صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
تنها با تمام دردهاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 30 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 329
اعتبار کسب شده: 982
محل سکونت: در قلب تو
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 8:49
 7 ماه و 5 روز پيش
#1
 
احضـــــــــــــــار روح

آيا تاکنون نام (وي‌يا) يا تخته احضار روح را شنيده‌ايد؟ تخته و يا کاغذي که روي آن حروف الفبا نوشته شده است و بعضي از انسان‌ها از طريق آن با ارواح صحبت و آنها را احضار مي‌‌کنند. حرف و حديث‌ها درباره (تخته وي‌يا) بسيار است. بعضي‌ها اصلا قدرت اين تخته را واقعي نمي‌‌دانند و به آن اعتقادي ندارند ولي بعضي‌ها معتقدند (وي‌يا) واقعا مي‌‌تواند روح را به محل مورد‌نظر بکشاند و انسان به واقع قادر است با ارواح ارتباط برقرار و حتي از آنها اطلاعات بگيرد.


(وي‌يا) از دو کلمه (وي) که به زبان فرانسه به معناي (بله) است و (يا) که در زبان آلماني به همين معنا مي‌‌باشد، گرفته شده است. وجه تسميه اين وسيله به اين خاطر است که روح اغلب با اشاره به کلمه (بله) يا (خير) که روي اين تخته نوشته شده است، به احضار کننده پاسخ مي‌‌دهد. نظريه‌ها درباره تخته (وي‌يا) متفاوت است. برخي مي‌‌گويند اين وسيله بي‌‌نهايت خطرناک است و مي‌‌تواند مدخلي براي ورود ارواح خبيث و ماندگار شدن آنها در خانه ما شود. دسته ديگر از مردم معتقدند (وي‌يا) تنها زماني خطرناک مي‌‌شود که افراد بي‌‌تجربه و بي‌‌اطلاع با آن به احضار روح بپردازند و (مديوم)‌هاي مجرب مي‌‌توانند از اين وسيله استفاده‌هاي خوبي ببرند و بالاخره دسته سوم مي‌‌گويند (وي‌يا) هيچ خطري ندارد و ضرري نيز به کسي
نمي‌‌رساند. ولي کدام دسته درست مي‌‌گويند. واقعيت اين است که شصت و پنج درصد کساني که از اين وسيله استفاده کرده‌اند از کار خود پشيمان هستند. تقريبا تمام رهبران مذهبي دنيا با هر دين و مذهبي شديدا مخالف احضار روح و به ويژه استفاده (وي‌يا) هستند و بسياري از محققين مسائل ماوراءالطبيعه نيز تخته وي‌يا را وسيله‌اي خطرناک مي‌‌دانند که مردم بايد به شدت از آن اجتناب کنند. (براد استينجر) يکي از سرشناس‌ترين نويسندگان موضوعات متافيزيکي موکدا اظهار مي‌‌دارد که کسي نبايد از تخته (وي‌يا) استفاده کند و يا حتي آن را در خانه خود نگه دارد. او در مقاله‌اي تحت عنوان (مادران! نگذاريد فرزندانتان با وي‌يا بازي کنند.) از دختر هفده ساله‌اي سخن به ميان مي‌‌آورد که کار با (وي‌يا) عواقب تلخي برايش به همراه داشت. او مي‌‌نويسد: (دخترک فکر مي‌‌کرد مي‌‌داند چطور با اين وسيله با ارواح ارتباط برقرار کند ولي متاسفانه اعتقاد مقدس مذهبي را براي حفاظت در برابر تاثيرات شوم آن فراموش کرده بود.)
(ديل کاکزمارک) موسس سازمان تحقيقات مربوط به روح مي‌‌گويد: (قويا توصيه مي‌کنم که از وي‌يا استفاده نکنيد.) و در مقاله (وي‌يا اسباب‌بازي نيست) اظهار مي‌دارد که در اغلب مواقع ارواحي که از طريق وي‌يا با انسان‌ها ارتباط برقرار مي‌کنند، ارواح خبيث و گناهکار هستند.
(هانس هانرر) يکي از محترم‌ترين و معروف‌ترين محققان مسائل ماوراءالطبيعه در کتاب خود تحت عنوان (تخته وي يا؛ دريچه‌اي به سوي مکنونات) نسبت به استفاده از وي‌يا هشدار مي‌دهد و مي‌نويسد: (به آن دسته از کساني که مي‌خواهند تخته وي‌يا را به خانه ببرند و به احضار روح بپردازند، نصيحت مي‌کنم در تصميم خود تجديدنظر کنند، زيرا هميشه اين امکان وجود دارد (هر چند اندک) که شخص احضارکننده آماتور در حقيقت يک مديوم باشد و خود از اين موضوع اطلاع نداشته باشد. در اين صورت اين تخته، وسيله ساده‌اي بر احضار واقعي روح مي‌شود. روحي که بعدها تمام شخصيت آن مديوم را در دست مي‌گيرد و در شرايط خاصي در جسم او حلول مي‌کند و در اين هنگام هيچ کنترلي در دست خود آن مديوم نيست و هر اتفاقي امکان‌پذير است.)
بسيار بوده‌اند کساني که وي‌يا را به شوخي گرفتند و به تجارب تلخ و شومي دست يافتند. يکي از اين افراد مي‌گفت: (فکر نمي‌کنم کسي به اندازه من از وحشتناک بودن وي‌يا اطلاع داشته باشد. مدت‌ها پيش وقتي من سيزده ساله بودم، تجربه تلخي از آن داشتم. خلاصه بگويم من با خود شيطان روبه‌رو شدم.) و فرد ديگري مي‌گفت: (هيچ ترديدي ندارم که تخته وي‌يا يک دريچه باز به دنياي ارواح است. بايد بگويم روحي که ما با وي‌يا احضار کرديم به جسم مادر دوستم رفت. واقعا وحشتناک بود.)

تجربه عجيب
يک روز دوست همکارم (لورا) از من خواست همراهش به فروشگاه و دفتر يک فالگير بروم. من هم که تا آن زمان به چنين جايي نرفته بودم قبول کردم و با اتومبيل او به راه افتاديم. وقتي به فروشگاه رسيديم لورا داخل دفتر رفت تا در خصوص مسائل خصوصي با فالگير مشاوره کند. من هم در قسمت فروشگاه ماندم و به لوازم گوناگوني که اغلب مربوط به کف بيني، فال و... بود نگاه کردم. وسايل جالبي آن جا پيدا مي‌شد. ناگهان چشمم به يک گوي بلورين افتاد که بسيار زيبا بود. تصميم گرفتم آن را بخرم. دسته چکم را بيرون آوردم و يک برگه از آن را پر کردم و کندم البته براي خريد با چک بايد به فروشنده کارت شناسايي نشان مي‌دادم. من هم گواهينامه رانندگي‌ام را از کيف پولم بيرون آوردم و به او نشان دادم و درست مثل هميشه دوباره آن را با دقت سر جايش گذاشتم. ملاقات لورا با فالگير طولاني شد و من براي اين‌که سرم را گرم کنم چند بار از اول تا آخر فروشگاه را تماشا کردم. ناگهان براي نخستين بار چشمم به يک (تخته وي‌يا)ي مدور افتاد. شکل عجيبي داشت، انگار مرا به سوي خود فرا مي‌خواند. روي آن دستي کشيدم هيچ اتفاقي نيفتاد ولي احساس مي‌کردم بايد از آن دور شوم. يادم افتاد که بايد خداحافظي کنم. تا آن زمان تخته وي‌يا نديده بودم ولي در جايي خوانده بودم که وقتي کارمان با آن تمام مي‌شود بايد بگوييم (خداحافظ) و اين خيلي مهم است. دوباره با صداي بلندتري گفتم (خداحافظ.) درست بالاي تخته، يک موبايل آويزان بود. متوجه شدم که وقتي خداحافظي کردم موبايل تکان خورد. اهميتي به آن ندادم. فکر کردم حتما باد آن را تکان داده است هر چند که هيچ نسيمي را احساس نکرده بودم. به هر حال به قسمت جلويي فروشگاه رفتم و با فروشنده کمي حرف زدم. چيز ديگري توجهم را جلب کرد و خواستم آن را هم بخرم ولي در کمال تعجب متوجه شدم گواهينامه‌ام در کيف پولم نيست. از خريد منصرف شدم و به دنبال گواهينامه گشتم ولي اثري از آن نبود. بالاخره جلسه ملاقات لورا تمام شد و از آن فروشگاه عجيب خارج شديم. بايد دوباره به محل کارمان باز‌مي‌گشتيم چون اتومبيل من در پارکينگ آن جا پارک بود. در طول راه بازگشت، با اين‌که تمام شيشه‌ها کاملا بسته بودند و راديو هم روشن نبود ولي صداي هياهومانندي در فضاي اتومبيل مي‌پيچيد به طوري که براي شنيدن حرف‌هاي يکديگر بايد تقريبا داد مي‌زديم. لورا که حسابي تعجب کرده بود، گفت: (چرا اين طوري شده است؟) گفتم: (حتما باد است.) ولي او جواب داد: (نه من صدايي شبيه به صداي فلوت يا سوت مي‌شنوم.) از حرفش تعجب کردم ولي در همان زمان از سمت راست سرم صداي فلوت به گوشم خورد. برگشتم ببينم کسي آن پشت نشسته است ولي کسي نبود. ترسيدم ولي با تحکم گفتم: (همين الان بس کن.) صداي فلوت و صداهاي ديگر يک دفعه قطع شدند. لورا مي‌گفت تا به حال چنين چيزي را نديده است. من هم نمي‌دانستم آن چه بود ولي هر چه بود تن ما را حسابي لرزاند.به محل کارمان رسيديم و از يکديگر خداحافظي کرديم. من هم سوار اتومبيل خودم شدم و به سمت خانه حرکت کردم. در تمام مدت احساس مي‌کردم تنها نيستم و کسي خيره به من نگاه مي‌کند. وقتي به خانه رسيديم داشبورد اتومبيل را باز کردم تا تقويم کارهاي روزانه‌ام را بردارم و در کمال تعجب ديدم گواهينامه‌ام آن جا لاي تقويم است. چطور سر از داخل داشبورد درآورده بود، هرگز نفهميدم. ولي هميشه احساس مي‌کنم اين موضوع و آن صداها به تخته وي‌ياي درون فروشگاه مربوط مي‌شود. وقتي بار ديگر لورا از من خواست همراه او پيش فالگير بروم مودبانه پيشنهادش را رد کردم.

ميز متحرک
مي‌خواهم داستاني واقعي را تعريف کنم. داستاني که چند سال پيش براي خواهرم اتفاق افتاد. بايد بگويم تخته وي‌يا آن‌قدر قدرت دارد که حتي مي‌تواند مبلمان خانه را حرکت دهد. خواهرم تعريف مي‌کرد که يک شب او و دو زن ديگر در خانه يکي از آنها جمع بودند و مي‌خواستند سرشان را با بازي با يک تخته وي‌يا گرم کنند. آن دو زن، مادر و دختر بودند و زن جوان‌تر خود دو فرزند کوچک داشت که در اتاق خواب خوابيده بودند و در واقع زن مسن‌تر مادربزرگ آن بچه‌ها بود. آنها مي‌گفتند، مي‌خنديدند و از بازي با تخته احضار ارواح لذت مي‌بردند و در کل همه چيز را به شوخي گرفته بودند. ولي ناگهان خواهرم احساس کرد (چيزي) با آنها ارتباط برقرار کرده است. زن جوان‌تر به شوخي گفت: اگر واقعا يک روح در اين خانه است بايد يک جوري خودش را به ما نشان دهد آن هم به طور فيزيکي.
ابتدا هيچ اتفاقي نيفتاد. زن‌ها به يکديگر نگاه کردند و آماده شدند دوباره همه چيز را به مسخره بگيرند که ناگهان صداي سنگيني به گوششان رسيد. انگار کسي چيزي را روي زمين مي‌کشيد و حرکت مي‌داد. صدايي آرام و مداوم که از اتاق کناري مي‌آمد ولي در بسته بود و چيزي ديده نمي‌شد. زن‌ها به روي صندلي ميخکوب شده بودند و فقط گوش مي‌دادند. ناگاه چشم‌هاي وحشت‌زده‌شان به در اتاق خيره ماند. در خود به خود باز شد و ميز سنگين چوب بلوط که در اتاق مجاور قرار داشت، به خودي خود روي زمين کشيده و آرام آرام وارد اتاق آنها مي‌‌شد. کم‌کم سر و صداها بلندتر شدند و حرکت ميز به پرتاب بدل شد. ميز تکان‌هاي شديدي مي‌خورد و صداهاي وحشتناکي به گوش مي‌رسيد. مادربزرگ جيغ کشيد و با وحشت به سوي اتاق خواب بچه‌ها دويد چون مطمئن شده بود که روح عصيانگر در خانه است و ممکن است به بچه‌ها آسيب برساند ولي با صداي جيغ او حرکت ميز متوقف شد و همه چيز به حالت طبيعي برگشت. اما اين خاطره هيچ وقت از ذهن آن سه زن پاک نشد. آنها شنيده بودند که ممکن است يک روح خبيث به سراغشان بيايد ولي آن را باور نکرده بودند. با اين اتفاق زن صاحبخانه تخته وي‌يا را سر به نيست کرد و آن ميز چوب بلوط را نيز دور انداخت.

صداهاي غيرعادي
سال 1991 بود و من با يکي از هم‌دانشگاهي‌هايم هم‌خانه شده بودم. بايد بگويم دوستم در يک خانه ارواح زندگي مي‌کرد و من بدون اين‌که بدانم، با او هم‌خانه شدم. اتاق خواب آن خانه در زيرزمين قرار داشت و يک پنجره کوچک در آن تعبيه شده بود تا نور را به داخل برساند ولي همان پنجره هم با يک پشت دري چوبي کاملا پوشيده شده بود به طوري که وقتي برق خاموش مي‌شد ديگر چشم، چشم را نمي‌ديد.يک شب وقتي داشتم آماده مي‌شدم که بخوابم، برق رفت. در بسته بود و ذره‌اي نور به داخل نمي‌تابيد. هنوز خوابم نبرده بود و با چشم‌هاي گشاد شده به اطراف نگاه مي‌کردم و البته چيزي نمي‌ديدم. وقتي به ديوار اتاق که کنار تختم بود نگاه کردم چيز سفيد رنگي را ديدم. به پنجره نگاه کردم گفتم شايد انعکاس نور در آينه باشد ولي هيچ نوري از پنجره نمي‌آمد. از دوستم پرسيدم او هم آن چيز سفيد را روي ديوار مي‌بيند؟ او خواب‌آلوده جواب منفي داد. همان وقت برق آمد ولي چيزي روي ديوار ديده نمي‌شد. از آن شب به بعد هميشه چراغ خواب را روشن مي‌گذاشتيم. دو ماه گذشت و اتفاق خاصي نيفتاد به طوري که من حادثه آن شب را فراموش کرده بودم تا اين‌که يک روز يکي از دوستانم را ديدم. او که به تازگي خانه‌تکاني کرده بود مي‌خواست (تخته وي‌يا)ي خود را دور بيندازد چون مي‌گفت چيز نحسي است و نمي‌خواهد آن را در خانه‌اش نگه دارد. دوستم گفت من تا به حال چند بار صداهاي عجيبي را در خانه شنيده‌ام. مثلا وقتي تنها بودم شنيدم کسي مرا صدا مي‌کند و يا صداي گريه بچه مي‌آيد و ما تصميم گرفتيم تخته وي‌يا را به خانه ببريم و آن را در آنجا امتحان کنيم. آن شب روي کف زيرزمين نشستيم. در اتاق خواب سمت چپ من قرار داشت احساس مي‌کردم چيزي در اتاق خواب است که حس بدي به من مي‌دهد. به همين خاطر بلند شدم و در را بستم. بعد نشستيم و انگشت‌هايمان را روي تخته گذاشتيم و تمرکز گرفتيم و منتظر شديم اتفاقي بيفتد. ولي نشانگر وي‌يا حرکت نکرد. پس از چند دقيقه صداهايي را از درون اتاق خواب شنيديم. مطمئن نبوديم چيزي که مي‌شنيديم واقعيت بود يا خيال. دوباره تمرکز گرفتيم و در تمام مدت هر دو به اتاق خيره شده بوديم. صداهاي درون اتاق بيشتر و بيشتر مي‌شد. صداهايي شبيه به زوزه حيوانات وحشي به گوش مي‌رسيد. انگار مي‌خواستند از اتاق بيرون بيايند ولي نمي‌توانستند. ترسيده بودم. آن صداهاي دلهره‌آور گويي تمام خانه را مي‌لرزاند. دوستم بلند شد و به سوي در اتاق رفت و با ترس آن را گشود ولي تنها چيزي که از آن بيرون آمد موجي از هواي سرد بود. بعد از اين‌که در باز شد گويي صلح برقرار شد. ديگر صدايي به گوش نرسيد و هيچ اتفاقي نيفتاد. ولي بايد بگويم کار در همان شب تمام نشد. از آن به بعد هر وقت که برق را خاموش مي‌کرديم يک دسته از هيکل‌هاي سفيد و غبار مانند را همه جا مي‌ديديم. حتي يک بار وقتي دوستم به اتاق خوابش رفت در روشنايي روز ديد که غبار متراکم و سفيدرنگي بر روي تختش دراز کشيده است. من ديگر طاقت نياوردم و از دوستم جدا شدم و از آن خانه رفتم و با خود عهد بستم ديگر به سمت تخته وي‌يا و احضار ارواح نروم.

منبع: about.com و مجله خانواده سبز
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است دلآيه ها
3
پاسخها: 194 بیننده: 5624 نویسنده: اکتيو
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است 12 پيام براي 12 روح متولد 12 ماه
1
پاسخها: 1 بیننده: 170 نویسنده: ستاره’ غريب
اين موضوع قفل شده است شما نمي توانيد پيغام جديدي ارسالي کنيد، به پيغامي پاسخ دهيد و يا آن را ويرايش کنيد. به نام روح الله
2
پاسخها: 0 بیننده: 147 نویسنده: سياسفيد
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است موسيقي فيلم روح
1
پاسخها: 0 بیننده: 409 نویسنده: مسافر کوير

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: