| نویسنده |
پیغام |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 786 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 10:13 |
|
 |
8 ماه و 24 روز پيش |
|
#31
|
| |
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1021 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 10:28 |
|
 |
8 ماه و 24 روز پيش |
|
#32
|
| |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 786 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 10:54 |
|
 |
8 ماه و 24 روز پيش |
|
#33
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3403 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 13:06 |
|
 |
8 ماه و 23 روز پيش |
|
#34
|
| |
داخل هواپيما خيلي گرمم شده بود. پنجره رو باز کردم - از وسط بازش کردم چون دستگيره نداشت - بعد هواپيما، عمودي و با سرعت به زمين نشست و بعد همه مردند. به جز خودم، که توي يه کوهستان برفي بدون آب و علف تنها موندم. چون هوا سرد بود و جا و غذا نداشتم ديدم بهتره خودم رو سبک نکنم و الکي جون نکنم. پس همونجا توي برفها گرفتم خوابيدم...
وقتي بيدار شدم توي کلبه عمو سام بودم. من نميشناختمش. خودش گفت من عمو سامم. مرد خوبي بود. بهم جا و غذا داد و گفت فردا صبح ميرسوندم آبادي. توي خواب همه اش فکر کردم که فردا يه کاري براي عمو سام بکنم. مرد تنهايي بود.
فردا صبح راه افتاديم. تا چشم کار ميکرد، سفيدي کوهستان بود. چيزي نگذشت که رسيديم به يه صخره. عمو سام يه ميخ از کوله پشتيش در آورد و کوبيدش توي زمين و طنابش رو محکم بهش بست که بره پايين. به من گفت خوب نگاه کنم و ياد بگيرم چون بعد از خودش نوبت من بود. نصف راه رو که رفت پايين، حوصله ام سر رفت. پس ميخ رو از جاش در آوردم تا عمو سام سريع تر برسه. اما نميدونم چرا چند لحظه داد زد و بعد ديگه نزد.
يه ساعت منتظر موندم و بعدش يه گرگ اومد و من رو خورد.
عکس تزئيني است. |
|
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 786 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 13:57 |
|
 |
8 ماه و 23 روز پيش |
|
#35
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
شنبه 17 آذر 1386، ساعت 14:50 |
|
 |
8 ماه و 23 روز پيش |
|
#36
|
| |
تو هواپيما داشتم به ابرا نگاه ميکردم.خيلي قشنگ بودن مثا پشمک بودن.دلم مي خواست هواپيما نگه داره و من رو ابرا پياده بشم.واي اگه ميشد و من مي تونستم رو ابرا راه برم چي ميشد ؟!!!
يادم باشه وقتي مردم يه سر به آسمون بزنم و رو ابرا راه برم. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3325 اعتبار کسب شده: 4686 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 5:06 |
|
 |
8 ماه و 22 روز پيش |
|
#37
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3096 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 5:15 |
|
 |
8 ماه و 22 روز پيش |
|
#38
|
| |
Ha ha!! Simaa khanoom gol goli! Chetori?  Don't worry about Vahid! He's alright. Just needs a bit more love and attention |
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3325 اعتبار کسب شده: 4686 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 5:39 |
|
 |
8 ماه و 22 روز پيش |
|
#39
|
| |
| Omid نوشته بود: |
Ha ha!! Simaa khanoom gol goli! Chetori?  Don't worry about Vahid! He's alright. Just needs a bit more love and attention |
مرسي اميد جونم اينا
من خوب بيدم ,سالم بيدم ,سلامت بيدم |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1021 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 12:57 |
|
 |
8 ماه و 21 روز پيش |
|
#40
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3096 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 21:41 |
|
 |
8 ماه و 21 روز پيش |
|
#41
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3403 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 22 آذر 1386، ساعت 0:44 |
|
 |
8 ماه و 19 روز پيش |
|
#42
|
| |
دو تا ميز اون ور تر از ما با دوستاش نشسته بود. صداي قهقهه خنده اشون و جمع پر شر و شوري که داشتند من رو ياد دوران جواني خودم در اوهايو مي انداخت. همون موقعها که شبهاي جمعه در کلاب ايرلندي ها جمع ميشديم و تا نزديکهاي صبح آبجو ميخورديم و ميرقصيديم. در همين فکرها بودم که ذبيح الله خان زد بهم و گفت حاجي چرا اينقدر دمغي بابا خدا بزرگه! گفتم اگه امسال هم بارون نيايد و مزرعه کامل بخشکه، بازم ميگي خدا بزرگه؟ آره؟ نکنه ميگي چون خدا بزرگه، ميتونم برم علف هرز بفروشم به مردم؟ ذبيح الله خان خنديد و گفت: اون دختره رو ببين سر اون ميزه، چه خوشگله! با بي ميلي سرم رو برگردوندم و نگاش کردم. نميدونم چي شد که او هم همون لحظه سرش رو آورد بالا و نگام کرد و لبخند زد. و همين کافي بود که يکبار براي هميشه و با همه وجود عاشقش بشم. در اون لحظات نميدونستم دور و برم چي ميگذشت. همين يادمه که قلبم اينقدر تند تند ميزد که صداش رو ميشنيدم. بي اختيار از جام بلند شدم. بايد کاري ميکردم. رفتم طرف صندوق، پول غذام رو حساب کردم و رفتم. بيرون داشت بارون ميومد.
نه اشتباه کردم. اصلا ابري نبود. اون سال اصلا بارون نيومد و همه مزرعه ام خشکيد و سال بعد شنيدم ذبيح الله خان با اون دختره عروسي کرد.
عکس |
|
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1021 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 22 آذر 1386، ساعت 11:28 |
|
 |
8 ماه و 19 روز پيش |
|
#43
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 22 آذر 1386، ساعت 14:10 |
|
 |
8 ماه و 18 روز پيش |
|
#44
|
| |
خوب خودت معنيش رو هم بگو تا بيشتر متوجه بشيم |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1021 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 23 آذر 1386، ساعت 14:36 |
|
 |
8 ماه و 17 روز پيش |
|
#45
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|