| نویسنده |
پیغام |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 07 ارديبهشت 1387، ساعت 19:19 |
|
 |
2 ماه و 10 روز پيش |
|
#16
|
| |
هر چه پيشتر ميروم
بيشتر فرو مي روم در چيزي انگار!
در چيزي که نميدانم چيست...!؟
و
فاصله
و
دور افتادگي
حاصل اين فرورفتگي است... |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 07 ارديبهشت 1387، ساعت 19:29 |
|
 |
2 ماه و 10 روز پيش |
|
#17
|
| |
يک تو ميگويم
و
اين تو
به اندازه
تو
قد مي کشد...! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2232 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
شنبه 07 ارديبهشت 1387، ساعت 20:07 |
|
 |
2 ماه و 10 روز پيش |
|
#18
|
| |
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله زنم بگويدم دم مزن و بيان مکن |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387، ساعت 16:47 |
|
 |
2 ماه و 6 روز پيش |
|
#19
|
| |
1)
من شبيه دارت هستم؟!
آخر هر کس مي رسد
با جديت و بي رحمي مي کوشد
مرکز روحم را نشانه رود.
2)
حالا اين سکوت
و
فرصت بي دليلي که بايد بدهم
روحم را آزار ميدهد.
کاش اين اولين عادت ناموجه در من
دست به خود کشي مي زد.
کاش شباهتي نبود
و
توان فهميدن!
3)
مي روم ناهار.
شايد در فاصله ميان چهارطبقه و سالن غذاخوري
بادي به کله روحم خورد!
4)
چه دل پُري ها و دل گرفتگي هاي بد طعمي!
تلخند انگار و کال.
مثل خرمالوي نوبر سفت و سبز.
5)
ميان خوراک مرغ و قورمه سبزي
دومي را انتخاب مي کنم.
تا
ديروز تو
امروز من!
ماست هم هست.
و محلول آب و آبغوره و آبليمو و نمک.
6)
ناهار تمام مي شود.
چه ماست تلخي!
و آب ترشي!
نتيجه مي گيرم:
سکوت بدترين تحريم دنياست
براي يک مرد عليه خودش.
7)
فکر مي کنم چه خوب است که
تو سکوت مي کني و من قناعت.
به اين هيچ جوابي که از تو مي گيرم.
8 )
نفرينم کن
تا مسخ شوم به همان پشه اي که
مزاحم افکارت مي شود
آنگاه با قدري غضب
و يک پاف د.د.ت تار و مارم کن! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387، ساعت 17:23 |
|
 |
2 ماه و 6 روز پيش |
|
#20
|
| |
مي روم مسواک بزنم.
يکي مي رسد و مي پرسد:
«نيگام کن!!!»
نگاه ميکنم.
چيزي دستگيرم نمي شود. (من حتي اگر چشم در چشم کسي هم بدوزم، باز هم چيزي دستگيرم نمي شود)
ديوانه وار مي پرسم:
«خسته اي؟»
مي گويد:
«اي بابا، اين همه چِشَم ورم کرده، لبام داغون شدن مي گي خسته اي؟!»
او نمي داند، من حوصله دقت کردن ندارم.
و دلگير کردن.
مي گويد از صبح 4 تا پني سيلين زده است و کلي پماد مالانده روي لبهايش که تب خال زده اند.
تا زيبايي اش براي عروسي جمعه شب خواهرش باز گردد. کلي نگران است. نگران زيبايي لب هايش.
مي گويم:«چه چيز هايي براي آدمها مهم است. من هم جمعه شب عروسي مريم بود. نرفتم. و ابلهانه دروغ ساختم و تحويلش دادم. تا بهانه نياورد. البته قبلش گفتم حق کاملا با توست و ميتواني اصلا باور نکني. تا دلش بسوزد و باور کند. و کرد. » با خودم گفتم البته!
آخر او هم نمي داند من دلم گرفته. حوصله اين چيزها را ندارم. و فقط من ميدانم اين دل گرفتگي ها و دل پُري ها چقدر مسري هستند.
راستي!
ديشب دستم را توي ظرف حنا کردم. حالا ناخن هاي بلند کشيده و چهار گوشم نارنجي شده اند. رنگ آبهويج. و کف دستهايم. فکر مي کنم عمري آبهويج بستني فروش بوده ام... |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 15 ارديبهشت 1387، ساعت 19:38 |
|
 |
2 ماه و 2 روز پيش |
|
#21
|
| |
.:درگيري:.
همه جملاتي را که به زبان سکوت و نگاه تکلمشان کردي شنيدم. گواهم همه نگاههاي ساکتي که از تو دريغ کردم تا نگاهم با نگاهت بر سر ناگفتني ها درگير نشود...! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 17 ارديبهشت 1387، ساعت 3:48 |
|
 |
2 ماه پيش |
|
#22
|
| |
ميداني ... من ...
...
نشنيدي ؟...عيبي نداره عادت دارم! برو ! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 21 ارديبهشت 1387، ساعت 22:41 |
|
 |
1 ماه و 26 روز پيش |
|
#23
|
| |
1)
ساعت 10:30 شب است.
هنوز به خانه نرسيده ام. - از صبح، از حوالي 6:30-
آرام آرام قدم بر مي دارم
به سمت خانه.
خانه اي که سالهاست ديگر خانه نيست.
و خستگي،
تنها حجمي است که صداي پايش مي آيد.
پا به پاي من!
در اين خيابانهاي ساکت و بي عابر!
2)
بر خلقت خود آفرين مي گويم.
آخر من مي توانم
هر دقيقه رنگ عوض کنم.
قادرم شاد باشم در حالي که غمگينم.
غمگين باشم در حالي که شادم.
مي توانم تنها باشم در حالي که جمعيتي از هر سو احاطه ام کرده اند.
مي توانم همين الان تو را غرق در شادي کنم ،
دقيقه اي ديگر
خودم در خودم و براي خودم
ببارم. بي امان!
3)
من ... من ...
من تنها هستم اينجا.
اينجا من تنها هستم.
هم من، هم دستهام.
و از اين من تنها
با اين دستهاي تنها کاري ساخته نيست
براي تو.
براي تويي که در روز روز زندگي ات نابود مي شوي!
- و اين حرف چه بهاي سنگيني براي من دارد! -
نميدانم گناه تو بود؟ يا ...
4)
تا حالا فکر مي کردم
اين مرده ها هستند که
آدم دلش برايشان تنگ مي شود.
اما حالا
دلم به اندازه تمام اين دنيا براي تو تنگ شده است.
کاش بودي
قلبم را مي کندم و جلوي چشمهات آتش مي زدم.
شايد باور کني طاقت ديدن اين روزهاي بي تو را ندارم.
و آن زير سيگاري خالي از خاکستر را...
5)
اوه...
يادم رفت!
من سالهاست که به خودم قول داده ام
بغضم را ... اشکم را ...
مادر نبيند.
آخر طاقت ندارد ديگر.
- مثل امشب که خيار خوردم تا بغضي که گلويم را گرفته پائين برود-
تنها شانه خالي بالشم است که هر شب
آرام و بي صدا
آغوشي مي شود براي باريدن اشکهايم
و گاهي، تنها گاهي
سکوت خيابان!
البته خيابانهاي بي عابر.
در ابتداي روز يا ميانه شب!
مثل امروز و اين روزها.
6)
و مادر هنوز نمي داند
چرا هر هفته
رو بالشتي ام را
مي شورم.
گمان مي کند وسواس گرفته ام اين چند سالِ! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 22 ارديبهشت 1387، ساعت 19:31 |
|
 |
1 ماه و 25 روز پيش |
|
#24
|
| |
|
چقدر تلخم...! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 23 ارديبهشت 1387، ساعت 20:33 |
|
 |
1 ماه و 24 روز پيش |
|
#25
|
| |
از اين نبش کوچه مي پيچم.
باز هم فرزانه. - که دارد پيِ سحر و رضا (دوقلوهايش) مي دود. او هرگز نخواهد توانست چاره شان کند-
-خسته نباشي...!خوبي؟! سلام!
نميدانم در اين چهره وامانده چه هست که او را وا ميدارد جا به جا حرفهايش را بزند. سلام که جايش اول اين دست عبارتهاست!
شايد انشايش ضعيف است. (به خودم اميدواري مي دهم البته). اما کاش تا ابد ضعيف نماند. آخر چيزي از من مي کاهد که نمي داند و هر گز نخواهد دانست. من هم شايد ندانم و نخواهم دانستن. اما کاش روزي خوب شود يا... |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 23 ارديبهشت 1387، ساعت 20:37 |
|
 |
1 ماه و 24 روز پيش |
|
#26
|
| |
| Yaghma نوشته بود: |
اوه...
يادم رفت!
من سالهاست که به خودم قول داده ام
بغضم را ... اشکم را ...
مادر نبيند.
|
اين روزها حسابي بد قول شده ام.
و پايم مي لغزد. بغض مي شود. و به پاي مادر مي رود و مي بارد.
آهاي کسي نيست مرا تنبيه کند!
و گوشي بپيچاند...
يک پس گردني هم کفايت مي کند ها...! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 24 ارديبهشت 1387، ساعت 22:54 |
|
 |
1 ماه و 23 روز پيش |
|
#27
|
| |
تنها تويي که مي توانم حرفهايم را برايت بگويم.
اما هر بار چشم هايت را سرخ مي کني، زل مي زني به من و مي گويي سر بسته حرف نزن.
اما!
(باور کن!!!)، اما تنها کسي هستي که حرفهايم، همه حرفهايم، همه حرفهاي سر بسته ام، چشم هايت را سرخ مي کند... |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 18:38 |
|
 |
1 ماه و 22 روز پيش |
|
#28
|
| |
و تو
آخرين بهانه اي هستي که مرا
از پاي بندي به آنچه نميدانم
به روحم
سنجاق مي کني!!! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1060 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 18:43 |
|
 |
1 ماه و 22 روز پيش |
|
#29
|
| |
از دريچه 1 در 2.5 متري يک اتاق
به عبور آدمها خيره مي شوم.
چه دورند...
چه سختند...
چه تلخند...
- نميدانم! شايد تلخ هم نباشند-
اما براي من همه بي عبورند.
آنقدر که هرگز نمي توان به درونشان شيرجه زد
در آنها شنا کرد...
و شايد ... تنها شايد، در آنها غرق شد.!
ما هرگز نتوانستيم در هم حل شويم.
شايد راز فاصلههامان همين باشد...
همين يک دليل ساده! |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 931 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387، ساعت 22:27 |
|
 |
1 ماه و 21 روز پيش |
|
#30
|
| |
عاشقش بودم. عاشقم بود.
دوستش داشتم . دوستم داشت.
دلمو شکوند . التماسش کردم برگرده . برگشت . گفت منتظر ميمونه تا ببخشمش. من بخشيده بودمش.
دلشو شکوندم. التماسش کردم برگرده. بر نگشت . گفتم منتظر ميمونم منو ببخشه. منو نبخشيد. دلمو شکوند.
هنوزعاشقشم.ديگه عاشقم نيست
دوستش دارم. دوستم نداره
دلشو شکوندم. دلمو شکونده |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|