| نویسنده |
پیغام |
تنها با تمام دردها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 30 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 367 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: در قلب تو جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 30 آبان 1386، ساعت 15:52 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#1
|
| |
دوست دارم اين تاپيک مورد بي لطفي دوستان قرار نگيره
چيزهايي که عزيزان و دوستان از ايران مخصوصا ايران باستان مي دونن توي اين تاپيک بنويسن تا حذداقل با خوندنشون غرور ملي يه ذره به جوش بياد
با تشکر از تمام دوستاي با مرام خودم |
|
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:38 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#2
|
| |
|
حتما منتظر اين تاپيک بودم اما انشاالله نازيستي اين پرچمو واسه مسخره بازي اينجا نزاشتي؟ |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:47 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#3
|
| |
ايران در هزاره نخست پيش از ميلاد
بررسي جامع تاريخ و فرهنگ و جغرافياي تاريخي ايران را در دوران ماد مي توان به اعتباري مشکل ترين و پيچيده ترين بخش از دوران هاي تاريخي اين سرزمين به شمار آورد.
وجود نظريه پردازي هاي پژوهشگران مختلف که هر يک در زمينه اي خاص، چون زبان شناسي، نژادشناسي، دين شناسي و… صاحب نظر بوده و از ديدگاه خود با موضوع برخورد کرده اند از يک سو، و نيز نظرات پژوهشگراني که کار خود را متوجه بخش هاي خاصي از مجموعه جامعه ي ايران هزاره ي نخست پيش از ميلاد، مانند ايلامي ها، مانايي ها، اورارتوها و يا تمدن ها و دولت هاي همجوار چون آشور و بابل ساخته اند، از سوي ديگر عامل موثر در ايجاد پيچيدگي و دشواري مسير پژوهش گرديده است. اين پيچيدگي بدان جهت است که عمده ي اين پژوهشگران کوشيده اند تا هر چه بيشتر بر موضوع مورد نظر خود تاکيد کنند و با مرز بندي هاي بسيار مستحکم، به هر بخش به عنوان واحدي مستقل در تمامي ابعاد بنگرند. عجيب آنکه با ورود به دوران هخامنشي، اين نحوه ي برخورد به ميزان غير قابل تصوري دگرگون گرديده و با نگاهي جامع و فراگير به آن، برخورد شده است.
اما، با توجه به اينکه دانش باستان شناسي در اين مورد بيشتر و بهتر از علوم ديگر مي تواند اظهار نظر کند، در کل بررسي هاي اين دوران، باستان شناسي نقش عمده و اساسي بر عهده ندارد.
منابع نوشته ي کهن مربوط به دوران ماد، به زبان هاي گوناگون مانند بابلي، آشوري، ايلامي، اورارتويي، پارسي باستان، اوستايي، ارمني قديم، عبري قديم، يوناني، لاتيني، آرامي و … مي باشند که به دليل تنوع آن ها، و مشکلات فراوان در خواندن کامل برخي از اين زبان ها و انجام نگرفتن يک بررسي تطبيقي بر روي آن ها نمي توان بهره ي لازم را از اين منابع گرفت. از سوي ديگر، در نوشته هاي آشوري با توجه به همجواري آن سرزمين با ايران در دوران ماد و تعداد فراوان سنگ نبشته هاي به جاي مانده در آن زبان که به اعتباري بايد بيشترين اطلاعات را درباره ي اين دوران دربرداشته باشند، از سال سي ام سده ي هفتم پيش از ميلاد به بعد هيچ چيز درباره ي ماده ها وجود ندارد.
در ميان نوشته هاي مختلف، بيش ازهمه رساله ي مختصر هرودوت است که با وجود همه ي ايرادهاي وارد بر آن، آگاهي هاي قابل ملاحظه اي درباره ي مادها به دست مي دهد، به ويژه درباره ي دوران مهم شکل گيري و گسترش آن دولت يعني زماني که منابع آشوري آن را مسکوت گذارده اند.
در سده هاي آغازين هزاره ي نخست پيش از ميلاد تا زمان استقرار دولت قدرتمند ماد در واپسين دهه ي سده ي هفتم پيش از ميلاد در بخش پهناوري از شمال، غرب، جنوب غربي و بخشي از جنوب فلات ايران، با نام قوم ها و دولت هايي چون مانايي ها، سکاها، کاسپي ها، اورارتوها، کاسي، ايلامي ها، سومري ها، پارس ها و … برمي خوريم که در جريان درگيري هاي منطقه ي غرب فلات ايران بين خود و يا با آشوري ها - به عنوان حکومت هاي منطقه اي و قوم ها و طايفه هاي قدرتمند - حضوري فعال داشته اند.
در همان هزاره ي نخست پيش از ميلاد برخي از اين قوم ها را با نام هاي ديگري که از پيشينه اي بسيار کهن در منطقه برخوردار بودند، مي خواندند، چنانکه «اورارتوييان» و مردم ماننا، ماد را «گوتي» مي ناميدند.
گوتي ها در کنار لولوبي ها، ميتاني ها، ايلامي ها، کاسي ها و کاسپي ها از جمله ساکنان کهن فلات ايران به شمار مي رفته اند که با نام و آثار آنان از هزاره ي سوم پيش از ميلاد، در منطقه آشنا هستيم.
براي شناخت جامع فرهنگ و تمدن دوران ماد که تاثيري بنيادين بر دوران هاي پسين و به ويژه، عهد هخامنشيان گذارده است، آگاهي بر وضع اين اقوام و دولت هاي منطقه اي گريزناپذير مي باشد. به ويژه آنکه گروهي از تاريخ نويسان بر حسب گرايش هاي خاص خود درباره ي اصل و منشاء هر يک از اين قوم ها و منطقه ي حکمروايي، زبان و تمدن و رويدادهاي مربوط به آنان، به گونه اي مطلب را عنوان کرده اند که خواننده بدون توجه به موقعيت جغرافيايي آنان و وسعت حوزه ي اقتدارشان، چنان مي پندارد که هر يک به صورت جزيره اي جدا از ديگران و با اصل و ريشه اي متفاوت، صاحب فرهنگ و تمدني از ريشه اي ويژه و مستقل بودنده اند. ولي در اصل، بيشتر آنان قوم هايي بوده اند که در منطقه هايي نه چندان پهناور - در کنار هم - هر يک در زير چتر قدرت هاي سياسي قومي و قبيله اي خود، توانسته بودند حکومت هاي محلي کوچک يا متوسطي را تشکيل دهند.
شکي نيست که قدرت هايي چون ايلامي ها، کاسي ها و ميتاني ها در طي دوراني طولاني از توانمندي هاي فراوان سياسي و تمدني شکوفا، برخوردار بوده اند. چنانکه اورارتوها از حدود 900 پيش از ميلاد نزديک به سه سده موفق شدند که به مرحله ي ايجاد يک دولت مطرح با آثاري ارزشمند در منطقه برسند و با نيرويي چون آشور، درگير شوند.
حال، با اين مقدمه جا دارد تا بر چگونگي حضور و زندگي و پيوندهاي برخي از اين قوم هاي نامدار منطقه، مرور کوتاهي بکنيم.
اقوامي که از آخر سده ي هفتم پيش از ميلاد به بعد، از وحدت و اجتماع آنان گسترده ترين و مقتدرترين دولت زمان به نام «دولت ماد» پديدار گشت. دولتي که معرف فرهنگ و تمدني شکوفا، با برخورداري از يکدستي ها، هماهنگي ها و پيوندهاي چشمگير است.
لولوبي
لولوبي ها در بخش پهناوري از بالاي رود دياله تا درياچه ي اورميه اسقرار داشتند، که در سنگ نبشته هاي آشوري از بخش حکمراني آنان، با نام «زاموآ» ياد شده است. آنان از هزاره ي دوم پيش از ميلاد به عنوان يک قدرت، هميشه با آشور در نبرد بوده اند. در هزاره ي سوم پيش از ميلاد از اين قوم، کهن ترين سنگ نگاره ي ايران در سر پل ذهاب پديد آمده است که به نام نقش «آنوباني ني» معروف است.
از مهمترين ويژگي هاي اين نقش، تصوير نخستين نفر از شش شخصيت کنده شده در زير تصوير است که جامه و کلاه آن به طور کامل همان است که در نقش برجسته هاي تخت جمشيد، شخصيت ها و افسران مادي در بردارند. به عبارت ديگر، در طول نزديک به دو هزار سال، فرهنگ بخش پهناوري از فلات در زمينه ي هنر پوشاک، تداوم داشته است.
گوتي ها
گوتي نام مرداني بوده است که در همان هزاره ي سوم و دوم پيش از ميلاد در شرق و شمال غربي منطقه، سکونت لولوبي ها (در منطقه ي آذربايجان و کردستان) مي زيسته اند. از اين مردم، سنگ نگاره ي معروف «هورين شيخان» در بالاي رودخانه ي دياله شناخته شده است که ترکيب و موضوع صحنه، شباهت بسيار به سنگ نگاره ي «آنوباني ني» داشته و حدود زماني آن ها نيز، به هم نزديک دانسته شده است.
از ديگر آثار مربوط به گوتي ها، سر مجسمه ي مفرغي به دست آمده در همدان است که آن را به يکي از شاهان گوتي در حدود سده هاي پاياني هزاره ي دوم پيش از ميلاد نسبت داده اند. از نظر انسان شناسي، ريخت چهره ي اين مجسمه و تصوير کماندار هورين شيخان را «کسون» با تيپ کردان منطقه ي ابرسن (زاگرس) و «ا. ت. آمي» انسان شناس فرانسوي با آذربايجانيان و «ژرژکنتنو» با کاسي ها يکسان ديده اند.
ميتاني ها
اين قوم در هزاره ي دوم پيش از ميلاد در قسمت غرب فلات ايران، از موقعيت برجسته اي برخوردار بوده و در حدود 1500 پيش از ميلاد دولتي قدرتمند که از درياي مديترانه تا کوه هاي غربي آذربايجان و ابرسن (زاگرس) امتداد داشته است، تشکيل مي دادند. سپس، آنان شمال ميان دو رود را نيز به سرزمين خود پيوند دادند.
نخست، پايتخت آنان شهر «واشوگاني»(Vashuganni) در محل «راس عين»(در خابور امروزي) بود. سپس به «آرپخا»(Arrapkha) در کرکوک انتقال يافت. ميتاني ها را آريايي دانسته اند.
يک دسته از اقوام هند و اروپايي که به نظر مي آيد بيشتر آنان از افراد جنگجو بودند، از قفقاز عبور کردند و تا انحناي بزرگ رود فرات پيش راندند. اين عده با «هوريان»(بوميان آن ناحيه که قومي از اصل آزياني بودند) آميخته شدند و پادشاهي ميتاني را تشکيل دادند. اين دسته، محل سکونت خود را تا ميان دو رود شمالي توسعه دادند و آشور را محدود کردند و اقامتگاه هاي قوم گوتي را نيز (که در دره هاي شمالي ابرسن واقع بود) به قلمرو خويش افزودند. همچنين، مصر را متحد گردانيدند و مقتدرترين فراعنه، با دختران پادشاهي ميتاني ازدواج کردند. ميتاني ها نه فقط از نظر قدرت سياسي و نظامي، بلکه از نظر سامان دهي اوضاع اجتماعي و تدوين قوانين نيز، از موقعيت چشمگيري برخوردار بودند. متن هاي حقوقي به دست آمده از «نوزي» يا «يورگان تپه»(Urgantepe) در جنوب غربي کرکوک درباره ي قوانين مربوطه به زناشويي، بچه دار بودن يا نبودن، هبه و واگذاري اموال، ارث و قوانين کيفري و مجازات ها و مذهب آنان، اطلاعات جالبي در اختيار مي گذارند.
کاسي ها
از حدود هزاره ي سوم پيش از ميلاد به بعد، اين مردم به اعتباري، نخست در زمين هاي جنوب غربي درياي کاسپين (مازندران) و بعد در دامنه هاي سلسله ابرسن (زاگرس)، ساکن بودنده اند. مردم ناحيه ي لرستان کنوني را بازماندگان کاسي ها مي دانند. در نوشته هاي آشوري، از آنان با نام «کاسي»(Kassi) ياد شده است. نام هگمتانه يا همدان را آشوري ها پيش از دوران مادها «کار- کاسي» به معني شهرکاسيان مي ناميدند. همچنين، نام شهرهاي قزوين و کاشان و درياي کاسپين را بر گرفته از نام اين قوم مي دانند.
وسعت منطقه ي حضور کاسي ها در بخش هاي غربي فلات ايران، تا همدان امتداد داشته است. کاسيان در برخي از نواحي «ماد آينده» سکونت گزيده و به احتمال قوي، نواحي مزبور به وجهي استوار جزو قلمرو دولت کاسي شده است. زيرا، آثار نقاط مسکوني کاسيان در نواحي دوردست ماد نيز تا هزاره نخست پيش از ميلاد محفوظ مانده و عنصر نژادي کاسي در حدود جنوب غربي ماد به طور قابل ملاحظه اي انتشار يافته است.
درباره ي نژاد کاسي ها و پيوندشان با آريايي ها، نظرات مختلفي وجود دارد. برخي، آنان را «آريايي» و برخي ديگر «آزياني» گفته اند.
توده ي جمعيت کاسي که در اصل آسيايي بودند، در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد به توسط هند و اروپاييان که حکومتي اشرافي و نظامي با جمعيت اندک تشکيل داده بودند، مجاز شدند که خود را در ميان طبقه ي حاکم جاي دهند.
همچنين، از نام بعضي خدايان کاسي پيداست که ارتباط خاصي ميان آنان و نژاد هند و اروپايي وجود داشته است.
اورارتوها
در سده هاي آغازين هزاره ي نخست پيش از ميلاد نيز با نام پرآوازه ي حکومت ها و اقوامي در غرب فلات و منطقه اي که بعد مرکز عمده ي دولت بزرگ ماد را تشکيل دادند، برخورد مي کنيم که همه در جريان يک رويداد مهم تاريخي دنياي کهن، از دهه ي آخر سده ي هفتم پيش از ميلاد به بعد، با نام دولت و تمدن ماد به زندگي خود ادامه داده اند. بيشتر آنان عبارت بودند از : اورارتوها، مانايي ها، سکاها و سيمري ها.
از ميان اين چهار گروه، اورارتوها از نظر تشکل سياسي و سازماندهي به صورت يک دولت و به جاي گذاردن آثار تمدني، به ويژه معماري، از ديگران در شرايط ممتازتري بوده اند. اين دولت در حدود سده ي نهم پيش از ميلاد از اتحاد تعدادي از طايفه ها در پيرامون درياچه ي وان با مرکزي به نام «توشيا» سامان گرفت. در زمان هاي بعد، از يک سو تا درياچه ي وان و از سوي جنوب تا حوضه هاي رودخانه هاي دجله و بخش بالاي فرات و گه گاه بخش هايي از آذربايجان کنوني را در برداشت.
زبان اورارتويي را از گروه زبان هاي «آسياني» دانسته اند که با زبان «هوري ها» هم گروه بوده است. مهمترين ايزد آنان «خالدي» نام داشت. اورارتوها در کار معماري، فلزکاري و ايجاد کانال هاي آبياري توانمندي هاي بسيار داشتند. ساکنان سرزمين اورارتو در شکل بخشيدن به هنر دوران ماد و سپس هخامنشي، چون ديگر اقوام ساکن فلات ايران، نقش موثري را بر عهده داشته اند. دولت اورارتو، در آغاز دهه ي آخر سده ي هفتم پيش از ميلاد به اطاعت اتحاديه ي مادها درآمد.
مانايي ها
مانايي ها از اقوام صاحب نام و نشاني بودند که در ناحيه ي ماد آتروپاتن يا آذربايجان کنوني، در سده هاي نخستين هزاره ي نخست پيش از ميلاد تا زماني که جزيي از دولت بزرگ ماد گرديدند، از جمله دولت هاي منطقه اي به شمار مي رفتند.
ويژگي هاي قومي جامعه ي مانايي را چنين دانسته اند :
مقارن هزاره ي نخست، مخلوطي از طوايف مهاجر و بومي - قفقازي و آريايي - به نام «ماناي» در نواحي جنوب شرقي درياچه ي اورميه تا حدود جنوب غربي درياي کاسپين (مازندران)، به خصوص بين حدود مراغه تا بوکان و سقز امروزي سکونت داشتند.
بيشتر پژوهشگران برآنند که مانايي ها شامل اتحاديه اي از طوايف منطقه بودند و خود از گذشته، بخشي از سازمان هاي حکومتي لولوبي - گوتي را تشکيل مي دادند.
آنان با پيروزي بر ديگر اتحاديه هاي منطقه، دولت مانا را پايه گذاري کردند. آشوري ها به طور بي امان، در فرصت هاي مختلف براي حمله و غارت، به سرزمين مانا حمله مي بردند و در هر يورش در پي ويرانگري خود، جمعي را به اسارت مي گرفتند که حضور صنعتگران و هنرمندان مانايي در ميان آنان، غنيمتي گرانبها براي آشوريان به شمار مي رفت. آنان از وجود اين اسرا در کار رونق شهرهاي آشور، به ويژه نينوا بهره مي جستند. ميان مانايي ها و اورارتوها نيز با وجود پيوندهاي بسيار نزديک فرهنگي، بر سر گسترش منطقه ي نفوذ سياسي درگيري هايي وجود داشت.
مانايي ها، هم از نظر اقتصادي، هم از نظر آفرينش آثار هنري، صاحب توان و رشد فرهنگي والايي بودند. به همين دليل، در زمان ايجاد حکومت قدرتمند ماد، سرزمين مانا به اعتباري قلب و مهمترين کانون فرهنگ و تمدن امپراتوري را دربرگرفت.
مسلما ماناي پيشين، مرکز اقتصادي و فرهنگي حکومت ماد بود. اين ناحيه از ديگر نواحي ماد از لحاظ اقتصادي پررونق تر بود و در آن، آبادترين کشتزارها و بيشه ها وجود داشت.
مبناي اقتصاد مانا را دامپروري و گله داري تشکيل مي داد. مانايي ها در خلق آثار هنري، در زمينه ي معماري و فلزکاري وسفالگري و به ويژه آثار تزيين طلا و آجرهاي نقش دار، از اعتبار و هنر والايي برخوردار بودند. تاکنون، در سه محل با انجام کاوش هاي باستان شناسي آثار با ارزشي که به نام مانايي شهرت دارد به دست آمده است. اين سه محل، عبارت اند از : زيويه، حسنلو و قلايچي.
قلعه ي زيويه در 54 کيلومتري جنوب شرقي سقز و در شمال روستايي به همين نام،
حسنلو در 9 کيلومتري شمال شرقي نقده و 12 کيلومتري جنوب غربي درياچه ي اوروميه
و قلايچي در حومه بوکان واقع شده اند.
آثار هنري پرارزش و مشهور به دست آمده در زيويه و حسنلو، از نظر نشان دادن پيشرفت هاي خيره کننده ي فرهنگ و تمدن فلات ايران در هزاره ي نخست پيش از ميلاد داراي اهميتي بنيادين هستند. کاوش هاي انجام شده ي چند سال اخير در قلايچي و به دست آمدن بنايي که به احتمال نيايشگاه مردم منطقه بوده است، از نظر بيان ارزش هاي هنر معماري، از جمله کاربرد آجرهاي نقش دار گوناگون، حکايت از توانايي هاي آفرينش هنري ساکنان بخش غربي ايران در هزاره ي نخست پيش از ميلاد دارد. در حقيقت، اين شيوه را از تمدن کهن تري در فلات ايران، يعني ايلاميان به ارث برده و آن را به اوج شکوفايي رسانده بودند.
دولت مانا در دهه ي نخست سده ي هفتم پيش از ميلاد جزيي از دولت بزرگ ماد به شمار مي رفت. دو گروه ديگر يعني سکاها و سيمري ها از نظر نژادي و زباني، با مادها از يک بن و ريشه بودند. در حال حاضر با توجه به اطلاعات کمي که در دست داريم، غير ممکن است بتوانيم مادي ها را از سکايي ها و سيمري ها جدا نماييم. زيرا فرهنگ و تمدن اين اقوام کاملا به هم بستگي داشته است. اين عقيده را «هرتسفلد» پس از مطالعه ي نقوش برجسته ي تخت جمشيد اظهار کرد و از آن دفاع نمود، و امروزه ما با کمال اطمينان مي توانيم آن را بيان کنيم
منبع اريا بوم |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:51 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#4
|
| |
مردان مبارز سرزمين من
زندگيينامه عارف شهيد دکتر چمران
بِسْمِالله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ
منالمؤمنينرجالصد٠?وا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضينحبه و منهم من ينتظر و مابدلوا تبديلا.
«قرآن کريم- الاحزاب آيه23»
سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، از اسوهاي که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، از شير بيشة نبرد و عارف شبهاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت کافران بسيار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهيد دکتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مکتب علي(ع)، اين مالکاشتر جنوب لبنان و حمزة کربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتي نميتوان يکي از ابعاد وجودي او را آنگونه که هست، توصيف کرد و نبايست انتظار داشت که بتوانيم تصوير کاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، که مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين کلمات مادي و معيارهاي خاکي نميشود توصيف نمود و سنجيد.
اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداکاري شهيد دکتر مصطفي چمران.
تـولد:
دکتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.
تحصيـلات:
وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشتة الکترومکانيک فارغالتحصيل شد و يکسال به تدريس در دانشکدة فني پرداخت.
وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريکا اعزام شد و پس از تحقيقاتعلمي در جمع معروفترين دانشمندان جهان در دانشگاه کاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريکا –برکلي- با ممتازترين درجة علمي موفق به اخذ دکتراي الکترونيک و فيزيک پلاسما گرديد.
فعـاليتهاي اجتماعي:
از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيتالله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شرکت ميکرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعتنفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضتملي ايران در کشمکشهاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از کودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق، به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سختترين مبارزهها و مسئوليتهاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناکترين مأموريتها را در سختترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.
در امريکا، با همکاري بعضي از دوستانش، براي اولينبار انجمن اسلامي دانشجويان امريکا را پايهريزي کرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در کاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريکا به شمار ميرفت که به دليل اين فعاليتها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع ميشود. پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امامخميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشتساز ميزند و همه پلها را پشتسر خود خراب ميکند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و همفکر، رهسپار مصر ميشود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر، سختترين دورههاي چريکي و جنگهاي پارتيزاني را ميآموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته ميشود و فوراً مسئوليت تعليم چريکي مبارزان ايراني به عهدة او گذارده ميشود.
به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از مليگرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده کرد که جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقة مسلمين ميشود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت که جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است که نميتوان به راحتي با آن مقابله کرد و با تأسف تأکيد ميکند که مات هنوز نميدانيم که بيشتر اين تحريکات از ناحية دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه ميدهد که در مصر نظرات خود را بيان کنند.
در لبنـان:
بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريکي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا ميکند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان ميشود تا چنين پايگاهي را تأسيس کند.
او به کمک امام موسيصدر، رهبر شيعيان لبنان، حرکت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پيريزي نموده که در ميان توطئهها و دشمنيهاي چپ و راست، با تکيه بر ايمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده ميکند و عليگونه در معرکههاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو ميرود و در طوفانهاي سهمناک سرنوشت، حسينوار به استقبال شهادت ميتازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستمگران روزگار، صهيونيزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرايان «فالانژ»، به اهتزاز درميآورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قلههاي بلند کوههاي جبلعامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرمانيها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاک شهداي لبنان، بر کف خيابانهاي داغ و بر دامنة کوههاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:
دکتر چمران با پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز ميگردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب ميگذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي ميپردازد و همة تلاش خود را صرف تربيت اولين گروههاي پاسداران انقلاب در سعدآباد ميکند. سپس در شغل معاونت نخستوزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مياندازد تا سريعتر و قاطعانهتر مسئله کردستان را فيصله دهد تا اينکه بالاخره در قضية فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و ارادة آهينن و شجاعت و فداکاري او بر همگان ثابت ميگردد.
در کردستـان:
در آن شب مخوف پاوه، همة اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دلشکسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثريت پاسداران قتلعام شده بودند و همة شهر و تمام پستي و بلنديها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزديکتر ميشد. باران گلوله ميباريد و ميرفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناک را با پيروزي به صبح اميد متصل کند و جان پاسداران باقيمانده را نجات دهد و شهر مصيبتزده را از سقوط حتمي برهاند.
آنگاه فرمان انقلابي امامخميني(ره) صادر شد. فرماندهي کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهدة دکتر چمران واگذار شد.
رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همة تجارب انقلابي، ايمان، فداکاري، شجاعت،قدرت رهبري و برنامهريزي دکتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عاليترين مظاهر انقلابي و شکوهمندترين قهرمانيها به وقوع پيوست و در عرض 15 روز شهرها و راهها و مواضع استراتژيک کردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و کردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان کرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.
وزارت دفـاع:
دکتر چمران بعد از اين پيروزي بينظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امامخميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.
در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يک نظام طاغوتي، به يک سلسله برنامههاي وسيع بنيادي دست زد که پاکسازي ارتش و پياده کردن برنامههاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد که پاسدار انقلاب و امنيت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.
مجلـس:
دکتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش، حداکثر سعي و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشتة ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يکي از نيايشهاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شکر ميگويد: «خدايا، مردم آنقدر به من محبت کردهاند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کردهاند که به راستي خجلم و آنقدر خود را کوچک ميبينم که نميتوانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايستة اين همه مهر و محبت باشم.»
وي سپس به نمايندگي رهبر کبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند.
در خوزستـان:
گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشکيل داد. اين گروه کمکم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها کساني که از نزديک شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين، پيروزيها و شکستها، شهامتها و شهادتها و ايثارگريهاي آنان بودند، به گوشهاي از اين خدمات که دکترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.
ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يکي از اين برنامهها بود که به کمک آن، جادههاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپهاي آب در کنار رود کارون و احداث يک کانال به طول حدود بيست کيلومتر و عرض يک متر در مدتي حدود يکماه، آب کارون را به طرف تانکهاي دشمن روانه ساخت، به طوري که آنها مجبور شدند چند کيلومتر عقبنشيني کنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فکر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.
يکي از کارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود که در منطقه حضور داشتند. بازده اين حرکت و شيوة جنگ مردمي و هماهنگي کامل بين نيروهاي موجود، تاکتيک تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي که ابرقدرتها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندينبار نيروهايي بين دويست تا يکهزار نفر را سازماندهي کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدتها مقاومت کنند.
محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:
پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دلبسته بود تا روياي قادسيه را تکميل کند و براي دومينبار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانکهاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.
دکتر چمران که از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آيتالله خامنهاي، ارتش را آماده ساخت که براي اولينبار دست به يک حمله خطرناک و حماسهآفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهي کرد و با نظمي نو و شيوهاي جديد از جانب جادة اهواز- سوسنگرد به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق کمک و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر ميشتافت که در محاصرة تانکهاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو ميرفت. در اين هنگام بود که نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي کماندوي دشمن از پشت تانکها به او حمله کردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطهاي به نقطهاي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر ميرفت. کماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانکها به سوي او تيراندازي ميکردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير ميداد. در همين اثناء، همرزم باوفايش به شهادت رسيد و او يکتنه به نبرد حسينگونه خود ادامه ميداد و به سوي دشمن حمله ميبرد. هرچه تنور جنگ گرمتر کيشد و آتش حمله بيشتر زبانه ميکشيد، چهرة ملکوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگونتر وشوق به شهادتش افزونتر ميشد تا آنکه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاک کربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرميبخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهامبخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.
با پاي زخمي بر يک کاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به کمک جوان چابک ديگري که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي ميداد.
خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديکي دروازة سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افکند که بيمحابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دکتر چمران با همان کاميوني که خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يک شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگهاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود که در همان شبي که در بيمارستان بستري بود، جلسة مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرماندة لشگر 92، شهيد کلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي که رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمايندة امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در کنار تخت او در بيمارستان تشکيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات اللهکبر را مطرح کرد.
آغاز حرکت مجدد:
به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگهاي نامنظم و حرکت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي که در کنار بسترش و در مقابلش نقشههاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حرکت نيروهاي خودي نصب شده بود و او که قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مينگريست و مرتب طرحهاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينههاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه ميداد. کمکم زخمهاي پاي او التيام مييافت و او ديگر نميتوانست سکون را تحمل کند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.
به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم ديماه 59) که منجر به شکست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعة هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسيه انتخاب کرد و با چند هليکوپتر که خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بيسابقه و انتحاري زد. او در حالي که از درد جنگ به خود ميپيچيد و از ناراحتي ميخروشيد، آمادة حمله به نيروهاي پشت جبهه و تدارکاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد که به خاطر آتش شديد دشمن، هليکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حملة هوايي دشمن هليکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.
ديدار امام امت:
بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز کنار گذاشت و با کمي ناراحتي راه ميرفت و همراه با همرزمانش از يکايک جبهههاي نبرد در اهواز ديدن کرد.
پس از زخمي شدن، اولينبار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش ميداد، او و همة رزمندگان را دعا ميکرد و رهنمودهاي لازم را ارائه ميداد.
براي مشاهده عکس در سايز اصلي ، بر روي آن کليک کنيد
دکتر چمران از سکون و عدم تحرکي که در جبههها وجود داشت دائماً رنج ميبرد و تلاش ميکرد که با ارائه پيشنهادات و برنامههاي ابتکاري حرکتي بوجود آورد و اغلب اين حرکتها را توسط رزمندگان شجاع و جانبرکف ستاد نيز عملي ميساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپههاي اللهاکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزديکي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سيويکم ارديبهشت ماه سال شصت، با يک حملة هماهنگ و برقآسا، ارتفاعات اللهاکبر فتح شد که پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولين کساني بود که پاي به ارتفاعات اللهاکبر گذاشت؛ درحالي که دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت ميکرد. او و فرماندة شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان برکفان و ياران خود توانستند با فداکاري و قدرت تمام تپههاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي که ديگران در هالهاي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مينگريستند.
پس از پيروزي ارتفاعات اللهاکبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينکه دشمن بتواند استحکاماتي براي خود ايجاد کند، به سوي بستان سرازير شوند که اين کار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداکاري جان بر کف ستاد جنگهاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.
فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناک و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانة کرخه زدند، پلي ابتکاري و چريکي که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح کردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بنيصدر از فرماندهي کل قوا بود که به عنوان طليعة پيروزيهاي ديگر به حساب آمد.
در سيام خردادماه سال شصت، يعني يکماه پس از پيروزي ارتفاعات اللهاکبر، در جلسة فوقالعاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيتالله اشراقي شرکت و از عدم تحرک وسکون نيروها انتقاد کرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.
اين آخرين جلسة شورايعالي دفاع بود که شهيدچمران در آن شرکت داشت و فرداي آن روز، روز غمانگيز و بسيار سخت و هولناکي بود.
به سوي قربانگاه:
در سحرگاه سيويکم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دکترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دستهاي از دوستان صميمي او ميگريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مينگريستند. از در و ديوار، از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت ميوزيد و گويي همه در سکوتي مرگبار منتظر حادثهاي بزرگ و زلزلهاي وحشتناک بودند. شهيدچمران، يکي ديگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي کند و در لحظة حرکت وي، يکي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا که يکايک ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينک خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آمادة حرکت به جبهه است.»
همة اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع ميکردند و با نگاههاي اندوهبار تا آنجا که چشم ميديد و گوش ميشنيد، او و همراهانش را دنبال ميکردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني ميکرد.
دکتر چمران، شب قبل در آخرين جلسة مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بيسابقهاي نصيحت کرده بود و خدا ميداند که در پس چهرة ساکت و آرام ملکوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنجها، شنيدن دروغ و تهمتها و دمبرنياوردنها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينک او خود به قربانگاه ميرفت. سالها ياران و تربيتشدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايشهاي سخت محک ميزد و ميآزمود، او را هر چه بيشتر ميگداخت و روحش را صيقل ميداد تا قرباني عاليتري از خاکيان را به ملائک معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي ميدانم که شما نميدانيد.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيتالله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات کرد. براي آخرينبار يکديگر را بوسيدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همة رزمندگان را در کانالي پشت دهلاويه جمع کرد، شهادت فرماندهشان، ايرج رستمي را به آنها تبريک و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهرهاي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، ميبرد.»
خداوند ثابت کرد که او را دوست ميدارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.
شهـادت:
سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظي و ديدهبوسي کرد، به همة سنگرها سرکشي نمود و در خط مقدم، در نزديکترين نقطه به دشمن، پشت خاکريزي ايستاد و به رزمندگان تأکيد کرد که از اين نقطه که او هست، ديگر کسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده ميشد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره که از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قربانيهاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يک در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثهاي جانکاه بودند که خمپارهها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يکي از خمپارههاي صداميان، يکي از نمونههاي کامل انساني که ماية مباهات خداوند است، يکي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يکي از عارفان سالک راه حق و حقيقت و يکي از ارزشمندترين انسانهاي عليگونه و يکي از ياران باوفاي امامخميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملکوت اعلي پيوست.
ترکش خمپارة دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکشهاي ديگر صورت و سينة دو يارش را که در کنارش ايستاده بودند، شکافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهرة ملکوتي و متبسم و در عينحال متين و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عميقاً سخنها داشت، ولي ظاهراً ديگر با کسي سخن نگفت و به کسي نگان نکرد. شايد در آن اوقات، همانطوري که خود آرزو کرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملکوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاکيان را نداشت.
در بيمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهيد دکترچمران ناميده شد، کمکهاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس که فقط جسم بيجانش به اهواز رسيد و روح او سبکبال و با کفني خونين که لباس رزم او بود، به ديار ملکوتيان و به نزد خداي خويش پرواز کرد و نداي پروردگار را لبيک گفت که: «ارجعي الي ربک راضيه مرضيه»
از شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.
امواج خروشان مردم حقشناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشکآلود، پيکر پاک او را در اهواز و تهران تشييع کردند که «انالله و انّااليه راجعون.»
بلي، اينچنين زندگي سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اينچنين در کربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسينگونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلي عروج کرد و به آرزوي ديرين خود که قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت کند و او را با حسين(ع) و شهداي کربلا محشور گرداند.
والسلام علي مناتبعالهدي
يادش گرامي و راهش پر رهرو
www.chamran.org |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:52 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#5
|
| |
شايد تکراري
مردان مبارز ايران زمين
ariobarzanآريوبرزن يکي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است که در برابر يورش اسکندر مقدوني به ايران زمين ، دليرانه از سرزمين خود پاسداري کرد و در اين راه جان باخت و حماسه ي «در بند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت . برخي او را از اجداد لرها يا کردها مي دانند.
«اسکندر مقدوني » در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شکست پاياني ايران ، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه ، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد . اسکندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش کرد :بخشي به فرماندهي (پارمن يونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوي پارسه روان شد وخود اسکندر با سپاهان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکيلويه)رادر پيش گرفت ودر تنگه هاي در بند پارس(برخي آنرا تنگ تک آب وگروهي آنرا تنگ آري کنوني مي دانند) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد.
در جنگ در بندپارس آخرين پاسداران ايران با شماري اندک به فرماندهي آريوبرزن دربرابر سپاهيان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند وسپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريوبرزن وپاسداران تنگه هاي پارس گذشتن سپاهيان اسکندر ازاين تنگه هاي کوهستاني امکان پذير نبود. ازاين رو «اسکندر» به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيلThermopyle متوسل شد وبا کمک يک اسير يوناني از بيراهه وگذراز راههاي سخت کوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند وآنان رادر محاصره گرفت.
آريوبرزن با 40سوار و5هزار پياده ووارد کردن تلفات سنگين به دشمن ، خط محاصره را شکست وبراي ياري به پاتخت به سوي پارسهPersepolice شتافت ولي سپاهياني که به دستور «اسکندر» ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش ازرسيدن او به پايتخت،به پارسه دست يافته بودند.آريوبرزن با وجود واژگوني پايتخت ودر حالي که سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود،حاضر به تسليم نشدوآنقدر درپيکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همه يارانش از پاي در افتادندوجنگ هنگامي به پايان رسيد که آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاک افتاده بود.
لازم به يادآوري است که بدانيد يوتاب (به معني درخشنده و بيمانند) خواهر آريو برزن نيز فرماندهي بخشي از سپاهيان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . يوتاب همراه برادر چنان جنگيد تا هر دو کشته شدند و نامي جاويد از خود برجاي گذاشتند.
و نکته آخر اينکه اسکندر پس از پيروزي بر آريوبرزن آن اسير يوناني را هم به جرم خيانت کشت.
منبع:
هفتهنامه عصر نيريز، دکتر حسنعلي پيشاهنگ، استاد دانشگاه آزاد |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:53 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#6
|
| |
مردان مبارز ايران زمين
سورنا (سردار بزرگ ايراني)
سورنا (سورن پهلو) يکي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانيان است که سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان در بهار ۲۰۶۰ سال پيش فرماندهي کرد و روميها را که تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شکستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جواني بود آريايي، خردمند، نيکوچهره، تنومند، دلير، بلندبالا، با موي بلند و ظريف که پيشانيبندي به سبک ايرانيان باستان بر سر ميبست. ۱
وي از خاندان سورن يکي از هفت خاندان معروف ايراني (در زمان اشکانيان و ساسانيان) بود. سورن در زبان فارسي پهلوي بهمعني نيرومند ميباشد. (نمونه ديگر اين واِِژه در کلمه ارديسور آناهيتا يعني ناهيد بالنده و نيرومند بکار رفته است.) ۲سورنا
از ديگر نامآوران اين خاندان ويندهفرن (گندفر) است که در سده نخست ميلادي استاندار سيستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سيستان و بلوچستان امتداد داشت. برخي پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسي ايران يکي ميدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوي اشکاني درخت آسوريک ارتباط او را با اشکانيان نشان ميدهد. ۳
ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروايان بزرگ روم بودند که سرزمينهاي پهناوري را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي کردند. آنها در سوم اکتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوکا (Luca) تصميم حمله به ايران را گرفتند. ۴
کراسوس فرمانرواي بخش شرقي کشور روم آن زمان يعني شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستيابي به گنجينههاي ارزشمند ايران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وي فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود. ۵
کراسوس (رييس دوره اي شورا) با سپاهي مرکب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم که خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشک13) پادشاه اشکاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با کراسوس و دفع يورش روميها کرد.
نبرد ميان دو کشور در بهار سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي ميانرودان (بينالنهرين) و در نزديکي شهر حران يا کاره carrhae روي داد.
در جنگ حران، سورنا با يک نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي که تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يک سوم سپاه روم را نابود و اسير کند. کراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبليوس) دراين جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکي از روميها موفق به فرار گرديدند.
روش نوين جنگي سورنا، شيوه جنگوگريز بود. اين سردار ايراني را پديدآورنده جنگ پارتيزاني (جنگ به روش پارتيان) در جهان ميدانند. ارتش او دربرگيرنده زرهپوشان اسبسوار، تيراندازان ورزيده، نيزهداران ماهر، شمشيرزنان تکاور و پيادهنظام همراه با شترهايي با بار مهمات بود. پارتيان آريايي را نخستين سازندگان تيربار جنگي در گيتي مي دانند. ۶
افسران رومي درباره شکستشان از ايران به سناي روم چنين گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاکتيک و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشک کوچکي از آب حمل ميکرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشکهايي که بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ويِِژهاي از ميدان بيرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانايي تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان کمانهايي تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پاي پيادگان ما را که با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان ديوار دفاعي درست کرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوکي شکل بودند که با دستگاه نويني تا فاصله دور و به صورت پيدرپي پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از يک نوع سلاح استفاده مي کرد و مانند ما خود را سنگين نمي کرد. سربازان ايراني تسليم نميشدند و تا آخرين نفس بايد ميجنگيدند. اين بود که ما شکست خورده، هفت لژيون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد. ۷
جنگ حران که نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شکست بزرگي خوردند و اين شکست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افکند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهي اشکاني را جاودانه ساخت.
همانگونه که دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشايي يونان برخورد کرد و پيشرفت يونان را درشرق و آسيا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر کراسوس و شکست روم از ايران، دولت مرکزي روم دچار اختلاف شديد شد. پس از اين جنگ نزديک به يک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو کشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکيه، سوريه، عراق تبديل به استانهايي از ايران گرديدند. روميها براي جلوگيري از شکستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند. ۸
بد نيست يادآوري شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وي ارد را به تخت سلطلنت نشانيد و به سبب نجابت خانوادگي در روز تاجگذاري شاهنشاه ايران کمربند شاهي را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکيه نخستين کسي بود که برفراز ديوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمناني را که مقاومت ميکردند بزير افکند. سورنا در اين هنگام بيش از 30 سال نداشت. ۹
اما شوربختانه سورنا هيچ بهرهاي از پيروزي بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکاني ناجوانمردانه بجاي قدرداني، سپهسالار دلاور ايراني را به شهادت رساند؛ پس از اين رويداد ناگوار ارتش ايران دچار ضعف گرديد و ديگر نتوانست در خاورميانه و شام پيشروي نمايد و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت. ۱۰
البته تاريخ يکبار ديگر در زمان پادشاهي شاهصفي صفوي تکرار شد و امامقليخان ارتشبد ايران در زمان شاه عباس کبير، درياسالار آبهاي نيلگون خليج فارس، فاتح جنگهاي ايران و پرتغال، آزادکننده بحرين و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش بهدست پادشاه خونريز شهيد شد. ۱۱
شاهصفي (52 – 1038 خورشيدي) پادشاهي متعصب و ستمگر بود. وي دست به کشتار 12000 تن در قزوين زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتي را کشت يا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخشهاي گستردهاي از ايران از دست داد و تنها شاهي بود که سخنگفتن به زبان فارسي را با خشونت در دربار ايران ممنوع ساخت و ترکي را جايگزين آن ساخت. سرانجام او نيز مرگ در اثر زيادهروي در مصرف ترياک بود. ۱۲
در پايان ياد و خاطره همه سرداران سرافراز ايراني در طول تاريخ شکوهمند ايران گرامي باد:
آريوبرزن، آرتيميس، سورنا، بهرام چوبين، رستم فرخزاد، ابومسلم خراساني، مازيار، بابکخرمدين، امامقليخان، اللهورديخان، عباسميرزا، ستارخان، باقرخان، يپرمخان، رييسعلي دلواري، باکري، همت، شيرودي، بروجردي، جهانآرا، کشوري، قرني، سرافراز و...
منابع:جنگ ايران و عراق
۱. روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلي پيشاهنگ
۲. ايرانويچ، دکتر بهرام فرهوشي، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 165
۳. مجله دانشکده ادبيات، سال 12، شماره 2، بهمن سرکاراتي
۴.تاريخ ايرانيان در اين روز، دکتر نوشيروان کيهاني زاده
۵. روزگاران (تاريخ ايران)، دکتر عبدالحسين زرينکوب، چاپ سوم (1380)، بخش اشکانيان
۶. ايران از آغاز تا اسلام، نوشته: ر.گريشمن، برگردان: محمد معين، بخش اشکانيان
۷. همان ۴
۸. همان ۶
۹. فرهنگ معين، جلد پنجم، دکتر محمد معين
۱۰. همان ۵
۱۱. دکتر محمدابراهيم باستاني پاريزي، سياست و اقتصاد در زمان صفويه
۱۲. تاريخ ايران و جهان (2)، نوشته محمدعلي علوي کيا و گروه تاريخ، ص 130
و سايت ariobarzan.blogfa.com |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:55 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#7
|
| |
پاينده ايران
عظمت و غناي فرهنگ ايراني در تمامي دوران زبانزد خاص و عام بوده و هست .فرهنگ ايراني بقدري داراي شکوه و جلال است که حتي در زمان شديدترين ددمنشي ها ايناصالت خويش را رها نکرده و همواره آن را محفوظ داشته است .
حماسه چالدران يکي از اين عظمت هاي آفريده ايرانيان مي باشد .حماسه اي که در آن تک تک افراد تن و روان خويش را در مقابل ددمنشي و يورش وحشيانه لشگريان ترک عثماني قرار داده و براي حفظ اين غناي فرهنگي و خاک اهورايي ايرانزمين دست به آفرينش حماسه اي بس عظيم زدند .
حماسه چالدران که در آن جزءوحشي گري و يغماگري براي لشگريان عثماني بهره اي نداشت ,باعث گشت تا اتحاد عميق و ورجاوند در ميان ايرانيان يکبار ديگر شکل گيرد و به آنان بفهماند که چنانچه اهريمني قصد خاک مقدس ايران نمايد اگر تک تک از دم تيغ گذرانده شويم خاک مقدس ايران را به اهريمن نمي دهيم .
در اين حماسه اگر چه دست ترکان عثماني به خون تعداد کثيري از دلاورمردان و شيرزنان تبريزي و آذري ما آغشته گشت اما ياد و خاطره آن اهورائيانکه به هر نحو ممکن مانع جدايي ذره اي از خاک ميهن گشتند در ذهن هر ايراني آزاده اي حک شده و تا ابد باقي خواهد ماند.
در اين کشتار و جنايت هولناک قريب به 27 هزار ايراني قتل و عام شدند و ترکان عثماني به خيال تصرف تبريز و پس از آن تصرف کامل ايرانزمين دست بدين کشتار وحشيانه زدند.
ولي زهي خيال باطل.
مگر فرزندان زرتشت پاک سيرت مي گذارند که اين يادگار آن پاک طينت بدين سان بدست اهريمنان افتد.
مگر نوادگان کوروش کبير مي توانند بنشينند و گستاخي عده اي فريب خورده را بنگرند که تمامي هستي و دارايي آنان را به يغما مي برند .
آري اينان با بر افراشتن درفش کاوياني به پا خواستند و تيري آرش گونه براي حفظ ايران مقدس بر قلب دشمن پرتاب کردند .
اگر چه سيد صدرالدين وزير جنگ شاه اسماعيل و 27 هزار تن در اين نبرد جان باختند
ولي آنان ققنوس وار رفتند و ذره ذره روانشان در ايران اهورايي پايدار ماند .
باقرخان و ستارخاني از آن پديد آمد که يکبار ديگر به اهريمنان بياموزد که ايران وطن پايدار و هميشگي ايرانيان است و بس .
پس ياد 27 هزار شهيد چالدران را گرامي ميداريم و ترکان عثماني و تمامي کساني که به آن کشتار و قتل عام افتخار مي کنند را محکوم مي نماييم.
پاينده ايران |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:55 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#8
|
| |
چرا نـام کـوروش بـــزرگ زنده است؟
اين که کوروش بزرگ در نگاه ما و جهانيان، برجستهترين شخصيت تاريخ ايران است، پيش از آن که معطوف به دستاوردهاي سياسي و فتوح نظامي وي باشد، نخست مبتني بر منش و روش درخشان و بيبديل وي در مردمداري و کشورداري است. چنان که گزنفون مينويسد: «پروردگار کوروش را علاوه بر خوي نيک، روي نيک نيز داده و دل و جانش را به سه وديعهي والاي “نوعدوستي، دانايي، و نيکي” سرشته بود. او در ظفر و پيروزي هيچ مشکلي را طاقتفرسا و هيچ خطري را بزرگ نميپنداشت و چون از اين امتيازات خداداد جهاني و رواني برخوردار بود، خاطره و نامش تا به امروز در دلهاي بيدار مردم روزگار، پايدار و باقي است» (سيرت کورش کبير، ص4). او ميافزايد: «کدام وجودي مگر کوروش از راه جنگ و ستيز صاحب امپراتوري بزرگي شده است ولي هنگامي که جان به جان آفرين داد، همه ملل مغلوب او را “پدري محبوب” خواندند؟ اين عنواني است که به “ولي نعمت” ميدهند نه به وجودي “غاصب”» (همان، ص8-367).
تصوير نمادين کوروش بزرگ در هنگام تسخير بابل
چنين است که منش و روش والا و آرماني کورش بزرگ، ملل بيگانه، بلکه دشمن را به وجد آورده و از اعتراف به حقايق ناگزير ساخته است. در مجموع، آن چه از متون و بازماندههاي تاريخي بر ميآيد اين است که تمام دنياي باستان کوروش را همواره چونان مردي فوقالعاده و بيمانند مينگريست: پارسيهايي – که کوروش آنان را از گمنامي به افتخار رسانيد، او را چنان که هردوت نقل ميکند، «پدر» ميخواندند. يونانيهايي که کوروش آنان را در سواحل آسياي صغير مقهور قدرت خويش ساخت، با وجود نفرتي که غالباً نسبت به پارسيها نشان ميدادند، در وي به چشم يک فرمانرواي آرماني مينگريستند و يهودياني که کوروش آنان را براي اجراي آيين و بناي معبد، آزادي و ياري بخشيد و از تبعيد طولاني رهانيد، او را همچون مسيح خويش تلقي ميکردند...
... به هر حال آن چه درباره کوروش براي محقق جاي ترديد ندارد، قطعاً اين است که لياقت نظامي و سياسي فوق العاده در وجود وي با چنان انسانيت و مروتي درآميخته بود که در تاريخ پادشاهان شرقي پديدهاي به کلي تازه به شمار ميآمد. کوروش برخلاف فاتحاني چون اسکندر و عمر و چنگيز و ناپلئون، هر بار که حريفي را از پاي در ميافکند، مثل يک شهسوار جوانمرد دستاش را دراز ميکرد و حريف افتاده را از خاک بر ميگرفت. رفتار او با آستياگ، کرزوس و نبونيد نمونههايي است که سياست تسامح او را مبتني بر مباني اخلاقي و انساني نشان ميدهد. تسامح ديني او بدون شک عاقلانهترين سياستي بود که در چنان دنيايي به وي اجازه ميداد بزرگترين امپراتوري ديرپاي دنياي باستان را چنان اداره کند که در آن کهنه و نو با هم آشتي داشته باشند، متمدن و نيمه وحشي در کنار هم بياسايند و جنگ و طغيان به حداقل امکان تقليل يابد. درست است که اين تسامح در نزد وي گهگاه فقط يک نوع ابزار تبليغاتي بود، اما همين نکته که فرمانروايي مقتدر و فاتح از انديشه تسامح، اصلي سياسي بسازد و آن را در حد فکر همزيستي مسالمتآميز بين ملل مطرح کند، و گر چند از آن همچون وسيلهاي براي تحکيم قدرت خويش استفاده نمايد، باز از يک خودآگاهي اخلاقي حاکي است (زرينکوب، ص1-130).
حال با چنين اوصافي، آيا بزرگداشتن و برجسته دانستن کوروش کاري به خطاست؟ از سوي ديگر، حتي اگر اشارات و تصريحات متون مختلف تاريخي را به فضايل کوروش، ساختگي و افسانهآميز بپنداريم، بايد توجه کنيم که شخصيت کوروش از ديرباز، الگو و نمونهاي مثالي در اخلاق و سياست براي مردمانش بوده و چنان که گزنفون تصريح ميکند، شرح اعمال او را پارسيان در قالب سرود و داستان نسل به نسل حفظ نموده و منتقل ميکردند (سيرت کورش کبير، ص4). اين نکته دانسته است که بشر از پگاه تاريخ خود همواره به کهنالگوهايي وابسته و پيوسته و نيازمند بوده و ابعاد مختلف حيات خويش را در تناسب و همسويي با آنها تنظيم و تدبير مينموده و براي رسيدن به حد کمال ملحوظ در الگوها، ميکوشيده است. اينک نيز مردم ما، با همان بينش، هويت و اصالت و افتخارات از دست رفته خويش را در وجود کوروش بزرگ ميجويند و مييابند. آيا ميتوان يک ملت را از آرمانها و الگوهايش گسيخته ساخت؟
تلقي کارنامه سياسي و فتوح نظامي کوروش و جانشينانش به صورت عملياتي صرفاً کشورگشايانه و سلطهجويانه، دريافتي سطحي و دور از واقع، بلکه سخت بدبينانه است. در نگاه مورخان معاصر، رهاورد کلان و چشمگير شاهنشاهي هخامنشي براي جهان باستان، برپايي «نخستين دولت متمرکز» در تاريخ است: دولتي واحد و مرکزگرا که بر اقوامي پرشمار و داراي تفاوتهاي عميق مذهبي و زباني و نژادي، فرمان ميراند. آن چه که هخامنشيان را در طول دويست سال توانا به برپايي و تدبير چنين حکومتي ساخت، مديريت سياسي برتر، انعطافپذيري، تکثرگرايي و ديوانسالاري مقتدر اين دودمان بود. بنابراين آن چه که به عنوان دستاوردهاي سياسي و نظامي کوروش ستوده ميشود، نه فقط از آن روست که وي در زماني اندک موفق به گشايش و فتح سرزمينهايي بسيار شده بود، بلکه از بابت «دولت متمرکز و در عين حال تکثرگرايي» است که او براي نخستين بار در تاريخ جهان باستان بنيان گذارد و کوشيد تا بر پايه الگوهاي برتر و بيسابقه اخلاقي، سياسي، صلح و امنيت و آرامش را در ميان اتباع خود برقرار سازد. تاکنون بسياري از مطالعات منطقهاي نشان دادهاند که اکثريت عظيم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسي را نه به چشم فرمانروايي بيگانه و جبار، بلکه تضمين کننده ثبات سياسي، نظم اجتماعي، رفاه اقتصادي، و از اين رو، حافظ مشاغل خود مينگريستند و ميدانستند (ويسهوفر، ص80). بر اين اساس، چشم پوشي از عملکرد کوروش و جانشينانش در برپايي و تدبير نخستين «دولت متمرکز و در عين حال تکثرگرا» و تقليل و تحويل کارنامه آنان به «مجموعه عملياتي کشورگشايانه و سلطهجويانه» کرداري دور از انصاف و واقعبيني است.
انکار تأثير مثبت و چشمگير شاهنشاهي هخامنشي بر سير تمدن خاورميانه، بدين استدلال که «اقوام و ملل مفتوح و تابعه، خود داراي تمدني برجسته بوده و نيازي به اقدام پارسيها و مادها براي درآوردن آنان از بربريت نداشتهاند» سخني سخت شگرف و ناشي از ناديده انگاري کارکرد و کارنامه عظيم هخامنشيان در طول دويست سال حاکميت آنان و حاصل چشم پوشي از روندها و ميانکنشهاي سياسي، تمدني جاري در خاورميانه باستان است. ضمن اين که نه در نوشتههاي من و نه در آثار مورخان هرمنوتيست معاصر، گفته نشده است که «مادها» و «پارسها» خواسته يا کوشيدهاند که اتباع خود را از «بربريت» فرضي به در آورند.
آن چه که از تاريخ خاورميانه پيش از هخامنشي بر ما آشکار است، آن است که اين گستره در طول سالياني دراز عرصه جنگ و کشمکش همواره قدرتهاي منطقه بوده و چه بسيار اقوام و کشورهايي که در اين گيرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) يا فروپاشي تدريجي (مانند مانا، کاسي، سومر) از ميان رفته بودند. اما با برآمدن هخامنشيان، مردمان و اقوام خاورميانه پس از صدها سال پراکندگي و آشفتگي و پريشاني ناشي از جنگهاي فرسايشي و فروپاشيهاي تدريجي، اينک در پرتو حکومت متمرکز و تکثرگراي هخامنشي که نويدبخش برقراري ثبات و امنيت در منطقه بود، بيدغدغه خاطر از آشوبها و جنگهاي پياپي مرگآور و ويرانگر، و بيهراس از يورشهاي غارتگرانه و خانمان برانداز بيگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربهدري و بردهکشي، به کار و توليد و زندگي و سازندگي ميکوشيدند و اگر دولت هخامنشي به واسطه شکوهگرايي و درايت خود، ميراث تمدنهاي پيشين و گذشته را پاس نميداشت و در جذب و پيرايش و ارتقاي آنها نميکوشيد، در هياهوي همواره ستيزهجوييها و خودفرسودگيهاي تمدنهاي بومي، ميراث گرانسنگ آنان به يکباره از ميان ميرفت و از صفحه تاريخ زدوده ميشد. آيا نقش شاهنشاهي هخامنشي در تداوم و احيا و اعتلاي تمدنهاي بومي پراکنده و رو به سستي منطقه و ساماندهي آن در قالب تمدني مقتدر و پويا و جهانگير، تحولي مهم در تاريخ و تمدن خاورميانه نيست؟
کوشش پادشاهان هخامنشي در برقراري رونق اقتصادي، آزادي مذهبي و فرهنگي، ثبات سياسي و امنيت عمومي، و بهبود و ارتقا و گسترش نظام آبياري، جادهسازي، کشاورزي و…در قلمرو پهناور آن امپراتوري، هر يک به تنهايي نمودار تأثير مثبت و سازنده هخامنشيان بر تاريخ و تمدن خاورميانه اس |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:57 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#9
|
| |
آيا مي دانيد که:
اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني تشکيل شد با 115 سرباز.
- ايرانيان اولين بار زغال سنگ ، شيشه، مقياس سنجش اجسام، سيستم اگو (فاضلاب) جهت تخليه آب شهري به بيرون شهر، تربيت اسب و حيوانات خانوادگي ، کشاورزي، ذوب فلزات ( حدود دشت سيلک کاشان )، آتش، مس، ضرب سکه ، توليد نخ، ساختن عطر و ... کشف کردند.
- کشتي يا زورق نخستين بار توسط يکي از پادشاهان زن ايراني به کار گرفته شد.
- ايرانيان اولين مردماني بودند که پي به کرويت زمين بردند و در کتاب اوستا نيز به آن اشاره شده است.
- واژه " گل سرخ " از کلمه اوستايي " ورد " گرفته شده است.
- حروف الفبا در هفت هزار سال پيش در جنوب ايران شکل گرفت.
- کشف قاره آمريکا نخستين بار توسط ايرانيان صورت گرفت، کريستف کلمب ، واسگودو گاما و ديگران بر اثر خواندن کتابهاي ايراني که در کتابخانه واتيکان بوده به فکر قاره پيمايي افتادند.
- واژه شاهراه از راهي که کوروش بين سارد مرکز ليدي و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است.
- اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط کوروش در شوش جهت آموزش فن و هنر داير گرديد.
- ديوار چين با بهره گيري از ديواري که کوروش در شمال ايران در سال 544 ق.م براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت، ساخته شد،- ديوار گرگان بسيار طولاني تر از ديوار چين و بدون کار اجباري و کشتار ساخته شد.
- خجند امروزي همان شهري است که کوروش در شوروي سابق به نام کورپوليس ساخته است.
- اولين سيستم استخدام دولتي ( لشکري و کشوري) به مدت 40 سال که شامل دوران خدمت و بازنشستگي و گرفتن مستمري را کوروش بزرگ در ايران پايه گذاري کرد.
- کمبوجيه به دليل کشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي پوزش به دشنام پرداخته و همچنين به دلايلي ديگر به مصر لشکر کشيد و به سبب قحطي در آنجا مقدار زيادي گندم وارد مصر کرد.
- طرح آموزش عمومي و سوادآموزي را داريوش شاه اجباري کرد.
- سالنامه هاي کنوني ( تقسيم ماه به 30 روز) را نخستين بار داريوش با فرا خواندن گروهي براي اصلاح سالنامه ايي به رياست دني تون بابلي بسيج کرد ( کيدينو از ستاره شناسان دوره هخامنشي که کشف تقدم اعتدالين و محاسبه طول سال از کارهاي اوست) بر اساس اين سالنامه روز اول و پانزدهم ماه تعطيل و در طول سال 5 جشن و 31 روز تعطيل رسمي که يکي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است.
- وجود تنها فسيل سنگواره انسان با بيش از 30 ميليون سال پيشينه و نيز تنها فسيل سنگواره دايناسور آبي با تقريب 200 ميليون سال در ايران حکايت از سرزميني بسيار کهن مي کند.
- سلسله کاملا ايراني ساسانيان بنيانگذار رستاخيز فرهنگي بزرگي بوده که بر هنر و آداب ملي تکيه داشت.
در سراسر تاريخ ايران ما هيچگونه نظام برده داري نداشته ايم.
- شهر سوخته شده در 56 کيلومتري زابل با پيشينه اي نزديک به 5000 سال از نخستين شهرهاي دوران آغاز شهرنشيني به شمار مي رود.
- نخستين تخته نرد جهان يافته شده در شهر سوخته، نمونه سنگهاي صيقلي جواهرسازان و سنگ تراشان و نقاشي ظروف سفالي و رنگهاي بکار رفته در نگارگري سفالها نشان از هنرمندي و ظرافت مردمان آن روزگار دارد.
- شگفت انگيزترين يافته شهر سوخته علاوه بر عمل پيوند استخوان ، يافتن نشانه هاي کهن ترين جراحي مغز در ايران باستان است.
- مهرداران اصلي انبارهاي غله حکومت در شهر سوخته زنان بوده اند که از مهرها و رسيدهاي به دست آمده از گورهاي آنان مشخص شده است، در کنار اين توانايي ها بيشترين آسيبهاي ستون فقرات نيز ناشي از کار سنگين در زنان شهر ديده مي شود.
- آسياب هاي بادي هلند تقليدي از آسياب بادي هاي ايران باستان مي باشد.
- هخامنشيان و اشکانيان از روي اصول هنري خوشنويسي مي کردند.
- ايرانيان از معروفترين مردم دنيا در امور ديواني هستند يکي از اين موارد نظام ديوان سالاري، دفاتر ثبت رويدادها و سالنامه هاي شاهي مي باشد. دستگاه اداري بيشتر کشورها تا دوره حاضر برگرفته از سيستم ديون سالاري ساساني بوده است.
- اولين تصاوير بزکوهي در کوههاي غرب ايران با قدمت 25 هزار سال نشان از تمدن کهن مي باشد.
- پيشينه بسياري از جملات کوتاه پربار، سروده ها و ضرب المثلها از متن هاي پهلوي ايران، پندنامه ها همچون پندنامه بزرگمهر، آذربدمار اسپند ( موبد بزرگ شاپور دوم) ، آذر فرنبغ فرخ زاد، کتاب مينوي خرد، يادگار جاماسب، اندرز خسرو کواتان و اندرزهاي پادشاهان مي باشد.
- بر سر درگاه دانشگاه گندي شاپور ( دوره ساساني ) چنين نوشته شده بود: دانش و شناخت برتر از باز و شمشير است.
- يک دسته خنجر زنان از جنس عاج، " مربوط به دوره هخامنشي " يافت شده که داراي حفره اي براي انتقال زهر به تبغه خنجر است که زنان براي دفاع از خود در مقابل دشمنان به کار مي بردند.
- نخستين گرمابه ها را ايرانيان باستان ساختند، در فرانسه از کاخي 3000 ساله ياد شده که حمام و توالت نداشت، اروپاييان بسياري از وجوه پاکي را از مردم شرق فرا گرفتند.
- ايرانيان باستان نخستين بار رد مسجد سليمان ( آرکي ديا) مکاني که دارسي بعدها آنرا کشف کرد با شيوه اي خاص از دل زمين نفت استخراج مي کردند.
- زرتشت به وسيله فلسفه خود بشر را از بار سنگين مراسم ظاهري آزاد ساخت و اساس آئينش را بر آموزشهاي اخلاقي نهاد. ( رابيندرانات تاگور)
- سهروردي در حکمت اشراق از زرتشت با عنوان حکيم فاضل نام برده و خود را زنده کننده حکمت ايران باستان معرفي کرده است. |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:57 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#10
|
| |
موشک در ايران باستان
خوب دوستان ميپردازيم به بهرام چوبين(شو بين)
بد نيست بدانيد که اين لقب بهرام براي چه بوده؟بهرام جثه اي کوچک داشته و بهسبب مهارتي که در جنگ تن به تن داشته ميگفته اند که برو و فقط او را ببين يا(شو بين).بهرام بر روي دو پاي اسب بلند ميشده و با وزن اسب و خود که پايين مي آمده باشمشيرش دشمن و سپر او را دو نيم ميکرده و اين يکي از مهارتهاي رزمي او بوده . جهت اطلاع دوستان پيش از اين گمان بر اين بود که مبدا ورزشهاي رزمي مدرسه شاولين بوده اما با مشاهده نقاشي هاي روي ديوارهاي آن فهميدند که اين کاهنان هندي هستند که دارند به آنها تعليم ميدهند و همانطور که ميدانيم اين هم باز از ابتکارات ايرانيان بوده که به هند و سپس چين و ساير نقاط صادر شده است.اما بايد اين را هم در نضر داشت که آنها نيز به نوبه خود آن را حفظ کرده و گسترش داده اند.
بهرام پس از فراري دادن خسرو پرويز به روم براي سکوب قبايل وحشي که از شرق وارد شده بودند(ترکان پست) به آنجا رفت و شکستي سخت به آنها داد . اما بهرام در اين جنگ با سپاهي يک دهم سپاه دشمن به آنها حمله موشکي کرد و قتل عام سختي ازاين فرومايگان کرد.
ارتشيان ايران که از دير باز با نفت آشنا بودند و از دسته هاي نفت انداز استفاده ميکردند (حال آنکه تازيان از مزاياي آن بي خبر بودند و آن را آب نفرين شده مي ناميدند ) براي آتش زدن نمدي که زير زره سبک براي محافظت از تيرهاي دشمن ميپوشيدند و نيز آتش زدن آذوقه دشمن و... استفاده مي کردند اينبار با ترکيب آنها و راکت سلاح مخوفي ساختند و دمار از روزگار دشمن در آوردند. اما جلب اينجاست که بهرام پس از در هم کوفتن آنان و تسليم شدنشان با آنها متاسفانه جوانمردانه رفتار کرد و سرانجام نيز اين نژادهاي پست دونماي بدو خيانت کردند.
از زبان بهرام:
بر ايشان همي تير باران کنيد. ..............................................................هوا را چو ابر بهاران کنيد |
|
_________________ از نيل تا پنجاب
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 545 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 0:58 |
|
| |