| نویسنده |
پیغام |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 03 اسفند 1386، ساعت 0:17 |
|
 |
4 ماه و 28 روز پيش |
|
#46
|
| |
به پديده تکلم آدمها توجه کرده ايد؟ غالباً بين عامه عباراتي درباره صحبت کردن گفته مي شه
که انگار زبون کار اصلي رو در صحبت کردن انجام مي ده. بعضي وقتها هم مثلاً گفته مي شه
طرف چقدر فک مي زنه!
از ارکان اصلي توليد صدا، حنجره است. و طرز کارش نسبت نزديکي با عبور هوا و تنفس داره.
لبها و دندونها و زبان هم اهميت زيادي دارند. شايد طرز صحبت کردن سالمنداني که بدون
دندون مصنوعي حرف مي زنند رو ديده باشيم. مخصوصاً اگه با تلفظهاي عربي آشنا باشيم
مي دونيم حلق هم اهميت زيادي در طرز صحبت کردن داره. بخشي از حلق به نام کام نرم و
زبان کوچک از جمله وظايفي که موقع صحبت کردن داره بستن راه بيني به حلق در مواقع
مقتضيه. اگه اشتباه نکنم با مختل شدن اين مکانيسم، گاهي موقع سرماخوردگي تودماغي
صحبت مي کنيم. کودکان با اختلال شکاف کام يا شکاف لب به خاطر مشکل در عضلات کام نرم
از جمله مشکلاتي که ممکنه داشته باشند اشکال در صحبت کردنه.
حالا فکرش رو بکنيد اين سيستم پيچيده، ظريف و گسترده از ديافراگم و عضلات تنفسي و
حنجره تا حلق و کام و بيني و زبان و دندانها و لبها و چندين عضله صورت و فک پاييني طي يک
صحبت کردن روان و نسبتاً سريع چگونه با هم هماهنگ مي شوند و صحبت کردن ظاهراً ارادي
ما رو ممکن مي کنند. ما حتي شايد نتونيم تصور کنيم اين کاري که اسمش رو گذاشتيم ارادي
با چه تدارکات وسيع و پيچيدگي و هماهنگي غريبي به انجام مي رسه.
سؤال اينه که قضيه همه کارهاي ارادي ما واقعاً از همين قراره؟! |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 03 اسفند 1386، ساعت 14:17 |
|
 |
4 ماه و 27 روز پيش |
|
#47
|
| |
علائم و نشانه هايي در اين باره دريافت کرده ام که گويا همت دستگاههاي آموزش و پرورش و آموزش عالي در زمينه آگاهي بخشي عمومي به محصلين درباره تنظيم خانواده و کنترل مواليد گاهي اوقات نتايج منفي به بار مياره. آشنايي ابتدايي و سطحي که افراد در اين باره طي دوره هاي آموزشي پيدا مي کنند گاهي اوقات نتيجه معکوس ممکنه بده. فرد يا زوجي که درباره روش کار اطلاعي ندارند ولي در صدد پيشگيري هستند ممکنه با احتياط و دقت تمام و تنها بعد از اين که مطمئن شدند روش درست کار رو به درستي فهميده اند دست به عمل بزنند اما فرد يا زوجي که آشنايي مختصر و ناکاملي در اين زمينه دارند ممکنه تصور و اعتماد به نفس نادرستي در اين باره پيدا کنند و براساس شناخت ناقص و تصور غلطي که از موضوع دارند اجراي درست روشهاي پيشگيري رو جدي نگيرند. مثلاً ممکنه به اميد اين که روشهاي پيشگيري طبيعي رو اجرا خواهند کرد، دنبال روشهاي مطمئنتر پيشگيري نباشند. تازه کار بودن و بي تجربگي زوجهاي جوان در اين باره هم بهشون کمک خواهد کرد تا احتمال عدم توفيقشون در اجراي روشهاي پيشگيري بيشتر باشه.
اگه اشتباه نکنم در همين مورد يک بار تو روزنامه اينطور خوندم که اجراي ناموفق روشهاي پيشگيري و بارداري ناخواسته در شهرها بيشتر از روستاهاست. يک راه توجيه اين حقيقت اينه که اين طور تصور کنيم که آشنايي مختصر و ناقص طبقه شهري در عمل نتيجه بدتري از ناآشنايي کامل طبقه روستايي در اين باره بوجود مياره. دو مورد هم از آشنايان و اطرافيان رو سراغ دارم که هر دو از فارغ التحصيلان دانشگاهي بوده اند اما گويا به طور زودرس و غيرمترقبه اي بچه دار شده اند. مطمئناً هر دو درباره روشهاي پيشگيري خبر داشته اند ولي چرا عليرغم اين اطلاع، گرفتار بچه داري زودرس و ناخواسته شده بودند؟ حتي يکي از اين دو از من درباره روشهاي سقط مي پرسيد. با خودم گفتم شايد نوشتن اين مطلب کمک کنه که به اين موضوع و به اين نقطه ضعف ويژه و اين دوره حساس توجه بيشتري بکنيم و خطر رو جدي بگيريم. اگر واقعاً قصد پيشگيري داريم بايد جدي و مطمئن عمليش کنيم. در غير اين صورت ناگزير منتظر نتايج بعدي آن خواهيم نشست. بچه داري زودرس به خصوص بيشتر اوقات نتايج وخيمي براي خانمهاي جواني که آمادگيش رو ندارند ممکنه داشته باشه. به اين ترتيب اونها بايد بيشتر از طرف مقابل اونو جدي بگيرند.
مطمئن نيستم اينجا تاپيک مناسبي براي قرار دادن اين نوشته باشه. |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 3:44 |
|
 |
4 ماه و 23 روز پيش |
|
#48
|
| |
|
بچه تر که بودم گاهي خودم يا خواهر برادرام از اين جوجه هاي يکروزه رنگ شده يا رنگ نشده مي گرفتيم. اين اواخر هم برادر کوچيکه ام بيشتر مي گرفت. وسيله سرگرمي خوبي براي تعطيلات تابستوني بودند. تو گرماي روزاي تابستون، تو سايه درختها و تو باغچه ولشون مي کرديم و به گشت و گذار و جستجو و غذا خوردنشون نگاه مي کرديم. مثل مرغهاي بزرگتر با چنگالهاشون خاک رو مي کندند و اين طرف اون طرف مي پاشيدند. در نزاع با مورچه ها يا کرمهاي باغچه حالت جنگي و تهاجمي و هيجاني مي گرفتند. يا به قول همشهريامون سور مي شدند. ولي براي خوردن دونه هاي شن يا چيزاي ديگه دوباره آروم بودند. براي آب خوردن هم که با هر قولوپ سرشونو کامل بالا مي آوردند و دوباره پايين مي بردند و نوکشونو وارد آب مي کردند. حتي يادمه درست مثل آدمها يا گربه ها گاهي حالتي شبيه خميازه کشيدن به خودشون مي گرفتند؛ در حالي که روي يک پا واستاده بودند پاي ديگه شونو به سمت عقب کاملاً باز مي کردند و نوکشونو باز مي کردند. گاهي هم مي اومديم تو خونه اونا رو تو خاک گلدونهاي بزرگتر مي گذاشتيم. براشون مگس يا سوسکاي کوچک شکار مي کرديم و جلوشون مي انداختيم. ولي خوب هميشه بعد از يه مدت مي مردند و ما هم طبق معمول ناراحت مي شديم. حتي يه بار که جوجه هاي بزرگتر و پرداري گرفته بوديم اونها هم بعد از مدت طولانيتري همگي مردند. اين مشاهدات باعث شده بود اين احساس بهم دست بده که زنده نگه داشتن يک موجود زنده چقدر سخته. چقدر سخته يک جوجه رو اين قدر زنده نگه داري که بزرگ بشه و به يک مرغ يا خروس بالغ تبديل بشه. حتي گاهي چند مورچه مي گرفتم و تو يک ظرف شيشه اي پرخاک مي انداختم و براشون مثلاً غذا هم مي ريختم و به اين اميد بودم که مثل شکلاي کتابا زير خاک خونه هايي خواهند ساخت و من مي تونم اون حفره ها و دالانها رو ببينم. ولي اين تلاش هم ناکام بود. گاهي که بيرون مي رفتيم از آبگيرها و برکه ها قورباغه يا بچه قورباغه مي گرفتيم و عليرغم اعتراضات بابا و مامانمون اونها رو با شيطنت و شرارت به خونه مي آورديم. هيچ چيز درباره اونها جالبتر از فيزيک بدنيشون و زندگي دوزيستيشون نبود. اين که هم تو آب شنا مي کنند و هم تو خاک مي پرند. و اين هر دو حرکت رو به طرز جذاب و جالبي انجام مي دادند. و البته مراحل دگرديسي بچه قورباغه ها هم پديده کم نظيري بود. اين که اول جثه و کله شون بزرگ مي شه، بعد پاهاي عقب در ميان بعد بزرگتر مي شن و بعد پاهاي جلو ظاهر مي شوند. ولي هيچ وقت شاهد کامل شدن روند دگرديسي بچه قورباغه اي و اين که از آب بيرون بياد نبوديم. البته قورباغه هاي بالغي هم که مي آورديم شانس زيادي براي زنده موندن تو خونه ما نداشتند. مجموعه همه اين مرگها و ناکاميها که در سروکله زدن با موجودات زنده داشتم اون ديدگاه رو در من تقويت مي کرد که آدم نمي تونه از عهده نيازهاي زندگي اين موجودات زنده بر بياد. بعد با تعجب از خودم مي پرسيدم در حالي که ما آدمها نمي تونيم زندگي اينها رو اداره کنيم، چطور خودشون تو طبيعت مي تونن از عهده نيازهاي خودشونو بربيان و زندگي خودشونو بکنند و بزرگ بشن. حتي به اين فکر مي کردم که پدر و مادرها چطور به خوبي نياز بچه هاشونو مي فهمند و مي تونن اونها رو بزرگ کنند. برام تعجب برانگيز بود زماني که بچه ها خيلي کوچک هستند و نمي تونن چيزي از نيازهاشون به پدر و مادرشون بگن چطور مي شه که نمي ميرند و پدر مادر اونقدر خوب نيازهاشونو مي دونند که اونها زنده مي مونند. در واقع مدتي فکر مي کردم همونطور که جوجه ها يا قورباغه هاي من مي ميرند و ديگه بزرگ نمي شوند، خيلي از بچه ها هم مي ميرند و هيچ وقت نمي تونن بزرگ بشن. و اون آدمهايي که الان بزرگ هستند خيلي خوش شانس بوده اند که با وجود چنان تلفاتي دوره خطرناک و حساس بچگي رو پشت سر گذاشته اند. فکر مي کردم در واقع خيلي از بچه هاي خانواده ها مي ميرند ولي من خبر ندارم. در واقع در عالم بچگي شانس چنداني براي خودم نمي ديدم که من هم مي تونم اونقدر آدم خوب و خوش شانسي باشم که يک روز بزرگ بشم و از خطر مردن تو بچگي نجات پيدا کنم. تا اين که وقتي بزرگتر شدم فهميدم اين فکر اشتباهه و پسرعموها و دخترداييهام به همون سرعتي که جوجه ها و قورباغه هاي من مي مرده اند نمي ميرند! |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 09 اسفند 1386، ساعت 14:28 |
|
 |
4 ماه و 21 روز پيش |
|
#49
|
| |
يک حالت رواني هست که بهش فوبي (phobia) مي گن. تو ترجمه فارسي ترس مرضي بهش گفته مي شه. يک حالت ترس غيرطبيعي و شديد که ممکنه نسبت به هر چيزي برانگيخته بشه. مثلاً ترس از ارتفاع رو آکروفوبي و ترس از ورود به يک فضاي تنگ (مثل دستگاه ام آر آي) رو کلوستروفوبي مي گن. فکر مي کنم من هم مبتلا به يک نمونه از فوبيها هستم.
سوسکهاي خانگي (سوسري) تا جايي که مي دونم دو مدل عمده دارند. يک نوعشون که کوچکتر هستند و بيشتر تو آشپزخونه ها پيدا مي شن سوسري آلماني هستند و يک نوعشون که بزرگتر هستند و بالهاي پشتيشون ضخيمتر و محکمتر هستند و بيشتر تو حمامها و توالتها ديده مي شن سوسري آمريکايي گفته مي شن. سوسريهاي بزرگتر وحشتناک تر و چندش آورتر هستند و البته بعضي مدلهاشون از اين لحاظ ظاهر بدتري دارند. مثلاً يک مدلشون که بالهاي پشتي نازکتر و شفافتري دارند، راه راه هاي بندهاي شکميشون ديده مي شه و کلاً بدن نرمتري دارند. بعضي مدلها هم واقعاً پرواز مي کنند. البته مطمئن نيستم واقعاً سوسريهاي واقعي مي تونن پرواز کنند يا اونهايي که پرواز مي کنند از محيط بيرون داخل خونه ميان.
حالا مدلهاي دمپايي رو مرور کنيم. يک مدلهاي قديمي هست که جلوش بسته است و کلاً هيچ خلل و فرجي نداره و گويا قالبش رو براساس اين کفشهاي سنتي (چارق؟) ساخته اند. چند سال قبل تو خوابگاه از اين مدل دمپايي ها تو دستشويي داشتيم.
يک روز که از دستشويي بيرون مي اومدم موقع در آوردن دمپايي از پام يه هو احساس کردم يه چيزي رو پام مور مور مي کنه. نگاه که کردم ديدم يکي از اين سوسريهاي بزرگ در حالي که دمپايي رو از پام در مي آوردم، از داخل دمپايي خارج شده و از رو پام در حال فرار کردنه. به شدت وحشت کردم و جيغ زنان اون يکي دمپايي رو هم با حالت پرتاب کردن از پام در آوردم و با وحشت دويدم تو راهروي واحد. اول کلاً گيج شده بودم که اون سوسک تو دمپاييم چي کار مي کرده. سايز دمپايي از پام بزرگتر بود و احتمالاً زماني که دمپايي رو پام مي کرده ام، سوسکه که داخلش بوده در فاصله بين شست پام و جلوي دمپايي که بسته بوده و من نمي ديده ام قرار گرفته بوده و اونجا زنداني شده بوده. از اون زمان به شدت نسبت به اين سوسکها حساس شده ام. اصلاً نمي تونم حضورشونو تحمل کنم و در عين حال خيلي دوست دارم دورادور (از فاصله مطمئنه!) نابودشون کنم. اصلاً نمي تونم با مگس کش يا با کفش اونها رو بکشم. غير از استفاده از حشره کش تا به حال چند روش ابتکاري در اين زمينه به کار برده ام. بعد از اون هميشه دمپاييها رو قبل از پوشيدن امتحان مي کنم ولي در عين حال بعضي اوقات که از اين دمپاييها پام مي کنم احساس مي کنم انگشتاي پام مور مور مي شه و لابد يه سوسک اونجا تو دمپايي زنداني شده و داره دست و پا مي زنه! به اين سوسکها که زياد نگاه کنم احساس مي کنم باهام حرف مي زنند و دارند با قيافه گرفتن هاي وحشتناک، تهديدم مي کنند! البته نه به اين وضوح، ولي تقريباً چنين احساسي از نگاه کردن بهشون بهم دست مي ده.
فکر مي کنم اين وضعيت من نسبت به اين سوسکها مصداق کاملي از فوبي باشه.
برخلاف خوابگامون خوشبختانه تو خونه از اين سوسکها به ندرت پيدا مي شه. |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 اسفند 1386، ساعت 21:49 |
|
 |
4 ماه و 19 روز پيش |
|
#50
|
| |
دنياي خواب عرصه جالب و عجيبي از تجربيات ذهني و رواني ماست. گاهي اوقات
نمي شه دنياي خواب و بيداري رو به خوبي از هم جدا کرد. اين بار مي خوام يک
خواب عجيب خودم رو تعريف کنم که واقعاً نمي شه گفت خواب بود يا بيداري.
ديشب به دلايلي يک مقدار استرس داشتم و سردرد بودم و به خوبي خوابم نمي برد. يادمه قبل از خواب تا مدتي تو رختخواب غلت مي زدم (املاش درسته؟). يادم نمياد اون شب خواب ديگه اي هم ديدم يا نه ولي اين تکه رو يادم مياد. يک جور صداي ناله و گريه کردن بچگانه مي شنيدم ولي خود بچه رو نمي ديدم. يک مقدار نگران و ناراحت بودم و مي خواستم ببينم جريان چيه. در واقع صدا اثر آزار دهنده اي رو من داشت. چيزي که همراه با شنيدن اين صدا مي ديدم صحنه خاصي نبود. يک فضاي تاريک و روشن و خالي از حضور هر گونه بچه و آدمي بود. تصميم گرفتم حرکت کنم و برم بچه رو پيدا کنم. اما نمي تونستم حرکت کنم. روي بدنم تمرکز بيشتري کردم و تلاش بيشتري انجام دادم ولي حرکت ممکن نبود. انگار که با چيزي محکم بسته باشندم. ولي متوجه شدم مقداري اوريانتاسيونم (اطلاع از زمان و مکان) بهتر شده. فهميدم تو رختخواب هستم و سرم رو بالش نيست. يادم اومد قبل از خواب غلت مي زده ام و براي اين که ببينم آيا در وضعيتي که سرم رو بالش نيست بهتر خوابم خواهد برد، وقتي سرم از رو بالش افتاده بود همون جوري به تلاش براي خوابيدن ادامه داده بودم. بعداً وقتي بيدار شدم فهميدم صحنه اي هم که مي ديده ام کاملاً واقعي بود. چيزي که مي ديدم سايه صندلي اتاقم بود که در برابر روشنايي که از پنجره اتاق مي آمد قرار داشت. حتي در حالت خواب و زماني که اون صدا رو مي شنيدم و تلاش مي کردم حرکت کنم و بچه رو پيدا کنم علاوه بر همه اين قضاياي واقعي که از ذهنم مي گذشت اين فکر هم به ذهنم اومد که اين که من با تلاش فراوان نمي تونم حرکت کنم نشونه اينه که من الان خواب هستم. قبلاً هم شبيه چنين تجربه اي داشته ام و بعداً فهميده بودم ناتوانيم در حرکت کردن به خاطر اين بوده که خواب بوده ام. ولي با اين وجود نمي تونستم در برابر صدا عکس العملي نشون ندم. صدا کاملاً واقعي به نظر مي رسيد و من حتماً بايد به سمت صدا مي رفتم. بالاخره تصميم گرفتم با غلت زدن و بدون اين که از جام بلند بشم به سمت صدا برم. اين بار انگار موفق بودم چون احساس کردم از خواب بيدار شدم. صحنه هموني بود که قبلاً ديده بودم و ذهنيتم از موقعيتم در رختخواب درست بود. منتظر شدم تا ببينم صدا شنيده مي شه يا نه که ديدم ديگه صدايي نمياد. واکنش ابتدايي روانيم حيرت و وحشت بود. اما بالاخره با خودم کنار اومدم که عليرغم همه قضاياي واقعي که در مدت شنيدن اون صدا بر من گذشته بود اون ناله و گريه بچگانه خواب بوده و واقعي نبود.
اون صداي گريه من رو ياد بازي مکس پين انداخت. اگه اشتباه نکنم داستان پليسي بود که اولين صحنه بازي ماجراي قتل بچه و همسرش از سوي گروههاي خلافکار قاچاقچي مواد مخدر بود. نحوه روايت داستان خيلي خوب و دراماتيک ساخته شده بود. بعداً در يکي از مراحل مياني بازي مکس بوسيله خانمي مسموم مي شه و به خواب مي ره و ما خوابش رو هم بازي مي کنيم. يک صداي ناله و گريه که ظاهراً متعلق به بچه اش يا همسرشه در فضاي تاريک و سياهي که فقط ردهاي خوني روي کف صحنه ديده مي شن با طنين و انعکاسي شنيده مي شه. مکس با حرکت بر روي اين ردهاي خون و به سمت صدا بايستي اين مرحله رو رد مي کرد.
چند وقت قبل فيلمي از تلويزيون پخش مي شد. داستان تفنگداري از ارتش امريکا بود که به دنبال تجربه جنگ ويتنام مقداري تعادل رواني خودشو از دست داده بود. يکي از اعضاي بريده سيا با استفاده از دارويي غيرقانوني براي کسب اطلاعات و بازسازي خاطرات وحشتناک مربوط به قتل يکي از همرزمانش در اون زمان تلاش مي کرد. قهرمان اصلي فيلم که جواني سياهپوست بود (حضورش در تصادف يادمه) در ماجراها و جنگ و جدالهاي فيلم در فضايي مخلوط از اتفاقات واقعي و رؤيا آلود سير مي کرد.
توضيح اين که اين نوشته قديميه. حدود يک سال قبل نوشتمش. |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 اسفند 1386، ساعت 21:57 |
|
 |
4 ماه و 19 روز پيش |
|
#51
|
| |
|
اين تيکه رو الان اضافه مي کنم. اون زمان همسايه پاييني مون يک نوه داشت که ممکنه اون صداي گريه صداي اون بچه بوده باشه. البته من اون شب و موقعي که اون نوشته رو مي نوشتم از اين موضوع خبر نداشتم. صداي گريه يه بچه البته اون نيمه شب کاملاً غيرمعمول بود. و من هنوز مطمئن نيستم اون صداي گريه در اون وقت شب واقعي بود يا غيرواقعي. ولي حداقل همين قدر وضعيت اون شبم عجيب بود که عليرغم بيداري نسبي نمي تونستم حتي با تمرکز اراده بدن خودم رو حرکت بدم. |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 15 اسفند 1386، ساعت 23:36 |
|
 |
4 ماه و 15 روز پيش |
|
#52
|
| |
نمي دونم چقدر مي تونه به موضوع اين تاپيک مربوط باشه.
يه نوشته قديمي که اينجا بازمنتشرش مي کنم.
موتورسواري شايد يکي از آرزوها و هوسهاي ثابت همه پسرهاي جوان و نوجوان باشه. من هم يک دوره اي خيلي علاقه مند شده بودم و اين علاقه البته تحت تأثير اين موضوع بود که يکي از دايي هام موتور داشت و ديده بودم برادر بزرگم به وفور با اين موتور سواري کرده بود. براي همين يک بار به داييم گفتم من هم مي خوام موتور سوار بشم. قرار شد چند روزي صبح زود سوييچ موتور رو بده تا يک ساعتي سوار بشم. موتور دايي يک هونداي هشتاد بود و به خاطر هيکل کوچک و قدرت محدودش براي تازه کارايي مثل من ايده آل بود. چند روز تابستان، صبح زود با هيجان و علاقه موتور رو برمي داشتم و براي دور زدن راه مي افتادم. روندن موتور و اين احساس و تجربه که با چرخوندن دسته، موتور شتاب مي گيره و صداي موتور بلند مي شه خيلي برام جالب بود. تجربه روندن موتور خيلي تازه تر و ملموستر از تجربه روندن ماشينه. خونه مادربزرگم در حاشيه جاده سنتو در مسير اصلي مواصلاتي مشهد زاهدان قرار داشت. از حاشيه جاده بالا مي رفتم و در امتداد جاده چند کيلومتري حرکت مي کردم. گاهي اوقات دنده ها رو تا آخرين دنده بالا مي بردم و دسته رو تا آخر مي چرخوندم تا ببينم چقدر سرعت مي گيره. از هشتاد کيلومتر در ساعت بيشتر نمي رفت. تمام موتور شروع به لرزيدن مي کرد و من رو با خودش مي لرزوند و به خصوص با وزيدن باد به روي صورتم و با راه افتادن اشک چشمهام تصويري که در برابرم مي ديدم کم و بيش تار و لرزان مي شد. گاهي هم اجازه مي دادم موتور به آرامي و نرمي حرکت کنه و منظره باغها و کوههاي اطراف جاده رو تماشا مي کردم. پرنده هايي رو که روي کابلهاي برق نشسته بودند شناسايي مي کردم و موشهايي رو که زير لاستيک ماشينها تو جاده کشته شده بودند مي شمردم. چنين تجربياتي شايد همين قدر کارکرد مثبت داشته باشند که وقتي با جوانان موتور سواري برخورد مي کنم که در معرض خطر تصادف و جراحت هستند به طور مطلق با رفتارشون مخالفت نکنم و با همدلي به دنبال راههاي پيشنهادي باشم که ادامه سالم اين تفريح پرخطر رو براشون ممکن کنه. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|