| نویسنده |
پیغام |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6870 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 03 آذر 1386، ساعت 13:03 |
|
 |
12 ماه و 2 روز پيش |
|
#1
|
| |
خانواده پدري ما اهل شعر و ادب هستن. يکي از چيزهايي که از قديم تو ذهن من مونده و بارها از دهنشون شنيدم، قصيده "موش و گربه" اثر "عبيد زاکاني"، طنزپرداز بزرگ قرن هشتم هجري و شايد بزرگ ترين طنزپرداز پارسي گوي همه اعصار هست. چند روز پيش توي يه کتاب فروشي چاپ جديدي از اين منظومه رو ديدم که به سيک و سياق قديم و با کاغذ و جلد کاهي چاپ شده بود. به ياد گذشته هاي شيرين، و جلد ازش خريدم و بهانه اي شد براي قرار دادن اين شاهکار ادبيات پارسي در تالارهاي گفتمان. خوندنش خالي از لطف نيست.
موش و گربه
عبيد زاکاني
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
که در معناي آن حيران بماني
اي خردمند عاقل ودانا
قصهي موش و گربه برخوانا
قصهي موش و گربهي مظلوم
گوش کن همچو در غلطانا
از قضاي فلک يکي گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سينهاش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شکار موشانا
در پس خم مي نمود کمين
همچو دزدي که در بيابانا
ناگهان موشکي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خم برنهاد و مي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
که شود روبرو به ميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من اين گناهانا
مست بودم اگر گهي خوردم
گه فراوان خورند مستانا *
گربه گفتا دروغ کمتر گوي
نخورم من فريب و مکرانا
مي شنيدم هرآنچه مي گفتي
آروادين قحبهي مسلمانا
گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشيد
ورد مي خواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاري کرد
تا بحدي که گشت گريانا
موشکي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يکي کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يکي تحفههاي الوانا
آن يکي شيشهي شراب به کف
و آن دگر برههاي بريانا
آن يکي طشتکي پر از کشمش
و آن دگر يک طبق ز خرمانا
آن يکي ظرفي از پنير به دست
و آن دگر ماست با کره نانا
آن يکي خوانچه پلو بر سر
افشره آب ليمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب
کاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشکشي
کردهايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بديد بخواند
رزقکم في السماء حقانا
من گرسنه بسي به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هرکه کار خدا کند به يقين
روزيش مي شود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرماييد
قدمي چند اي رفيقانا
موشکان جمله پيش مي رفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يکي کدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يک به دندان چو شير غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشستهايد اي موشان
خاکتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشکان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاک بر سر کنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما
مي رويم پاي تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خويش کنيم
از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يک باره کردنش تعظيم
کاي تو شاهنشهي بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها
اي شهنشه اولوم به قربانا
سالي يک دانه مي گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج مي گيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا
بعد يک هفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزهها و تير و کمان
همه با سيفهاي برانا
فوجهاي پياده از يک سو
تيغها در ميانه جولانا
چون که جمع آوري لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يکه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطانا
گفت بايد يکي ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا که آماده باش جنگانا
موشکي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالي کرد
که منم ايلچي ز شاهانا
خبر آوردهام براي شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که شاه گه خورده
من نيايم برون ز کرمانا
ليکن اندر خفا تدارک کرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربههاي براق شير شکار
از صفاهان و يزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه کوير
لشگر گربه از کهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند
که نيايد حساب آسانا
حمله اي سخت کرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکي اسب گربه را پي کرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
که بگيريد پهلوانانا
موشکان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با کلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
کند آن ريسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمين
که شدندي به خاک يکسانا
لشگر از يک طرف فراري شد
شاه از يک جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن و تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصهي عجيب و غريب
يادگار عبيد زاکانا
جان من پند گير از اين قصه
که شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا
منبع: http://www.aftab.ir/literature/verse/obaidzakani/79oznokgobk7z3ps.php
با اندکي تصرف و ويرايش
دريافت نسخه PDF
حجم فايل: 617 کيلو بايت
______________
* اين بيت در خيلي از نسخه هايي که ديدم وجود نداره. احتمالاً علت خوردني هاي نامتبوع ذکر شده در اون هست. |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط وحيد در تاريخ شنبه 03 آذر 1386، ساعت 15:51 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 828 اعتبار کسب شده: 8964 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 03 آذر 1386، ساعت 15:20 |
|
 |
12 ماه و 2 روز پيش |
|
#2
|
| |
يادش بخير کوچيک که بوديم نوار قصه اش رو خريده بوديم دقيقا نوار قصه هه از روي شاهکار عبيد زاکاني ضبط شده بود.
جالب اينجاست که براي بچه ها بود ولي ثقيل نبود
يادمه که همين شعر رو که وحيد نوشته با صداي هنرمند معروف و محبوب من "مرتضي احمدي" بود.
فکر نکنم ديگه اين نوار قصه گير بياد. نميدونم داديمش به کي که رايت کنه ببخشيد کپي کنه که ديگه پس نداد.
يادمه يه جاش موشها خودشون رو آتيش ميزدن و مينداختن بين سپاه دشمن(گربه ها) اين صحنه اش خيلي تاثير گذار بود.
يا يه جاييش که موشه گير افتاده بود و داشت به گربه التماس ميکرد و ميگفت "در عفو لذتي است که در انتقام نيست" ولي گربه گوش نکرد و خوردش
و من اين جمله رو اولين بار از اين نوار شنيدم
پي نوشت: هرکس اين نوار رو داره يا ميتونه برام پيدا کنه من به هر قيمتي که بخواد حاضرم بالاش بدم |
|
_________________ نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |