| نویسنده |
پیغام |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 23 دي 1386، ساعت 12:43 |
|
 |
5 ماه و 23 روز پيش |
|
#1
|
| |
يک دانشجوي پزشکي 7 سال درس مي خواند،در مدت اين هفت سال وقت ندارد حتي درست وحسابي حمام برود،وقتي درسش تمام شد تازه بايد برود طرح،اگر شانسش خوب باشد ظرف 1-2 سال تخصص مي گيرد،اما اگر پزشک عمومي بماند....
توي گرگان بيمارستاني هست به اسم 5 آذر،تنها بيمارستان دولتي شهر،همه مردم مي گن قصاب خونه است!اما نمي دونم چرا نمي رن يه بيمارستان ديگه!پزشکاي عمومي که اونجا کشيک مي دن،از فروردين ماه حقوق نگرفتن!!
مي خوام بگم ،بدترين چيز اينه که آدم پزشکي بخونه اما از ويزيت مريض بدش بياد! |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 772 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 23 دي 1386، ساعت 13:16 |
|
 |
5 ماه و 23 روز پيش |
|
#2
|
| |
|
اين حرفهايي که مي زني درست؛ اما به نيمه پر ليوان هم نگاه کن. يه دانشجوي پزشکي يه بار کنکور مي ده و 7 سال درس مي خونه و مدرک دکتراش رو مي گيره؛ اما يه دانشجوي دوره کارشناسي براي گرفتن مدرک دکترا بايد يه بار کنکور کارشناسي بده؛ يه بار ديگه کنکور کارشناسي ارشد و يه بار هم کنکور دکترا. اين کنکورها هم هر چه جلوتر مي ره به مراتب سخت تر مي شه. تازه اگه همه اين مراحل رو بدون وقفه طي کنه، دست کم 10 سال طول مي کشه تا دکتراش رو بگيره. تازه خيلي دست پايين گرفتم؛ وگر نه به طور معمول جايي مثل دانشگاه شيراز بايد دست کم 2 سال ديگه هم به اين زمان اضافه کني. |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 724 اعتبار کسب شده: 9594 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 23 دي 1386، ساعت 15:28 |
|
 |
5 ماه و 23 روز پيش |
|
#3
|
| |
هميشه برام سوال بوده که چرا رشته پزشکي بايد تو دانشگاه آزاد هم تدريس بشه!!!
با عرض معذرت از بچه هاي دانشگاه آزاد ولي اين يه واقعيته و همه هم مي دونيم که وضعيت
درس خوندن تو دانشگاه آزاد چه جوريه
لا اقل رشته هاي مهندسيشو هم ديديم هم بچه هايي که تو تاپيک " التماس دعا دارم استاد " شنيديم
با اين اوصاف من نمي دونم کدوم بخت برگشته اي مي خواد بيفته زير دست اين پزشکاي دانشگاه آزاد!!! |
_________________ خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! 
|
|
|
|
|
 |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 23 دي 1386، ساعت 18:44 |
|
 |
5 ماه و 23 روز پيش |
|
#4
|
| |
وحيدجان،درسته که يک بار کنکور مي ديم ،اما از ما هم علوم پايه وامتحان پره انترني مي گيرن.تازه وقتي يک دانشجوي کارشناسي دکترا بگيره،در رشته خودش متخصص محسوب ميشه ومي تونه عضو هيئت علمي بشه،درحاليکه دانشجوي پزشکي وقتي درسش تموم بشه هنوز هيچي نيست ونمي تونه عضو هيئت علمي بشه.به دکتراي شما مي گن PhD اما ما روي اين 7 سال با 4 سال ديگه تازه ميشيم PhD.
در مورد بچه هاي دانشگاه آزاد،من والا تا الان کسيو نديدم.خودم سراسري مي خونم که فکر کنم دست کمي از آزاد نداره.استادامون هيچي بلد نيستن!
وقتي هنوز نيومده بودم دانشگاه،خواهرم وتمام دوستاش مي گفتن اين رشته رو انتخاب نکن،من مجبور بودم وگرنه هيچ وقت اين رشته رو انتخاب نمي کردم.
يکي از مشکلات اساسي رشته من اينه که هميشه بقيه رشته هاي علوم پزشکي باهامون دشمنن.دليلش به خودشون مربوطه.ولي هميشه ما مظلوم واقع ميشيم.جايي اعتراض کنيم ميگن دانشجوهاي پزشکي پرتوقعن.حرف نزنيم ميگن خودشونو ميگيرن! |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 772 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 24 دي 1386، ساعت 0:55 |
|
 |
5 ماه و 23 روز پيش |
|
#5
|
| |
| hunger نوشته بود: |
| وحيدجان،درسته که يک بار کنکور مي ديم ،اما از ما هم علوم پايه وامتحان پره انترني مي گيرن.تازه وقتي يک دانشجوي کارشناسي دکترا بگيره،در رشته خودش متخصص محسوب ميشه ومي تونه عضو هيئت علمي بشه،درحاليکه دانشجوي پزشکي وقتي درسش تموم بشه هنوز هيچي نيست ونمي تونه عضو هيئت علمي بشه.به دکتراي شما مي گن PhD اما ما روي اين 7 سال با 4 سال ديگه تازه ميشيم PhD. |
اين که مي گي درست؛ اما بعد از 7 سال درس خوندن (6 سال در مورد داروسازها) به طرف مي گن دکتر؛ اما ما مهندسي ها دست کم بايد 10 سال درس بخونيم تا بهمون بگن دکتر! ملت کوچه و بازار که اين چيزها حاليشون نيست. |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
ice.plus  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 29 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 862 اعتبار کسب شده: 3601 محل سکونت: کاخ سفيد جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 24 دي 1386، ساعت 1:16 |
|
 |
5 ماه و 23 روز پيش |
|
#6
|
| |
| وحيد نوشته بود: |
| hunger نوشته بود: |
| وحيدجان،درسته که يک بار کنکور مي ديم ،اما از ما هم علوم پايه وامتحان پره انترني مي گيرن.تازه وقتي يک دانشجوي کارشناسي دکترا بگيره،در رشته خودش متخصص محسوب ميشه ومي تونه عضو هيئت علمي بشه،درحاليکه دانشجوي پزشکي وقتي درسش تموم بشه هنوز هيچي نيست ونمي تونه عضو هيئت علمي بشه.به دکتراي شما مي گن PhD اما ما روي اين 7 سال با 4 سال ديگه تازه ميشيم PhD. |
اين که مي گي درست؛ اما بعد از 7 سال درس خوندن (6 سال در مورد داروسازها) به طرف مي گن دکتر؛ اما ما مهندسي ها دست کم بايد 10 سال درس بخونيم تا بهمون بگن دکتر! ملت کوچه و بازار که اين چيزها حاليشون نيست.  |
دوست داري تو تالار بهت بگن دکتر وحيد؟ |
_________________ پرسپوليس اول ميشي،ولي آخرم بشي دوسِت داريم
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 772 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 24 دي 1386، ساعت 14:12 |
|
 |
5 ماه و 22 روز پيش |
|
#7
|
| |
| ice.plus نوشته بود: |
| وحيد نوشته بود: |
| hunger نوشته بود: |
| وحيدجان،درسته که يک بار کنکور مي ديم ،اما از ما هم علوم پايه وامتحان پره انترني مي گيرن.تازه وقتي يک دانشجوي کارشناسي دکترا بگيره،در رشته خودش متخصص محسوب ميشه ومي تونه عضو هيئت علمي بشه،درحاليکه دانشجوي پزشکي وقتي درسش تموم بشه هنوز هيچي نيست ونمي تونه عضو هيئت علمي بشه.به دکتراي شما مي گن PhD اما ما روي اين 7 سال با 4 سال ديگه تازه ميشيم PhD. |
اين که مي گي درست؛ اما بعد از 7 سال درس خوندن (6 سال در مورد داروسازها) به طرف مي گن دکتر؛ اما ما مهندسي ها دست کم بايد 10 سال درس بخونيم تا بهمون بگن دکتر! ملت کوچه و بازار که اين چيزها حاليشون نيست.  |
دوست داري تو تالار بهت بگن دکتر وحيد؟ |
پروفسور بهتره. |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 724 اعتبار کسب شده: 9594 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 24 دي 1386، ساعت 15:03 |
|
 |
5 ماه و 22 روز پيش |
|
#8
|
| |
| وحيد نوشته بود: |
اين که مي گي درست؛ اما بعد از 7 سال درس خوندن (6 سال در مورد داروسازها) به طرف مي گن دکتر؛ اما ما مهندسي ها دست کم بايد 10 سال درس بخونيم تا بهمون بگن دکتر! ملت کوچه و بازار که اين چيزها حاليشون نيست.  |
وحيد جان اوضاع بچه هاي پزشکي عمومي تو مملکت ما خيلي خرابه اکثرشون بيکارن باور کن!
من يه دوست داشتم که پزشک عمومي بود و تخصص هم قبول نشد خودش دو رگه بود مامانش انگليسي بود کارهاشو کرد بره
انگليس ادامه تحصيل بده که اونجا هم علاوه بر مشکل هزينه بالاي زندگي ادامه تحصيل تو رشته اش خيلي خيلي سخت بود!
تازه اين يه مورد خوش شانس بود يکي دو نفر رو سراغ دارم که مطبشون نگرفت و چون اجاره مطبشون هم خيلي بالا بود
چون موجر ها هم تا مي بينن طرف دکتره کلي اجاره مي خوان خونه نشين شد! |
_________________ خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! 
|
|
|
|
|
 |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 24 دي 1386، ساعت 17:55 |
|
 |
5 ماه و 22 روز پيش |
|
#9
|
| |
چند وقت پيش توي يکي از جلسات کميته تحقيقات دانشجويي به يک خانم پرستار اعتراض کردم،برگشت گفت شما دارين پرستاري وپزشکي جدا مي کنين،تعصب دارين و....نمي دونم حرف من چه ربطي به اين قضيه داشت.
توي بيمارستان 5 آذر،کارهايي که قبلا دانشجوي پرستاري انجام مي داد که بايد هم بعدا خودش انجام بده،سپردن به دانشجوي پزشکي (مثل سوند گذاشتن)
توي 5آذر،هر وقت پزشک متخصص دير بياد براي ويزيت،فورا پرستارا براش گزارش رد مي کنن.
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 25 دي 1386، ساعت 9:38 |
|
 |
5 ماه و 21 روز پيش |
|
#10
|
| |
دلم مي خواست يک بوم خالي برميداشتم مي رفتم يک گوشه نقاشي مي کشيدم.
هفته قبل از ديدن يک شکستگي مچ دست داشتم پس مي افتادم! |
|
|
|
|
|
|
 |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 03 بهمن 1386، ساعت 22:15 |
|
 |
5 ماه و 13 روز پيش |
|
#11
|
| |
امتحان انگل شناسي عملي به خاطر فوت برادرزاده مسئول آزمايشگاه کنسل شد!
امتحان علوم پايه معلوم نيست کيه!
ويروس شناسي شدم 13!درس تئوري رو درست نخوندم!آخه روز قبلش اعصابم ريخته بود بهم. |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 04 بهمن 1386، ساعت 2:40 |
|
 |
5 ماه و 13 روز پيش |
|
#12
|
| |
ايول آينده نگري...
شما هنوز امتحان علوم پايه نداده ايد نگران اين
هستيد که توانترني پرستار مي خواد سوند بذاره يا انترن!!
و از حالا درگير قضيه برخوردهاي بين پرستاران و انترنها شده ايد؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 04 بهمن 1386، ساعت 20:27 |
|
 |
5 ماه و 12 روز پيش |
|
#13
|
| |
مي دوني نمي خوام تعريف کنم،اما خيلي کم پيش مياد بچه هاي پزشکي بخوان افه بزارن واسه پرستارها وبقيه رشته ها.اکثرا خود کسايي که رشته هاي ديگه هستند،شايد بخاطر اينکه توي کنکور 4تا رشته دکتراي تجربي از بقيه بالاتر قرار مي گيره ،احساس حسادت يا نمي دونم يک حس ديگه اي دارند که باعث ميشه با پزشکي ها مخصوصا بد رفتار کنن.
نمونه هاشو زياد ديدم.بچه هاي پزشکي اکثرا سرشون تو کار خودشونه.کاري به کار بقيه رشته ها ندارن.اما بقيه رشته ها سرشون تو کار ماست!کي با کيه،کي کجا ميره،کي چي پوشيده و........ |
|
|
|
|
|
|
 |
مهسا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 03 تير 1385 مجموع ارسالها: 451 اعتبار کسب شده: 1258 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: زن |
 |
جمعه 05 بهمن 1386، ساعت 19:58 |
|
 |
5 ماه و 11 روز پيش |
|
#14
|
| |
يک خانمي سيروز کبدي داره،مدتهاست به خاطر دردش بهش مخدر مي زنن با دوز بالا.طوري که معتاد شده.مثل اينکه سيروزشو مداوا کرده اما هنوز بهش مخدر مي دن.کاردان راديولوژيه.هميشه مياد اورژانس گريه وزاري که بهم مخدر بدين من درد دارم.پرسنل وپزشکا هم که قربونشون برم براش ميزنن.
امروز خواهرم کشيک بود.هيچ وقت قبول نمي کنه که مخدر بزنه به اين خانم.خانمه بهش حمله کرد!منم اونجا بودم وطي عمليات جانفشانه خواهرمو حمايت کردم.کلي نفرين وفحش شنيديم.روز بدي بود الان نمي تونم درس بخونم.حالم گرفته است.خيلي از مريضا رو ما پرسنل بهداشتي خودمون معتاد مي کنيم. |
|
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1532 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 03 اسفند 1386، ساعت 0:33 |
|
 |
4 ماه و 14 روز پيش |
|
#15
|
| |
|
يک روز که انترن اتاق سي پي آر اورژانس بودم مرد جوان تصادفي رو به سرعت وارد اتاق کردند که در حال مرگ بود و نبض و تنفس نداشت و هر دو مردمکش گشاد و غيرواکنشي (نشانه مرگ مغزي) بود. عمليات احياي قلبي ريوي آغاز شد. در حالي که يکي از رزيدنتهاي اورژانس ماساژ قلبي رو شروع کرده بود و رزيدنت ارشد اورژانس در حال تلاش براي انتوباسيون بيمار بود و پرستاران براي رگ گيري و وصل کردن سرم و تجويز داروهاي احيا اقدام مي کردند، من با تعجب قسمتهاي مختلف بدن بيمار رو بررسي مي کردم تا ببينم محل جراحتي که چنين وضعيت وخيمي رو براي بيمار بوجود آورده مربوط به کجاست. تنها گوشهاي بيمار خونريزي داشت و هيچ صدمه ديگه اي در ظاهر بيمار ديده نمي شد. وقتي لوله داخل تراشه اي تعبيه شد بلافاصله پر خون شد و رزيدنت ارشد مجبور شد فوراً لوله رو ساکشن کنه. تعجب من بيشتر شد. در واقع بيمار پيش از ورود به اورژانس فوت کرده بود و عمليات احيا براي بازگرداندن او ناموفق بود. خاتمه عمليات اعلام شد و کادر پزشکي و پرستاري از اطراف برانکارد بيمار متفرق شدند. بدن مرد جوان همچنان وسط اتاق روي برانکارد افتاده بود و دستهاش از دو طرف آويزون بود. خوني که همچنان بعد از مرگش از گوشهاش جريان داشت بعد از اين که کاملاً ملافه برانکارد رو رنگين کرده بود به روي زمين مي چکيد و کف اتاق جمع مي شد. قفسه سينه بيمار رو بدنبال شواهدي از شکستگي دنده بررسي کردم. عليرغم اين که در ظاهر بيمار هيچ چيز مشاهده نمي شد در لمس، چند دنده فوقاني شکسته بود و با فشار دست کاملاً فرو مي رفت. علت خونريزي ريوي بيمار و پرخون شدن لوله تراشه همين شکستگي بود. من قبلاً موارد زيادي از صدمات ناشي از تصادفهاي موتور و ماشين ديده بودم اما چنين مورد به ظاهر سالم ولي وخيمي رو نديده بودم. شکستگي قاعده جمجمه که در ظاهر هيچ نشانه اي ازش وجود نداشت و تنها باعث خونريزي از هر دو گوش شده بود و نيز شکستگي شديد دنده اي صدمات مرگباري بودند که اين مرد جوان رو از پاي درآورده بودند. بعداً زماني که نگهبان بخش براي صورتجلسه کردن، لباسهاي متوفي رو براي پيدا کردن داراييهاي همراهش مي گشت، يه هند فري پيدا کرد و رو تخت انداخت و گفت گوشي طرف موتورولا بوده. به اين فکر مي کردم که اين مرد جوان درست يک ساعت قبل و پيش از اين که تصادف کنه در ماشيني که سوارش بوده در چه حالي بوده و به چي فکر مي کرده. مثلاً چه برنامه اي براي گذروندن اون شب داشته. همون روز و ساعتي بعد زن جواني رو به اتاق سي پي آر آوردند که با مرد جوان فوت شده، سرنشين يک ماشين بودند. در اين فاصله اين زن در بيمارستان ديگه اي تحت مداواي اوليه قرار گرفته بود و سپس به مرکز اصلي و مورد ارجاع جراحي عمومي و جراحي مغز تبريز يعني بيمارستان امام خميني انتقال يافته بود. در واقع از قرار معلوم دو نفر ديگه از سرنشينان همون ماشين در صحنه تصادف فوت کرده بودند. چند سرنشين ديگه ماشين تصادفي هم وضعيت بهتري داشته اند و به بيمارستانهاي ديگه تبريز منتقل شده بودند. اين زن هرچند فعاليت قلبي و ريوي داشت اما در حال شوک و ناهوشيار بود و دچار مرگ مغزي بود. سرش پانسمان بود و اطلاع داده بودند عمق آسيب جمجمه به مغز هم رسيده. پانسمان رو که باز کرديم ديديم به اندازه کف دست جمجمه خرد شده و مغز بيرون ريخته. احتمال زنده موندن بيمار ناچيز بود و تنها براي بهتر شدن ظاهر سر بيمار تا زماني که فعاليت قلبي و ريويش ادامه داشته باشه، پارگي پوستي روي مغز بيمار بخيه زده شد. براي به هم رسوندن لبه هاي پوستي زخم لازم بود تکه هايي از استخوان جمجمه که کاملاً جدا شده بودند و پاره هايي از بافت مغز که از زخم بيرون زده بودند برداشته شوند و جدا شوند. بيمار با يک جنين شانزده تا بيست هفته هم حامله بود و سونوگرافيهاي اوليه زجر جنيني رو هم نشون مي دادند. طاق رحم کمي پايينتر از ناف مادر لمس مي شد. زجر جنين با توجه به وضعيت شوکه بيمار قابل پيش بيني بود. مريض به طور تشريفاتي در بخش تروما پذيرش داده شد و من بيمار رو تا بخش همراهي کردم. طي چند ساعتي که بيمار تو اورژانس بود نبضهاش ضعيفتر شده بود و مرگش قريب الوقوع به نظر مي رسيد. به اين ترتيب زنده نگه داشتن مادر تا قابليت حيات يافتن جنين کاملاً دور از ذهن و نامحتمل مي نمود. چند ساعت بعد خبر مرگ بيمار رسيد. جنين شايد دقايقي قبل از مادر در شکمش فوت شده بود. ياد فيلمهايي مثل طالع نحس افتادم که درشون اتفاقاتي نحس و شيطاني و رعب انگيز رخ مي ده. اين چه اراده مقتدريه که در اين هستي کار مي کنه و اين چنين بي رحم و بي اعتنا به برنامه ها و اميدها و آرزوهاي ما آدمها، اين چنين در کمين نشسته و با چشمهايي تيزبين از يک لحظه بي احتياطي و رفتار غلط ما غافل نمي شه و دقيق و فوري و قاطع به رفتارهاي ما پاسخي کوبنده و برگشت ناپذير مي ده. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|