| نویسنده |
پیغام |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 317 اعتبار کسب شده: 1202 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 18 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 1:34 |
|
 |
5 ماه و 9 روز پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
مهرنوشي اميدوار  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 07 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 27 اعتبار کسب شده: 203 محل سکونت: سن: 18 جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 21:43 |
|
 |
5 ماه و 8 روز پيش |
|
#2
|
| |
1. به حساسيت آدماي حساس، حساسيت نشون نده!
2.به وقايعي که قابل تغيير نيستند بگو هميني که هست (براي من که خيلي جواب داده) |
|
_________________ چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد!
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 152 اعتبار کسب شده: 413 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 18 بهمن 1386، ساعت 21:30 |
|
 |
3 ماه و 9 روز پيش |
|
#3
|
| |
با خدا
برگرفته از فرهنگ برزيل
شبي در خواب ديدم مرا ميخوانند، راهي شدم، به دري رسيدم، به آرامي در خانه را کوبيدم.
ندا آمد: درون آي.
گفتم: به چه روي؟
گفت: براي آنچه نميداني.
هراسان پرسيدم: براي چو مني هم زماني هست؟
پاسخ رسيد: تا ابديت
ترديدي نبود، خانه، خانه خداوندي بود، آري تنها اوست که ابدي و جاويد است.
پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟
پاسخ آمد: اينکه شما تمام کودکي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر ميبريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکي ميگذرانيد.
اينکه شما سلامتي خود را فداي مالاندوزي ميکنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مينماييد.
اينکه شما به قدري نگران آيندهايد که حال را فراموش ميکنيد، در حالي که نه حال را داريد و نه آينده را.
اين که شما طوري زندگي ميکنيد که گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد که گويي هرگز زنده نبودهايد.
سکوت کردم و انديشيدم،
در خانه چنين گشوده، چه ميطلبيدم؟ بلي، آموختن.
پرسيدم: چه بياموزم؟
پاسخ آمد: بياموزيد که مجروح کردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نميکشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.
بياموزيد که هرگز نميتوانيد کسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينهاي از کردار و اخلاق خود شماست .
بياموزيد که هرگز خود را با ديگران مقايسه نکيند، از آنجايي که هر يک از شما به تنهايي و بر حسب شايستگيهاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيرد.
بياموزيد که دوستان واقعي شما کساني هستند که با ضعفها و نقصانهاي شما آشنايند وليکن شما را همانگونه که هستيد و دوست دارند.
بياموزيد که داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نميدهد، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.
بياموزيد که ديگران را در برابر خطا و بيمهري که نسبت به شما روا ميدارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.
بياموزيد که که دونفر ميتوانند به چيزي يکسان نگاه کنند ولي برداشت آن دو هيچگاه يکسان نخواهد بود.
بياموزيد که در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نکنيد، تنها هنگامي که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد.
بياموزيد که توانگر کسي نيست که بيشتر دارد بلکه آنکه خواستههاي کمتري دارد.
به خاطر داشته باشيد که مردم گفتههاي شما را فراموش ميکنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود. |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |