صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 08 آذر 1386، ساعت 19:04
 1 سال پيش
#1
 
چند وقت پيش يه برنامه فکرميکنم از شبکه چهار پخش شد به اسم راز که فکر ميکنم اغلب خود برنامه يا سي دي ش رو ديده باشن....
براي کسايي که نديدن موضوعش اين بود که بگه يه راز هست براي موفقيت و خوشبختي وداشتن چيزهايي که ميخوايم يا کلا هر چيزيکه اتفاق ميافته توي زندگي تک تک آدمها و اون اينه که:
وقتي به چيزي فکر مي کنيم يا در مورد ش حرف مي زنيم وخلاصه اينکه روش تمرکز مي کنيم چه اون مورد برامون خوشايند باشه و چه نباشه اتفاق ميافته
و اينکه ما همون چيزي هستيم که فکر مي کنيم و وضعيت زندگي و شرايط ما در حال حاضر نتيجه تفکرات وتصاوير ذهني ايه که قبلا داشتيم..
واينکه يه فکر يه انرژيه که عينيت پيدا مي کنه و تبديل مي شه به ماده ...
چه اون همون چيزي باشه که دوست داشته باشيم يا دوست نداشته باشيم...
و توصيه کرده بود که بجاي فکرکردن و تمرکز روي مواردي که نمي خوايم تمرکز و حواسمون رو به سمت مسائل و چيزهايي که مي خوايم معطوف کنيم...
و اگه موضوع يا موردي رو واقعا مي خوايم و برامون مهمه کافيه در موردش حرف بزنيم...ازش يه تصوير بسازيم حالا يا تويه ذهنمون يا به هر شکل ديگه و اونو مرتب جلوي نظر داشته باشيم...خواسته مون رو انقدر تکرار کنيم که برامون تبديل به يه واقعيت مسلم بشه...
و مي گفتن که اگه بخوايم چيزي اتفاق بيافته قبلا بايد اون چيز در ذهن ما واقعيت پيدا کنه و ما وجودشو بپذريم تا در عالم واقعيت و ماده هم حضور پيدا کنه...
خلاصه از اين صحبتها که ما به هرچي مي خوايم مي تونيم برسيم و..دنيا اينجوريه که کافيه بهش سفارش بدي و همه چيز بر ميگرده به نحوه تفکرات آدمها و انسان توان بي پايانه و جزئي از روح خداست و توانايي خلق کردن داره و چيزي به اسم تقدير نيست و تقدير يعني چيزي که ما فکر مي کنيم و...



اما به نظر من که اين هست اما نه به اين بزرگي ...به نظرمن که اين جوري خيلي مسخره است..مثل يه جامعه خودمختار مي مونه که هيچ حساب کتابي نداره جز خواسته هاي آدمهاي مختلف که معلوم نيست از کجا در مياد...
به نظر من ما قبل از اينکه بيايم توي اين عالم يه سري راهها ومسيرها رو مشخص کرديم و حالا داريم سعي مي کنيم که به حرفي که زديم عمل کنيم...اين جوري که اونا ميگن ما اومديم اينجا که هر چي مي خوايم بدست بياريم و بعد بميريم...همين..اما من فکر مي کنم ما نيومديم که هر چي مي خوايم داشته باشيم....که چي بشه...يعني دنياي به اين عظمت ساخته شده ..
آدمها با اين عظمت ساخته شدن که هر چي مي خوان داشته باشن..همين!
فکرميکنم منظوراصلي اينه که با چيزهايي که هست بهترين باشن..نه بهترين چيزهار و بدست بيارن...

وواقعا هم نمي تونه اينجوري باشه که ما سفارش بديم و عالم هستي بگه فرمانبردارم سرورم
من فکرمي کتم آفريننده عالم هستي سفارش مي ده وما بايد بگيم فرمانبردارم سرورم...
يادمه يه جا خوندم بالاترين مقام رضا اينه که از خدا چيزي نخوايم براي خودمون..بگيم هر چي خدا داد همون بهترينه..چون نه ناتوانه..نه خسيسه و نه ما رو فراموش ميکنه و نه...پس اگرچيزي هست اون درسته و اگر نيست هم درسته..
و اينکه شنيدم کسي از حضرت علي پرسي ما اختيار داريم يا مجبوريم...و در مورد قضا وقدر پرسيد..و حضرت علي گفتن که اين موضوع خارج از فهم عوامه...يه درياي عميق که ورود به اون خطرناکه ...
اينکه ما خودمون تصميم بگيريم چي ميخوايم و اون اتفاق بيافته خارج از نظام عدالت هستيه...
به نظر من دنيا برنامه ريزي شده است و براي هرکس نگاه مي کنن بينن اشکالش کجاست ...وبعد مسائل واتفاقاتي سر راهش ميزارن که اونواصلاح کنه...
اين چيزي که ميگن چيزي بيشتر از اراده انسان نيست و اصرار بر خواستن و تمرکز روي اون..خوب البته خدا هم گفته هر کس هر چيزي بخواد چه کافر و چه مومن ..چه خوب باشه اون موضوع و چه بد ..من براي رسيدن به خواستش کمکش ميکنم..البته اگه از من کمک بخواد....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
5
0
5
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 10 آذر 1386، ساعت 0:55
 1 سال پيش
#2
 
يک راز هست و اون اينه که نمي دونيد چقدر زيبا و دوست داشتني هستيد و چه تفکرات باز و پيشرفته و خارق العاده اي داريد..چه اوليت بندي شگفت انگيزي براي موضوعات داريد Shocked ...
اينکه کسي در مورد کسي که به عنوان پيامبر پديرفتينش خيلي راحت صحبت مي کنه و ميگه احتمالا گناهکاره و.....ياا هيچ نطري نداريد يا تاييد مي کنيد اما در موارد خيلي پيش پا افتاده با حساسيت زياد تک تک کلمات روچک مي کنيد..
اين اولويت بندي موضوعات رو شگفت انگيز انجام ميديد Shocked ...
قدر خودتون رو بدونيد...

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
4
0
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 10 آذر 1386، ساعت 1:10
 1 سال پيش
#3
 
مي خوام ازت يه راز بسازم اگه نباشي...
و تو رو به هيچ کس نگم...
و بذارم که يه راز بموني....
مي خوام ازت يه تصوير بسازم...
بچسبونم روي نهايت قله خواسته هام..
و هر روز صبح به اين اميد بيدار شم که بيام بالا..هر طور که شده...که يه بار ببينمت....و اين بشه تمام تلاش من...
ميخوام اسمتو بذارم من...
که از من چيزي نباشه که مال تو نباشه...
مي خوام هميشه باشي بجاي من ...
و انقدر تکرار بشي که من تو رو با من اشتباه بگيرم..
و برام مسلم بشه که من تو هستم و تو من..
و اين اتفاق بيفته Angel
مي خوام...
فقط حيف که اسمت يادم نمياد Confused ...

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
4
0
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3369
اعتبار کسب شده: 3732
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 10 آذر 1386، ساعت 1:29
 1 سال پيش
#4
 
جالبه
من اينجا ,اوريجينال اين فيلم رو ديدم The Secret
و همينطور CD اونو دارم که با نام The Law of attraction توي Barnes and Nobles Book Store که يکي از معروفترين کتابفروشي هاي اينجا و محل مورد علاقه ي منه Dancing Razz به فروش ميرسه
حسابي هم توي زبونها افتاده
شنيده بودم توي ايران ترجمش کردن ولي من فارسيشو نديدم
در کنار اون فيلم ديگه اين هم هست که تلفيقي از مستند و داستانه من خودم هنوز نديدمش ولي
ميدونم در اين مورده که در مورد قدرت تفکر انسان صحبت ميکنه به نام What the blips do we know
هنوز قضاوتي روشون ندارم ولي خيلي چيزاش هست که توي زندگي آدم قبلاً پيش اومده و با عقل جور در مياد Rolling Eyes

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
3
-2
5
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 10 آذر 1386، ساعت 15:04
 1 سال پيش
#5
 
پايه استدلالي که برنامه راز داشت اين بوده که همه چيز از انرژي بوجود مياد..و هر چيزي در اين عالم نهايتا يه نوع انرژيه....
و اينکه ما وقتي در مورد چيزي فکر مي کنيم يک انرژي توليد ميشه که از نظر ماهيت وجودي فرقي با چيزهايي که در دور و بر ماهستن ندارن..
يعني اگر چيزي به شکل يه انرژي بتونه وجود داشته باشه مي تونه به شکل ماده در بياد.....و در واقع حرفشون اين بود که همون موقع بوجود اومده...
البته در اين رابطه من خوندم که خدا گفته هر موقع که دعا کنيد و منو بخونيد شما را اجابت مي کنم..گفته بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را ..يعني هر وقت که فقط يه موضوع روبه من گفتيد و خواستيد همون موقع اجابت شده واين از اين لحاظ همين معني رو ميده....
و حالا اينکه ما اينو از خدا بخوايم يا نخوايمو شايد با اين ماجرا بشه توجيه کرد که :
حديث هست که يه روز جبرئيل متوجه ميشه که خدا داره مرتب تکرار ميکنه که لبيک بنده من...
نوع جواب دادن خدا و توجه اون به کسي که خدا رو صدا ميزده براي جبرئيل سوال ميشه...که ببينه کيه که خدا اين طور با توجه بهش جواب ميده..
ميگن در بين اهل اسمان و ملکوتيان نگاه ميکنه و اون فردو نمي بينه..
بعد ميون اهل زمين و خدا پرستها به دنبالش ميگرده..و بازهم پيداش نمي کنه...
از خدا مي پرسه جواب ميرسه که برو فلان جا و فلان بتکده رو ببين...
جبرئيل ميبينه که در اون بنکده يه بت پرست هست که داره با بتش حرف ميزه و گريه و زاري ميکنه.....هر وقت که بتش رو صدا ميزده خدا بهش جواب ميداده ...
جبرئيل علت رو مي پرسه و خدا ميگه که:
من طبيعت پرستش رو در بندگانم قرار دادم ..اگر اونها اشتباها کس ديگه اي رو بپرستن...اشتباه کردن ..اما من پروردگار اونها هستم و من بهشون جواب ميدم....
خوب شايد بشه اين طور توجيه کرد که ما هرچي در عالم بخوايم ..توانگري جز خدا نيست که بتونه اجابتش کنه..و اون اينو مي دونه و اجابت ميکنه چون فقط خداست که داراست ....
اما اينکه ما هرچي بخوايم ..همين خواستن مي تونه ما رو به اون برسونه براي من جاي سواله...
يادمه يه جا خوندم که حضرت علي گفته بود من از اونجا پي به وجود خدا بردم که چيزهايي رو خواستم و نشد و چيزهايي رو نخواستم و شد....
و براي من مسلمه که اگه حضرت علي بگه چيزي رو خواستم ..اين خواستن کامله...يعني با تمام مشخصات ...و حتي بيشتر از خواستني که توي برنامه راز بهش اشاره شده بود......

و ديگه اينکه مثلا توي اين برنامه گفته شده بود که فقيرها فقير تر ميشن....يا بيچاره ها بيچاره تر...بخاطر طرز تفکر..
اما اين با تعالم ديني که به ما دادن متفاوته..
مثلا ما داريم که بعد از هر سختي اسايشي هست...يعني اين قانون خداست که حتما بعد از سختي آسايش و راحتي فرا ميرسه...و اين ربطي نداره به طرز تفکربيچاره ها...
يا مثلا داريم که به اين دليل بعضي افراد در فقر و تنگدستي قرار داده شده اند که اگر ثروت و دارايي يا توانايي داشتن بر سر کشي شون مي افزودن..نه بخاطر طرز تفکر فقيرانه شون...
البته من در مورد ذهن ناخودآگاه خوندم که بر اساس تصاوير عمل مي کنه...و چيزي که بهش مي گيم رو شوخي و جدي ش رو تشخيص نميده ..يعني مثلا شما شوخش شوخي بگي من احمقم..مثل احمق برنامه ريزي و هدايتتت ميکنه...
يا اگه مسئله اي رو بهش بسپري خارج از ضمير خود اگاه ضمير ناخودآگاه در پي حل و طرح براي حلش ميره...
يا اينکه اولويت بنديش بر اثر تکراره..يعني چيزي که بيشتر تکرار بشه رو مهم تر ميدونه...
يا در مورد نقش کلمات خوندم که مثلا حضرت عيسي گفته کلام تو عصاي معجزه گر توئه...وبا کلمات ميشه معجزه کرد و ...
اما اينکه چقدرخواست اراده ما در بر آوردن خواسته هامون تاثير داره اينو قبول ندارم که همش همينه....
و يه نکته ديگه اينه که اگر انرژي نه بوجود مياد نه از بين ميره اين انرژي فکر از کجا اومده....پس بايد قبلا وجود داشته باشه..و اين نشون ميده که قبلا همه تقدير ما بوجود اومده..و ما ازحوضچه انرژي تقدير مون نمي تونيم بيرون بزنيم...

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
3
-1
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 11 آذر 1386، ساعت 16:18
 1 سال پيش
#6
 
عزيزان کم توان من Very Happy ..اين پستو با وجود مشغله هاي زياد مخصوص شما دوست داشتني هاي زيبا زدم..
بياييد يکي يکي کيليک کنيد...
فقط عجله نکنيد...
مواظب باشيد همديگه رو زير دست و پا له نکنيد..
براي همه فرصت هست...
خيلي احساساتي نشيد..
اتفاق مهمي نيست..عادي باشيد....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
3
2
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بزرگمهرآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386
مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 29 بهمن 1386، ساعت 0:33
 9 ماه و 18 روز پيش
#7
 
تعجب کردم که درباره فيلم راز تقريباً غير از يک کاربر کسي چيزي ننوشته. من اولين بار که فيلم نمايش داده شد تقريباً فقط نيمه دومش رو ديدم. اين شانس رو داشتم که چون قبلاً حرفهايي نسبتاً شبيه اونو از منابع ديگه اي شنيده بودم، کمي فيلم رو جديتر نگاه کنم. چند شب قبل سي دي فيلم رو در بين سي دي هاي داداشم ديدم. اول يادم نبود اين راز ممکنه همون راز باشه. وقتي سي دي رو تو سي دي رام گذاشتم و نمايش شروع شد تازه ياد اومد. اول به ذهنم رسيد سي دي رو در بيارم و يه فيلم ديگه که بيشتر به درد تفريح کردن بخوره بذارم. اما به خصوص که تو هفته قبل کتابي تو مايه هاي کلي فيلم خونده بودم و کم و بيش به اين جريانات فکر مي کردم، تصميم گرفتم اجازه بدم فيلم ادامه پيدا کنه.

شايد مثلاً اين طور بشه گفت که يکي از سخنان اصلي فيلم اينه که بگه محدوديتهايي که در برابر خواست انسان احساس مي شه چقدر سست و بي اهميت هستند. خواست انسان خيلي بزرگتر از چنين محدوديتهاييه که در نگاه اول به نظر مي رسند. فيلم صميمانه از ما مي خواد به جاي اين که اسير محدوديتهاي ظاهري اطرافمون بشيم و در بند اين اوهام زمين گير و گرفتار و بيچاره بشيم، جديتر از هر چيز ديگه اي به خودمون فکر کنيم، به خودمون، آرزوها و خواستهاي خودمون اهميت بديم و سر سوزني از بهترين چيزي که براي خودمون مي خواهيم کوتاه نياييم. وقتي حقيقتاً چنين چيزي براي خودمون بخواهيم و در اين راستا هماهنگ با خواستها و احساسات عميق خودمون رفتار کنيم خواهيم ديد چگونه اجزاي هستي دست به دست هم مي دهند تا ما رو به اوج برسونند.

فکر مي کنم اين يک داستان نيست.
يا يک جور بازي و سرگرمي جديد که باب شده باشه.
تصميم دارم باز هم درباره اش بنويسم.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بزرگمهرآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386
مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 02 اسفند 1386، ساعت 22:05
 9 ماه و 14 روز پيش
#8
 
_Why Mr. Anderson?
Why,why,why?
Why do you do it?
Why? Why get up?
Why keep fighting?
Do you believe you're fighting for something?
For more than your survival?
Can you tell me what it is?
Do you even know?
Is it freedom or truth?
Perhaps peace? Could it be for love?
Illusions, Mr. Anderson.
Vagaries of perception.
Temporary constructs of a feeble human intellect
trying desperately to justify an existence
that is without meaning or purpose!
And all of them as artificial as the Matrix itself
although only a human mind could
invent something as insipid as love.
You must be able to see it, Mr. Anderson.
You must know it by know.
You can't win.
It's pointless to keep fighting.
Why Mr. Anderson, why?
Why do you persist?
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بزرگمهرآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386
مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 03 اسفند 1386، ساعت 13:36
 9 ماه و 14 روز پيش
#9
 
من به اين نتيجه رسيده ام که هيچ کس حرفي رو که دقيقاً مورد قبول و پسند ما باشه نمي زنه. به همين ترتيب من چنين حرفي براي شما ندارم و شما هم چنين حرفي براي من نداريد. فيلم راز يا ماتريکس هم همين طورند. و به همين چشم بايد بهشون نگاه کنيم. چيزي که در چنين فيلمهايي ممکنه وجود داشته باشه فقط همين قدره که ما رو شايد بتونن به فکر کردن بيندازند. بعد خودمون با افکار خودمون يا سروکله زدن با خودمون مي تونيم به تصوير و درک روشنتري درباره خودمون و محيطي که درش به سر مي بريم برسيم. بنابراين نبايستي انتظار داشته باشيم يک نفر يا يک فيلم بياد و همه حرفها رو جامع و مانع بيان کنه و ما هم فقط تماشاچي باشيم. تصوير و درک مورد نظر ما از خودمون و زندگيمون در اين جهان براي هر کدوم از ما در واقع منحصر به فرده و به دقت که نگاه کنيم مي بينيم که براي هيچ دو آدمي اين تصوير مشترک و يکسان نيست.

نکته ديگه اي که باعث مي شه در برخورد اول در برقراري رابطه با اين طور فيلمها يا فرآورده هايي کند باشيم ممکنه اين باشه که اونها چندان مطابق با فرهنگ ما ساخته نشده اند. قالبهايي که اينها استفاده مي کنند و شيوه اي که براي بيان حرفاشون انتخاب مي کنند مطابق با فرهنگ اکثراً آمريکايي خودشونه. اين قالب اغلب در برخورد اول براي ما دور از ذهن و نامأنوسه. اين وضعيت باعث مي شه که به طور اوليه کل فيلم و داستان رو چندان جدي تلقي نکنيم و به سادگي و با بي اعتنايي از کنارش بگذريم. در مورد من همين طور شد. فيلمها رو چندين بار نگاه کردم و طي چند روز جسته گريخته به موضوع فکر کردم تا تونستم اين پوسته فرهنگي سطحي رو کنار بزنم و بتونم بهتر اصل سخن رو فارغ از اون پوسته درک کنم. به اين ترتيب مي شه حدس زد اگر در اين مورد فيلمي ساخته بشه يا سخني گفته بشه که با قالب فرهنگي و بومي ما سازگارتر باشه راحت تر و جديتر ارتباط برقرار خواهد کرد و مورد توجه قرار خواهد گرفت.

يک نقطه شروع خوب براي درگير شدن با داستان فيلم و از اين طريق نگاه کردن به وضعيت خودمون، توجه به اين نکته است که زندگي و انديشه و رفتار ما اغلب هميشه واکنشي به آن چيزي است که در اطراف ما مي گذره. ما به اشکال گوناگون و از مجاري مختلف مورد اعمال اثر محرکها و عواملي هستيم که ما رو در محاصره خودشون گرفته اند و ما رو ناچار مي کنند مدام در حال واکنش نشون دادن باشيم. زندگي در عمل تبديل شده به مجموعه اي مداوم و مکرر از عکس العملها. ادامه زنجيره دور باطل و سيکل معيوب پديده ها و اتفاقات پست و بي ارزشي که در دنياي واقعي ما رو در خودشون فرو مي برند. اين وسط پس تکليف زيباييها و روشناييهايي که هميشه آرزومندشون بوده ايم چي مي شه؟ سلسله تکرار و تداوم عکس العملهاي ما به شرايط ناهنجار اطراف ما که تمومي نداره، کي نوبت آرزوهاي ما مي شه؟ تا آخر عمر فقط بايد درباره اش شعر بگيم و خيالپردازي کنيم؟ هيچ وقت فرصت نخواهيم کرد اونو تحقق ببخشيم؟ اين فيلمها و داستانها به ما مي گويند چرا اين کار رو مي تونيم انجام بديم.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 04 اسفند 1386، ساعت 1:59
 9 ماه و 13 روز پيش
#10
 
بنظر من قسمت مشکل دار منطق اين برنامه که اتفاقا نقطه اتکا صحبت هاشون هم بود اين بود که
مرتب تکرار مي کردن انرژي اي که در ذهن و با احساس ما بوجود اومده به واقعيت تبدبل ميشه چرا که اين انرژي نابود نميشه و حتما به شکل يک انرزي تاثير گذار خواهد بود...و اينکه هيچ تقدير خاصي وجود نداره ..و ما هرچي بخوايم مي تونيم داشته باشيم و....
خوب حالا اين انرژي به اين قدرت و بزرگي که پتانسيل اينو داره که تبديل شه به چيزهاي خيلي بزرگ و....از کجا اومده؟....مگر نه اينکه انرزي بوجود نمياد و از بين نميره....نکنه از خوردن سبزيجات و نون و شکلات و نشاسته حاصل شده؟؟ Shocked .....
يا اگر انرزي بي پايان اراده انسانه از کجا تامين ميشه؟....اگه فرض کنيم مثل يه سيم يه سرش وصل بشه به مبدا انرزي ها يعني خدا پس بايد از مجراهاي و قوانين خدا بگذره ....
که يکي از قانوناش همون تقديره....در واقع فکر مي کنم تنها جوابش اين باشه که انرزي هر فرد در ابتدا در مخزن تقديرش قبلا بوجود اومده...حالا از اون انرزي مي تونه استفاده کنه...پس همونطور که گفتم هر فرد از حوضچه تقديرش نمي تونه بيرون بره...
البته درسته که تقدير همه آدما اينه که به کمال برسن پس در واقع انرژي کامله و اين امکان براي همه هست که بي نهايت بشن....
اما باز يه نکته ديگه مي مونه ...همون قوانين حاکم بر عالم!..اين تنها يکي از قوانين خداست که هر دعايي و درخواستي مستجابه!....
مثل اين ميمونه که بگيم اين قانونه که از چراق سبز مي تونيم رد شيم....حالا اگه به قوانين ديگه کاري نداشته باشيم...هرکي جلومون باشه طبق اون قانون مي تونيم از روش رد شيم....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بزرگمهرآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386
مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 1:53
 9 ماه و 9 روز پيش
#11
 
اين که گفتيد در تقدير هر آدمي اينه که به کمال برسه اشاره خيلي خوبي بود. به نظر من خيلي در بند اين که انرژي چي هست و از کجا اومده و چطور قراره به واقعيت تبديل بشه نباشيم. از فيلم راز همين قدر بسه و پذيرفته است که يک سري حرفها و مفاهيم کلي رو مورد اشاره قرار داده. درست بودن و چگونگي جزئياتش خيلي مهم نيست. من و شما هم فکر مي کنم بهتره خيلي به اين شناختهايي که فکر مي کنيم درباره عالم داريم اعتماد نکنيم. از کجا معلوم دنيا و هستي واقعاً همين چيزايي باشه که به ما گفته اند؟ از کجا معلوم خيلي ناگفته ها درباره اش نمونده باشه؟ اين خيالپردازي و شعر گفتن نيست. تاريخ بارها و بارها شاهد دگرگون شدن انقلابي تصوير دنيا در ذهن آدمها بوده. فکر مي کنيد آدمهاي همين قرن هفدهم چقدر درباره موجودات ميکروسکوپي مي دونستند. چه درک و تصوري مي تونسته اند از سلولهاي بدن خودشون و ميکروبهايي داشته باشند که در تمام قرون و هزاره ها در اطرافشون وجود داشته اند و تو زندگيشون تأثيرگذار بوده اند ولي اونها کوچکترين درک و خبري ازش نداشتند. جهان اونها چه بسا به زحمت از منظومه شمسي فراتر مي رفت و حتي در خود اين منظومه شمسي چيزي از قمرهاي متعدد مشتري نمي دونستند. اونها تازه داشتند با ناباوري تمدنهاي سرخپوستي آمريکايي و بناهاي معظم و شهرهاي بزرگ اينکاها و آزتکها رو کشف مي کردند. اونها در تمام تاريخ قرون باستان و قرون وسطي وجود داشتند ولي کمتر کسي از اين که حتي چنان خشکي اي ممکنه کمي اونطرفتر تو درياها وجود داشته باشه خبر داشت. اين فقط يک مثاله تا اين احتمال ذهني رو به تصور خودمون نزديک کنيم که جهان رو در بند دانش محدود خودمون مقيد و کوچک نکنيم. خيلي ساده انگاري مي خواد که دنيا، طبيعت و هستي رو براي هميشه به اين شکلي که در دانش ناقص محدود فعلي ما جا مي گيره متصلب کنيم و به بند بکشيم. يک حرف فيلم ماتريکس هم همينه که اين محدوديتها رو باور نکنيم و اين اوهامي رو که در برابرمون دارند نقش بازي مي کنند باور نکنيم. اگر دنيا اين قدر کوچک و بي روح و بي معنيه که اهل مدرسه علم گفته اند پس تکليف احساس و وجد و هيجاني که گاهي احساس مي کنيم و خيال مي کنيم از تمام هستي مي خواد بيرون بزنه چي مي شه؟ اين از کجا مياد؟ از چي مي خواد خبر بده؟ چرا اصرار داريم نيمه خالي ليوان و محدوديتهاي علم نامطمئن رو ببينيم و قبول کنيم اما نيمه پر ليوان رو و احساسات و هيجانات خودمونو که از هر چيزي به ما نزديکترند نبينيم و با ترديد از کنارشون بگذريم؟ واقعاً به چه جور شناختي در اين عالم بايد اعتماد کنيم؟ به علم نامطمئن و ناقصي که از بيرون مي خواد خبري برسونه يا به شناختها و ادراکات دروني که بدون هيچ واسطه اي باهاشون در تماسيم؟ چرا اين قدر خودمونو دست کم گرفته ايم و به خودمون شک داريم؟ اشکال نداره تو قضاياي بيروني زندگي خودمون مثل خورد و خوراک و بيماري و خونه سازي و اين طور چيزا از همين علم تجربي کمک بگيريم، اما آيا حيف نيست قضاياي انساني و عيمقترين مسائل زندگي خودمونو و شرف و ارزش انساني خودمونو به چنين شناخت متزلزل و حقيري پيوند بزنيم؟ به نظر من چنين تصميمي شايسته نيست و راهي هم که براي گريز از اين دام و قيد در دسترسمونه اينه که با خودمون صادق و صميمي باشيم و به خودمون اعتماد کنيم. اون وقت به جاي اين که قوانين خيالي بيرون براي ما تکليف تعيين کنند ما براي اونها تعيين مي کنيم که چطور تعريف شوند و کجا متوقف بشن. مثل همون گلوله هايي که به طرف نئو شليک مي شدند و در برابرش متوقف مي شدند. اين حرفها هم مال من نيست. دارم سعي مي کنم از کساي ديگه اي که قبلاً در اين باره حرف زده اند بيشتر در اين مورد ياد بگيرم.

بيرون قدم نه از دام آفاق
تو بيش از ايني تو پيش از ايني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سامانآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 27 بهمن 1386
مجموع ارسالها: 80
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: زير سايه خدا
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 14:01
 9 ماه و 9 روز پيش
#12
 
خيلي بد شد من اين فيلمو نديدم Sad
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 658
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 19:11
 9 ماه و 8 روز پيش
#13
 
خوب در واقع خيلي خوبه که ذهن باز و پذيرايي داشته باشيم....اما يکم زيادي خوبه که هيچ چار چوبي براي اين ذهنيات قائل نباشيم.....
ايرادي نداره وقتي به موضوع بر مي خوريم درباره ش فکر کنيم...لازمه ي فکر کردن داشتن چارچوبه...اگه ساختار فکري کسي همه چيز ممکنه باشه جايي براي فکرکردن نمي مونه....فکر کردن يعني تحليل يه موضوع بر اساس دانسته ها...اتفاقا اين مهمه که هرچي تازه اي رو در قالبهايي که مي دونيم بررسي و در جاي مناسبي از ساختار فکريمون قرار بديم..اينجوري کمتر دچار پريشاني ذهني ميشيم...براي هر نوع صحبت و نظري اول بايد قبول کرد که بهر حال قانوني وجود داره....و شما حداقل بگيد کدوم يکي از چيزهايي که من گفتم درست نيست..يه منطق درست..يه منطق درست ديگه رو نفي نمي کنه..تکميلش ميکنه..يا نهايتا بهم ربطي ندارن....تازه من که چيزي نگفتم Sad ...
فقط سعي کردم ببينم مي تونم بفهمم اين موضوع چطور اتفاق ميفته و کجاي داستاني که من مي دونم قرار ميگيره و ببينم مي تونم ربطشو با چيزهايي که مي دونم پيدا کنم....
اين منطقيه که وقتي چيزي رو بعنوان يه اصل کامل و جامع قبول کنيم بخوايم اتفاقاتي که پيش ميادو بزاريم تو فرمولش ببينيم جواب ميده يا نه..درسته ....خيلي خيلي زياد کم مي دونيم...اما قراره يکي مثل با يه وسيله کار کنه....آدما به چيزايي اطمينان دارن که فکر مي کنن مي دونن چيه.... بدون اطمينان Sick ....
حداقل بايد مي گفتن اون انرژي که قابليت تبديل شدن به بي نهايتو داره از کجا اومده....
يه فکر باز که دروازه هاش نهايت نداره...نه ساختاري داره و نه منطقي!...منطق يعني الگو برداري و تعميم يه رابطه درست... چيزي که نمي دوني چيه چطور مي خواي منطقا قبول کني...
بهر حال يه منطق دست و پاشکسته و محدود بهتر از همه چيز و همه جا و همه کس ممکنه ست Shame on you ....
در ثاني-تا حالا همش اولا بوده Mr. Green - يادم رفت Mr. Green ...

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بزرگمهرآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386
مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 09 اسفند 1386، ساعت 13:59
 9 ماه و 8 روز پيش
#14
 
حيف جون

خوب اين چيزايي که من اينجا مي نويسم همونطور که قبلاً هم اشاره کردم به درد هيچ کس بيشتر از خودم نمي خوره. در واقع مخاطب اصلي حرفهام خودم هستم. به قول دوستي من اينجا دارم بلند بلند فکر مي کنم. نوشتن به افکارم نظم بهتري مي ده و انتشارش امکاني بوجود مياره که ذهنياتم رو در معرض سنجش نظرات دوستاني که لطف مي کنند مي خونند يا مي نويسند قرار بدم. اين رو از اين جهت مجدداً يادآوري مي کنم که يه وقت تندي و بي ملاحظگي که ممکنه در نوشتن به کار ببرم سوتفاهمي پيش نياره. من نظرم اين نبود که براي ذهنيات چارچوبي قائل نباشيم. اتفاقاً خودم هم به اين موضوع فکر مي کردم اين حرفهاي جديد رو که البته سابقه اي ازشون رو از چند سال پيش داشتم در ارتباط با افکار قبليم چطور بايد طبقه بندي کنم. جواب بسيار جالبي هم براش پيدا کردم منتهي همونطور که گفتم بيشتر از هرکسي به درد خودم مي خوره. سر فرصت درباره اش مي نويسم.

از اين نوشته جديد شما اين برداشت رو داشتم که گويا آدم نمي تونه براساس ادراکات و ذهنيات دروني و شخصي خودش چارچوب منسجم و کارآمدي داشته باشه. انگار چارچوب فقط اونه که فلسفه غالب يا علم تجربي يا در هر حال هر انديشه اي که از بيرون مياد ساخته اند. آيا من گفته ام خود دروني ما بي قانون و بي منطقه؟ برعکس به نظر مي رسه کاملاً دقيق و حساب شده است. اگر ما از لحاظ دروني متناقض و بي حساب کتاب بوديم که اصلاً نمي تونستيم زندگي کنيم. ولي قوانين و نظم درون ما به نوشتن يا انديشيدن بيروني در نمياد و مثل ماهي از چنگال قالب بنديهاي بيروني در مي ره. شايد به اين خاطر که فراتر از اين قالبهاست. ما قادر نيستيم اين خود دروني رو بيرون بکشين و در معرض انديشه و قضاوت بيروني قرار بديم اما در همون جايي که قرار داره نه تنها به نحو متعادل و مطلوب بلکه بسيار حيرت انگيز و جذاب کار مي کنه. به نظر من چهارچوب اصلي همونيه که در ذهنمون شکل مي گيره و اطلاعات و دانسته هاي بيروني فرعياتي هستند که اون چارچوب اصلي رو اصلاح مي کنند. يه مثال بهتر بزنم؛ فلسفه و علم و عرف و هر تلقي و دانسته بيروني ديگه اي تنها ابزارهايي هستند که اون کارگزار اصلي دروني و ذهني ما طبق صلاحديد خودش و با به کارگيري اونها جهان و زندگي رو تصوير مي کنه. يا به قول شما چارچوبي براش مي سازه. در واقع روش کار همه ما همين طوريه. ما از زاويه نگاه همون کارگزار دروني و ذهنيمون به دنيا نگاه مي کنيم. حرف من اينجا اينه که به اين کارگزار اين اجازه رو بديم که به خودش اعتماد داشته باشه. به جاي اين که سراسيمه نگران قوانين و قالبهاي بيروني باشه، اول خودش رو ببينه و اصل قرار بده و در درجه بعد دنبال اون قوانين بيروني بره. در اين صورت حتي امکان خيلي بهتري براي هماهنگ شدن با اون قوانين بيروني هم پيدا مي کنه. مشکل اينجاست که فکر مي کنيم فقط قضاياي بيروني هستند که مي تونيم بشناسيم و اصلاً به شناخت خودمون فکر نمي کنيم. شايد هم خيال مي کنيم خودمونو خوب مي شناسيم. ما واقعاً کي هستيم و دنبال چي هستيم؟ در حالي که همونطور که قبلاً گفتم با چنين غفلتي، خودمون به دست خودمون در عمل اين خود بيچاره مونو در محاصره و فشار کمرشکن عوامل نامعتبر و موهوم بيروني رها کرده ايم. زندگي ما شده دويدن دنبال سرابهاي خيالي. آب در کوزه و ما.. اگر قالبهاي بيروني رو بر اقتضائات دروني اولويت بديم مثل اينه که شيپور رو از طرف گشادش بدميم. داستان ملانصرالدين و پسرشو شنيده ايد که مي خواست با الاغش به شهر بره و سر راه هر کس بهش مي رسيد نظري مي داد و اون هم بيچاره مونده بود که نظر کدوم رو بايد گوش کنه؟ ما هم اگه بخواهيم به جاي اين که به خودمون و اقتضائات خودمون توجه کنيم همت خودمونو در برآوردن نظرات ديگران قرار بديم داستانمون به همين اندازه خنده دار مي شه و نتايج خيلي فجيعتري رو براي خودمون بوجود مياريم.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بزرگمهرآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386
مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 11 اسفند 1386، ساعت 18:43
 9 ماه و 5 روز پيش
#15
 
خوب، قبلاً در اين باره گفتم که يک نقطه شروع خوب و جامع در اين مباحث توجه به همين يک نکته است که به جاي اين که در زندگي به بيرون نگاه کنيم، به قول فيلسوفا نقطه عزيمتمون درون خودمون باشه. در زندگي و فهم اون نقطه اتکا رو خودمون قرار بديم. دنيا رو براساس خواست و درک و علاقه خودمون ببينيم. درسته چشمهامون رو به بيرونه و گوشهامون رو به بيرون تنظيم شده اما بايستي وسيله اي و ابزاري وجود داشته باشه که ما رو به درون خودمون متوجه کنه. لااقل دو سؤال فوري ديگه رو هم بايد جواب مي دادم. مجموعه اين قضايا و اين حرف و حديثها کجاي چيزي که من از اين دنيا مي دانسته ام قرار مي گيره؟ حيف هم به اين دغدغه اشاره کرده بود. چرا اگر اين مسأله واقعاً مهمه من قبلاً تقريباً هيچ چيزي درباره اش نمي دونسته ام؟ چطور چنين چيزي ممکنه؟ چنين چيزي ممکن نيست. من بايد قبل از اين درباره اين موضوع مي دونسته باشم. شايد اون چيزي که مي دونسته ام يادم رفته. شايد هنوز دانسته هاي قبلي خودم رو خوب مرور نکرده ام. شايد هنوز اين مطلب جديد رو درست نفهميده ام و برداشت و تحليل متناسبي ازش ندارم. چرا بايد يک نفر از بيرون بياد و درباره اين قضايا به من خبر بده که چنين قضايايي هم وجود داره؟ اگه واقعاً چنين وضعيتي وجود داشته باشه و لازم باشه حتماً مدام يکي از بيرون بياد و اين قضايا رو يادآوري کنه، کل مسأله يک چيز مصنوعي و ساختگي و تحميلي خواهد بود. اين يکي از اولين دغدغه هام بود وقتي با چنين گزاره هايي که نمونه هاييش در فيلم راز وجود داره روبرو شدم. دغدغه دوم هم که تقريباً در همون امتداد نگراني اول بود اين بود که اين قضايا دنيا رو بيش از پيش دارند پيچيده مي کنند. اين علامت خوبي نيست. اگر واقعاً نتيجه اين قضايا اين باشه که درک و تلقي ما رو از زندگي و خودمون پيچيده و نارساتر کنند به شدت از ارزش اين گزاره ها کاسته خواهد شد. اگر اين سخنان و جملات واقعي و ارزشمند باشند و چيزي مبتذل و ساختگي نباشند بايستي گزاره کلي ديگه اي وجود داشته باشه که اينها رو جمع بندي کنه. يک شناخت کلي و ساده و منسجم از مجموعه اين مباحث به دست بده.

هر سه دغدغه فوق رو با يک کلمه واحد در ذهن خودم سامان دادم؛ دين. و البته يه کمک کوچولو هم براي پيدا کردن اين راه حل از يه جاي ديگه اي گرفتم. درباره سؤال اول و اين که چه ابزاري وجود داره تا توجه ما رو از جهان خارج معطوف به جهان درون خودمون بکنه؛ از چند سال قبل به اين تلقي درباره دين رسيده بودم که دين برخلاف منطق و فلسفه از يک طرف و مشاهده و علم تجربي از طرف ديگه که از دنياي بيرون خبر مي دهند و با اون سروکار دارند دين، اخلاق و عرفان قضايايي بيشتر دروني هستند يعني ريشه اساسي شون درون انسانه. بنابراين دين به سادگي مي تونه فتح باب خوبي به سوي دنياي درون انسان باشه. براي کسي که از يک طرف از اين که زندگيش تبديل به مجموعه عکس العملهايي به عوامل بيروني شده و علاقه منده به جاي اين زندگي انفعالي يک زندگي فعالانه و رضايتمندانه در پيش بگيره و از سوي ديگه سابقه رابطه اجتماعي و تربيتي خوبي با دين داره، دين مي تونه يک انتخاب خوب و کارآمد براي آشتي کردن با خود باشه. درباره دغدغه دوم همون طور که حدس مي زدم من قبلاً از طريق دين با چنين قضايايي آشنا بوده ام. اين که کرامت و شرف انساني محدوديت بردار نيست. همه اين گزاره هاي شعف انگيز و وجدآفرين رو به نوعي قبلاً و از دوران نوجواني در حوزه دين تجربه کرده بودم و مي شناختم. اين گزاره هاي قديم و جديد در واقع توسعه و امتداد يا بازنويسي و بازخواني همين باورهاي کهن ديني بودند. مجموعه همه اين انديشه ها و ادراکات رو مي شه در يک قالب عمومي و کلي که نمي دونم اسمش رو چه مي شه گذاشت گرد هم آورد و همه رو يکجا فهميد و مورد توجه قرار داد. اين پاسخ به دغدغه سوم بود؛ اين که اين قضايا پيچيدگي اضافه اي به درک ما تحميل نمي کنند. بلکه در يک مجموعه سازگار با باورهاي کهن ديني و عرفاني قابل جمع بندي هستند. در واقع اين طور مي شه گفت که فيلمهايي مثل راز و ماتريکس و کتابهايي مثل کتابهاي ريچارد باخ نشان دهنده تداوم احساسات و باورها و شناختهاي عميق مذهبي و ترويج کننده اينها در دنياي مدرن غرب هستند. و شخصيت سرسخت و نيرومندي مثل اسميت در فيلم ماتريکس نماينده باورها و انديشه هاي جديدي است که در تمدن غرب براساس فلسفه مادي و غيرالهي توسعه يافته. البته من اصرار ندارم اين قضايا رو الزاماً به اديان و باورهاي سنتي اونها تعبير کنم بلکه تنها از جهت تقريب کليت داستان به ذهن اينجا از دين نام مي برم. حالا باز دوباره بعد از مدتها دين رو يک منظومه جالب و شکوهمند مي بينم که حوزه هاي وسيع و متکثري از زندگي بشر رو در يک ساختار و قالب منظم و متحول شونده در بر مي گيره.

خوب، حالا با توجه به چنين رابطه اي که بين اين داستان و دينداري وجود داره، چنين فيلمهايي و چنين سخناني چه اهميت و کارکردي پيدا مي کنند؟
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع