| نویسنده |
پیغام |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3420 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 22:11 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#1
|
| |
1-
بيا بيا اي گل بيا ...
شبا تا سحر به يادتم عاشق و بي قرارتم
بيا که در انتظارتم
بيا بيا ناز نکن بيا !
اميد فرداي مني مونس و غمخوار مني
بيا که تو دنياي مني
بيا بيا اي گل بيا دل به تو بستم
بيا که ز عطر و بوي تو من مست مستم
بيا بيا اي يار بذار دست توي دستم
آخه تويي مرحم واسه زخم دل خستم
تموم شد ؟!
نه !!!
آهان حالا تموم شد
حالا صد هزار دفعه ميگي:
(ولي فکر نکنم بياد , نمي آد)
بيا بيا بيا ...
شاعر: بلک کتز
|
|
|
|
|
|
|
 |
Oscar  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 20 دي 1385 مجموع ارسالها: 783 اعتبار کسب شده: 1651 محل سکونت: سن: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 22:17 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#2
|
| |
شش شنبه ها که ميشه (واج آرايي در ش)
گاهي ازاينکه
تنها جوان عاشق شهرم
مغرور ميشوم
من بر آنستم و آنان که اولوالابصارند
کنار نيمکت من، دو شاخه گل سرخ
رطب خورده منع رطب کي کنند
گريه هايم تب دار شده
سر باز مي کنند ترکها به طاقها
ازچاه
شمشيرفوران کرد
کاين شعله بر سمندر و پروانه مي زند
که ازچشم ترت مي بارد
شاعر: گمنام سر شناس
2- |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6761 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 22:33 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#3
|
| |
چند دقيقه قبل اسکار موضوعي به اسم "آغاز انتظار" ساخته بود و "پايان انتظار" رو به تمسخر گرفته بود. يه مطلب چند خطي در جوابش نوشتم که وقتي اومدم ارسال کنم، ديدم موضوع رو پاک کرده. الان mhaji با ظاهر قشنگ تر و جذاب تري همين کار رو انجام داده. اين جوري بيشتر و بهتر دستاويز خنده و تفريح يه عده فراهم مي شه. در هر صورت همون جواب قبلي رو دوباره اينجا مي نويسم:
يکي از عللي که بعد از بيشتر از چهار سال باعث شد جو دوستانه تالارهاي گفتمان تا حدي به هم بخوره و بسياري از زيبايي هاي سرزمين جادوييمون به زشتي تغيير پيدا کنه، اين بود نتونستيم عقايد مخالفمون رو تحمل کنيم و به جاي بحث سازنده و دفاع از اعتقاداتمون، دست به تمسخر و توهين به اعتقادات مخالفمون زديم و براي تفريح، دوستانمون و عقايدشون رو دستاويز خنده خودمون قرار داديم. الان که بعد جو يه مقدار آروم تر شده، کاش همه مون يه مقدار بيشتر حواسمون رو جمع مي کرديم که به خاطر چند ثانيه خنديده و تفريح، دوستهامون رو از خودمون نرنجونيم و دوستي ها و زيبايي هاي جمع دوستانه مون رو کمرنگ نکنيم.
"يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم که بي راه باشد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چيز رو براه و بر وفق مراد است و خوب
تنها دل ما دل نيست ..." |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 23:43 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#4
|
| |
سالها دستانم را بسويت دراز کردم و جانم بر سر انگشتانم شعله شمعي شد که شبهاي تيره و محقرم را روشن سازد.
سالها از درون سوختم . و از بيرون فرسودم و نياسودم که طلب را آموخته بودم
از هر زباني ترا طلبيدم از هر در منتظر تو بودم که باز آئي و نيازم را پاسخ دهي.شبهاي زيادي پرهيب ترا ستايش کردم و سوختنم را پر فروغ کردم تا بالا و قامت زيباي ترا ببينم
همان قامتي که برايم گفته بودند.وان زيبائيي که در ذهنم از تو تصوير کرده بودم.ترا در زمين و کوچه ها و در آسمان و ستاره مي جستم و عمر ميگذشت و اميد در وجودم تلنبار ميشد
تا اينکه ناگهان دريافتم آموزه ها و ذهنيت ها يکسره فريبي بود که جوانيم را سوزانده و عمر را در انتظار يافتن و دريافتن هدر داده، آنچه راکه مي جستم در ذهن نداشتم
من بدنبال دستي بودم که ايثار کند و ببخشد........اما
آن دست که داده بود و آن دست که بخشيده بود .دست خدا بود که حيات بمن د اده بود. نه دست تو که همراه اوهام هستي
من از جهان عذر ميخواهم زيرا بايد ميدانستم که عشق ميدان ايثار و فداکاري و گذشت است و براي يافتن آن هيچ رياضتي لازم نيست که هزاران هزاران دست بسوي من وآسمان دراز است که دريابد کوچکترين قسمتي از عشق را
پس مي بخشم و فوران ميکنم قلبم را
و مي افشانم دلم را بر فراز اينهمه دستِ به آسمان آويخته
و اين چنين دانستم و کردم و خويشتن را بر فراز دلهاي تهي به پرواز در آوردم و در اوج پرواز، خورشيد را نشانه رفتم که. اينک اين عظمت و اين بزرگي، بنگر
ميتابد ،ميسوزد،ميدرخشدو آنچنان دور و گرم که وصالش ناممکن است.وخيال وصالش عبث که وصال آتش را هر کسي شايسته نباشد.سوختن سرنوشت محتوم پروانه نيست. پروانه در افراطِ وصل ميسوزد، نه عظمت عشق.تکرار نام تو وناليدن و مويه کردن بنام تو فرار از راه تست به بيراههِ رهرو ،زيرا که تو حتي اگر باشي فقط رهروِ تنهائي در راهِ بي انتهايِ توحيدي .
من براهي که بتو ويا هر مخلوق ديگري ختم شود نمي آيم. نمي خواهم شرکِ مخفي را ،پس ترا براهت و عاشقانت واميگذارم
اگر حقيقت داشتي و بودي چيزي از من کم نخواهد شد . اگر نبودي و فريب دلپسند فريبکاران مذهبي بودي که عمرم را يافته و با توام کاري نيست
3-
|
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5796 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 10 آذر 1386، ساعت 23:58 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#5
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
شبا تا سحر به يادتم عاشق و بي قرارتم
بيا که در انتظارتم
بيا بيا ناز نکن بيا ! |
| Oscar نوشته بود: |
شش شنبه ها که ميشه (واج آرايي در ش)
گاهي ازاينکه
تنها جوان عاشق شهرم
مغرور ميشوم
من بر آنستم و آنان که اولوالابصارند |
| majidjon13 نوشته بود: |
همان قامتي که برايم گفته بودند.وان زيبائيي که در ذهنم از تو تصوير کرده بودم.ترا در زمين و کوچه ها و در آسمان و ستاره مي جستم و عمر ميگذشت و اميد در وجودم تلنبار ميشد
تا اينکه ناگهان دريافتم آموزه ها و ذهنيت ها يکسره فريبي بود که جوانيم را سوزانده و عمر را در انتظار يافتن و دريافتن هدر داده، آنچه راکه مي جستم در ذهن نداشتم
|
| وحيد نوشته بود: |
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چيز رو براه و بر وفق مراد است و خوب
تنها دل ما دل نيست ... |
بخشي از شعر سفر در آينه از قيصر امين پور تمام حرف من است.
" .....
.......
سالها دويده ام از پي خودم، ولي
تا به خود رسيده ام، ديده ام که ديگرم
در به در به هر طرف، بي نشان و بي هدف
گم شده چو کودکي در هواي مادرم
از هزار آينه تو به تو گذشته ام
مي روم که خويش را با خودم بياورم
با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز مي رسم به خود، از خودم که بگذرم؟
ديگران اگر که خوب، يا خدا نکرده بد
خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!
راستي چه کرده ام؟ شاعري که کار نيست
کار چيز ديگري است، من به فکر ديگرم! " |
|
_________________ نه چندان بزرگم ... که کوچک بيابم خودم را ... نه آنقدر کوچک ... که خود را بزرگ ...
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1269 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 11 آذر 1386، ساعت 0:06 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#6
|
| |
شعر خيلي قشنگي بود آلفا جان!
مرسي...
منم به يه دليل فني اشاره مي کنم:
شعر گرگ هار از اخوان ثالث:
گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دَله دو
شب در اين دشتِ زمستان زدۀ بي همه چيز
مي دوم،برده زهَر باد گرو
چشمهايم چو دو کانون شرار
صف تاريکي شب را شکند
همه بيرحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام،خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهي چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باک خرامي به برم
آه،مي ترسم، آه!
آه،مي ترسم از آن لحظۀ پر لذت و شوق
که تو خود را نگري
مانده نوميد زهرگونه دفاع
زير چنگِ خشن و وحشي وخونخوار مني.
پوپکم! آهوَکم!
چه نشستي غافل؟
کز گزندم نرهي، گرچه پرستار مني.
پس از اين درهي ژرف،
جاي خميازۀ جادو شدهي غار سياه،
پشت آن قلۀ پوشيده ز برف،
نيست چيزي، خبري.
ور ترا گفتم چيز دگري هست، نبود
جز فريب دگري.
من از اين غفلت معصوم تو، اي شعله پاک!
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم.
منشين با من، با من منشين.
تو چه داني که چه افسونگر و بي پا و سرم؟
تو چه داني که پس هر نگه سادهي من
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست؟!
يا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستميست؟
دردم اين نيست ولي،
دردم اين است که من بي تو دگر،
از همه دورم وبي خويشتنم.
پوپکم! آهوَکم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم.
مگرم سوي تو راهي باشد
- چون فروغ نگهت -
ورنه ديگر به چه کار آيم من
بي تو؟- چون مرده چشم سيهت-
منشين اما با من ،منشين.
تکيه بر من مکن، اي پردهي رنگين حرير!
که شراري شده ام!
پوپکم! آهوَکم!
گرگ هاري شده ام.
تهران مهر ۱۳۳۴
درنهايت منم با فلسفه ي never care for what day say....for what they do... موافقم!
|
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3173 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 36 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 11 آذر 1386، ساعت 10:20 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#7
|
| |
بر اساس دريافت ناقص من تا حالا از آموختههايم، انتظار نشانهي برخوردي از نوع علوم طبيعي با علوم انساني است. اشتباهي فلسفي که بر کل تاريخ علوم انساني توليد شده در «غرب» از زمان روشنگري يا Enlightenment شروع شده و کليد فهم آن هم در ساختار دوگانهي دکارتي «بدن/ذهن» است.
براي شروع، پيشنهاد ميکنم به سبک مارشال مکلوهان که ميگويد «رسانه همان پيام است» بياييم و اين دوگانهها را بشکنيم و ببينم چه اتفاقي ميافتد: عين همان ذهن است؛ داننده جدا از دانسته نيست؛ محتوا همان فرم است؛ مدرن و سنتي از هم جدا نيستند؛ و باز هم از همه مهمتر «انتظار همان اميداست و اميد همان انتظاراست.» اين آخري چيزي است که بتشکن بزرگ علوم انساني، يعني صداي دل، براي بازنگري در مفهوم گفتمان يا ديسکورس استفاده ميکند و ميگويد که گفتمان فقط شامل حرف و متن و تئوري نيست، بلکه اثبات being خورشيد فقط گرما و نو ره. اثبات چگونگي وجود شما چگونگي حضور شماست کلمات ,تنها واژه هايي قرار دادي هستند
توي دنياي ضد و نقيض ها هستيم ,توي دنياي تاريکي و روشني - توي perfect world زندگي نميکنيم امروز من با صداي زنگ تلفن ساعت 9 صبح بيدار شدم . اولش فکر کردم مامانمه يا بابام که يه سري زنگ زدن منم بر نداشتم.خوب خواب بودم آخه. اما سري دوم که تلفن زنگک زد گفتم همونا هستن که کار مهمي حتما دارن.خلاصه خواب آلو و کلي شاکي تلفن رو برداشتم .اما مامان بابام نبودن.دوست مامانم بود.خلاصه چشامو باز کردع نکرده جواب دادم هيچي حالا حساب کن من عصبي از اين که خروس بي محل شده دارم جوابشو مي دم حالا اون دو ساعت حال جوجه خروساي محلم مي پرسه .خلاصه منم دلخور جوابشو ميدادم مي خواستم ديگه جيغ بزنم و بگم زن حسابي خوب به تلفن همراهش زنگ بزن. روي همين حساب است که ميبينيد تا قبل از اينکه متفکران پستاستراکچراليست (که من آگاهانه ترجمهاش ميکنم فراسختار، نه پساساختار) منطق را بشکنند، تقريبا تمام انتظار ها در سلطهي چنين رويکردهاي فلسفي بوده است. با همين منطق است که بايد از دوگانههايي مثل « اميد / انتظار »، «داننده/دانسته»، «فرم/محتوا»، «عين/ذهن»، «رسانه/پيام»، «مدرن/سنتي» و شايد از همه مهمتر « غريب /آشنا » پرهيز کرد.
-3.14 |
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3420 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 11 آذر 1386، ساعت 20:37 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#8
|
| |
سه هفته پيش گفتي مياي ببينيم. خيلي خوشحال بودم چون نميدونستم دو در ميکني. دو هفته پيش باز هم گفتي مياي ببينيم. ميدونستم دو در ميکني ولي باز هم تو پوست خودم نميگنجيدم! هفته پيش انگار يادت رفت بگي مياي ببينيم ولي خوب يادت بود که نياي ببينيم ديشب باز هم گفتي مياي ببينيم ولي من... من که ديگه بچه نبودم، ميدونستم ديگه نمياي ببينيم. شايد حق نداشتم غصه از دست دادن چيزي رو بخورم که مال من نبود ولي ميخوردم. فکر ميکنم مردم به همين ميگن عشق. حالا ميدونم اينها رو نميخوني. يا اگه بخوني نميفهمي. يا اگه بفهمي اصلا ککت هم نميگزه. ولي من ميخوام برات شعر بگم. جک و جفنگ بگم. فولکوريات بگم! براي تو که نه، براي دل خودم:
دلُم ميل گل بابونه کِرده
هواي چهچه مستونه کِرده
غم عشقت بنازُم يا ننازُم
به کنج خونه دل خونه کِرده
-4
توضيح - اين عروسک من نيست و من اين عروسک نيستم. شايد تنها نقطه اشتراک من و اين عروسک، اين باشد که او هم در ساحلي دور دست نشسته است و به جايي نگاه ميکند!
|
|
|
|
|
|
|
 |
Oscar  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 20 دي 1385 مجموع ارسالها: 783 اعتبار کسب شده: 1651 محل سکونت: سن: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 11 آذر 1386، ساعت 21:15 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6761 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 0:12 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#10
|
| |
| Oscar نوشته بود: |
| وحيد نوشته بود: |
| چند دقيقه قبل اسکار موضوعي به اسم "آغاز انتظار" ساخته بود و "پايان انتظار" رو به تمسخر گرفته بود. يه مطلب چند خطي در جوابش نوشتم که وقتي اومدم ارسال کنم، ديدم موضوع رو پاک کرده. |
... آيا اين درسته که دوستمان را به خاطر کاري که نکرده يا کرده ولي بعد جبران کرده، در اذهان عمومي به شکلي ناپسند مورد حمله قرار دهيم.... |
جناب Oscar!
اگر واقعاً جبران کرده بودي، موردي نداشت. جبران کردنت رو هم ديديم. بعد از اين که مطلبت رو پاک کردي، در کمتر از يک ساعت mhaji موضوعي دقيقاً با همون مضمون راه مي اندازه و ظرف 6 دقيقه يه ارسال در پاسخ به اون موضوع انجام مي دي. اين جوري با توجه با سابقه mhaji، حساسيت در مورد موضوع کمتر مي شه و پايه هاي تفريح جديدتون محکم تر. در ضمن مي شه بگي کجاي مطلبي که نوشته بودم شکل ناپسندي داشت؟
در مورد بقيه مطالب هم، حاضرم به موقع و در جاي مناسبش توضيح بدم. |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6761 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 1:02 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#11
|
| |
اميدوارم دوستان بنده رو به خاطر اين که وسط تفريحشون وارد شدم ببخشن. بنده مخالف تفريح نيستم. همه ما دوست داريم بخنديم و شاد باشيم؛ اما به جاي اين که "به هم بخنديم"، بهتر نيست "با هم بخنديم"؟ اين دو تا خيلي فرق داره.
چيزي که به جمع ما گرما و روشني هديه مي کنه، محبته؛ اما گاهي اوقات راه رو اشتباه مي ريم؛ به خاطر چند دقيقه نور و گرما، دوستيهامون رو وسط مي ريزيم و به آتيش مي کشيم. آتيشي که خيلي زود خاموش مي شه و با خاموش شدنش هم اون نور و گرما از بين مي ره و هم دوستي هاي ما. دوستي هايي که در مدت طولاني و با زحمت زياد به دست اومدن، خيلي سريع مي سوزن و نابود مي شن. آيا اون چند دقيقه نور و گرما ارزشش رو داره؟ |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1110 اعتبار کسب شده: 5604 محل سکونت: هيدالو سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 1:25 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#12
|
| |
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1890 اعتبار کسب شده: 4872 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 1:47 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#13
|
| |
وحيد جان!طرز تفکرت دقيقا من رو به ياد تفکر برخي سران کشورمون ميندازه.هميشه در توهم توطئه به سر ميبري.عزيز من يه کم صبر و جنبه ات رو زياد کن.
حتما اين پست mhaji هم به سخره گرفتن تاپيک(( گاه نوشتهايي درباره همه چيز و هيچ چيز)) هست ,نه؟
| نقل قول: |
| سه هفته پيش گفتي مياي ببينيم. خيلي خوشحال بودم چون نميدونستم دو در ميکني. دو هفته پيش باز هم گفتي مياي ببينيم. ميدونستم دو در ميکني ولي باز هم تو پوست خودم نميگنجيدم! هفته پيش انگار يادت رفت بگي مياي ببينيم ولي خوب يادت بود که نياي ببينيم ديشب باز هم گفتي مياي ببينيم ولي من... من که ديگه بچه نبودم، ميدونستم ديگه نمياي ببينيم.... |
شعري که پانته آ فرستاده هم حتما توهين به حيات وحش و توهين به پهلوان خليل عقاب هست؟نه؟به همين دليل منفي بارونش کرديد؟درسته؟
آلفا هم حتما به شاعران اين مرزو بوم توهين کرده.شعر اسکار هم که بي شک توهين به بيژن سمندر حساب ميشه.
بسه ديگه.
يه بار همه ي پست هاي اين تاپيک رو بدون پست بچه گانه اي که فرستادي بخون تا متوجه بشي اشتباهت کجاست.
در پايان اينکه:
چيزي که به جمع ما گرما و روشني هديه مي کنه، محبته؛ اما گاهي اوقات راه رو اشتباه مي ريم؛ به خاطر چند دقيقه نور و گرما، دوستيهامون رو وسط مي ريزيم و به آتيش مي کشيم. آتيشي که خيلي زود خاموش مي شه و با خاموش شدنش هم اون نور و گرما از بين مي ره و هم دوستي هاي ما. دوستي هايي که در مدت طولاني و با زحمت زياد به دست اومدن، خيلي سريع مي سوزن و نابود مي شن. آيا اون چند دقيقه نور و گرما ارزشش رو داره؟
حالا هر چقدر دوست داري بيا اينجا حديث ذکر کن و ژست روشنفکري بگير.اصلا مهم نيست.مهم اينه که همه بايد يه روزي بزرگ بشن. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1269 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 11:04 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#14
|
| |
واقعا براي افرادي که شعور و درک اشعار و قطعه هاي ادبي شاعران عصرمون رو ندارن متاسفم!
حالا اگه دعاي ابو حماس بن خرزره بنت ملوس بود که بايد تووو آب مي زدي آبش رو مي خوردي حاجت بند تنبونيش اداميشد! اينجا ميذاشتيم حتما با ساختن 10 -12 تا آيدي بهش راي مثبت ميدادن و پرينتشم ميذاشتن زير بالششون که تا 40 شب نزنن جدول!
يکم اون دوگوله که پياز سيب زميني هم زيادشه رو بکار بگيرين ببينين شعر قيصر امين پور يا اخوان ثالث ارزش منفي دادن رو داشت؟! خوبه تازه هردوش به طرفداري از احترام در تالار بود.و البته نه طرفداري از شخص يا اشخاصي!
بهرحال چنين بينش و طرز تفکر و بروزش نه تنها در اين تالار بلکه در گوشه کنار جامعمون تازگي داره!
بهر حال همه چي و همه جور از کسايي هم که نبايد مي ديديم ديديم! ديگه فکر نکنم خراب کردن محيط اينجا چيز تازه اي باشه يا توو حضور و عدم حضور اعضاي فعالش تاثيري داشته باشه! پس عقده ها رو بهتره جاي ديگه خالي کرد!
|
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3369 اعتبار کسب شده: 3732 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 21:56 |
|
 |
12 ماه و 4 روز پيش |
|
#15
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|