| نویسنده |
پیغام |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2981 اعتبار کسب شده: 2345 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387، ساعت 2:56 |
|
 |
9 روز و 5 ساعت پيش |
|
#136
|
| |
من مدت هاست از عالم خواب دورافتاده ام.
از فرسودگىست يا پريشانى
يا بى انتظارى،
نمى دانم.
در عرصهء عالم خواب
سن زمان که بالا ميرود
نقاب ها هم حتي
خرد و نابود ميشوند
ديگر خوابم انقدر سنگين يا
عميق
يا دراز
يا آسوده
يا يک طورى که بايد باشد،
نيست
|
|
_________________ يادمون باشه هر چيزي جز قتل نفس و خودکشي دليل مناسبي براي مرگ ميتونه باشه
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3190 اعتبار کسب شده: 4835 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 20 ارديبهشت 1387، ساعت 22:15 |
|
 |
7 روز و 9 ساعت پيش |
|
#137
|
| |
جلوگيري
جلوگيري
پس چرا هميشه آبستنيم
آبستن پرواز لطيف شاپرکي که در دل بال ميزند
يا خاطره اي که زير خاکستر ياد هاست
يا ترس از شروعي تازه
چرا به فارغ شدن نمي انديشيم
فارغ شدن از ترس
از بند خاطره هاي تلخ گذشته
از غل و زنجير تعصبات و باورها
دلم گورستان نو زادان آبستنيهاي مکرر است
هيچ وسيله اي براي جلوگيري نيست
حتي براي آبستنيهاي اجباري
بيا
فارغ شويم
|
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3375 اعتبار کسب شده: 4078 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 23 ارديبهشت 1387، ساعت 20:31 |
|
 |
4 روز و 11 ساعت پيش |
|
#138
|
| |
پلکهام رو کندم
آسمون زخمي شد
قرمز قرمز!
ميدونم يه روز ميميرم
چون قول دادم
قول دادم که خدا نباشم!
و خدا در عوضش بهم قول داد که:
ديگه قوريم رو نشکنه!
اگه من يه روز نباشم
ميدونم پولکي
هميشه اينجاست
و منتظرم ميمونه
چون خبر نداره
از معامله من و خدا
از قوري شکسته ام...
|
|
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2981 اعتبار کسب شده: 2345 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 ارديبهشت 1387، ساعت 0:31 |
|
 |
4 روز و 7 ساعت پيش |
|
#139
|
| |
ميرزا اسدالله خان غالب عمر مضاعف دارد، براى اينکه اگر زمان بيخوابى او را در نظر بگيريم، يعنى شب هاى را که او تا صبح ديده نبسته، به حساب بياوريم و فرض گيريم که خواب دورى از عالم آگاهيست، پس به اين نتيجه ميرسيم که غالب در بيدار شبى هاى خود آگاه بوده چنانى که کسى در روز آگاه از آنچه است که در دور و برش اتفاق ميافتد. غالب در شب آگاه هست. آگاه، آگاه، اما چه آگاهى درد آورى. وى از اين طولانى شدن عمرش به اين شکل در عذاب است و از اين عذاب به تکرار ياد ميکند.
جايزه Sima
|
|
_________________ يادمون باشه هر چيزي جز قتل نفس و خودکشي دليل مناسبي براي مرگ ميتونه باشه
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2981 اعتبار کسب شده: 2345 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 ارديبهشت 1387، ساعت 18:58 |
|
 |
3 روز و 13 ساعت پيش |
|
#140
|
| |
من ميدانم که خوشتيپتر نميشوم. من ميدانم که قبلاً هم خوشتيپتر نبودهام. من نميدانم که هر پيراهن راه راه جديد چه چيزي را به کمد، و به من اضافه ميکند. من انتظار خاصي از او ندارم. من اين کار را انجام ميدهم. من از پيراهن راه راه را خوشم ميآيد، آنچنان که از رانندگي، از سالاد الويه، از در آغوش گرفتن. من تيپ نميزنم، من نميپوشم، من پيراهن راه راه ميپوشم. فعل اين جمله «پيراهن راه راه پوشيدن» است، نه «پوشيدن». اين يک کار قائم به ذات است و به مقولههاي پارچه و خياطي و طراحي لباس و دلبري و جذابيت و اقتصاد و پز و انسانيت مربوط نميشود. رابطه من و پيراهن راه راه، حيواني نيست، چون به هم احتياج نداريم، انساني نيست، چون جلوي آينه حس خاصي در هم برنميانگيزيم، اخلاقي نيست، چون من تعدد روابط دارم، مهم نيست، چون اصلاً رابطهاي وجود ندارد، انگار من و او صرفاً در يک زمان و مکان واحد، که پوست من باشد، به هم رسيدهايم.
|
|
_________________ يادمون باشه هر چيزي جز قتل نفس و خودکشي دليل مناسبي براي مرگ ميتونه باشه
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3190 اعتبار کسب شده: 4835 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 24 ارديبهشت 1387، ساعت 20:29 |
|
 |
3 روز و 11 ساعت پيش |
|
#141
|
| |
| Omid نوشته بود: |
............
..................
مهم نيست، چون اصلاً رابطهاي وجود ندارد، انگار من و او صرفاً در يک زمان و مکان واحد، که پوست من باشد، به هم رسيدهايم.
|
|
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3190 اعتبار کسب شده: 4835 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 24 ارديبهشت 1387، ساعت 21:40 |
|
 |
3 روز و 10 ساعت پيش |
|
#142
|
| |
ميگويد دامن تنگ سکسي تر است ولي دامن کلوش با نمک تر ولي من که بچه نيستم
خوب ميدانم که بحث بحث دامن نيست ,کلازت لباس هايم پر از دامن هاي جور واجور است
از بچگي قصه ي پاک دامني را هم شنيده ام
کاش خانمها دل نبندند ,که نزديک شدن به يک مرد چون لباس تن ,به معني ماندگاري اوست
نزديک شدنش راهي بس آسان است
ماندگاريش راهي بس دشوار تر
هيچگاه فراموش نکن
که رؤياي تو رؤياي او نيست
|
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
کيوان  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 ارديبهشت 1384 مجموع ارسالها: 106 اعتبار کسب شده: 922 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 2:12 |
|
 |
3 روز و 5 ساعت پيش |
|
#143
|
| |
مي توانم نگاه هاي حسرت بار پيرزن را که روياي جواني او در بين ساق هاي من نقش بسته است را احساس کنم،
اين را نمي خواهم ولي اين حداقل نوازشيست که از پشت ديوار هاي يخي که اين مردم متعصب ديوانه دورادور خود کشيده اند، دريافت مي کنم چراکه حتي خلوت آنان با موج حضور من ترک بر نمي دارد. ولي براي من بهتر همين که آنها در دنياي کوچک خود آنقدر مشغول باشند تا ما سنگر ها را پشت به پشت فتح کنيم..
گويي که ناف ما مردمان آنسوي آب را با انتظار، اضطراب و ستيز بريده اند که هرگز روي يک زندگي امن آرام به ما نمي آيد..
|
|
_________________ ..
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 369 اعتبار کسب شده: 1030 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 10:13 |
|
 |
2 روز و 21 ساعت پيش |
|
#144
|
| |
| کيوان نوشته بود: |
مي توانم نگاه هاي حسرت بار پيرزن را که روياي جواني او در بين ساق هاي من نقش بسته است را احساس کنم،
اين را نمي خواهم ولي اين حداقل نوازشيست که از پشت ديوار هاي يخي که اين مردم متعصب ديوانه دورادور خود کشيده اند، دريافت مي کنم چراکه حتي خلوت آنان با موج حضور من ترک بر نمي دارد. ولي براي من بهتر همين که آنها در دنياي کوچک خود آنقدر مشغول باشند تا ما سنگر ها را پشت به پشت فتح کنيم..
گويي که ناف ما مردمان آنسوي آب را با انتظار، اضطراب و ستيز بريده اند که هرگز روي يک زندگي امن آرام به ما نمي آيد..
 |
Foreign old women are too dangerous !
Be careful My handsome son! |
|
_________________ کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ،
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم.
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 662 اعتبار کسب شده: 8285 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 13:45 |
|
 |
2 روز و 18 ساعت پيش |
|
#145
|
| |
|
hey Keyvan!
The guy in red is Ehsan Hoorvash. Isnt he?
|
|
_________________ بيدار شو رفيق!
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1207 اعتبار کسب شده: 2377 محل سکونت: سن: 24 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 14:02 |
|
 |
2 روز و 18 ساعت پيش |
|
#146
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2981 اعتبار کسب شده: 2345 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 18:08 |
|
 |
2 روز و 14 ساعت پيش |
|
#147
|
| |
هيچ سنتي، معلوم نيست که واقعاً از کي شروع ميشود و چرا شروع ميشود و چه حکمت پيدا و پنهاني در پساش وجود دارد. مثل سنت عبور چندنفر با هم از يک در باريک. من دقيقاً نميدانم از کي واقعاً شروع به خريدن و بازهم خريدن پيراهن راه راه کردم. حتي تا همين الان هيچوقت چنين سوالي از خودم نپرسيده بودم. و خب، الان هم قصد ندارم به پرسشهايي که براي خودم مطرح ميکنم پاسخ بدهم. من و پيراهن راه راه همزيستي مسالمتآميزي داريم و حتي اگر ارتباطمان آن شور و حال اوليه را هم نداشته باشد، داريم ادامه ميدهيم و خوبيم. البته دليلي ندارد که شما کمد من را باز کنيد، ولي اگر کمد من را باز کنيد ميبينيد که من خيلي پيراهن راه راه دارم. و اگر بپرسيد که همهي اينا رو ميپوشي؟ ميگويم نه.
تقديم به سيما خانم خوشکلي و آقا کيوان
|
|
_________________ يادمون باشه هر چيزي جز قتل نفس و خودکشي دليل مناسبي براي مرگ ميتونه باشه
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3190 اعتبار کسب شده: 4835 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 23:32 |
|
 |
2 روز و 8 ساعت پيش |
|
#148
|
| |
بحث ,بحث پيراهن هاي راه راه نيست
بحث ,بحث آبستني دل است
تا زماني که آبستني را به دل تجربه نکني
قصه ي پيراهن هاي راه راه ,به اجداد گور خرها ميرسد
به خاطر بياور
آنزمان که آبستن بودي
قصه ي هيچ پيراهن راه راهي نبود
قصه
قصه ي يک تن بود
که تنپوش کامل تو بود
بي قراري دل را
با پيراهن هاي راه راه وصله ميزني
با پيراهن هاي راه راه
وصله شان ميزني
Prize for Omid
|
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2981 اعتبار کسب شده: 2345 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 27 ارديبهشت 1387، ساعت 17:43 |
|
 |
14 ساعت و 28 دقيقه پيش |
|
#149
|
| |
در آن شبها من حرف ميزدم، انگار که با خودم حرف بزنم و سونيا گوش ميداد. خيلي وقتها هم سکوت ميکرديم، که اين هم خوب بود. من از شادياي که براي بعضي چيزها نشان ميداد خوشم ميآمد. براي اولين برف که مثل بچهها اختيارش را از دست ميداد، براي يک کنسرت اُرگ باخ که صفحهاش را بارها و بارها با گرام من گوش ميداد، براي قهوهي ترک بعد از غذا، متروسواري صبحهاي زود ساعت شش، تماشاي پنجرههاي حياط پشتي و صحنههايي که در اتاقها در جريان بود. از آشپزخانهي من چيزهاي کوچکي مثل گردو، گچ و سيگارهايي که من خودم ميپيچيدم بلند ميکرد و انگار که چيزهاي مقدسي باشند در جيبهاي پالتوي زمستانياش نگه ميداشت. تقريباً هر شب يک کتاب با خودش ميآورد و ميگذاشت روي ميزم و اصرار داشت که بخوانمشان. من هيچوقت آنها را نميخواندم و هر وقت سر حرف را باز ميکرد تا در مورد کتابها با من صحبت کند، طفره ميرفتم. گاهي همانطور که نشسته بود خوابش ميبرد، ربع ساعتي ميگذاشتم بخوابد و بعد با حفظ فاصله مثل يک معلم مدرسه بيدارش ميکردم. لباسم را عوض ميکردم و با هم ميرفتيم کنار دريا.
|
|
_________________ يادمون باشه هر چيزي جز قتل نفس و خودکشي دليل مناسبي براي مرگ ميتونه باشه
|
|
|
|
|
 |
|
|