هر چند مي دونم چيزايي که مي خوام بگم، ديگه توي تالار چندان خريداري نداره؛ اما دوست دارم اينو بگم که ...
بعضي چيزا رو بايد از نزديک ديد و لمس کرد تا به ارزش اونها پي برد.
من نمي دونم که حرفاي من چقدر به اعتقادات شما نزديکه اما ...
من سال قبل، وقتي به اين مناطق رفتم از نظر ظاهري چيزي غير از خاک و نخل هاي بي سر و سيم هاي خاردار و قبرهاي بي نام و زمين هاي پر از مين خنثي نشده نديدم.
اما همه چيز ظاهر نبود. حسي که در اين مناطق بود خيلي آرامش بخش بود.
بعضي جاها چيزايي ديدم يا شنيدم، که باورش برام سخت بود، و خيلي سخت.
يک هفته تموم زير آفتاب سوزان جنوب از ماديات هيچ چيز نداشتيم جز يه چفيه، که حکم سايه بون و حوله و باند و سفره و ... و ... برامون داشت. با لباس ساده روي خاک مينشستيم و غذاي ساده مي خورديم و با هم صميمي بوديم و خيلي هم لذت مي برديم.
و از همه لذت بخشتر حسي بود که بعضي جاها مثل شلمچه، طلائيه، هويزه ، چزابه و ... به سراغمون ميامد، که قابل تعريف نيست؛ چون شبيه به هيچ حس ديگري نبود!
در ضمن اين درگيري ها هميشه بوده و ما هم توي جاده سوسنگرد عليرغم اينکه شبانه و با حداقل نورحرکت ميکرديم، با سنگ بچه ها شيشه اتوبوسمون شکست اما کسي صدمه اي نديد. خوب از مردم يه شهر جدايي طلب بيشتر از اين هم نميشه انتظار داشت.
در نتيجه من به اين سوال جواب "بله 100%" رو ميدم ...
مانده از آن کاروان ها و آن چاووش ها ... شعله هاي خفته در خاکستر خاموش ها
ذره اي بود از غبار راه آنها آفتاب ... مانده اينک سايه باري گران بر دوش ها |