صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
روياآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 بهمن 1382
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 25 مهر 1386، ساعت 17:57
 10 ماه و 25 روز پيش
#16
 
همه بايد ياد بگيرن يه جايگزين واسه اون چيزي که دوستش داشتن و رهاش کردن پيدا کنن!

نميشه همين جوري خالي بود کهWink
ميشه؟؟؟

بالاخره بايد يه چيزي باشه که دوستش داشته باشي!!

اما آدما وقتي از بين ميرن که يه چيز ارزشمند رو فداي چيزاي کم اهميت کنن.

_________________
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 654
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 25 مهر 1386، ساعت 19:07
 10 ماه و 25 روز پيش
#17
 
سياسفيد نوشته بود:
! همه بايد ياد بگيرند که بتونند يه چيزي را که خيلي دوست دارند بدون هيچ دليلي رها کنند .

چي؟! Shocked
چيزي که دوست دارن رو بدون دليل رها کنن که چه چيز دوست داشتني اي اتفاق بيفته Eh? ..فکرميکنم مي خواي بگي چيزي که دوست داري رها کن تا عميقآ بيچارگي روحس کني بعد مي توني با خيال آسوده به اين فکر کني که چه چيز دوست داشتني بود که تو از دست دادي بدون هيج دليلي ..حالا مي توني به راحتي از غصه بميري..در اين اينجا يه درس ميگيري اينکه ميشه خيلي راحت.. بدون هيچ دليلي به يه بيچاره تبديل شد...کاري نداره کافيه بدون هيج دليلي رها کني همين Sick ..اصلا چطوره براي تمرين بدن دوست داشتني تو از بالاي يه تپه رها کني..اين تمرين بسيار مناسبيه و کافي و کامل.
خيلي خوب بود Applause ..درس خوبيه براي تمرين مراحل افسردگي مزمن

همه بايد ياد بگيرن براي حفظ چيزيکه دوست دارن هميشه در حال تلاش باشن و بدونن اگه اون چيز دوست داشتني رواز دست بدن فقط اونو از دست ندادن يه تيکه از حس خوب زندگيشونو از دست دادن ..اگه يکي يکي کنده بشن هيچي نمي مونه که بشه اسشمو زندگي گذاشت..زندگي يعني دوست داشتن و دوست داشته شدن...

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2876
اعتبار کسب شده: 5149
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 25 مهر 1386، ساعت 19:40
 10 ماه و 25 روز پيش
#18
 
رويا نوشته بود:
همه بايد ياد بگيرن يه جايگزين واسه اون چيزي که دوستش داشتن و رهاش کردن پيدا کنن!...


سلام رويا خانم ، شما غيبتاتون توي تالار خيلي زياده ، فکر کنم تالار را بايد حذف کنيد Very Happy

حق باشماست آدم چيزي را که رها مي کنه به اميد يا اطمينان چيز بهتري نه اين که متوقف بشه و ديگه حرکت نکنه و به قول حيف! به افسردگي و بيچارگي برسه !

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 852
اعتبار کسب شده: 9308
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 مهر 1386، ساعت 2:08
 10 ماه و 25 روز پيش
#19
 
سياسفيد نوشته بود:
بعضي وقتا آدم در زندگي مجبور ميشه يه چيزي را رها ( ول ) کنه با اين که خيلي دوستش داره و مي بينه که جاي پيشرفت داره ! اما يک اتفاق يا گزينه بهتري پيش مياد که مجبورش مي کنه اون چيز را رها کنه ! تا حالا هم اگر چيزي را رها مي کردم به خاطر اين بوده که گزينه بهتري براي جايگزين کردنش پيدا مي کردم ! اما جديدا به اين نتيجه رسيدم و ياد گرفتم که آدم بايد بعضي وقتا بعضي چيزا را بدون هيچ دليلي رهــا کنه ! رها کنه به همون دليلي که دوست داشته و شروع کرده حالا هم دوست داشته باشه که اون چيز را رها کنه ! همه بايد ياد بگيرند که بتونند يه چيزي را که خيلي دوست دارند بدون هيچ دليلي رها کنند .

اتفاقاً چند روز پيش داشتم به همين موضوع فکر مي کردم. البته من قضيه رو يه جور ديگه مطرح مي کنم:
بعضي وقتها آدم مجبور مي شه چيزي رو که دوست داره رها کنه. در اين مورد بحث زيادي نمي شه کرد؛ چون اجباره.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره داوطلبانه کنار مي ذاره تا به يه چيز دوست داشتني ديگه برشه که ارزشش براش بيشتر از قبليه. اين مورد هم جاي بحث زيادي نداره؛ چون يه معامله منطقيه.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره رها مي کنه؛ بدون اين که ظاهراً اجباري در کار باشه يا به چيز ارزشمندتري برسه. فقط به خاطر اين که دلش مي خواد وابستگي هاي ماديش رو کمرنگ کنه. از اون چيز دوست داشتني مي گذره؛ براي اين که از دنيا گذشته باشه و دست و پاهاش رو از زنجيزهاي مادي رها کرده باشه. چنين کاري به نظر من نه تنها حماقت نيست؛ بلکه يک درجه از کماله. البته افرادي که به اين درجه از کمال رسيده باشن، تعدادشون زياد نيست.

"زير بارند درختان که تعلق دارند - - - - - - - - - - اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد"
- حافظ

"اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز - - - - - - - - - - آزاده من که از همه عالم بريده ام"
- رهي معيري

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
برهانآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 01 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 41
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 26 مهر 1386، ساعت 15:13
 10 ماه و 24 روز پيش
#20
 
سيا سفيد عزيز،

چقدر خوبه که به اين نتايجي که رسيدي فقط در حرف نباشه و در عمل هم بتوني استفاده کني، به عنوان مثال فکر نمي کني با اينکه براي گروه علمي خيلي زحمت کشيدي تا به اينجا رسيده و شايد نتايج زحماتت به اسم بقيه هم در رفته و کسيم اونطور که بايد و شايد ازت تقديرم نکرده؟؟؟ الان بهتر اونجارو رها کني با اينکه شايد برات سخت باشه و شايد ه آينده نا مطمئن گروه علمي نگرانت کنه و ... اما فکر نمي کني بايد بري و کار و بدي دست جوونترا ولو اينکه گروه غلمي از بين بره يا زحماتت از بين بره ...

هميشه براي رسيدن به بهترين بهترين ها بايد از بهترين ها گذشت و آن را به بقيه داد و مرتب اين مسير ادامه داره و اين سير تکامل و پيشرفت هست ...

با آرزوي موفقيت براي همه دوستاداران پيشرفت ايران زمين و آرزوي توفيق براي سياسفيد،
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2876
اعتبار کسب شده: 5149
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 مهر 1386، ساعت 17:56
 10 ماه و 24 روز پيش
#21
 
برهان نوشته بود:
سيا سفيد عزيز،

چقدر خوبه که به اين نتايجي که رسيدي فقط در حرف نباشه و در عمل هم بتوني استفاده کني، به عنوان مثال فکر نمي کني با اينکه براي گروه علمي خيلي زحمت کشيدي تا به اينجا رسيده و شايد نتايج زحماتت به اسم بقيه هم در رفته و کسيم اونطور که بايد و شايد ازت تقديرم نکرده؟؟؟ الان بهتر اونجارو رها کني با اينکه شايد برات سخت باشه و شايد ه آينده نا مطمئن گروه علمي نگرانت کنه و ... اما فکر نمي کني بايد بري و کار و بدي دست جوونترا ولو اينکه گروه غلمي از بين بره يا زحماتت از بين بره ...

هميشه براي رسيدن به بهترين بهترين ها بايد از بهترين ها گذشت و آن را به بقيه داد و مرتب اين مسير ادامه داره و اين سير تکامل و پيشرفت هست ...

با آرزوي موفقيت براي همه دوستاداران پيشرفت ايران زمين و آرزوي توفيق براي سياسفيد،


بچه ها جوابي که دادم بلنده و مي خواستم براي خود برهان پي ام کنم اما گفتم اينجا بگذارم تا اولا همه چيز روشن بشه و شايد بين حرفام درس هايي باشه که بتونيد براي زندگي آيندتون ازش استفاده کنيد و همه ما اينجا هستيم تا تجربياتمون را با هم تقسيم کنيم تا زندگي راحت تري داشته باشيم و نخواهيم همه چيز را خودمون آزمون و خطا کنيم تا بهش برسيم به قول يکي"نادان ترين مردم کساني هستند که تجربه بد ديگران را تجربه کنند " اگر دوست داشتيد و وقت و حوصله کرديد بخونيد ، خودم هم از خوندن پستاي بلند خوشم نمياد اما اين يکي استثنا شد .


سلام برهان جان ، خيلي خوشحال شدم بعد مدتها دوباره اينجا پست گذاشتي با اين که مي دونم اين روزا و هفته ها سرت خيلي شلوغه . بعضي رفتار هاي نسبتا بچگانه بعضي کاربراي اينجا باعث شده که کمتربه اينجا سربزني و فکر کنم اين قدر از دست کاراي من عصباني مي شي که ديگه نتونستي تحمل کني و اومدي اينجا هم نوشتي! ازت ممنونم ، بد نيست براي همه بگم که اين حرفي و درسي که در مورد رها کردن چيزايي که دوست داريم گفتم نتيجه بحثاي طولاني من و برهان تا نصفه شبه و وحيد اون را به خوبي دسته بندي و جمع و جور کرد ، واقعا سخته ادم يه چيزي را که دوستش داره و ميبينه جاي پيشرفت داره و مي تونه ادامه بده اما رها کنه ...

قبل از هر چيز بگم براي گروه علمي من تنها زحمت نکشيدم خيلي ديگه از بچه ها قبل از من و از ابتداي کار گروه علمي زحمت کشيدند و از کسايي که گروه علمي را تاسيس کردند و زحمت کشيدند و با فارغ التحصيليشون گروه علمي خوابيد و بهروز نصيحت کن که دوباره زندش کرد و اعضاي گروه علمي پارسال که با زحمات و تلاشي که کشيدند گروه علمي را به اينجايي که مي بيني رسوندند شايد سال گذشته به جرات بتونم بگم فعال ترين انجمن علمي دانشگاه شيراز را داشتيم و توي کشور هم نسبت به چند انجمن علمي اي که سراغ دارم قابل مقايسه نبوديم و همه اينها نمي تونه زحمت يک نفر باشه و نتيجه زحمت اعضاي گروه علمي و ساير دانشجوياني است که کنار گروه علمي فعاليت هاي دانشجويي مي کنند از قبيل مهندس خيامي و مهدي صمدي و ... شايد اگر تمام زير گروه هاي علمي و گروه اي سي ام و گروه رباتيک و مهندسي نرم افزار و ... را کنار هم بگذاريم اين طور فعاليت دانشجويي در ايران بي نظيره و خوشحالم که من هم جز کوچکي از اين مجموعه بودم ، اما اين که کسي از آدم تشکر نمي کنه و قدرداني نمي کنه را خودم هم قبل از شروع مي دونستم توي اين مملکت هر کاري هر جا بکني آخرش اون جوري که بايد ازت تشکر نميشه يا مثل اينجا اصلا ازت تشکر نميشه . براي خودم هم ثابت شده بود و همه اين کارها را به خاطر خودم و اعتقادات خودم و خداي خودم کردم و هيچ وقت هم توقع تشکري از کسي نداشتم و برام هم اهميت نداشت که اين کار به اسم کي و چه کسي تمام ميشه مهم اين بود که مي دونستم بايد انجام بشه و انجام مي شد و فکر نتيجه اون بودم ! عضويت من هم در گروه علمي جالب بود ، به تقاضاي دو سه نفر از دوستام کانديدا شدم گــرچه نيت بعضي از اونا خير نبود و يه جورايي شــــر بود به اين نيت که من کانديدا بشم که فلاني راي نياره و از گروه علمي بره بيرون ! حتي جلسه اول گروه علمي که پام شکسته بود نتونستم شرکت کنم ، اون دو نفر سهميه ورودي ما به خاطر اين که من دير اسم نوشته بودم وشايدم دليلاي ديگه يه جورايي با عضويت من موافق نبوند اول که شنيدم ناراحت شدم با خودم فکر کردم چرا اين جور جايي برم !؟ مگه گروه علمي چه خبره و چه امتيازي داره ؟! سال هاي گذشته چيکار کردند ؟! الاني که ديگه از من توقع کار اجرايي نميره و فقط حضورم لازمه نمي تونم اسمم را توي گروه علمي بنويسم و کاري نکنم و فقط در جلسات شرکت کنم . همه اين کارهايي که انجام شد به ياري خدا بود به خاطر نيت خيري که بچه ها داشتند که بارها در اين يکسال براي هممون ثابت شد و براي هم تعريف مي کرديم قبل از گروه علمي بيشتر با بچه هاي مذهبي کار کرده بودم و اون جور جاها اصلا براشون مهم نيست که چه کسي کاري انجام ميده و همه به دست هم ميدن تا کار انجام بشه و هيچ کس دنبال اسم نيست چيزي که خيلي من دوست دارم و خودم هم الان متاسفانه از اون جور حس و حال و هوا دور شدم و دلم براي همه اون بچه ها و کاراشون تنگ شده !با اين جور حسي و ذهنيت منفي اي که ابتداي عضويتم درست شده بود وارد گروه علمي شدم ، براي غريب آشنا (وحيد دانشمند دبير گروه علمي) پي ام زدم و دليل نيمدنم در جلسه اول را گفتم که اون هم گفت در اون شرايط تعداد از هر ورودي مهم نيست همون چيزي که خودم فکر مي کردم ! زياد با وحيد آشنا نبودم ولي از همين حرفش معلوم بود که پسر فهميده اي هست.اين جوري بود که عضو گروه علمي شدم ، اگر بخوام اسمي براي گروه علمي بگذارم يا تعريفي بکنم مي گم گروه دوستي ها ! گروه تجربه ها ! گروه خاطره ها ! دکتر بوستاني تنها استادي که هميشه مي گفت اين کارا به درد نمي خوره و ول کن و منم با يه گوشم مي شنيدم و از اون يکي گوشم بيرون مي کردم ! چون حرفاش برام تکراري بود همه دوستاي صميميم مثل تو که در جريان کاراي من بوديد بهم مي گفتيد . ترم دوم سال گذشته با دکتر سيگنال داشتم يک جلسه گفتم برم سر کلاس ببينم درسمون کجاست براي ميان ترم چقدر بايد بخونم ؟! به خودت (برهان) که گريدرم بودي زنگ زدم آدرس کلاس را پرسيدم با يه نيم ساعتي سر اون قضيه اطلاعيه هاي سمينارت که روي A4 زده بودم و گفتي همش را از اول روي A3 بزنم ! با تاخير رفتم سر کلاس ، دکتر بوستاني هم متلکي انداخت " چه عجب شما سر کلاس تشريف اوريد" کلاس که تموم شد دکتر گفت بيا کارت دارم بعد تقريبا يک ساعت و نيمي کنار ماشينش شروع کرد نصيجت کردن و حرف زدن ، آقاي ميرجليلي حيف وقتت و عمرته که پاي اين کارا بگذاري ، بشين درست را بخون فوق قبول بشي،من يا فلاني اومديم به بار به بگيم دستت درد نکنه ! که اين کارو مي کني! و خلاصه از اين حرفا ... حرفاش برام تکراري بود حوصله دليل اوردن هم براش نداشتم اما از اين که يه استاد اون هم دکتر بوستاني بياد با آدم وايسه اين جوري حرف بزنه و مثل يک دوست و برادر براي آدم نگران باشه اين که از صبح تا عصر کلاس و کار داشته و حالا نصيحتت کنه خيلي جالب بود ! و خيلي خوشحال شدم که همچين استادي دارم و ازا ون به بعد خيلي با دکتر احساس راحتي و دوستي کردم وکمک و راهنمايي مي خواستم با اون در ميون ميگذاشتم من هم هر وقت کاري ازم خواست براش انجام دادم ! گرچه چند بار هم تهديدم کرد اگر سيگنال افتادي من پاست نمي کنم و فکر نکن گريدرمي هواتو دارم و اين حرفا ... خوشبختانه نيازي هم نشد و خودم پاس شدم و دکتر هم براي اين که حالي داده باشه گفت يه خورده نمرت را زياد تر کردم و به سمت بالا گردش کردم .


اما در مورد بحثي که کردي ديگه گروه علمي را ول کنم ! از نوشتن توي اين تاپيک منظورم همين بود و اميداوارم به قول تو بتونم عمل کنم ، ديشب يکي بچه ها در مورد چينش هسته آينده گروه علمي پرسيدم گفت نمي خواد نگران باشي خودشون مي دونند چيکار کنند از حرفش ناراحت شدم با خودم گفتم اگر اون هم يکسال از زندگيش و عمرش و حساس ترين لحظه هاي زندگيش را گذاشته بود پاي اين کار و تحصيل چهار سالش به خاطر اين پنج ساله شده بود و خيلي از دوستاش دور شده بود ! و وضعيت ادامه تحصيلش هنوز پادر هوا بود!! و مهمتر از همه در اين يکسال احساسش به بازي گرفته شده بود و خيلي چيزاي ديگه که جاي گفتنش نيست ! اين جوري حرف نمي زد ! گرچه من ناراضي نيستم و خدا را شکر مي کنم که اين چيزا را ديدم و ياد گرفتم و يه جورايي بزرگ شدم اما اينها دليل نميشه که هر کسي هر چيزي دلش ميخواد بگه ! شايد اگر گروه علمي يه سري چيزا را از من دور کرد که دوباره هم مي تونم به دستشون بيارم حتي خيلي بهتر و راحت تر ، چيزايي به من داد که هيچ وقت خودم به تنهايي نمي تونستم به دست بيارم و فکرش را هم نمي تونستم بکنم ، شايد بد نباشه خودت را برهان مثال بزنم دوستي من و تو سر همين سمينارهاي گروه علمي شکل گرفت و بعد از سمينار با بچه ها با هم رفتيم بيرون ناهار و ادامه همه دوستي هايي که تا حالا باهم داشتيم و خواهيم داشت و دقيقا هم زماني شروع شد که بهت نياز داشتم خودت هم نمي دوني دوره اي باهم دوست شديم که هيچ کس به اندزه تو در اون مدت به من کمک نکرد حرفايي که بهم زدي و جاهيي که با هم مي رفتيم و چيزايي که ازت ياد گرفتم ! که من بعضي وقتا توي حکمت خدا مي مونم که چرا دقيقا برهان بايد اين دوره با من دوست بشه و تا اين حد با حرفاش و کاراش نا خواسته روي من تاثير مثبت بگذاره تا بتونم تحمل کنم و درست فکر کنم و درست تصميم بگيرم و نمي تونه اين دوستي تصادفي باشه ! راسته که خدا بنده هاش را از خودشون بيشتر دوست داره و بهتر از همه و خودشون خير وصلاحشون را مي خواد ، به هر حال گروه علمي هم با همه خوبي ها و بدي هاش تمام شد و چيزي که ازش باقي موند خاطرات و تجربيات و دوستي هايي است که درست شده .

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
porfosorآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386
مجموع ارسالها: 1
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 30 مهر 1386، ساعت 13:02
 10 ماه و 20 روز پيش
#22
 
زندگي داستان مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند: فروختي؟
گفت:
نخريدند تمام شد.
 
3
2
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3404
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 15 آبان 1386، ساعت 6:36
 10 ماه و 5 روز پيش
#23
 

يه مرد ۸۰ ساله رفت پيش دکترش براي چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعيت فعليش پرسيد. پيرمرد با غرور جواب داد:هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگي ها با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… بذار يه داستان برات تعريف کنم: من يه نفر رو مي شناسم که شکارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شکار کردن از دست نميده. يه روز که مي خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور که ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شکارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ کشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امکان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دکتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!


نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي که مطمئن نيستي نتيجه کار خودته ادعا نداشته نباش!
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
bikarآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382
مجموع ارسالها: 19
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 15 آبان 1386، ساعت 20:07
 10 ماه و 5 روز پيش
#24
 
هميشه ميشه براي اعتماد کردن به آدما اونها رو آزمايش کرد. آدمهاي پر رو و غيرقابل اطمينان خيلي زود خودشونو نشون ميدن و همين آزمايش هم براي کم کردن روشون کافيه. Mr. Green
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
bikarآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382
مجموع ارسالها: 19
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 15 آبان 1386، ساعت 20:16
 10 ماه و 5 روز پيش
#25
 
"من از آينده نمي ترسم چون به زودي خواهد آمد. " انشتين

هميشه صبر و اميدواري انسان رو پويا مي کنه.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
bikarآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382
مجموع ارسالها: 19
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 15 آبان 1386، ساعت 20:25
 10 ماه و 5 روز پيش
#26
 
دوستاي خوب تو زندگي مثل گنج کميابن.!! مثل mhaji کم حرف، عميق، متفکر و کم ادعا. Speak to the hand
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1235
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 15 آبان 1386، ساعت 21:29
 10 ماه و 5 روز پيش
#27
 
چهار دانشجو يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند , اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که به دو سوال رو و پشت برگه پاسخ دهند...آنها به اولين مسأله که تنها 5 نمره داشت خيلي سريع پاسخ دادند اما جواب سوال دوم را که 95 نمره داشت راهيچکدام نمي دانستند , سوال اين بود : « کدام لاستيک پنچر شده بود؟»....!!!! d'oh!

نتيجه اخلاقي احتمالا اين نيست که آشپز که 4 تا ميشه آش يا شور ميشه يا بي نمک! يه کم فکر کنيييييد... Wink

_________________
shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2149
اعتبار کسب شده: 3405
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 17 آبان 1386، ساعت 12:31
 10 ماه و 3 روز پيش
#28
 
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!


نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! Mr. Green

_________________
ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند Angel
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2149
اعتبار کسب شده: 3405
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 17 آبان 1386، ساعت 12:33
 10 ماه و 3 روز پيش
#29
 
درس دوم:

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

_________________
ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند Angel
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2149
اعتبار کسب شده: 3405
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 17 آبان 1386، ساعت 12:38
 10 ماه و 3 روز پيش
#30
 
درس سوم:

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
d'oh! d'oh!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

_________________
ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند Angel
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جملات قصار
6
پاسخها: 674 بیننده: 16586 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است ارزشمندترين چيز در زندگي
3
پاسخها: 27 بیننده: 2044 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است آيا زندگي ارزش زيستن دارد؟
1
پاسخها: 61 بیننده: 2177 نویسنده: بچه برقي 78
اين موضوع قفل شده است شما نمي توانيد پيغام جديدي ارسالي کنيد، به پيغامي پاسخ دهيد و يا آن را ويرايش کنيد. داستان زندگي من...
2
پاسخها: 4 بیننده: 386 نویسنده: رايکا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به: