| نویسنده |
پیغام |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2106 اعتبار کسب شده: 3896 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 10 دي 1386، ساعت 20:22 |
|
 |
4 ماه و 17 روز پيش |
|
#1
|
| |
هرروز يک داستان از ملا بنويسيم.
داستان خانه ملا
روزي جنازه اي را مي بردند پسر ملا از پدرش پرسيد : پدرجان اين جنازه را کجا مي برند؟!
ملا گفت او را به جايي مي برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشيدني هست و نه چيز ديگري
پسر ملا گفت : فهميدم او را به خانه ما مي برند! |
_________________ شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2106 اعتبار کسب شده: 3896 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 11 دي 1386، ساعت 13:07 |
|
 |
4 ماه و 17 روز پيش |
|
#2
|
| |
داستان خويشاوند الاغ
روزي ملا الاغش را که خطايي کرده بود مي زد,
شخصي که از آنجا عبور مي کرد اعتراض نمود و گفت: اي مرد چرا حيوان زبان بسته را مي زني؟
ملا گفت: ببخشيد نمي دانستم که از خويشاوندان شماست اگر مي دانستم به او اسائه ادب نمي کردم؟! |
_________________ شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2106 اعتبار کسب شده: 3896 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 05 اسفند 1386، ساعت 15:39 |
|
 |
2 ماه و 22 روز پيش |
|
#3
|
| |
|
يک روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي کند. موقع گشتن به دنبال آن يک گورخر پيدا مي کند. به آن مي گويد: اي کلک لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت! |
_________________ شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... 
|
|
|
|
|
 |
itwman  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 16 آذر 1386 مجموع ارسالها: 158 اعتبار کسب شده: 1018 محل سکونت: کاشان سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387، ساعت 22:21 |
|
 |
2 روز و 14 ساعت پيش |
|
#4
|
| |
روزي ملا نصرالدين سوار بر خري همراه با 4 خر ديگر به قصد فروش به بازار مي رفت ،
در راه حين شمردن خرها متوجه مي شد 4 تا هستن و يکيشون نيست،
از خر پياده شد و دوباره شمرد ديد 5 خر کامل است ، دوباره سوار بر خر شد و به حرکت ادامه داد
چند متري نرفته بود که باز شروع به شمردن نمود و باز با مشکل قبلي روبرو شد و از خر
پياده شد ديد که 5 خر کامل است ،
با خود گفت پياده رفتن بهتر از مفقود شدن يک خر است ! |
|
_________________ من نه يک مسيحي هستم و نه يک بشردوست.
من هرچيزي برعکس يک مسيحي هستم،
و بشردوستي در مقايسه با آنچه من باور دارم بيارزش بهنظر ميرسد.
من بهجاي اينکه اجازه بدهم به يک صليب ميخکوب شوم، با هر سلاحي که دستم به آن برسد ميجنگم.
فرمانده چه
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |