صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3404
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 آذر 1386، ساعت 7:40
 8 ماه و 26 روز پيش
#46
 
اولين بار توي ايستگاه اتوبوس خط 21 ديدمش. بعد از ظهر يکي از روزهاي سرد پاييز 64 بود. براي خودم يه گوشه ايستگاه دور از جمعيت نشسته بودم که اومد ازم پرسيد آقا ساعت داريد؟ و من گفتم چي؟ بعد باز پرسيد: ساعت، ساعت چنده آقا؟ و من گفتم: هااااا ساعت!؟ و او گفت آره ساعت. و من جواب دادم: پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه بعد از ظهر چهارشنبه.
دومين بار جلوي سمبوسه فروشي روبروي پارک شهر ديدمش. پنج سال و هفت ماه و دوازده روز گذشته بود. رفتم جلو بهش گفتم سلام! گفت سلام. گفتم منم! گفت شما؟ گفتم من، من! پنج سال و هفت ماه و دوازده روز پيش يادتون نيست؟ توِي ايستگاه اتوبوس ازم پرسيديد ساعت چنده و من گفتم پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه بعد از ظهر چهارشنبه.
گفت: ببخشيد به خاطر نميارم. گفتم: ببخشيد ميدونم انتظار بي جايي داشتم!
سومين بار عکسش رو توي صفحه ترحيم روزنامه اطلاعات مورخ 14 مهرماه 98 ديدم. شماره آگهي ترحيمش ب/3217 بود.
بعد از او با افسانه آشنا شدم.

ادامه دارد...
 
5
4
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2876
اعتبار کسب شده: 5115
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 آذر 1386، ساعت 17:06
 8 ماه و 26 روز پيش
#47
 
mhaji نوشته بود:
اولين بار توي ايستگاه اتوبوس خط 21 ديدمش...


Applause

_____________

دختر کنار خيابان ايستاده بود ، زيبــا بود ، عنيک زده بود ، هــوا تاريک و سرد و پاييز بود ! ماه هم در آسمان بود ، ماشين ها هم در خيابان ! نيم ساعتي کنار خيابان ايستاده بود و هر تاکسي و شخصي که برايش مي ايستاد سوار نمي شد ، منتظر بود ، بعضي شخصي ها دوبار از کنارش رد مي شدند ، ماشيني سه بار از کنارش رد شد اما سوار نمي شد ، براي ماشين هاو ادم هاي خيابان سوالي شده بود که چرا سوار نمي شود ؟! تا اين که ماشيني قديمي کنارش ايستاد ، دخترک عصايش را جمع کرد و سوار شد ، سالهاست دختر ماشين پدرش را از روي صدايش ميشناسد ...

_________________
 
5
5
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3636
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 25 آذر 1386، ساعت 19:55
 8 ماه و 26 روز پيش
#48
 
اولش گفتم يعني ام.حاجي اينقدر پير بود و من نمي دونستم !!! آخرش ديدم سالي که نوشته هنوز نيومده.تاريخ رو به ميلادي نوشته.تو دلم يه نيشخند به خودم زدم.اما خيلي کوچيک ومحو.......

_________________
Smile
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3404
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 26 آذر 1386، ساعت 8:21
 8 ماه و 25 روز پيش
#49
 
mhaji نوشته بود:
اولين بار توي ايستگاه اتوبوس خط 21 ديدمش. بعد از ظهر يکي از روزهاي سرد پاييز 64 بود. براي خودم يه گوشه ايستگاه دور از جمعيت نشسته بودم که اومد ازم پرسيد آقا ساعت داريد؟ و من گفتم چي؟ بعد باز پرسيد: ساعت، ساعت چنده آقا؟ و من گفتم: هااااا ساعت!؟ و او گفت آره ساعت. و من جواب دادم: پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه بعد از ظهر چهارشنبه.
دومين بار جلوي سمبوسه فروشي روبروي پارک شهر ديدمش. پنج سال و هفت ماه و دوازده روز گذشته بود. رفتم جلو بهش گفتم سلام! گفت سلام. گفتم منم! گفت شما؟ گفتم من، من! پنج سال و هفت ماه و دوازده روز پيش يادتون نيست؟ توِي ايستگاه اتوبوس ازم پرسيديد ساعت چنده و من گفتم پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه بعد از ظهر چهارشنبه.
گفت: ببخشيد به خاطر نميارم. گفتم: ببخشيد ميدونم انتظار بي جايي داشتم!
سومين بار عکسش رو توي صفحه ترحيم روزنامه اطلاعات مورخ 14 مهرماه 98 ديدم. شماره آگهي ترحيمش ب/3217 بود.
بعد از او با افسانه آشنا شدم.

ادامه دارد...


اجراي راديويي
گوش کنيد
- 307 کيلوبايت
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1836
اعتبار کسب شده: 4657
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 26 آذر 1386، ساعت 10:43
 8 ماه و 25 روز پيش
#50
 
mhaji نوشته بود:
اولين بار توي ايستگاه اتوبوس خط 21 ديدمش. بعد از ظهر يکي از روزهاي سرد پاييز 64 بود. براي خودم يه گوشه ايستگاه دور از جمعيت نشسته بودم که اومد ازم پرسيد آقا ساعت داريد؟ و من گفتم چي؟ بعد باز پرسيد: ساعت، ساعت چنده آقا؟ و من گفتم: هااااا ساعت!؟ و او گفت آره ساعت. و من جواب دادم: پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه بعد از ظهر چهارشنبه.
دومين بار جلوي سمبوسه فروشي روبروي پارک شهر ديدمش. پنج سال و هفت ماه و دوازده روز گذشته بود. رفتم جلو بهش گفتم سلام! گفت سلام. گفتم منم! گفت شما؟ گفتم من، من! پنج سال و هفت ماه و دوازده روز پيش يادتون نيست؟ توِي ايستگاه اتوبوس ازم پرسيديد ساعت چنده و من گفتم پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه بعد از ظهر چهارشنبه.
گفت: ببخشيد به خاطر نميارم. گفتم: ببخشيد ميدونم انتظار بي جايي داشتم!
سومين بار عکسش رو توي صفحه ترحيم روزنامه اطلاعات مورخ 14 مهرماه 98 ديدم. شماره آگهي ترحيمش ب/3217 بود.
بعد از او با افسانه آشنا شدم.

ادامه دارد...


Sad Angel Silenced Anxious Neutral Confused
مهدي !به خودم تبريک ميگم که اين شانس رو دارم که نوشته هات رو بخونم.
وقتي اين متنت رو خوندم تا 10 دقيقه گيج بودم.نمي دونم که چقدر يه نفر بايد نبوغ داشته باشه تا بتونه چنين متني رو بنويسه.مهم ترين کار يک نويسنده اينه که به زبان مخصوص خودش دست پيدا کنه و الا تقليد از سبک نويسندگان ديگه کاري نداره که شما به يه سبک منحصر به فرد دست پيدا کرديد.

_________________
با تو بودن را براي بي تو بودن دوست دارم!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mojiآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: پنجشنبه 13 مهر 1385
مجموع ارسالها: 148
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: shiraz
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 30 آذر 1386، ساعت 15:20
 8 ماه و 21 روز پيش
#51
 
عالي بود!!!!!!!
واقعا اون ورها استعداد نويسندگي ات را هم پرورش داده...
ولي من راديويي اش را گوش نکردم.
به نظرم اجراي صوتي اشعار و متون شاعران و نويسندگان نمي ذاره خواننده تفسير آزاد خودش را از ادبيات داشته باشه

_________________
با آوايي بر خاستم ماه را نگريستم و تيري کز چشم ستاره گذشت،
ديدم که ظلمت و نور تيغ بر کشيدند تا براي پيروزي روشنايي، پليدي و ظلمت را از آسمان جهان بزدايند.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3636
جنسيت: زن
ارسال جمعه 30 آذر 1386، ساعت 17:46
 8 ماه و 21 روز پيش
#52
 
moji نوشته بود:
عالي بود!!!!!!!
واقعا اون ورها استعداد نويسندگي ات را هم پرورش داده...
ولي من راديويي اش را گوش نکردم.
به نظرم اجراي صوتي اشعار و متون شاعران و نويسندگان نمي ذاره خواننده تفسير آزاد خودش را از ادبيات داشته باشه

با شما موافقم.به خصوص اين که وقتي اجراي راديوييش رو که گوش کردم قشنگي اون اولو برام نداشت.

_________________
Smile
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1836
اعتبار کسب شده: 4657
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 دي 1386، ساعت 0:46
 8 ماه و 19 روز پيش
#53
 
چند روزي است که از غزل افتاده ام
چند روزي است که خواب زني را ميبينم که 25 سال پيش در پاريس نديدمش
چند روزي است که سقف آسمان کوتاه تر شده
چند روزي است که شب است

_________________
با تو بودن را براي بي تو بودن دوست دارم!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 654
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 03 دي 1386، ساعت 1:45
 8 ماه و 19 روز پيش
#54
 
mhaji نوشته بود:
اولين بار توي ايستگاه اتوبوس خط 21 ديدمش. ...



الان گند ميزنم به سبک Twisted Evil

گاهي مي ديدمش..
نشسته بود کنار ايستگاه اتوبوس بين خط 21-179.....بعد از ظهر يکي از روزها بود که مثل همه روزهاي ديگه ي پاييز کف زمين سرد بود....سالش همان موقع بود که تازه شروع کرده بودن به کندن زمين کنار آيستگاهها ...و زمين پر بود از گل و سنگهاي تيزوجور واجور....
نشسته بود يکم دورتر از ايستگاه خط 21 و نزديک ايستگاه خط 179 ..درست مي شد وسط يک گودال گلي که با آب باران پر شده بود...دور از جمعيت اين ايستگاه و اون يکي...
يکي ازش پرسيد آقا ساعت داريد؟....سرشو بالابرد و گفت هااااا Eh? ....دوباره پرسيد ساعت چنده اقا؟...گفت هاااا Eh? .... گفت ساعت!..ساعت داريد؟..ساعت چنده...گفت هااااا Eh? .......گفت ..تيک تاک ...ساعت!....گفت هااااا Eh? ...اشاره کرد به مچ دستش گفت ساعت!.....گفت هاااااساعت! Razz ..دست راستشو از جيب کتش درآورد ....يه ساعت بزرگ با خودکار آبي کشيده بود رو مچش....که هميشه پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه رو نشون مي داد....
......

چند سال بعد جلوي يه سمبوسه فروشي ديدمش ...زل زده بود به سمبوسه ها....و تکون نمي خورد....فقط يه لحظه برگشت به يکي يه چيزي گفت.... و به مچ دستش اشاره کرد که لابد داشت پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه رو نشون مي داد....بنطرميومد پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه جايي ديده باشدش....
ديگه نديدمش....فقط انگار گفته بود پنج و بيست و نه دقيقه و پنجاه و دو ثانيه با يکي قرار داره ....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2170
اعتبار کسب شده: 4193
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 دي 1386، ساعت 10:43
 8 ماه و 18 روز پيش
#55
 
آخرين باري که استاد را ديديم، او ما را وصيت کرده و گفت: همانا من از اين آدرس ميروم و بر شما
غائب ميشوم اما برخواهم گشت
ما عرض کرديم: اي استاد ! اين چگونه ممکن است؟
استاد تبسمي کرد و گفت: به همان گونه که قرطاس مرا انکار خواهد کرد
و قرطاس برگزيده ترين ما مرشدان بود
همانا با شنيدن اين سخنان، قرطاس بر آشفته گفت:مزخرف مگوئيد استاد! من شما را انکار نخواهم نمود
اما آن بزرگترين بشارت دهنده و بيم دهنده تاريخ هستي فرمود:
همانا وقتي تنبور زنان آمده ما را دستگير نمايند، و وقتي که نره خر... خر مادينه را سه بار مورد عنايت قرار دهد تو ما را انکار خواهي نمود
پس چنين بشد و قرطاس در بين جفت گيري الاغان استاد را انکار نمود
اما استاد در آخرين لحظات ما را فرمود: نا اميد نشويد که بر خواهم گشت
و ما گفتيم : چطور؟
و ايشان در حالي که ماموران تنبور زن دستمالي در دهانش چپانده بودند
فرياد زد: همه چيز از قبل فرستاده شده است.

و ما همچانان منتظر استاد اعظم هستيم.
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است چرا آدم عاشق مي شه؟؟؟
1
پاسخها: 31 بیننده: 873 نویسنده: تنها با تمام دردها
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است علت زجر کشيدن حيوانات ان هم بدون اميد خدا چي مي تونه باشه؟؟
1
پاسخها: 38 بیننده: 2124 نویسنده: Omid
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است لاف عشق!
1
پاسخها: 10 بیننده: 462 نویسنده: aram
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است يه خواننده عاشق حتما بخوانيد
3
پاسخها: 11 بیننده: 1466 نویسنده: جواد

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: