| نویسنده |
پیغام |
yekta  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 19 مرداد 1386 مجموع ارسالها: 135 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جايي نزديک خزر سن: 21 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 02 بهمن 1386، ساعت 17:19 |
|
 |
7 ماه و 19 روز پيش |
|
#16
|
| |
بزرگمهر جان ممنون از توضيحت پير شي
مارمولک جان اينکه از کجا در اومده بماند |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 02 بهمن 1386، ساعت 19:10 |
|
 |
7 ماه و 19 روز پيش |
|
#17
|
| |
| نقل قول: |
| به جاي هدفون از اسپيکر استفاده کنند و استفاده از هدفون رو براي مواقع استثنايي و خاص نگه دارند. |
مشکلي که من دارم اينه که هدفون خيلي بزرگ هست و تو گوش من يکي نميره.
بزرگ مهر جان ترجيح ميدم خصوص با شما در ارتباط باشم تا اينجا.ازتون هم مشکرم که به نظرات يگران و من اهميت ميديد.سواله که براي من پيش اومده خيلي بي ربطه اما بالاخره بايد بتونم يه جوابي براش پيدا کنم ؟!!!
چرا عکس شما مثل عکس اوايل انقلاب هست ؟ يعني شما مال اون دوره هستيد ؟!!!! |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 03 بهمن 1386، ساعت 0:46 |
|
 |
7 ماه و 19 روز پيش |
|
#18
|
| |
اميد گرامي
نمي دونم با سؤال عجيب غريبي که پرسيديد دو جمله اول نوشته تون رو درباره مطالبم چطور ارزيابي کنم و چه واکنشي نشون بدم. ولي همين قدر مي تونم بگم از اين که بنده رو دست ميندازيد متشکرم. راستي من به قول بچه ها زبان اصلي هم بلدم. هر وقت دوست داشتيد زبان اصلي بنويسيد.
نمي دونم چرا اين قدر عنوانهاي آغاز کننده نوشته هاي من مورد توجه دوستان قرار گرفته. تو تاپيک بيخوابي دوستان از عبارت مارمولک عزيز که من در نوشته ام استفاده کرده بودم خوششون اومده و سرش با هم بحث مي کنند و اينجا هم گويا شما عبارت اوليه من رو در يکي از پستهاي همين تاپيک به عنوان امضاي خودتون انتخاب کرده ايد. يعني نوشتن من اين قدر خنده دار و جالبه. با اين وضع مردد مي شم که ديگه نوشته ها رو چطور شروع کنم و دوستان رو چطور خطاب قرار بدم. اگر روش بهتري سراغ داريد، پيشنهاد بديد.
از سراب هم به خاطر اين که زحمت جواب دادن رو از
دوش من برداشت متشکرم. شايد من هيچ وقت
نمي تونستم جوابي به اين خوبي به سؤال مربوطه بدم.
يکتا؛ قابلي نداشت.
ستاره غريب؛ پي ام مي زنم.
راستي اينجا چرا گنجايش صفحاتش اين قدر کمه؟ فقط 15 پست براي يک صفحه؟
بعضي جاها سي تا بود. حالا اونم نشد بهتر بود حداقل بيست تا مي بود. |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 03 بهمن 1386، ساعت 14:48 |
|
 |
7 ماه و 18 روز پيش |
|
#19
|
| |
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 08 بهمن 1386، ساعت 0:10 |
|
 |
7 ماه و 14 روز پيش |
|
#20
|
| |
با خودم فکر مي کردم ماجراجويي و کنجکاوي الزاماً تو مسافرتهاي دور و کارهاي آزمايشگاهي عجيب غريب نيست. همين بدني که هميشه باهميم و خيلي از اوقات اصلاً متوجه رفتارها و فعل و انفعالاتش نيستيم دنياي پراسراري است که در تجربيات روزمره خودشو در برابر نگاههاي کمي دقيقتر و کنجکاو ما قرار مي ده.
پرشهاي عضلاني از اتفاقات طبيعي هستند که حتماً خيلي از ما تجربه اش کرده ايم. يک دسته عضلاني کوچيک در هر جايي از بدن به طور ناگهاني براي چند ثانيه شروع به انقباض مي کنند که در درجه اول حسش مي کنيم. اين پرشها قابل ديدن هم هستند.
مثلاً يه هويي احساس مي کنيم و متوجه مي شيم يه گوشه اي از پلکمون شروع به جنبيدن کرده. تو دستها، شانه ها و پاها هم ممکنه همچين حالتي پيش بياد. يه مورد خاص يادم مياد که در حالي که تو عالم خودم بودم يه هو احساس کردم کسي دستشو رو شونه ام گذاشته. سرم رو که برگردوندم ديدم هيچ کس نيست و متعجب شدم. يه کمي هم ترسيدم. با چند انقباض بعدي فهميدم همين پرشهاي عضلاني در شونه ام هستند که احساس لمسيش رو به صورت اشتباه ادراکي گذاشته شدن دستي روي شانه ام فهميده بودم.
زيرنويس: احساس گناه مي کنم اگه نگم اين نوشته رو قبلاً در فوروم ديگه اي هم منتشر کرده بودم. اين کار رو شايد با نوشته هاي ديگه اي ادامه بدم. |
|
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 793 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 08 بهمن 1386، ساعت 10:42 |
|
 |
7 ماه و 13 روز پيش |
|
#21
|
| |
نمي دونم اين حرفم چقدر موثقه
ولي فکر ميکنم علت اين پرشها خستگي و کمبود اکسيژن باشه يعني وقتي اکسيژن به اون بافت کم برسه اين اتفاق ميفته! |
|
_________________ دلم برات هنگ شده!
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 08 بهمن 1386، ساعت 15:54 |
|
 |
7 ماه و 13 روز پيش |
|
#22
|
| |
همون طور که ميدونيم ام اس يه بيماري هست که رو سيستم عصبي اثر ميذاره.يادمه دو سال پيش با اتوبوس رفتم مشهد.گرما باعث شد بهم حمله دست بده.سمت چپ صورتم در اثر اين حمله کج شد.لبم حالت خنده داشت و......خلاصه با کورتون الحمدالله خوب شدم.
سال 82 که معدم خونريزي کرده بود متو کلوپرامايد مدام بهم تزريق مي کردن در اثر اون هم تيک گرفته بودم و گدنم کج ميشد.الان هم اگه باز قرصشو بخورم همون حالت سراغم مياد.
قبل از شيمي درماني هم دوتا آمپول بهم تزريق مي کردن که باعث ميشد باسنم بپره خيلي حسش برام جالب بود.خلاصه بعضيا مدام اين تيک عصبي رو دارند. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 09 بهمن 1386، ساعت 19:03 |
|
 |
7 ماه و 12 روز پيش |
|
#23
|
| |
مارمولک و ستاره غريب متشکرم
بله اين پرشهاي عضلاني ريشه عصبي دارند يعني مربوط به دستگاه عصبي بدن هستند. نمي دونم چطور شده مارمولک به نظرش رسيده که مشکل از کمبود اکسيژنه. در هر حال وضعيتيه که خيلي از افراد به طور طبيعي تجربه اش مي کنند و تکرار و تداوم اونها هم مي تونه نشانه يک بيماري عصبي باشه. يک وضعيت عصبي عضلاني جالب ديگه که مي تونه به صورت طبيعي يا غيرطبيعي در بدن بوجود بياد گرفتگي شديد عضلانيه.
گرفتگي شديد و ناگهاني عضلاني تا حالا داشته ايد؟ اصطلاحي که براش به کار مي بريم اسپاسم عضلانيه. براي هر کسي ممکنه در شرايط طبيعي رخ بده.
يه عضله اي هست در کف پا که وظيفه خم کردن انگشت شست پا رو داره و در راه رفتن وظيفه مهم و سنگيني داره.
تا به حال چندين تجربه از اسپاسم اين عضله رو داشتم. همه موارد در يه پا بوده يا در هر دو پا يادم نمياد. با وجودي که
عضله نسبتاً کوچيکيه اسپاسمش حداقل دفعات اول فوق العاده دردناک بود. يه مدت که گذشت بعضي وقتها احساس
مي کردم مي دونم که الان دوباره به سراغم خواهد اومد. در واقع اول علت درد رو نمي دونستم تا اين که متوجه شدم
همون قسمت (قسمت داخلي/نزديک به خط وسط در کف پا) فوق العاده سفت شده. اون موقع بود که متوجه شدم
اسپاسمه. قبل از اين که شروع بشه سعي مي کردم به پام استراحت بدم يا يه کم همون قسمت رو ماساژ بدم تا
شايد شروع نشه. اونقدرها مؤثر نبود. ماساژ موقع درد هم اونقدرها در کم کردن درد و مدت مؤثر نبود. ولي حداقل دلم
خوش بود که دارم براي کم کردنش يه کاري مي کنم. مهمترين نکته در اين تجربه درد غيرقابل تصورشه.
يکي از پسرعموهام يه بار تجربه مشابهي رو تعريف مي کرد. مي گفت يه روز که از خواب مي خواسته بلند شه بطور
ناگهاني عضلات ساق پاش دچار اسپاسم شده اند. من که قبلاً اين تجربه رو با عضله به مراتب کوچکتري داشتم
مي تونستم حدس بزنم اسپاسم مجموعه عضلات بزرگ ساق پا چه درد غافلگير کننده و وحشتناکي مي تونه داشته
باشه. مي گفت همين جور تو رختخواب براي يه مدت خشکم زده بود. و بعد اداي اون حالت رو درآورد. با قريحه شوخي
که پسرعمو داشت همه بچه هاي جمع رو از خنده روده بر کرد. مي گفت اگه مادرم بالا سرم ميومد فکر مي کرد جن زده
شدم. يه آدمي رو تصور کنيد که در حال نشستن تو رختخواب، از درد تمام اندمهاش سفت شده و صورتش علائمي از درد
و هيجان و ناباوري نشون مي ده. |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 09 بهمن 1386، ساعت 19:31 |
|
 |
7 ماه و 12 روز پيش |
|
#24
|
| |
بله من قبل از بيمار شدنم. عضلهء ساق پام دچار اين حالت شد طوريکه من رو از خواب بيدار کرد و من در جاي خودم نشستم.طي تجربياتم ديدم اگه اولش اون عضله رو سفت بگيرم مي تونم از اومدنش کلا جلوگيري کنم.اما الان هيچ کدوم از عضلاتم کار خودشونو نمي کنن حتي عضلات داخلي بدنم.اما بازم شکر خدا زنده هستم. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3326 اعتبار کسب شده: 4417 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 09 بهمن 1386، ساعت 20:59 |
|
 |
7 ماه و 12 روز پيش |
|
#25
|
| |
|
|
|
|
 |
حيف زاده!  زبون بسته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 31 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 16 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 21:20 |
|
 |
7 ماه و 11 روز پيش |
|
#26
|
| |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3326 اعتبار کسب شده: 4417 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 22:59 |
|
 |
7 ماه و 11 روز پيش |
|
#27
|
| |
حيف زاده خدا نکشتت کجايي بابا
ميدوني چند وقته خبري ازت نيست |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 12 بهمن 1386، ساعت 10:06 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#28
|
| |
يه تجربه بينايي جالب...
بعضي وقتها چيزي رو در حاشيه ميدان بينايي مي بينيم که اگه به طرفش نگاه کنيم ديگه اونو نمي بينيم.
يعني در وضعيتي قرار داريم که اگه سعي کنيم چيزي رو که در حاشيه ميدان بينايي به طور نسبي ادراکش
کرده ايم، بخواهيم بياريم در مرکز ميدان بينايي تا اونو دقيقتر ببينيم، ديگه اونو نمي تونيم ببينيم. نه اشتباه
نکنيد اين يکي ديگه خيالات و توهم نيست. صددرصد واقعي و بيرونيه. يک چيزي هست که واقعاً اونجايي که اونو
ميبينيم وجود داره ولي تنها موقعي اونو مي بينيم که در حاشيه ميدان بينايي مون باشه، اگه سعي کنيم اونو
بياريم در مرکز ميدان بينايي ديگه ديده نمي شه.
يه روز عصر رو تختم دراز کشيده بودم. نمي دونم دقيقاً چي کار مي کردم ولي يه لحظه نور نارنجي درخشنده
غروب خورشيد که از پنجره اتاق به داخل آمده بود توجهم رو جلب کرد. چشم هام رو به طرف نور چرخوندم. خورشيد
يا هيچ نور نارنجي و درخشنده اي در کار نبود. تعجب کردم گفتم شايد درباره اون نور نارنجي دچار توهم شده ام.
دوباره در همون حال که به پشت روي تخت دراز کشيده بودم نگاهم رو به روبرو (سقف اتاق) برگردوندم. دوباره اون
نور نارنجي از سمت چپ ميدان بينايي جلب توجه مي کرد. دوباره چشمهام رو به منتهي اليه سمت چپ (جايي
که نور خورشيد مي آمد) چرخوندم. هيچ اثري از اون نور نبود. آسمون گرگ و ميش و خونه ها ديده مي شدن. از
جام بلند شدم و در حالي که مي نشستم با تعجب و کنجکاوي به سمتي که نور رو ديده بودم نگاه کردم.
خورشيد در حال غروب بود و رنگ نارنجي درخشنده اش هم مشخص بود. پس اون نوري که در حاشيه ميدان بينايي
مي ديدم واقعي بود ولي چرا وقتي در همون حال درازکش که نگاهم رو به سمتش مي چرخوندم ديده نمي شد؟
تجربه هاي مشابهي يکي دو بار ديگه تکرار شدن. مثلاً در حالي که کتابي مي خوندم نوري از گوشه ميدان بينايي
حواسم رو پرت مي کرد ولي وقتي به طرفش نگاه مي کردم نبود.
اين پديده رو چطور مي شه توضيح داد؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1030 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 12 بهمن 1386، ساعت 12:43 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#29
|
| |
اگر به ساختار چشم نگاه کنيد متوجه علت اين پديده ميشين.
کروي بودن چشم و همينطور اختلاف ارتفاع خيلي کمي که قرنيه چشم با کره چشم داره باعث ايجاد اين مشکل شده.
وقتي که به جلو نگاه ميکني قرنيه چشم از لبه پنجره کمي جلوتر ميره و کمي از نور خورشيد رو ميبينه. (بر اثر شکست نور در فضاي داخل قرنيه، نور وارد مردمک و کره چشم ميشه)
اما وقتي که چشمت رو به سمت پنجره ميگردوني قرنيه چشمت به اندازه چند ميليمتر جابجا ميشه و همراستا با لبه پنجره ميشه در نتيجه ديگه نور خورشيد رو نميبينه.
درست مثل خود کره زمين و خورشيد. که يه جايي از زمين خورشيد در حال غروبه (مثلا توي اهواز) اما يه جاي ديگه کاملا تاريک شده (مثلا شيراز يا اصفهان) اما اگه به کل کره زمين نگاه کنيم ميبينيم که اين دو نقطه (به نسبت کل سياره) فاصله خيلي کمي از هم دارن.
|
|
_________________ اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمينفهمي خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريهکردن بکشد.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهري)
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 12 بهمن 1386، ساعت 20:27 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#30
|
| |
شازده کوچولوي عزيز
درسته همين طوره.
جوابي که خودم از قبل آماده کرده بودم از اين قراره؛
سطح کره چشم ما از دو بافت مختلف درست شده، يک بافت شفاف و برجسته در جلو به اسم قرنيه و يک بافت سفيد و محکم که بقيه محيط کره چشم رو تشکيل مي ده به اسم صلبيه. مي تونيم از وراي قرنيه عنبيه رنگي و سوراخ مردمک رو ببينيم. هر شعاع نور که به قرنيه بتابه پس از شکست نور و گذر از مردمک در نهايت به شبکيه مي رسه و در اونجا حس مي شه. شعاع نوري که به قسمت حاشيه اي قرنيه بتابه در قسمت حاشيه شبکيه منعکس مي شه و در حاشيه ميدان بينايي ما احساس مي شه اما شعاع نوري که به مرکز قرنيه بتابه در مرکز بينايي متمرکز مي شه و با حداکثر وضوح ديده مي شه. ولي شعاع نوري که به صلبيه بتابه ديده نمي شه. موقعي که در حاشيه ميدان بينايي چيزي توجه ما رو جلب کنه و ما بخواهيم به اون چيز نگاه کنيم چشم با کمک عضلات حرکت دهنده اش به سمت اون چيز مي چرخه تا اشعه هاي نوري که از اون شيئ مياد به مرکز قرنيه تابيده بشه و در نتيجه در مرکز بينايي شبکيه متمرکز بشه و ما بتونيم اون رو با حداکثر وضوح بينايي ببينيم.
براي توضيح پديده پست قبل تصور کنيد:
روي يک تخت وسط اتاق به پشت دراز کشيده ايد و مستقيم به سقف نگاه مي کنيد. در ديوار غربي اتاق يک پنجره بزرگ قرار داره و خورشيد در حال غروب کردنه. مي دونيم که با غروب کردن خورشيد سايه پنجره کم کم از کف اتاق به سمت پايين ديوار مقابل پنجره و سپس به سمت بالا حرکت مي کنه و در يه حدي با ناپديد شدن خورشيد سايه از بين مي ره. به اين ترتيب با پايين آمدن خورشيد به سمت خط افق اشعه اي که از پنجره مي گذره بتدريج بالاتر و بالاتر مياد. حالا لحظاتي رو تصور کنيد که خورشيد چنان پايين رفته که تمام صورت شما در سايه قرار داره و تنها يک ميلي متر از بالاترين سطح چشم شما (و البته مقداري از بيني تون) در روشنايي آفتاب قرار داره. در اين حالت اگه شما به بالا و به سقف نگاه کنيد اشعه نور که تنها به بالاترين سطح کره چشم شما مي رسه به قرنيه تابيده مي شه و در نتيجه شما نور درخشنده نارنجي مربوط به غروب آفتاب رو در حاشيه ميدان بينايي تون درک مي کنيد. حالا فرض کنيد نظر شما به اين اشعه نور جلب مي شه و تصميم مي گيريد سمت آمدن نور رو نگاه کنيد. براي اين کار فقط مجازيد چشمتون رو بچرخونيد. با چرخوندن چشم بالاترين سطح کره چشم شما ديگه قرنيه نخواهد بود و بخشي از صلبيه خواهد بود. حتي اين احتمال وجود داره هيچ قسمتي از صلبيه در نور قرار نگيره چون قرنيه کرويتر و برجسته تر نسبت به بقيه قسمتهاي کره چشمه. در هر دو صورت ديگه شما هيچ نوري از خورشيد که از پنجره گذشته باشه رو نخواهيد ديد. ولي اگه دوباره چشمتون رو به سمت بالا بچرخونيد چنان که گويي مي خواهيد سقف اتاق رو ببينيد دوباره اشعه خورشيد به قرنيه مي خوره و شما اونو در حاشيه ميدان بينايي تون درک مي کنيد.
چنين اتفاقي در دنياي مسائل ذهني و فکري هم گاهي رخ مي ده. وقتي به طور کلي و گذري به يه موضوعي فکر مي کنيم يه مسأله خاص نظرمون رو جلب مي کنه. اما وقتي سعي مي کنيم رو اون مسأله خاص متمرکز بشيم از ذهنمون فرار مي کنه. ولي وقتي دوباره به اون محيط فکري کلي برمي گرديم اون مسأله دوباره خودشو نشون مي ده. مثل اينه که نمي تونيم رد گيريش کنيم. دوستي اين وضعيت رو تشبيه مي کرد مثل اين که اون موضوع خاص مثل ماهي از پنجه ذهنمون فرار مي کنه. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|