نيفتد که سالهاست پدرم را سپرده ام به ششمين غروب دومين ماه از دومين فصل پانزدهمين سال زندگي ام.
من دلم مي خواهد بلند بلند بدوم بي آنکه شرم کنم از بزرگي بيست و سه! يا روي همه جدولهاي همه خيابانها به زحمت راه بروم و کسي چپ چپ خيره نشود.
من دلم مي خواهد يک –فقط يک- کوله داشته باشم به وسعت همه حرفهايم.
من دلم مي خواهد جايي داشته باشم براي تنهايي هايم و يک عالم روز، همه باراني و گاهي، تنها گاهي، شاد باشم به سبک اين همه اطرافيانم، بي آنکه معناي خيلي چيزها را فهميده باشم. خيلي چيزها. خيلي چيزها.
و تو هرگز نميداني اين خيلي ها يعني تا کجا و اين چيزها يعني کدام چيزها.
من دلم ميخواست برادرم هنوز هم بود!
نه حالا که دو غروب ديگر مانده است تا چهارمين غروب سه شنبه اي که
زمين حرف نزد و دريا بلعيد
و من همه ترسهاي مچاله ام را شعر کردم براي روز مبادا.
و دلگير شدم از همه رودهاي جاري.
من از همه رودهاي جاري گله دارم.
از همه گردابها از همه سه شنبه ها حوالي هشت و چند دقيقه بعد از ظهر
ازهمه چهارشنبه هايي که رسيدم، اما دير.
رسيدم، نبود و من به همه جهاتي که مي شناختم روي گرداندم ولي گم کرده بودم اورا
در پسين خاکستري ديروز، سه شنبه...
و تازه آغاز ندانستن بود!
و از امروز، دو روز ديگر مانده است تا چهارمين سالي که بي بهانگي ام را طناب دار خود کرده ام براي مردگي، در اين سالهاي بي حضورشان و زندگي همان صندلي اي است که نه من، و نه هيچ کس ديگر شهامت ندارد زيرش بزند.
(چه دل پري ها و دلتنگي هاي بد طعمي، تلخند انگار و کال! مثل گذشته ام که هرگز نرسيد و سبز ماند و من لاي پوسته سبز آن جا مانده ام هنوز. و تا هنوز و شايد تا ... )
.
.
.
برگرديم، به خودمان.
به خودت، به خودم.
. . .
مي بيني، باز هم ناتمام. نوشته هايم هم مثل حرفهاي سر بسته ام يا سر بسته اند يا نا تمام. اينبار چشمهايت را براي نوشته هايم بايد سرخ کني! و بنالي از ناتمام بودنشان.
اما همين نوشته نا تمام هم تقديم به تو.
به مژگان، دوستم. به مژگان جعفري که اين روزها مثل آدامس چسبيده به آستين چپ روحم.
براي يادگاري، که در دفترچه تو نوشتم، همان دفترچه اي که پر است از آخرين يکشنبه هاي سال...!
مورخ:
چهارشنبه، هشتمين روز سومين ماه اولين فصل هزار و سيصد و هشتاد و هفت سالگي تقويم خورشيدي مان.
ساعت:
حوالي 6. پسين!
مکان:
يکي از نيمکتهاي تکيده جايي که برايم بزرگ بود و بزرگ بود و بزرگ نماند! |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 12 خرداد 1387، ساعت 20:22 |
|
 |
3 ماه و 8 روز پيش |
|
#42
|
| |
.:: منِ من ::.
اين من،
روز به روز بزرگتر مي شود، با پايي که مي لنگد همچنان
و حتما چيزي کم دارد.
تکه اي از روحش را کنده باشند انگار،
مدام سرش به هوا مي رود و سُر مي خورد در هواي بي هواگي
هميشه دلش از چيزي که نميداند پر است
و براي کسي که نميداند کيست تنگ است.
چيزي ندارد به دلخوشي، به جز ...
که آنهم حسابي دور است!
او فقط مي تواند ادامه دادن را ادامه دهد،
با همان پاي لنگ
به همان سرعت!
به شوق پايان...! که نزديک هم نيست!... |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 13 خرداد 1387، ساعت 16:17 |
|
 |
3 ماه و 7 روز پيش |
|
#43
|
| |
تقديم به خودم.
به خود خودم.
به همين من.
چشم من و انجير ...
عمو زنجيرباف زنجيرتو بنازم
چشم من و انجيرتو بنازم...! |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
soroush_vs  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 10 آذر 1386 مجموع ارسالها: 48 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 13 خرداد 1387، ساعت 19:00 |
|
 |
3 ماه و 7 روز پيش |
|
#44
|
| |
| Yaghma نوشته بود: |
تقديم به خودم.
به خود خودم.
به همين من.
چشم من و انجير ...
عمو زنجيرباف زنجيرتو بنازم
چشم من و انجيرتو بنازم...! |
خدا بيامرزدش
روحشون شاد
کلي کيف کردم دستت درد نکنه.
بازم موقع امتياز دادن انرژي ندارم.انرژي روزانه ي من چقدر کمه. |
|
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1139 اعتبار کسب شده: 3617 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 14 خرداد 1387، ساعت 11:21 |
|
 |
3 ماه و 6 روز پيش |
|
#45
|
| |
- تنهايي من تقصير تو نيست!
- ميدانم که نيست.
تقصير توست،
و البته که تقصير توست.
تويي که از نميدانم کجا سبز شدي
بر من تابيدي
و در همه من لانه کردي
حالا
نميدانم با اين همه، تو
چه کنم؟
- اما راستي،
حق با کيست؟
تو که تنهايي
يا
من که تنها شدم از تو؟ - |
|
_________________ شاعرم : بي هيچ کتابي
عاشقم : بي هيچ معشوقي
و پشت همه اين ماجراهاي عاشقانه هيچ مردي با من نخوابيده است!
|
|
|
|
|
 |
|
|