| نویسنده |
پیغام |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1797 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 0:25 |
|
 |
7 ماه و 12 روز پيش |
|
#1
|
| |
دو کاج
در کنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو کاج روييدند
ساليان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست ميديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار و تازيانه ي باد
يکي از کاج ها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت: (( اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامل کن
ريشه هايم ز خاک بيرون است
چند روزي مرا تحمل کن ))
کاج همسايه گفت با تندي :
((مردم آزار از تو بيزارم
دور شو دست از سرم بر دار
من کجا طاقت تو را دارم؟))
بينوا را سپس تکاني داد
يار بي رحم و بي محبت او
سيم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ديد آن روز
انتقال پيام ممکن نيست
گشت عازم گروه پي جويي
تا ببيند که عيب کار از چيست
سيمبانان پس از مرمت سيم
راه تکرار بر خطر بستند
يعني آن کاج سنگ دل را نيز
با تبر تکه تکه بشکستند |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1797 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 10:22 |
|
 |
7 ماه و 11 روز پيش |
|
#2
|
| |
يکي روبهي ديد بيدست و پاي
فروماند در لطف و صُنع خداي
که چون زندگاني به سر ميبرد
بدين دست و پاي از کجا ميخورد
درين بود درويش شوريده رنگ
که شيري درآمد شغالي به چنگ
شغال نگونبخت را شير خورد
بماند آنچه، روباه از آن سير خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزي رسان قوت روزش بداد
يقين مرد را ديده بيننده کرد
شد و تکيه بر آفريننده کرد
کزين پس به کنجي نشينم چو مور
که روزي نخوردند پيلان به زور
زنخدان فروبرد چندي به جيب
که بخشنده روزي فرستد ز غيب
نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعيفي و هوش
ز ديوار محرابش آمد به گوش
برو شير درنده باش اي دغل
مينداز خود را چو روباه شَل
چنان سعي کن کز تو ماند چو شير
چه باشي چو روبه به وامانده سير
چو شير آنکه را گردني فربه است
گر افتد چو روبه، سگ از وي به است
به چنگ آر و با ديگران نوش کن
نه بر فضله ديگران گوش کن
بخور تا تواني به بازوي خويش
که سعيت بود در ترازوي خويش
بگير اي جوان دستِ درويش پير
نه خود را بيفکن که دستم بگير
خدا را بر آن بنده بخشايش است
که خلق از وجودش در آسايش است
کرم ورزد آن سر که مغزي در اوست
که دون همتانند بي مغز و پوست
کسي نيک بيند به هر دو سراي
که نيکي رساند به خلق خداي |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 889 اعتبار کسب شده: 1860 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 14:08 |
|
 |
7 ماه و 11 روز پيش |
|
#3
|
| |
باز باران،
با ترانه،
با گهر هاي فراوان،
مي خورد بر بام خانه
¤
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين،
خوب و شيرين،
توي جنگلهاي گيلان:
¤
کودکي ده ساله بودم،
شاد و خرم،
نرم و نازک،
چست و چابک،
¤
با دو پاي کودکانه،
ميدويدم همچو آهو،
مي پريدم از سر جو،
دور مي گشتم ز خانه،
¤
مي شنيدم از پرنده،
داستانهاي نهاني،
از لب باد وزنده،
رازهاي زندگاني،
¤
جنگل از باد گريزان،
چرخها مي زد چو دريا،
دانه هاي گرد باران،
پهن مي گشتند هر جا،
¤
برق چون شمشير بران،
پره مي کرد ابرها را،
تندر ديوانه غران،
مشت مي زد ببر ها را،
¤
سبزه در زير درختان،
رفته رفته گشت دريا،
توي اين درياي جوشان،
جنگل وارونه پيدا،
¤
بس دلارا بود جنگل !
به!چه زيبا بود جنگل!
بس ترانه ،بس فسانه،
بس فسانه،بس ترانه.
¤
بس گوارا بود باران!به!چه زيبا بود باران!
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني؛
رازهاي جاوداني،پند هاي آسماني:
¤
«بشنو از من ،کودک من،
پيش چشم مرد فردا،
زندگاني،خواه تيره،خواه روشن،
هست زيبا! ،هست زيبا!،هست زيبا!»
گلچين گيلاني |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2272 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 20:01 |
|
 |
7 ماه و 11 روز پيش |
|
#4
|
| |
صد دانه ياقوت دسته به دسته
با نظم و ترتيب يک جا نشسته
هر دانه اي هست خوشرنگ و رخشان
قلب سپيدي در سينهء آن
ياقوت ها را پيچيده با هم
در پوششي نرم پروردگارم
پاک است و زيبا
نامش انار است
هم ترش و شيرين
هم آبدار است |
_________________ چي بگم از بخت سوختهء خودم 
|
|
|
|
|
 |
Tyler  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 16 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 92 اعتبار کسب شده: 150 محل سکونت: جهنم جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 20 آذر 1386، ساعت 21:29 |
|
 |
7 ماه و 10 روز پيش |
|
#5
|
| |
عالي بود عالي بود عااااااالي بود.
بوي دفتر مشق و پاک کن و کلاس دوم ...
هر چي آدم بزرگتر مي شه، هر چي بيشتر در دنياي بزرگتر ها غرق مي شي، هر چي پيرتر مي شي، اون ته خط فقط بوها، و رنگهاي کودکيه که واست باقي مي مونه... بوي پاک کن، حس اولين دندوني که تو دهنت افتاد، روز اول مدرسه، مادر...
خدا خيرت بده به خاطر اين حال خوبي که برام ساختي. |
|
_________________ ما شیاطین قانونی داریم: آمدنمان دست خودمان است اما رفتنمان با خودمان نیست.
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 512 اعتبار کسب شده: 2018 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 20 آذر 1386، ساعت 23:54 |
|
 |
7 ماه و 10 روز پيش |
|
#6
|
| |
| Tyler نوشته بود: |
عالي بود عالي بود عااااااالي بود.
بوي دفتر مشق و پاک کن و کلاس دوم ...
هر چي آدم بزرگتر مي شه، هر چي بيشتر در دنياي بزرگتر ها غرق مي شي، هر چي پيرتر مي شي، اون ته خط فقط بوها، و رنگهاي کودکيه که واست باقي مي مونه... بوي پاک کن، حس اولين دندوني که تو دهنت افتاد، روز اول مدرسه، مادر...
خدا خيرت بده به خاطر اين حال خوبي که برام ساختي.  |
يوي پاکي يک رنگي سادگي دوستان ساده دل ياد ان دوران بخير
خيلي تاپيک خوبه ادمه و ياد اون روزگاري ميندازه که که دل ها صاف بود |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 739 اعتبار کسب شده: 9594 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 21 آذر 1386، ساعت 15:42 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#7
|
| |
خوشا به حالت اي روستايي
چه شاد و خرم، چه با صفايي
در شهر ما نيست جز دود ماشين
دلم گرفته از آن و از اين
.
.
. |
_________________ خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! 
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1797 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 21 آذر 1386، ساعت 18:40 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#8
|
| |
| مارمولک نوشته بود: |
خوشا به حالت اي روستايي
چه شاد و خرم، چه با صفايي
در شهر ما نيست جز دود ماشين
دلم گرفته از آن و از اين
.
.
. |
خوشا به حالت اي روستايي
چه شاد و خرم چه با صفايي
در شهر ما نيست جز دود ماشين
دلم گرفته از آن و از اين
در شهر ما نيست جز داد و فرياد
خوشا به حالت که هستي آزاد
اي کاش من هم پرنده بودم
با شادماني پر ميگشودم
ميرفتم از شهر به روستايي
آنجا که دارد آب و هوايي !
شاعر احتمالي: مصطفي رحماندوست |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
rfj_b_kas  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 23 مرداد 1386 مجموع ارسالها: 159 اعتبار کسب شده: 922 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 21 آذر 1386، ساعت 18:43 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#9
|
| |
هه من هميشه با دردسر زياد اين شعر ها رو حفظ مي کردم و هيچ خاطره ي خوشي از اين شعر ها ندارم
يا حق |
|
_________________ خوشا آنان که بار دوستي را کشيدند و نرنجيدند و رفتند
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1797 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 21 آذر 1386، ساعت 18:46 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#10
|
| |
درخت
به دست خود درختي مينشانم
به پايش جوي آبي ميکشانم
کمي تخم چمن بر روي خاکش
براي يادگاري ميفشانم
درختم کمکم آرد برگ و باري
بسازد بر سر خود شاخساري
چمن رويد در آن جا سبز و خرم
شود زير درختم سبزهزاري
به تابستان که گرما رو نمايد
درختم چتر خود را ميگشايد
خنک ميسازد آن جا را زسايه
دل هر رهگذر را ميربايد
عباس يميني شريف |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1011 محل سکونت: آسمان سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 21 آذر 1386، ساعت 23:22 |
|
 |
7 ماه و 9 روز پيش |
|
#11
|
| |
چشمه و سنگ
جدا شد يکي چشمه از کوهسار
به ره گشت ناگه به سنگي دچار
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت
کرم کرده راهي ده اي نيکبخت
گران سنگ تيره دل سخت سر
زدش سيلي و گفت : دور اي پسر !
نجنبيدم از سيل زورآزماي
که اي تو که پيش تو جنبم ز جاي !
نشد چشمه از پاسخ سنگ ، سرد
به کندن در استاد و ابرام کرد
بسي کند و کاويد و کوشش نمود
کز آن سنگ خارا رهي بر گشود
ز کوشش به هر چيز خواهي رسيد
به هر چيز خواهي کماهي رسيد
برو کارگر باش و اميدوار
که از ياس جز مرگ نايد به بار
گرت پايداري است در کارها
شود سهل پيش تو دشوارها
ملک الشعراي بهار
کتاب فارسي پنجم دبستان |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2272 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 26 آذر 1386، ساعت 10:22 |
|
 |
7 ماه و 4 روز پيش |
|
#12
|
| |
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1011 محل سکونت: آسمان سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 26 آذر 1386، ساعت 14:08 |
|
 |
7 ماه و 4 روز پيش |
|
#13
|
| |
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1011 محل سکونت: آسمان سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 26 آذر 1386، ساعت 14:10 |
|
 |
7 ماه و 4 روز پيش |
|
#14
|
| |
روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
فرياد شوق بر سر هر کوي و بام خاست
پرسيد زان ميانه يکي کودک يتيم
کاين تابناک چيست که بر تاج پادشاست
آن يک جواب داد چه دانيم ما که چيست
پيداست آنقدر که متاعي گرانبهاست
نزديک رفت پيرزني گوژپشت و گفت
اين اشک ديده ي من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شباني فريفته است
اين گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعيت خورد، گداست
بر قطره سرشک يتيمان نظاره کن
تا بنگري که روشني گوهر از کجاست
پروين اعتصامي |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2272 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 27 آذر 1386، ساعت 23:23 |
|
 |
7 ماه و 3 روز پيش |
|
#15
|
| |
اي نام تو بهترين سر آغاز
بي نام تو نامه کي کنم باز
اي ياد تو مونس جانم
جز نام تو نيست بر زبانم
هم نامهء نا نوشته خواني
هم نامهء نا نوشته داني
از ظلمت خود رهائيم ده
با نور خود آشنائيم ده
|
_________________ چي بگم از بخت سوختهء خودم 
|
|
|
|
|
 |
|
|