| نویسنده |
پیغام |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1235 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 04 بهمن 1386، ساعت 21:55 |
|
 |
7 ماه و 6 روز پيش |
|
#46
|
| |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3325 اعتبار کسب شده: 4686 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 09 بهمن 1386، ساعت 1:41 |
|
 |
7 ماه و 2 روز پيش |
|
#47
|
| |
باز من
همون تابع رسم هميشگي دنيا
يعني غريبه و نا شناس ديروز و آشناي امروز و فراموش شده ي فردا
هموني که روزي قلبش کفپوش زمين زندگيش بود و احساسش آويز ديوارها
کفپوشي که پا خورد و هر چه پيشتر پا خورد شکوفا تر شد و احساسي که رهاتر گشت و آزاده تر
هموني که توي توبره ي زندگيش محبت بود و قلم بود و صبر
محبت که معني بودن بود و هست و خواهد ماند و قلم که هميشه واژه رو به بودن من معني داد
و صبر که بي حسي لحظه ها ي گذرا بود و مفهوم تمناي دل و قاتل زمان
گر صبر کني ز قوره حلوا سازي
صبر
صبر -تنها ,يعني به دنبال با د دويدن
يعني از دست دادن هيجان نشاط آور قوره و به شيريني حلوا نرسيدن
بعد ها فهميدم که يه چيزي توي اين جمله ي معروف از قلم افتاده اينکه صبر با گامهاي درست به نتيجه ميرسه
گذر زمان فقط عادت و تکرار روزمرگيهاست نه سازنده ي شيريني دلها
واقعيت زندگي ,خشن تر و سخت تر از دل نرم آدما ست ,دلهايي که مزين شده به يادگارهايي جاودان از نيش وقايع زندگي
شايد همين بود که شاعر گفت
بيگانه جدا دوست جدا ميشکند
هر کس به طريقي دل ما ميشکند
بيگانه اگر ميشکند حرفي نيست
از دوست بپرس او چرا ميشکند
بايد رشد کرد
و براي اين رشد بايد مدتي تنها بود و در تنهايي به تکامل رسيد
حالا ميفهمم چرا ديوار چين ساخته شد
و چرا توي زمان تنهايي ,چين به تکامل و بي نيازي رسيد
شايد براي همين ,آدما ,ديگه دور قلبشون ديوار کشيدن
ديگه هر کسي براي بلند شدن ,دستش روي زانوي خودشه
از زن و مرد تنها جنسيت اونها باقي مونده
زن شده نو ن بيار خونه ي خودش
مرد شده خانوم خونه ي خودش
ديگه نه احتياج معني داره نه وابستگي
ديگه نه باوري هست نه ياوري
ديگه مفهوم زندگي عوض شده
آدما گيجن و واژه ها سرگردان |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1235 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
جمعه 10 خرداد 1387، ساعت 20:15 |
|
 |
2 ماه و 29 روز پيش |
|
#48
|
| |
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ!
نتيجه اخلاقى :
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد! |
|
_________________ shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 786 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 26 خرداد 1387، ساعت 10:53 |
|
 |
2 ماه و 14 روز پيش |
|
#49
|
| |
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم
به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.
سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت ميکند چيست؟
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى
و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد ميدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بيجواب گذاشتم. درست قبل از آن
که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب ميشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما ميباشند، حتى اگر تنها کارى که ميکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
|
_________________ خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! 
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |