| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4948 اعتبار کسب شده: 9885 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 17 فروردين 1387، ساعت 23:34 |
|
 |
1 ماه و 11 روز پيش |
|
#1
|
| |
با اينکه ممکنه حوصله و وقت کافي نداشته باشيد، اما توصيه ميکنم که حتماً متن زير رو بخونيد. آزمايشات خيلي جالبي هستند.
استنلي ميلگرم در سال 1963 يک آگهي در روزنامههاي آمريکا به چاپ رساند و از داوطلباني که ميخواستند قدرت حافظه خود را آزمايش کنند، خواست آخر هفته به آزمايشگاه او بيايند. در آگهي آمده بود که اين آزمايش بيشتر از يک ساعت وقت آنها را نميگيرد و به هر داوطلب پنج دلار هم دستمزد داده ميشود. روز مقرر نزديک صد نفر مقابل آزمايشگاه ميلگرم صف کشيدند. دکتر ميلگرم نگاهي به جمعيت انبوه انداخت. آدمها از بيست ساله تا پنجاه ساله، ديپلمه و دکتر خودشان را به آنجا رسانده بودند. قسمت اول نقشهاش درست از آب درآمده بود.
بعد دکتر آنها را يکي يکي به اتاق آزمايش برد. به آنها گفت برنامه آزمايش کمي تغيير کرده و آنها ميخواهند ميزان تأثير تنبيه بريادگيري را اندازه گيري کنند. خودش پشت ميزي نشست و از داوطلب (الف) خواست پشت دستگاه شوک الکتريکي بنشيند. آن دو از پشت ديوار شيشهاي، شخص سومي را ميديدند که در اتاق مجاور روي يک صندلي شکنجه نشسته بود و دستها و پاهايش را بسته بودند. دکتر از شخص سوم سؤال کرد و هربار که او اشتباه جواب ميداد، از داوطلب (الف) ميخواست دکمه شوک را فشار دهد. بعد فريادهاي مرد بيچاره اتاق را پر ميکرد.
دکتر برگهاي سؤال را کنار ميگذاشت و دستور ميداد که شوک دوباره تکرار شود. شرکت کننده (الف) که از ماجرا حسابي خوشش آمده بود، باز دکمه را فشار ميداد و بار ديگر فريادهاي طرف سوم را بلند ميکرد. دکتر ميدانست که دستگاه شوک خراب است، شرکت کننده (ب) هم که به صندلي بسته شده بود، يک بازيگر حرفهاي بود و وظيفه داشت بعد از فشار هر دکمه، نقش يک انسان شکنجه شده را بازي کند، فرياد بکشد، گريه بکند و ملتمسانه از آنها بخواهد که او را رها کنند. اما هيچ کدام از فريادهاي او، داوطلب (الف) را از فشار دکمه بازنميداشت. دکتر دستور ميداد و داوطلب با هيجان دکمه را فشار ميداد. بعضي وقتها داوطلب (الف) خودش هم وارد عمل ميشد، سؤال ميپرسيد، وقتي جواب اشتباه ميشنيد، ولتاژ را بالا ميبرد و دکمه را فشار ميداد! آزمايش ميلگرم واقعاً بيرحمانه بود، اما بيرحمي انسانها را هم برملا ميکرد.
او با اين آزمايش ساده نشان داد انسانها بيشتر از آن که به حال زيردستان خود دل بسوزانند، نگران اطاعت از دستورات مافوق خود هستند. آدمها بيشتر از آن که به وجدان خود فکر کنند، تحت تأثير موقعيتي قرار ميگيرند که در آن قرار گرفته اند.
...
ميلگرم در مقالهاي با عنوان «خطرهاي سرسپاري» نوشت: «من در آزمايش خود نشان دادم که يک انسان عادي حاضر است صرفاً به خاطر دستور يک دانشمند پيش پا افتاده، انسان ديگري را تا حد مرگ عذاب دهد. جيغهاي مرد شکنجه دهنده هيچ تأثيري بر وجدان او ندارد. انسانها دوست دارند وقتي دستوري به آنها داده ميشود، تا آخر آن را عملي کنند.»
آزمايش ميلگرم نتيجه تلختري هم داشت. معلماني که بيپروا در مدارس به تنبيه شاگردها مشغول بودند، عقدههاي خودشان را خالي ميکردند يا در فکر پيشبرد فرايند آموزشي بودند؟
...
شش سال بعد، در اوج جنگ ويتنام، ميلگرم نامهاي از يک سرباز آمريکايي دريافت کرده که در سال 1963 در آزمايش او شرکت کرده بود. سرباز نوشته بود «من نميدانستم چرا در آن لحظه بايد کسي را عذاب دهم. اما حالا (که در جنگ هستم) ميفهمم که تنها عدهي معدودي از آدمها وقتي کاري خلاف وجدانشان انجام ميدهند، متوجه اشتباهشان ميشوند. در جنگ هر روز و هر ساعت تجربه اتاق شکنجه تکرار ميشود. ما تحت تأثير قدرت مافوق دست به کارهايي ميزنيم که با اعتقاداتمان تضاد کامل دارد.»
ميلگرم مدتها درباره آزمايشش در روزنامهها حرف زد و مصاحبه کرد. او ميگفت قدرت مطلق، فساد مطلق ميآورد. انسانهايي که ناگهان در جايگاه قدرت قرار گرفتهاند، طبيعت حيواني خود را برملا ميکنند و از آزار دادن ديگران لذت ميبرند. آيا قدرت ذاتاً فساد آور است؟
در سال 1971 دکتر زيمباردو در دانشگاه استنفورد آزمايشي انجام داد که بار ديگر جهان را لرزاند. فيليپ زيمباردو در دوران دبيرستان، هم کلاسي سابق ميلگرم بود. گويي اين دو دوست کمر بسته بودند تا هويت انسان را لگد مال کنند و به بشريت بفهمانند انسانها، انسان نيستند؛ گرگهاي يکديگرند. آزمايش زيمباردو که به آزمايش «آزمايش زندان استنفورد» مشهور است، آن قدر براي جهان تلخ و تکان دهنده بود که ميتوانيد صدها مقاله پيرامون آن در سايتهاي اينترنتي پيدا کنيد.
زيمباردو نيز از طريق يک آگهي در يک روزنامه افراد داوطلب را جمع کرد. به داوطلبان گفته شد آنها قرار است دو هفته نقش زنداني و زندانبان را در يک فيلم مشهور بازي کنند و به ازاي هر روز 15 دلار دستمزد خواهند گرفت. پنجرههاي آزمايشگاه دانشگاه استنفورد را پوشاندند و آنجا را تبديل به يک زندان کردند. داوطلبان بازي در فيلم که فکر ميکردند قرار است پس از آزمايش درصورت انتخاب شدن ؛ کليشه زندانبانها ويا زندانيان را در سينما بازي کنند صف کشيدند. داوطلبان هرکدام در نقش خود (زنداني يا زندانبان) وارد آزمايشگاه زندان شدند. دوربينهاي مداربسته، مستقيماً رفتار آنها را براي گروه آزمايش کننده پخش ميکرد. بعد از گذشت چند روز، خشونت آنچنان بالا گرفت که کنترل داوطلبان از دست خارج شد و دکتر زيمباردو آزمايش را نيمه کاره پايان داد!
واقعاً عجيب بود. زيمباردو و گروه او از ميان 70 داوطلبي که به دانشگاه آمده بودند، 24 نفري را انتخاب کردند که از نظر رواني سالمتر به نظر ميرسيدند. اما همه آنها در روزهاي پاياني رفتاري کاملاً ساديستي را از خود نشان دادند. زندانبانها حتي رفتن به دستشويي را هم موکول به اجازه کرده بودند و به هيچ کس اجازه نميدادند به دستشويي برود. بعد زندانيها را به دستشويي بردند و آنها را مجبور کردند با دستهاي خالي توالتها را تميز کنند. بعضي ديگر را واردار کردند بدون لباس روي زمين سفت بخوابند! در پايان، کار به شکنجه هاي جسمي و جنسي هم کشيده بود.
زيمباردو به طور کاملاً اتفاقي (با انداختن سکه) افراد را به دو گروه زندانيان و نگهبانان تقسيم کرده بود، اما بعد از آزمايش زندانيها آن قدر ترسيده بودند که فکر ميکردند زندانبانها را به خاطر جثه بزرگشان انتخاب کردهاند. حقيقت آن بود که هيکل زندانيها و نگهبانان تفاوت زيادي با هم نداشت. آنچه باعث شده بود زندانيان اين قدر احساس حقارت کنند، لباسهاي آنها بود. نگهبانان يونيفورمهاي تميز و اتو خورده به تن داشتند، در صورتي که لباس زندانيان، از جنس کرباس پوسيده بود. به آنها حتي لباس زير هم نداند. نگهبانها باتومهاي چوبي داشتند و مهمتر از آن عينکهاي آفتابي که با زندانيها چشم در چشم نشوند.
روز قبل از آغاز آزمايش، زندانبانها را در يک سالن جمع کردند. به آنها هيچ دستورالعمل خاصي داده نشد، جز اين که حق ندارند از خشونت جسماني استفاده کنند. «شما مسئول کنترل و اداره زندان هستيد، به هر شيوه که ميخواهيد.» اما تنها بعد از گذشت چند روز زندانبانها چنان خشن شده بودندکه زيمباردو هم از آنها ميترسيد. زندانبانها، برعکس زندانيها، ميتوانستند در ساعتهاي مرخصي به خانه بروند، اما آنها آنقدر از قدرت ساديستي خوششان آمده بود که در ساعتهاي اضافه کاري هم آنجا ميماندند، بدون آن که توقع افزايش حقوق داشته باشند. زندانيها دمپاييهاي پلاستيکي به پا داشتند و به جاي اسم آنها را با شماره صدا ميزدند. يک زنجير هم به دور پاهايشان بسته شده بود تا مدام به آنها يادآوري کند زنداني هستند، نه موجودات آزمايشي. براي آن که موقعيت طبيعيتر جلوه کند پيش از شروع آزمايش به زندانيان گفته شد در خانه بمانند و منتظر تماس آنها باشند. بعد پليسها را به در خانه آنها فرستاندند تا آنها را به جرم حمل اسلحه دستگير کنند. پليسها هنگام دستگيري حقوقشان را به آنها متذکر شدند. در اداره پليس از آنها انگشت نگاري شد و بعد با ماشين حمل زندانيان به «آزمايشگاه زندان» منتقل شدند.
رفتار زندانبانها آن قدر بد بود که روز دوم شورشي در زندان آغاز شد. نگهبانان با مهارت (و خشونت) شورش را مهار کردند. بعد زندانيان را به دو گروه تقسيم کردند. بعضي را در «سلولهاي خوب» اسکان دادندو بقيه را در «سلولهاي بد». بدين ترتيب آنها اين تصور را در ذهن زندانيان به وجود آوردند که بين آنها خبرچين وجود دارد. اين شيوه آن قدر مؤثر بود که ديگر شورش کلاني در زندان شکل نگرفت. جالب تر از همه اين که در همان زمان اين شيوه عيناً در زندانهاي آمريکا هم به کار گرفته ميشد. آيا ريشههاي خشونت طلبي انسانها در اعماق وجودشان، ريشهها و سرچشمههاي مشترکي دارد؟
زيمباردو شخصاً اعتراف کرد که آن قدر جذب آزمايش شده بود که از روز سوم خودش هم به عنوان رئيس زندان وارد عمل شده است. روز چهارم خبر رسيد که زندانيها نقشه فرار دارند. زندانبانها تصميم گرفتند زندانيها را به يک زندان متروک که پليس ديگر از آن استفاده نميکرد، منتقل کنند. خوشبختانه پليس به آنها اجازه استفاده از زندان را نداد (به خاطر مسائل بيمه) و اين عصبانيت نگهبانان را برانگيخت. در روزهاي بعد سختگيري به اوج خود رسيد. آنها زندانيان را مجبور ميکردند ساعتها شنا بروند يا برايشان آواز بخوانند. آنها را برهنه ميکردند و به تحقيرشان ميپرداختند. بعد براي شکنجه غذاي آنها را به حداقل ميرساندند.
شبها وقتي گمان ميشد دوربينها خاموش است و گروه آزمايش کننده دانشگاه را ترک کردهاند، رفتارهاي ساديستي زندانبانها به اوج ميرسيد. گروه آزمايش با ديدن صحنههاي خشونت به راستي شوکه شدند. بسياري از شرکت کنندهها تا مدتها از فشار رواني رنج ميبردند. آزمايش را در روز ششم تمام شده اعلام کردند. تقريباً همه زندانبانها از پايان زودهنگام آزمايش ناراحت بودند.
تجربه آزمايش استفنورد در رسانهها بازتاب گستردهاي داشت. اين آزمايش (به پيروي از آزمايش ميلگرم) به آدمها فهماند خيلي هم به مهرباني هم اميد نبندند. شهروندان، بيآزارند چون دست و پايشان بسته است. کافي است کمي به آنها مجال بدهي تا وحشيانگي درون خود را آشکار کنند.
دو زنداني اسنتفورد در روزهاي اول آنچنان تحت فشار عصبي قرار گرفتند که زيمباردو بلافاصله آنها را با دونفر ديگر جايگزين کرد. يکي از زندانيها خودزني کرد. يکي از شدت ترس لال شده بود. (البته معلوم شد او خودش را به مريضي زده تا از آن زندان لعنتي خلاص شود. زيمباردو او را معالجه کرد و به زندان برگرداند.) زنداني شماره 416 آن قدر از رفتار زندانيها آزرده بود که دست به اعتصاب غذا زد. او را به سلول انفرادي انداختند. بعد نگهبانها به زندانيان گفتند اگر ميخواهند زنداني شماره 416 از انفرادي آزاد شود، بايد همه پتوهاي خود را تحويل دهند. زندانيها ترجيح دادند پتوهايشان را داشته باشند و زنداني شماره 416 تا صبح از سرما بلرزد. زيمباردو از اين رفتار آنقدر شوکه شده بود که شخصاً وارد عمل شد و به زندانبانها گفت زنداني انفرادي را آزاد کنند.
بعد زيمبادو به زندانيها گفت اگر همه درآمد خود (15 دلار در روز) را به زندانبانها ببخشند، همان روز آزاد ميشوند، بيشترشان بلافاصله قبول کردند.
زيمباردو نوارهاي زندان را براي پنجاه نفر از دوستانش نمايش داد. تنها يک نفر از آنها (يک زن) گفت اين آزمايش «غير اخلاقي» بوده است. 49 نفر ديگر يا خنيدند يا آرزو کردند کاش آنجا بودند.
دو ماه بعد از پايان آزمايش، مجري برنامه تلويزيوني توانست زنداني شماره 416(که بيشتر از ديگران مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بود) و خشنترين زندانبان (که خود را جان وين ميناميد)، را مقابل هم قرار دهد آنها گفتند رفتارشان آن طور بوده، چون فکر ميکردند از آنها چنين انتظاري ميرود و قرار است کليشه زندانبانها و زندانيان در سينما بازي کنند. با اين حال هر دو اعتراف کردند ماجرا در ابتدا با بازي کردن نقش شروع شده و بعد اين نقش آن قدر دروني شده که کنترل آن از دستشان خارج شده است. پس از آن اريک فروم نقدي تند بر آزمايش زندان استنفورد نوشت. او گفت نتيجه گيري زيمباردو از اين آزمايش بسيار ساده انگارانه بوده است و نميتوان نتايج حاصل از اين زندان آزمايشگاهي را به جامعه واقعي تعميم داد. زيمباردو به اين انتقادها جوابي نداد، چرا که شانس با او يار بود. چند ما بعد از پايان آزمايش او، رسواييهاي زندانها سن کوئنتين و اتيکا در آمريکا برملا شد.
زندانيان اتيکا در سال 1971 شورشي عظيم به راه انداختند. آنها خواستار امکانات رفاهي، حمام و امکان ادامه تحصل بودند. شورش با حمله پليس و کشته شدن 40 نفر پايان گرفت. رسانهها نوشتند در هنگام حمله گلوي گروگان ها را بريدهاند، اما بعد خبر رسيد بيشتر گروگانها با گلوله پليس از پا درآمدهاند.
تجربه زندان اسنتفورد، اتيکا و سن کوئنتين در هزاره سوم نيز تکرار شد. زندان ابوغريب که در زمان رژيم صدام به زندان شکنجه مشهور بود، بعد از حمله آمريکا و سقوط صدام بازهم شکنجهگاه باقي ماند. عکسهايي که از زندانيان برهنه ابوغريب به بيرون نشت کرد، اگرچه براي روزنامهها بسيار جنجال آفرين بود، اما خبر تازهاي در برنداشت. سربازان آمريکايي و انگلسيي اين بار در عراق به مدل ميلگرم و زيمباردو تجسم بخشيده بودند.
ميلگرم براساس آزمايشات خود همواره ميگفت : قدرت مطلق، فساد مطلق ميآورد. انسانهايي که ناگهان در جايگاه قدرت قرار گرفتهاند، طبيعت حيواني خود را برملا ميکنند و ازآزار دادن ديگران لذت ميبرند لذا از اين جهت حکومتهاي غيرمردم سالار که بدون راي مردم برسرکارند و نظارت و کنترلي بر آنها نيست؛ ميتوانند بالقوه بسيار خطرناک باشند.
با اين همه يک سؤال ذهن را ميآزارد: اگر قدرت ذاتاً فساد آور است، آيا همه ما مشغول سوء استفاده از زير دستان خود نيستيم؟
منبع: قلم نوشته ها |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 951 اعتبار کسب شده: 6183 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 فروردين 1387، ساعت 0:39 |
|
 |
1 ماه و 10 روز پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |