صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 23 مهر 1386، ساعت 20:18
 7 ماه و 4 روز پيش
#1
 
مهران مديري

مهران مديري کارگرداني که اين شب‌ها با باغ مظفر مهمان خانه‌هاي مردم است يکي از کارگردان‌هاي موفق تلويزيون و کارهاي متفاوت و طنزهاي روتين او زبانزد خاص و عام است. نوآوري و ارائه کارهاي متفاوت او باعث شده تا بينندگان فراواني با اسم او پاي تلويزيون بنشينند.مهران مديري، بازيگر و کارگردان توانايي است که در قلب ها تک تک ايرانيان راه پيدا کرده، چه او را از جعبه جادويي ببينيد،‌چه نبينيد... از او چه مي‌دانيد.


• متولد دي‌ماه سال 1340، پدر و مادرش اراکي هستند اما او در تهران به دنيا آمد.
• پدرش کارمند وزارت نيرو است و مهران آخرين فرزند يک خانواده شش نفره، او سه برادر بزرگ‌تر از خود دارد.
• بزرگ‌ترين برادرش از پيانيست‌هاي قابل است و برادر دومش نقاش و گرافيست. در خانواده مديري هنر اهميت فراواني دارد.
• از پنج سالگي با موسيقي آشنا شد و از 12 سالگي تنها به موسيقي کلاسيک گوش مي‌داد. او يکي از کامل‌ترين آرشيوهاي موسيقي کلاسيک را دارد.
• در کودکي زياد شر و شور نبود اما بسيار کنجکاو بود، به طوري که در غياب برادرش به اتاق او مي‌رفت و تمام کتاب‌هاي نقاشي‌اش را زير و رو مي‌کرد.
• برادر نقاشش (حميد) در سوئد زندگي مي‌کند. هنر و ادب موجب شد تا مهران تاثير فراواني از او بگيرد.
• اولين تئاتر زندگيش را در دبستان بازي کرد. او در اين تئاتر نقش لوطي را به خوبي ايفا کرد تا نشان بدهد که هنر در خونش است.
• همواره به دنبال تجربه و مطالعه بود به طوري که آشنايي با کارهاي Ā«سالواتور داليĀ» تاثير زيادي بر روي او گذاشت که آثار آن هنوز هم در مهران مشهود است.
• در شانزده سالگي جذب تئاتر شد و اولين کار حرفه‌اي‌اش را تمرين کرد اما اين کار هرگز بر سر صحنه نرفت اما موجب شد تا او بيشتر با تئاتر آشنا شود.
• همه با حضورش در عرصه هنر موافق بودند. هنوز هم اعضاي خانواده‌اش بهترين کارشناسان و منتقدان کارهايش هستند.
• با مدرک ديپلم علوم انساني سال 1361 به راديو رفت و در اين رسانه ملي به فعاليت پرداخت.


• مدت شش، هفت سال گوينده و بازيگر يکي از مجموعه‌هاي پرطرفدار راديو به نام Ā«داستان شبĀ» بود.
• همزمان با کار راديو از فعاليت‌هاي تئاتر غافل نمي‌شد و چند نمايش را به روي صحنه داشت، کار گويندگي باعث کامل شدن صداي او شد.
• سال 1366 اولين تئاتر طنزش را بازي کرد. اين تئاتر که Ā«پانسيونĀ» نام داشت در تئاتر مولوي روي صحنه رفت.
• در اواخر 1371 در نمايشي در نياوران، نصرا... رادش، سليماني‌فرد و صيادي را کشف کرد که بعدها در بسياري از کارها با او همکاري داشتند.
• گروه مديري به سرعت به شهرت رسيد. در سال 1372 با داريوش کاردان اولين برنامه نوروزي خود را ساخت.
• در سال 1373 طنز متفاوت Ā«ساعت خوشĀ» را ساخت که با استقبال فراواني از سوي مردم روبه‌رو شد.
• ساعت خوش يکي از بهترين و پربيننده‌ترين برنامه‌هاي طنز تلويزيوني شد اما به دليل مشکلاتي که به وجود آمد برنامه تعطيل شد.
• با وجود دامن زدن مطبوعات به حاشيه‌ها مديري هرگز اسير حواشي مطبوعات و شايعه‌هاي فراوان نشد و کارش را ادامه داد.
• از ساعت خوش به بعد دور مطبوعات را خط کشيد و بسيار کم مصاحبه کرد. او هنوز هم از مطبوعات دلخور است.
• فيلم ديدار ساخته محمدرضا هنرمند هم که قبل از ساعت خوش با بازي مهران مديري ساخته شده بود پاسوز Ā«ساعت خوشĀ» شد و به موقع اکران نشد.
• اوايل دهه 70 از راديو به تلويزيون رفت و در تلويزيون اولين کارهاي او Ā«نشانه‌هاي نورĀ» و Ā«باغ گيلاسĀ» بودند.
• مردم که تا آن زمان با صداي او آشنا بودند در باغ گيلاس با چهره‌اش نيز آشنا شدند. او در اين سريال تا حدودي به شهرت رسيد.
• در سال 1371 وارد سينماي حرفه‌اي شد. در Ā«ديگه چه خبرĀ» دستيار طراح صحنه بود و عضو گروه کارگرداني تهمينه ميلاني.
• با نوروز Ā«77Ā» دوباره به جعبه جادويي برگشت اولين تصويرش را مردم بعد از پنج سال نشناختند و موهايش کاملا سفيد شده بود.
• با جنگ 77 توانست 85 درصد مردم ايران را پاي تلويزيون بنشاند. نبوغ او در عدم تکرار خود و نوآوري‌هاي پايان‌ناپذيرش است.
• علت موفقيت او ارائه شيوه جديد مجري‌گري و بازيگري و حضور توامان نقش و واقعيت است، با يک دوربين غوغا کرد و به

شيوه تئاتري کار را بدون قطع مي‌گرفت.
• اولين کسي است که طرح برنامه‌هاي نود قسمتي و روتين را اجرا کرد. او اعتقاد دارد بايد با مردم صادق و روراست بود.
• هنوز هم خيلي‌ها از سوژه‌ها و ايده‌هاي او کپي‌برداري مي‌کنند. مديري در موسيقي و خوانندگي هم دستي‌ بر آتش دارد. حتي کنسرت هم اجرا کرده و تيتراژ شب‌هاي برره و باغ مظفر را خودش خوانده است.
• او اولين برنامه‌سازي است که پشت صحنه کارهايش را به مردم نشان داد.
• صداقت را بزرگ‌ترين صفت آدمي مي‌داند. او معتقد است چرا مردم نبايد حقايق، اشتباهات و تپق‌هاي ما را ببينند.
• متاهل است و صاحب يک پسر و يک دختر است.
• در کارش بسيار جدي است و براي کارش زمان مي‌گذارد به طوري که در طول يک کار کمتر مي‌تواند به خانواده‌اش سر بزند و آنها را ببينند.
• سال 1378 اولين کاست دکلمه او به بازار موسيقي آمد.
• Ā«از روي سادگيĀ» اولين آلبوم پاپش بود که در سال 1378 به بازار آمد و با استقبال طرفدارانش روبه‌رو شد.
• آشنايي با حميد و مجيد آقاگليان زندگي حرفه‌اي او را عوض کرد و با پاورچين به خلق شاهکاري بدون تکرار رسيد.
• با جايزه بزرگ در نوروز 1384 ثابت کرد توان مديريت هر کاري را دارد.
• تنها بازيگر و سازنده تاريخ نمايش ايران است که صرف نامش در اثري، مردم را پاي تلويزيون ميخکوب مي‌کند. حضور در کنار او مبدل به رمز موفقيت خواهد شد.

از مجتبي رمضاني

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4948
اعتبار کسب شده: 9885
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 23 مهر 1386، ساعت 22:58
 7 ماه و 4 روز پيش
#2
 
ستاره’ غريب نوشته بود:
مهران مديري کارگرداني که اين شب‌ها با باغ مظفر مهمان خانه‌هاي مردم است ...

باغ مظفر؟ Shocked Confused

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
honeyآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 982
اعتبار کسب شده: 4146
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 24 مهر 1386، ساعت 2:58
 7 ماه و 4 روز پيش
#3
 
نخوندم متن رو ولي اينتيکه نقل قوله خيلي باحاله
جان خودم شرط ميبندم خودتم نخونديش ستاره غريب، درسته؟!
Laughing

_________________
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 24 مهر 1386، ساعت 16:50
 7 ماه و 3 روز پيش
#4
 
من شبا خوابم ديگه نمي رسم که تلويزيون ببينم که چي داره !!!و همونطور که زيرش نوشتم اين نقل قول بود.
حالا الياس رو فراموش نکنيد .حامد کميلي به نظرم خيلي خوب از عهدهء نقشش بر اومد. Applause

شيطان ، همه را مي ترساند ، نمي توان کسي را پيدا کرد که بگويد من از شيطان و وسوسه هاي او نمي هراسم. حال فکر کنيد قرار باشد يک ماه يعني سي روز يک انسان ، نقش شيطان را بازي کند.
مي گويند ، بازيگران براي اين که بتوانند از پس يک نقش بخوبي برآيند بايد با تمام وجود با آن نقش زندگي کنند ، حال بايد جسارت به خرج داد و براي 30روز نه ، يک روز يا نصف روز خودمان را جاي «حامد کميلي» بگذاريم تا کمي بفهميم او براي اين که بتواند چهره هاي مختلف «شيطان» را به نمايش بگذارد ، چه کشيده است اما ما بهتر ديديم خودمان را جاي حامد کميلي نگذاريم بلکه پاي صحبتهاي او بنشينيم تا او خودش برايمان بگويد ، چگونه توانست در نقش شيطان فرو رود.

شيطان در کلام حامد کميلي
هنوز هم شگفت زده هستم
با بازي در نقش الياس ره صدساله را يک شبه طي کرديد. اين مساله شايد خوب باشد اما قطعا مسووليت شما را در قبال مخاطبانتان بيشتر مي کند. خودتان چطور فکر مي کنيد؟
بله. صددرصد همين طور است که شما مي گوييد. البته نه تنها اين کار بلکه مجموعه هاي ديگري هم که بازي کردم ، هرکدام به نوعي پله ترقي من بود و از طرفي من را براي انتخاب هاي بعدي ام دقيق تر کرد. بازي در سريال اغماء باعث شده بيشتر از قبل به خودم سخت بگيرم و بيشتر خودم را نقد کنم.

مدت زيادي نيست که بازيگري را در تلويزيون شروع کرده ايد (شايد 3 سال). در ابتدا فکر مي کرديد چقدر زمان ببرد تا بتوانيد خودتان را به مخاطبان تلويزيون بشناسانيد؟
البته من قبلا هم در تلويزيون بازي کرده بودم اما خيلي جدي نبود. درست است که زمان کمي است که دارم تلويزيون را تجربه مي کنم اما در گذشته نزديک 8سال در تئاتر فعاليت داشتم و قطعا اگر آن پشتوانه را نداشتم ، الان جايي که ايستادم ، نبودم البته آن زمان هم پيشنهاد بازي در تلويزيون و سينما را داشتم اما استادي داشتم که به من آموخت تا حرفي براي گفتن ندارم ، مقابل دوربين نروم گرچه پذيرش اين مساله خيلي برايم آسان نبود. تئاتر اگرچه مهجور است اما قدرتمندتر از ديگر هنرهاست. به واسطه سالها حضور در تئاتر توانستم سليقه مخاطبان را بشناسم.
اين که چطور مي خندند ، چطور گريه مي کنند و... در تئاتر به واسطه زنده بودن آن مي تواني مخاطب و احساسات او را بشناسي.
مي توانم بگويم تجربه هايي را که در تئاتر داشتم ، با خود به تلويزيون آوردم بنابراين دغدغه اين را نداشتم که چقدر طول مي کشد تا خودم را به مردم بشناسانم.

فکر مي کنيد سيروس مقدم به واسطه توانايي هاي حامد کميلي نقش الياس را به او واگذار کرد يا آشنايي اي که از قبل با او داشته است؟
پيش از اين که با مقدم آشنا شوم ، هميشه مخاطب کارهايش بودم و آنها را دوست داشتم. سيروس مقدم بهتر مي تواند به اين پرسش شما پاسخ بدهد اما مسلما آشنايي نمي تواند باعث شود خاص ترين نقش اين سريال به من واگذار شود. چرا که اين سريال در زماني پخش شد که مخاطبان زيادي را پاي تلويزيون ها کشاند.

توانايي هاي خاص حامد کميلي از نگاه خودش چيست؟
من خودم را در دوران تجربه مي دانم و مي کوشم هر روزم بهتر از ديروز باشد البته موقعيت هاي خوبي پس از انجام کارهايم برايم به وجود آمد که هر کدام تجربه تازه اي برايم بود. در حال حاضر نمي توانم نسبت به توانايي هايم ادعايي داشته باشم ، چون در مرحله آزمون و خطا هستم. ضمن اين که بايد بگويم بازي در مجموعه اغماء يک تجربه خاص براي من بود و همين طور ريسک بالايي را هم مي طلبيد.

اصولا چقدر در زندگي اهل ريسک کردن هستيد؟
خيلي زياد و همين طور بشدت به پاسخ دروني ام هم معتقد هستم.

مي توان گفت بازي در نقش الياس ، يک ريسک براي حامد کميلي بوده است؟
بله. بشدت انتخاب و بازي در اين نقش سخت بود.

از چه نظر؟
بيشتر نقشها چه مثبت و چه منفي مابه ازاي بيروني دارند اما در مورد الياس اين مساله وجود نداشت و اين موضوع باعث مي شد کار ما سخت تر شود ما در ابتدا بايد الياس را در ذهن مخاطب خلق مي کرديم و بعد پرورش مي داديم. در ابتدا خيلي نگران بودم اما مقدم به عنوان کارگردان آنقدر خوب عمل مي کرد که توانستم از اين مسير سخت رد شوم.

چقدر قضاوت هاي مخاطبان برايتان در ابتدا مهم بود؟
مخاطبان ما خيلي صادق هستند و خيلي راحت چيزي را که حس مي کنند ، انتقال مي دهند. به هر حال قضاوت ها برايم مهم بود و تمام تلاشم را کردم که الياس براي مخاطبم قابل باور و پذيرش باشد.

الياسي که در حال حاضر مي بينيم ، چقدر مربوط به شما و چقدر مربوط به کارگردان و نويسنده است؟ در واقع حامد کميلي در پرورش اين شخصيت تا چه حد دخيل بوده است؟
اين کار يک کار گروهي بود و نمي توانم درصدي براي اين مساله قائل شوم. هر بازيگري که نقشي را بازي مي کند ، درون آن نقش جاي پايي از او ديده مي شود. يعني هر نقشي وجهه اي از بازيگرش را درون خودش نهفته دارد. اغماء حاصل زحمت يک گروه است. از کارگردان گرفته تا صدابردار بنابراين در شکل گيري همه شخصيت ها همه گروه سهم داشته اند.

بازي در نقش الياس چه تاثير خاصي روي شما داشت؟
براي من خيلي عجيب بود. اولين بار بود که چنين نقشي را بازي مي کردم که از اين نظر تجربه خاصي هم برايم بود. در خيلي از سکانس ها شگفت زده بودم.



حالا چرا شگفتزده؟
چون از آن دسته از بازيگراني هستم که در قالب نقش فرو مي روم و با نقشم زندگي مي کنم بنابراين نقش الياس انرژي زيادي از من گرفت و يکي از سخت ترين نقشهاي من بود.

اصلا در ابتدا خودتان توانستيد الياس را باور کنيد؟
خير. خيلي زمان برد تا توانستم آن را باور کنم و چون مي خواستم نيروي شيطاني را در آن به وجود آورم ، خيلي آزار ديدم و آرامش دروني ام کاملا از ميان رفت. به هر حال از زمان پيش توليد تا انتهاي کار با الياس درگير بودم.

از انتقادهايي که به اين کار گرفته شد ، اين بود که شيطان تنها مي تواند وسوسه کند و حق دخالت ندارد. در صورتي که مي ديديم الياس در همه امور به نحوي دخالت دارد. در اين باره توضيح دهيد.
او دخالت نمي کرد، تنها وسوسه مي کرد. مثلا به دکتر پژوهان مي گفت رز را نجات بده ، به اين دليل يا پيربابا را عمل نکن چون آدم خوبي نيست. در واقع دکتر پژوهان را وسوسه مي کرد و حکمي صادر نمي کرد.
پژوهان مي توانست حرفهاي او را قبول نکند، اما او وسوسه مي شد. ضمن اين که شيطان در کالبد الياس ظاهر شده بود. الياس به خودي خود آدم خوبي بوده ، کسي بوده که با دعا خودش را معالجه کرده است.
پژوهان هم الياس را اين گونه شناخته و باورش کرده که او آدم مومني است و چون الياس از ترفندهاي شيطاني استفاده مي کرد ، پژوهان نمي توانست ظاهر واقعي او را ببيند.

يکي ديگر از خصوصيات الياس نوع لحن و بيان او بود. البته اين مساله در مورد 3 نقشي که بازي کرديد (الياس ، شهرام و فرزاد) وجود داشت.
فرزاد ، الياس و شهرام 3 شخصيت جداي از هم بودند و تنها اشتراک اين سه شخصيت حامد کميلي بود که قرار بود آنها را بازي کند. من اينها را سه شخصيت متفاوت در سه کار متفاوت ديدم بنابراين لحن و رفتار خاصي را براي هر کدام از آنها طراحي کردم ضمن اين که هيچ کدام از آنها تيپ نبودند بنابراين کار من دشوارتر مي شد. به هر حال بازي در اين کار يک امتحان متفاوت براي من بود که بتوانم خودم را از ابعاد مختلف محک بزنم.

البته در اين باره گريم ها هم به کمک شما آمده بود؟
بله. گريم خوب خيلي مي تواند به بازيگر براي رسيدن به نقش کمک کند. در اين مجموعه ، مجيد اسکندري به عنوان گريمور با انگيزه و انرژي خاصي کار مي کرد که از او تشکر مي کنم.

از اين سه شخصيتي که بازي کرديد، ارائه کدام يک برايتان سخت تر بود؟
چون از ابتدا قرار شد الياس را بازي کنم ، بيشتر درگير همان شدم. فرزاد و شهرام بعدا و در طول کار خلق شدند و به واسطه تکنيک به آنها نزديک شدم. چون از قبل به واسطه الياس شيطان را در خودم به وجود آورده بودم ، ديگر بازي در نقش فرزاد و شهرام برايم سخت نبود.

درباره روش کارگرداني سيروس مقدم چه نظري داريد. با توجه به اين که در سه کار هم با او همکاري داشته ايد؟
مهمترين شاخصه سيروس مقدم اين است که به بازيگرش اجازه خلاقيت مي دهد و خيلي توانا و قوي بازيگرش را هدايت مي کند و وقتي هم وارد جزييات مي شويم به بازيگر اجازه مي دهد نظرش را بيان کند و اتودهايي را که در ذهنش است بزند و بعد او به عنوان کارگردان يکي از آنها را مي پذيرد ، ضمن اين که خيلي خوب مي داند از سکانس هايش چه مي خواهد.

سخت ترين سکانسي که بازي کرديد؟
اجازه بدهيد در اين باره صحبتي نکنم ؛ چراکه سخت ترين سکانس 2 شبانه روز زندگي ام را از من گرفت. بازي در آن سکانس که مايل نيستم اشاره اي به آن داشته باشم ، باعث شد آزار زيادي ببينم که حاضر نيستم ديگر آن را تجربه کنم.

با نقش الياس شناخته شديد. الياس يک شيطان بود. اين طور شناخته شدن براي خودتان خوب است يا خير؟
من با بازي در اين سريال ديده شدم وگرنه در کارهاي قبلي ام هم نقش منفي بازي کرده بودم اما اين را قبول دارم که اين مهر روي حامد کميلي به واسطه نقش الياس زده شد که البته براي من چيز بدي نيست چراکه باعث شد کار من ديده شود. ضمن اين که متاسفانه بيشتر نقشهاي منفي سريال هاي ما هيچ گونه وجه انساني اي ندارند و الياس نقش منفي اي بود که مخاطب نه تنها از او بيزار نبود بلکه دوست داشت قصه او را دنبال کند.

فکر مي کنيد چقدر زمان ببرد که از قالب الياس بيرون بياييد؟
زمان زيادي مي برد. ضمن اين که بشدت به آرامش نياز دارم چرا که اين نقش باعث شده آرامش دروني ام از ميان برود و از طرفي حالا ديگر نوبت من است که به آدمهاي اطراف نگاه کنم و با ديدگاه آنها بيش از پيش آشنا شوم.

نمي خواهيد بازي در سينما را هم تجربه کنيد؟
چرا. اما دوست دارم با يک نقش خوب و متفاوت وارد اين عرصه شوم چون در پي يک تجربه تازه هستم نمي خواهم خودم را تکرار کنم.
محبوبه رياستي

مخاطب در برزخ
اولين مساله اي که در مورد الياس وجود داشت ، اين بود که او بايد در ابتدا به مخاطب شناخته مي شد. ضمن اين که تصور مخاطب نسبت به او خيلي گنگ بود و در ابتدا نمي دانست او واقعا يک فرشته است يا يک شيطان.
در آوردن اين بخش از الياس خيلي آسان نبود. بايد لحن و رفتار الياس طوري مي بود که مخاطب پس از چند قسمت هويت واقعي او را پيدا مي کرد.
در واقع مخاطب در ابتدا در برزخي گرفتار شده بود و نمي دانست چگونه با الياس برخورد کند تا اين که به لحاظ نوع درام قصه شخصيت واقعي الياس نمايان شد و بعد مخاطب دچار اين مساله شد که الياس که اين طور حق به جانب و مثبت است ، در قالب شيطان ظاهر شده است. اين همان چيزي بود که مي خواستم. در واقع تضاد بين خوبي و بدي

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 746
اعتبار کسب شده: 7995
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 24 مهر 1386، ساعت 20:44
 7 ماه و 3 روز پيش
#5
 
ستاره’ غريب نوشته بود:
...شيطان در کلام حامد کميلي
هنوز هم شگفت زده هستم...

جساراتاً اگه منبع رو هم ذکر کني، خيلي خوبه. Wink

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 24 مهر 1386، ساعت 21:38
 7 ماه و 3 روز پيش
#6
 
بفرما اينم آدرس منبع
moshkan@yahoogroups.com

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 30 مهر 1386، ساعت 11:33
 6 ماه و 28 روز پيش
#7
 
و اما...اما کسي نمي تونه پرويز پرستويي و بازي خوبي که در هر نقشي ايفا ميکنه رو فراموش کنه.
پرويز پرستويي



مارمولک، به نام پدر، آژانس در سينماي ايران هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، همان‌طور که در تلويزيون مجموعه خاک سرخ هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، آن هم با بازي استاد پرويز پرستويي، بازيگري که در تمامي کارکترهاي سينما به راحتي ايفاي نقش مي‌‌کند و حال مجموعه زير تيغ با بازي او چهارشنبه‌ها از شبکه اول پخش مي‌‌شد، «پرويز پرستويي» اين بازيگر پرسابقه هنر ايران کيست؟


در سال 1334 در روستاي چارلي از توابع بخش کبودر آهنگ يکي از شهرهاي استان همدان است. پدرش کشاورز بود، زماني که پرويز سه ساله بود، پدرش کشاورزي را رها کرد و به تهران کوچ کرد...

او از يک خانه کوچک اجاره‌اي در محله فقيرنشين دروازه غار در جنوب تهران، خاطرات زيادي دارد، خاطرات کودکي و دوران نوجواني و...

شايد برايتان جالب باشد، بدانيد که او قبل از اين‌که به مدرسه برود، ابتدا چند صباحي به مکتب خانه رفت که هنوز در تهران رفتن به آنجا رواج داشت، بايد عنوان کرد که منطقه دروازه غار تهران، در حوالي ميدان شوش هر روزه شاهد بزن بزن‌هاي فراوان چوب و چماق‌کشي و جرم و جنايت‌هاي ديگري بود که در آن محل ديده مي‌‌شود و پرويز پرستويي شاهد تمام اين اتفاقات بود... در محله‌اي که زندگي مي‌‌کرد، تنها قهوه‌خانه محله تلويزيون داشت که آن هم به خاطر رايج بودن پخش مواد مخدر در آن از ورود بچه‌ها به آنجا جلوگيري مي‌‌کردند... پرويز سينماي ايران از همان کودکي عاشق بازي و معرکه‌گيري بود و با بچه‌ها در کوچه پس کوچه‌هاي دروازه‌ غار شبيه‌خواني راه مي‌‌انداخت، او همچنان عاشق تصوير بود که از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته قهوه‌خانه شاهد ديدن تصاوير تلويزيون مي‌‌شد.

محرم که مي‌‌شد او به شبيه‌خواني مشغول مي‌‌شد با اين که سني نداشت، در آن محل معروف بود، بچه‌اي دبستاني که اهل يک محل را در ايام سوگواري به گريه مي‌‌انداخت.

او آن زمان در مدرسه صالحيه اسلامي در کوچه گمرک تحصيل مي کرد، در دوران دبيرستان آرزويش معلم شدن بود، زماني که به خدمت عازم شد، دلش مي‌‌خواست، وارد سپاه دانش شود تا مردم بي‌‌سواد، را باسواد کند...

وي پس از فارغ‌ شدن از تحصيل، سرکار رفت و پس از اتمام کار روزانه، به خاطر علاقه زيادي که به بازيگري داشت، شب‌ها را در تئاتر‌هاي لاله‌زار مي‌‌گذراند... گرچه در آن زمان نمي‌‌گذاشت خانواده‌اش متوجه شوند که او عاشق بازيگري است...

تلاش‌هاي شبانه‌روزي‌اش باعث شد تا يازده هزار تومان پول جمع کند و در حوالي ترمينال جنوب خانه‌اي بخرد... پرويز آن زمان عاشق ورزش هم بود، به ويژه فوتبال، از اينرو باشگاه کارگران و پست دروازه باني را انتخاب کرد و مرحوم مهراب شاهرخي با ديدن او وي را به عنوان دروازه‌بان تيم جوانان انتخاب کرد، اما ورزش هم نتوانست او را از علاقه ذاتي‌اش به هنر غافل کند، همين شد که به مرکز هنري نازي‌آباد رفت و شروع به آموختن کرد، به قول خودش، «در آنجا آموخت که شهرت زودگذر است».

پرويز پرستويي بسيار خوش‌قول، خوش اخلاق، و پايبند به اصول دوستي است و همواره به موقع سرقرارهايش حاضر مي‌‌شود... تلفن همراهش هميشه در دسترس است و کمتر روي پيام‌گير است، اهل مدير برنامه گرفتن و اين‌جور کارها نيست، کمتر با نشريات مصاحبه مي‌‌کند و هميشه خودش پاسخگوي تلفن‌هايش است، اما با اين‌حال با خبرنگاران ميانه خوبي دارد و از مطبوعات به عنوان پل بين مردم و هنر ياد مي‌‌کند...

در سال 1349 به گروه بهرام بيضايي پيوست و در همان سال سرانجام اولين نقشش در تئاتر ماجراي يک محل را بازي کرد... آشنايي او با بهزاد فراهاني او را به گروه «کوچ» کشاند تا به دنبال کسب تجربه باشد... اوج کاري وي در سال 1352 در نمايش‌هاي چشم برابر چشم، شبي در حلبي‌آباد، پتک و خانه روشن بود که در آن به بازي پرداخت.

وي در سال 1352 ديپلم گرفت، در سال 53 اولين موفقيت خود را کسب کرد برنده جايزه نقش دوم براي نمايش «دکه» شد.

و در سال 54، جايزه نقش اول خانه‌هاي جوانان به خاطر «نمايش تسليم» شدگان شد. بازي او در نمايش پرطرفدار «ميلاد» در نقش دلال زمين خيلي زود اسم او را در بين طرفداران تئاتر بر سر زبان‌ها انداخت.

پرويز پرستويي به نوعي از شهرت فراري است، اهل کلاس گذاشتن و اين‌جور حرف‌ها نيست، گاهي اصلا فراموش مي‌‌کند که پرستويي است و از نگاه‌هاي ديگران تعجب مي‌‌کند.

پرويز پرستويي پس از انقلاب و در سال 60، زماني که 26 ساله بود به عنوان منشي در دادگستري تهران مشغول به کار شد، در سال 62 برادرش شهيد شد و آنجا بود که پيشنهاد «کار بخش» براي بازي در «ديار عاشقان» را پذيرفت و راهي سرپل ذهاب شد، او با بازي در اين فيلم ديپلم افتخار نقش دوم را از جشنواره دوم فجر دريافت کرد.

در سال 1366 در فيلم «شکار» با خسرو شکيبايي هم بازي شد، در همان اوان بود که کار در دادگستري را به خاطر همخواني نداشتن با روحيه‌اش رها کرد و به اداره تئاتر رفت و 12 سال کارمند آنجا بود.

او به همراه خانواده‌اش زندگي مي‌‌کند، خانه‌اي دو و نيم طبقه که پايين مغازه پدر است، در نيم طبقه برادر و همسرش، در طبقه اول والدين و طبقه دوم خودش به همراه همسر و دو فرزندش زندگي مي‌‌کند، او سال 1360 ازدواج کرد... اولين تجربه تلويزيوني پرستويي، سريال «رعنا» در سال 1367 بود، اما فيلم «ليلي با من است» بود که پرويز را به‌طور کامل به مخاطبان هنر سينما در ايران شناساند، او براي بازي در اين فيلم در دومين ديپلم افتخار خود را کسب کرد.

در سال 82 براي بازي در فيلم «مارمولک» يکي از بهترين و به ياد ماندني‌ترين بازي‌هاي تاريخ هنري خود را به نمايش گذاشت، وي همچنين در مجموعه‌هاي امام علي (ع)، زير چتر خورشيد، آپارتمان، آواي فاخته و خاک سرخ و اين آخري زير تيغ نقش ايفا کرده است، «بيدمجنون» يکي ديگر از شاهکارهاي هنري‌اش بود که سيمرغ نقش اول جشنواره فجر را برايش در سال 83 به ارمغان آورد، ضمن اين‌که سال گذشته براي بازي در فيلم «به نام پدر» براي چندمين‌بار سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را از آن مردي کرد که از شهرت بيزار است از فيلم‌هاي معروف او مي‌‌توان به رواني، مهرمادري، آژانس شيشه‌اي، آدم برفي، عشق شيشه‌اي، مرد عوضي، موميايي، عزيزم من کوک نيستم، روبان قرمز، موج مرده به نام پدر، ديوانه‌اي از قفس پريد و بيدمجنون اشاره داشت.

پرستويي همواره سعي مي‌‌کند اول انسان باشد، سپس هنرمند... او افتخار سينماي ايران است


پرويز پرستويي



مارمولک، به نام پدر، آژانس در سينماي ايران هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، همان‌طور که در تلويزيون مجموعه خاک سرخ هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، آن هم با بازي استاد پرويز پرستويي، بازيگري که در تمامي کارکترهاي سينما به راحتي ايفاي نقش مي‌‌کند و حال مجموعه زير تيغ با بازي او چهارشنبه‌ها از شبکه اول پخش مي‌‌شود، «پرويز پرستويي» اين بازيگر پرسابقه هنر ايران کيست؟


در سال 1334 در روستاي چارلي از توابع بخش کبودر آهنگ يکي از شهرهاي استان همدان است. پدرش کشاورز بود، زماني که پرويز سه ساله بود، پدرش کشاورزي را رها کرد و به تهران کوچ کرد...

او از يک خانه کوچک اجاره‌اي در محله فقيرنشين دروازه غار در جنوب تهران، خاطرات زيادي دارد، خاطرات کودکي و دوران نوجواني و...

شايد برايتان جالب باشد، بدانيد که او قبل از اين‌که به مدرسه برود، ابتدا چند صباحي به مکتب خانه رفت که هنوز در تهران رفتن به آنجا رواج داشت، بايد عنوان کرد که منطقه دروازه غار تهران، در حوالي ميدان شوش هر روزه شاهد بزن بزن‌هاي فراوان چوب و چماق‌کشي و جرم و جنايت‌هاي ديگري بود که در آن محل ديده مي‌‌شود و پرويز پرستويي شاهد تمام اين اتفاقات بود... در محله‌اي که زندگي مي‌‌کرد، تنها قهوه‌خانه محله تلويزيون داشت که آن هم به خاطر رايج بودن پخش مواد مخدر در آن از ورود بچه‌ها به آنجا جلوگيري مي‌‌کردند... پرويز سينماي ايران از همان کودکي عاشق بازي و معرکه‌گيري بود و با بچه‌ها در کوچه پس کوچه‌هاي دروازه‌ غار شبيه‌خواني راه مي‌‌انداخت، او همچنان عاشق تصوير بود که از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته قهوه‌خانه شاهد ديدن تصاوير تلويزيون مي‌‌شد.

محرم که مي‌‌شد او به شبيه‌خواني مشغول مي‌‌شد با اين که سني نداشت، در آن محل معروف بود، بچه‌اي دبستاني که اهل يک محل را در ايام سوگواري به گريه مي‌‌انداخت.

او آن زمان در مدرسه صالحيه اسلامي در کوچه گمرک تحصيل مي کرد، در دوران دبيرستان آرزويش معلم شدن بود، زماني که به خدمت عازم شد، دلش مي‌‌خواست، وارد سپاه دانش شود تا مردم بي‌‌سواد، را باسواد کند...

وي پس از فارغ‌ شدن از تحصيل، سرکار رفت و پس از اتمام کار روزانه، به خاطر علاقه زيادي که به بازيگري داشت، شب‌ها را در تئاتر‌هاي لاله‌زار مي‌‌گذراند... گرچه در آن زمان نمي‌‌گذاشت خانواده‌اش متوجه شوند که او عاشق بازيگري است...

تلاش‌هاي شبانه‌روزي‌اش باعث شد تا يازده هزار تومان پول جمع کند و در حوالي ترمينال جنوب خانه‌اي بخرد... پرويز آن زمان عاشق ورزش هم بود، به ويژه فوتبال، از اينرو باشگاه کارگران و پست دروازه باني را انتخاب کرد و مرحوم مهراب شاهرخي با ديدن او وي را به عنوان دروازه‌بان تيم جوانان انتخاب کرد، اما ورزش هم نتوانست او را از علاقه ذاتي‌اش به هنر غافل کند، همين شد که به مرکز هنري نازي‌آباد رفت و شروع به آموختن کرد، به قول خودش، «در آنجا آموخت که شهرت زودگذر است».

پرويز پرستويي بسيار خوش‌قول، خوش اخلاق، و پايبند به اصول دوستي است و همواره به موقع سرقرارهايش حاضر مي‌‌شود... تلفن همراهش هميشه در دسترس است و کمتر روي پيام‌گير است، اهل مدير برنامه گرفتن و اين‌جور کارها نيست، کمتر با نشريات مصاحبه مي‌‌کند و هميشه خودش پاسخگوي تلفن‌هايش است، اما با اين‌حال با خبرنگاران ميانه خوبي دارد و از مطبوعات به عنوان پل بين مردم و هنر ياد مي‌‌کند...

در سال 1349 به گروه بهرام بيضايي پيوست و در همان سال سرانجام اولين نقشش در تئاتر ماجراي يک محل را بازي کرد... آشنايي او با بهزاد فراهاني او را به گروه «کوچ» کشاند تا به دنبال کسب تجربه باشد... اوج کاري وي در سال 1352 در نمايش‌هاي چشم برابر چشم، شبي در حلبي‌آباد، پتک و خانه روشن بود که در آن به بازي پرداخت.

وي در سال 1352 ديپلم گرفت، در سال 53 اولين موفقيت خود را کسب کرد برنده جايزه نقش دوم براي نمايش «دکه» شد.

و در سال 54، جايزه نقش اول خانه‌هاي جوانان به خاطر «نمايش تسليم» شدگان شد. بازي او در نمايش پرطرفدار «ميلاد» در نقش دلال زمين خيلي زود اسم او را در بين طرفداران تئاتر بر سر زبان‌ها انداخت.

پرويز پرستويي به نوعي از شهرت فراري است، اهل کلاس گذاشتن و اين‌جور حرف‌ها نيست، گاهي اصلا فراموش مي‌‌کند که پرستويي است و از نگاه‌هاي ديگران تعجب مي‌‌کند.

پرويز پرستويي پس از انقلاب و در سال 60، زماني که 26 ساله بود به عنوان منشي در دادگستري تهران مشغول به کار شد، در سال 62 برادرش شهيد شد و آنجا بود که پيشنهاد «کار بخش» براي بازي در «ديار عاشقان» را پذيرفت و راهي سرپل ذهاب شد، او با بازي در اين فيلم ديپلم افتخار نقش دوم را از جشنواره دوم فجر دريافت کرد.

در سال 1366 در فيلم «شکار» با خسرو شکيبايي هم بازي شد، در همان اوان بود که کار در دادگستري را به خاطر همخواني نداشتن با روحيه‌اش رها کرد و به اداره تئاتر رفت و 12 سال کارمند آنجا بود.

او به همراه خانواده‌اش زندگي مي‌‌کند، خانه‌اي دو و نيم طبقه که پايين مغازه پدر است، در نيم طبقه برادر و همسرش، در طبقه اول والدين و طبقه دوم خودش به همراه همسر و دو فرزندش زندگي مي‌‌کند، او سال 1360 ازدواج کرد... اولين تجربه تلويزيوني پرستويي، سريال «رعنا» در سال 1367 بود، اما فيلم «ليلي با من است» بود که پرويز را به‌طور کامل به مخاطبان هنر سينما در ايران شناساند، او براي بازي در اين فيلم در دومين ديپلم افتخار خود را کسب کرد.

در سال 82 براي بازي در فيلم «مارمولک» يکي از بهترين و به ياد ماندني‌ترين بازي‌هاي تاريخ هنري خود را به نمايش گذاشت، وي همچنين در مجموعه‌هاي امام علي (ع)، زير چتر خورشيد، آپارتمان، آواي فاخته و خاک سرخ و اين آخري زير تيغ نقش ايفا کرده است، «بيدمجنون» يکي ديگر از شاهکارهاي هنري‌اش بود که سيمرغ نقش اول جشنواره فجر را برايش در سال 83 به ارمغان آورد، ضمن اين‌که سال گذشته براي بازي در فيلم «به نام پدر» براي چندمين‌بار سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را از آن مردي کرد که از شهرت بيزار است از فيلم‌هاي معروف او مي‌‌توان به رواني، مهرمادري، آژانس شيشه‌اي، آدم برفي، عشق شيشه‌اي، مرد عوضي، موميايي، عزيزم من کوک نيستم، روبان قرمز، موج مرده به نام پدر، ديوانه‌اي از قفس پريد و بيدمجنون اشاره داشت.

پرستويي همواره سعي مي‌‌کند اول انسان باشد، سپس هنرمند... او افتخار سينماي ايران است
منبع:
گروه اينترنتي ايران عشقiran_eshgh@yahoogroups.com

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 07 آبان 1386، ساعت 22:25
 6 ماه و 20 روز پيش
#8
 
با اردلان شجاع کاوه بازيگر سريال «چارخونه»
از شهرت به زيرزمين پناه بردم
اهالي تئاتر با او بيشتر از مخاطبان تلويزيون و سينما آشنايي دارند ، چرا که از 6 سالگي روي صحنه تئاتر بازي مي کند. اردلان شجاع کاوه آدم عجيبي است.
نوع نگاهش به زندگي مثل بقيه نيست. مي گويد اول راه هستم و هنوز پس از 23 سال حضور در اين عرصه مي ترسم که مقابل دوربين بروم. حالا ديگر او را با نقش فرزاد چارخونه مي شناسيد ، همان داماد سرخانه اي که تکليفش را نه با خود و نه با اعضاي چارخونه مي داند. اولين بار است که در کار 90 شبي بازي مي کند اما اين طرح را قبول کرده تنها به اين دليل که اثر تازه اي خلق کند، البته او شبيه فرزاد هم هست. لحنش آرام است ؛ حرکاتش با طمانينه است و شبيه آدمهايي است که از فرداي خودشان خبر دارند.

چرا بيشتر بازي مي کنيد ، در حالي که کارگرداني خوانديد؟
اگر بخواهم کارگرداني کنم احتمالا از 50سالگي به بعد اين کار را مي کنم. کارگرداني تجربه زيادي مي خواهد. من هنوز بايد خيلي چيزها بياموزم تا پخته تر شوم ، چرا که معتقدم يک کار خوب بهتر از چند کار ناموفق است. من هنوز راه زيادي براي رسيدن به کارگرداني دارم.

بازيگري براي شما از صحنه هاي تئاتر بندرانزلي شروع شده است. از تجربه هايتان بگوييد.
گذشته و تجربه هاي آن موجب مي شود آمادگي هاي بهتري را براي آينده کسب کنيم. در واقع اين آمادگي ها، يک نوع پختگي را هم به همراه دارد. از کودکي با تشويق پدر و مادرم و حضور برادرم در عرصه موسيقي وارد فعاليت هنري و از جمله تئاتر شدم حتي يادم هست که در 10سالگي ، نقش بچه ها را در تئاتر بزرگسالان بازي مي کردم ، مثل تئاتر کوروش شاه که نقش کودکي شاه را ايفا کردم ، تا اين که بعدها عضو گروه تئاتري شدم که زير نظر کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان کار مي کرد. آن زمان کارهاي زيادي روي صحنه برديم و بيشتر از نمايشنامه هاي اسماعيل خلج و مکي استفاده مي کرديم که البته کارهاي خاصي هم بودند.

از چه زماني بازيگري برايتان حرفه شد و ديگر جنبه سرگرمي نداشت؟
وقتي وارد عرصه بزرگتري مانند سينما شدم. لازم است بگويم وقتي مقابل دوربين سينما قرار گرفتم ، 15سال تجربه بازي در تئاتر داشتم.

جايي گفته ايد که عجيب ترين اتفاق زندگي تان آشنايي با محسن مخملباف بوده است.
بله. من سالها در شهرستان کار تئاتر مي کردم. يک روز متوجه شدم دارند براي فيلم بايکوت تست مي گيرند بنابراين خودم را براي تست رساندم. فکر مي کنم سال 62 يا 63بود. به هر حال تست دادم و با کمال تعجب قبول شدم و بعد مقابل دوربين مخملباف ظاهر شدم.

اين مساله چقدر خوب يا سخت بود؟
خيلي شروع خوب و شيريني بود اما همه چيز يکدفعه عوض شد. يکدفعه بزرگ شديم و به سينما رفتيم. اين مساله هنوز هم برايم جاي تعجب دارد.

پيش از اين که مقابل دوربين سينما قرار بگيريد ، چقدر وسوسه تجربه تصويري در شما وجود داشت؟
خيلي به اين مساله فکر نمي کردم ، چون به اندازه کافي تئاتر حس هنري ام را ارضا مي کرد اما سينما مسائل تازه تري را به من آموخت. فهميدم با يک صنعت مواجه هستم صنعتي که آميخته با تکنيک بود. ضمن اين که با ورود به عرصه سينما، متوجه خلق اثر و ماندگاري هنر شدم و بهتر از همه اين که آموختم بايد منظم تر، حساب شده تر و اصولي تر کار کنم چون مورد قضاوت قرار خواهم گرفت.

يعني مي خواهيد بگوييد اين قضاوت ها در تئاتر وجود نداشت؟
چرا وجود داشت ، اما ماندگاري و اثرگذاري سينما را نداشت وگرنه در تئاتر هم مورد قضاوت هستي. فقط جنس و نوع قضاوت ها با يکديگر متفاوت است.

شما هنوز هم در صحنه تئاتر حضور داريد. در واقع يک ژانر بخصوصي را هنوز براي خودتان انتخاب نکرده ايد نه بازيگر تلويزيون هستيد، نه سينما و نه تئاتر. در اين مورد توضيح دهيد.
نيستم چون هنوز نياز به آموختن دارم. مي خواهم بگويم من پاره چوبي در تئاتر پيدا کردم و با آن در اين رودخانه شناور هستم. نمايش را دوست دارم چون تعريفي از فلسفه هستي است. تلويزيون را دوست دارم چون مخاطبم را دوست دارم. در سينما بازي مي کنم ، چرا که مي خواهم با تکنيک هاي روز بازيگري آشنا شوم.

اساسا زندگي واقعي ما چقدر شبيه صحنه تئاتر است؟
شايد يکي از وجوه تشابه اين باشد که همه ما در طول زندگي سعي مي کنيم رفتارمان را جوري تنظيم کنيم تا بتوانيم در اجتماع زندگي کنيم اما به نظر من زندگي کردن مهم نيست ، مهم اين است که تو انسان خوبي باشي و نقش الهي اي را که به تو واگذار شده درست بازي کني.

مهمترين دغدغه ذهني شما که هنوز جوابي برايش پيدا نکرده ايد؟
وقتي در بايکوت آسيب جسماني ديدم ، با خود فکر کردم که اين چه حرفه اي است که من واردش شدم ، خطر بالايي را مي طلبد. الان پس از 23 سال فعاليت در اين عرصه نمي خواهم بگويم پشيمان هستم ، بلکه مي خواهم بگويم به شخصه هنوز نتوانسته ام حرفه اي را به معناي واقعي شما درک کنم. گستردگي هنر فراتر از آن چيزي است که ما امروز با آن روبه رو هستيم ، وگرنه اتفاقات شايسته اي براي من در اين زمينه افتاده است ، مثل حضورم در فيلمهايي که خيلي مورد توجه بودند البته در زمان خودشان مثل هراس و گذرگاه.

اتفاق شايسته يعني چه؟
يعني اين که من به خاطر استقبال بي حد مردم از فيلم گذرگاه مجبور شدم از محيط شهري دور شوم و به زيرزمين خانه پدري ام پناه ببرم البته اين دوري موجب شد پس از 7سال وارد دانشگاه شوم.



در واقع فرار از شهرت باعث رفتن دوباره شما به دانشگاه شد؟
خير. بهتر است بگويم خلوت نشيني. من از اين استقبال ترسيده بودم. در آن زمان و با توجه به شرايط جامعه (دوران دفاع مقدس) مردم با ديدن اين نوع فيلمها شهيدان شان را در اين فيلمها مي ديدند و به همين دليل آن همذات پنداري بيش از حد به وجود مي آمد.

اصلا شما آمده بوديد تا به عنوان بازيگر چه چيزهايي را تجربه و ثابت کنيد ؛ کسب شهرت يا امتحان توانايي هايتان؟
قرار نبود من تصميم گيرنده باشم ، چرا که تحت تاثير شرايط بودم. شرايط بود که به من اجازه حرکت يا حتي ايستادن مي داد.
من مي خواستم به پرسشهاي ذهني ام پاسخ بدهم ، پاسخهايي که من را به اهدافم نزديک تر مي کرد. شايد اگر بگويم مي خواستم خود را محک بزنم درست تر باشد، چون هنوز هم معتقدم در حال آموزش و کسب تجربه هستم.

شما در زمينه هاي مختلفي هم کار کرده ايد؛ از ژانر کودک گرفته تا ژانر طنز. به کدام ژانر تعلق خاطر بيشتري داريد؟
به يقين مي توانم بگويم طنز.

اگر اين طور است ، پس چرا در اين زمينه کمتر کار کرديد و دير اين تجربه را به دست آورديد؟
شايد چون نمي خواستم به اسم طنز، مخاطبم را گول بزنم و فهم او را ناديده بگيرم. ضمن اين که طنز، سخت تر از هر ژانر ديگري است ، چون تو در طنز نقد مي کني و به اصطلاح با پنبه سر مي بري.
به وسيله طنز مي شود انرژي مثبت را به جامعه تزريق کرد. با آثار طنز مي شود شرايط را براي مخاطب عوض کرد.

در اينجا 2 مساله به وجود مي آيد. اول علاقه شما به ژانر طنز و بعد نياز مخاطب به اين نوع آثار. اين علاقه مندي براساس وظيفه است يا دين به مخاطب؟
به نظر من براي مردم فهيم بايد طنز فهيم ساخت و براي رسيدن به اين طنز بايد يک هدفمندي و علاقه در ابتدا وجود داشته باشد. پس من بايد به کاري که مي کنم علاقه و ايمان داشته باشم تا حاصلش چيزي شود که مخاطبم راضي باشد بنابراين علاقه و احساس دين به مخاطب به نوعي مکمل يکديگر هستند. در حال حاضر مي توان با ارائه کارهاي طنز روان شناسي شخصيت هاي مختلف را نقد کرد، چراکه در اين نوع آثار مخاطب ما از کودک است تا بزرگسال و حتي ميانسال که از اين نظر البته مسووليت ما هم بيشتر خواهد شد.

نقش فرزاد را در چارخونه براساس علاقه تان به ژانر طنز انتخاب کرديد يا اداي دين و نياز مخاطب امروز؟
بيشتر از روي علاقه و کسب تجربه اي تازه. مي خواستم هديه تازه اي را به مخاطبم در تلويزيون ارائه کنم.

فرزاد چگونه خلق شد؟
ذره ذره. مثل همه نقشهاي ديگر، با اين تفاوت که سعي کردم با فرزاد به گونه اي ديگري روبه رو شوم.

منظورتان چيست؟
ببينيد، اگر بازيگر با ادبيات آشنا باشد راحت تر مي تواند فيلمنامه را بخواند و آن را درک کند. من ذره ذره فرزاد را از متنهاي نه چندان بلند بيرون کشيدم و چارچوب آن را ساختم. نمي خواستم مخاطبم فرزاد را از روي عادت ببيند بلکه مايل بودم با فرزاد زندگي و قصه اش را دنبال کند.

چقدر زمان برد تا بتوانيد خودتان را با گروهي هماهنگ کنيد که بيشتر آنها تجربه کاري 90 شبي داشتند؟
به نظرم عصر جديد ، عصر خوب شنيدن و خوب ديدن است.
من سعي کردم بازيهاي خوب را ببينم و آنها را درک کنم و موقعيت هاي نمايش را براي خودم حلاجي کنم بنابراين پس از مدت کوتاهي توانستم شريک بازيگران چارخونه براي خلق طنزي شيرين باشم.

براي بازيگري که سالهاي طولاني تجربه حضور در تئاتر را دارد ، تداوم آن هم در يک کار 90 شبي سخت نبود؟
چرا خيلي مشکل بود اما تمام تلاشم را کردم که بازي ام در اين کار يکدست باشد. ضمن اين که تجربه هايي را هم که طي اين سالها در تئاتر به دست آورده بودم به من براي نزديک تر شدن به نقش فرزاد حسيني کمک کرد.

طنز چارخونه را چقدر مي پسنديد؟
ما زماني مي توانيم موفق باشيم که هدفهايمان را بشناسيم و آن را دنبال کنيم. ما بايد گره گشايي کنيم. بايد بدانيم از خلق يک اثر به چه چيزي مي خواهيم برسيم. به نظرم چارخونه توانسته مخاطبش را به سمتي که مي خواسته سوق دهد. طنز چارخونه ، يک طنز رئال و خودماني است.
تمام شخصيت هاي اين کار مابه ازاي بيروني دارند، پس براي مخاطب آشنا هستند.

چقدر به سروش صحت اعتماد داشتيد با توجه به اين که اولين تجربه کارگرداني اش هم بود؟
من از قبل کارهاي صحت را دنبال مي کردم و جنس طنزش را دوست داشتم بنابراين خيلي راحت توانستم با او همکاري کنم و آن اعتماد خيلي زود بين ما ايجاد شد.

راستي شما صداي خوبي هم داريد و در راديو هم فعاليت هايي داشته ايد اما چرا هيچ وقت سراغ دوبله نرفتيد؟
اتفاقا براي اين کار هم از من دعوت شده بود اما قبول نکردم ، چون دوبله کاملا تخصصي است و صرف داشتن صداي خوب ، نمي شود وارد اين حرفه شد.

توانستيد در ژانر طنز به آن تجربه خاصي که به دنبالش بوديد ، برسيد؟
به طور قطع به آن نرسيدم ولي نزديک شدم. طنز 90 شبي به گونه اي شبيه تئاتر است ، آن هم از اين نظر که نقش مخاطب و آن ارتباط مستقيم را به شکل تازه و جديدي احساس مي کني که بشدت لذتبخش و البته سخت است.

در سري جديد چارخونه قرار است چه اتفاق خاصي براي فرزاد بيفتد؟
در کارهاي 90 شبي ، اتفاق ها در لحظه رخ مي دهند ، پس مجبورم خودم را تسليم لحظات و انديشه نويسندگان کنم.

کارهاي جديد اردلان شجاع کاوه در آينده؟
فکرهاي زيادي دارم حتي احتمالا در يک کار تلويزيوني ديگر حضور خواهم داشت که اجازه بدهيد به وقتش آن را توضيح دهم.

چارخونه؟
يک آفرينش جديد براي اردلان شجاع کاوه بود.

بزرگترين ترس اردلان شجاع کاوه؟
پس از گذشت 23 سال هنوز از حضور در مقابل دوربين و البته اظهار لطف مردم نسبت به خودم هراس دارم.
محبوبه رياستي
آنها نمي خواهند کليشه شوند
نقشهاي مختلف باعث مي شود که دنياي بازيگري متنوع شود. اغلب بازيگران سعي مي کنند با پذيرش نقشهاي مختلف دنياي بازيگري خود را رنگ آميزي کنند. هر بازيگري دوست دارد نقشهاي مختلف را تجربه کند.
معمولا بازيگران از اين که در يک نقش به اصطلاح کليشه شوند دل خوشي ندارند اما وقتي آنها در چنين شرايطي قرار مي گيرند ، 2 دليل مي آورند.
اول اين که بازيگران اختياري چنداني در انتخاب نقش ندارند و بيشتر «انتخاب مي شوند» و کمتر زمينه «انتخاب کردن» برايشان فراهم مي شود.
دوم اين که در سينما و تلويزيون ايران فيلمنامه ها چندان تنوعي ندارد و اغلب شبيه هم هستند به همين دليل به مرور زمان يک بازيگر در نقشهاي محدودي گرفتار مي شود و به اصطلاح تبديل به بازيگر «تک نقش» مي شود.
اين دو دليل مي تواند دلايل قانع کننده اي باشد اما گاهي اوقات بازيگراني ديده مي شوند که نقشهاي شبيه به هم را نيز متفاوت بازي مي کنند.
اين دسته از بازيگران براي هر نقش «تحليل » مي نويسند و تلاش مي کنند چيز جديدي در نقش تکراري پيدا کنند. اين بازيگران از زحمت و مشقت نمي هراسند و به تداوم کاري خود همانقدر فکر مي کنند که به جاوداني نقشهايي که به عهده مي گيرند.
گروهي ديگر از بازيگران هم هستند که براي رهايي از دام تکرار ، نوع حضور خود را تغيير مي دهند. يکي از اين بازيگران که در اين مسير کاملا موفق عمل کرد «فتحعلي اويسي» است.
او بازيگري بود که در نقشهاي خشن و سخت کاملا جا افتاده بود (هنوز هم مي توان فيلم ناخدا خورشيد را تماشا کرد و از اويسي که در اين فيلم نقش يک تبعيدي را بازي مي کرد ، ترسيد) اما اويسي با حضور در سريال «بدون شرح» نشان داد که کمدين قابلي است و ذاتا براي ايفاي نقشهاي طنز ساخته شده است.
بعد از اين سريال ما اويسي را ديگر در کارهاي جدي نديديم البته اويسي هوشمندانه زماني که احساس کرد در نقشهاي کمدي هم دارد به تکرار مي افتد در انتخاب هاي خود تجديد نظر کرد و گويا تصميم دارد با وسواس بيشتري نقشهاي پيشنهادي را انتخاب کند.
جمشيد هاشم پور هم هرچند هنوز هم مرد اول نقشهاي اکشن است اما با حضور در فيلمهاي متفاوت که آخرينش فيلم «قاعده بازي» بود ، نشان داده است که مي تواند کليشه ها را از دور خود باز کند.
از بازيگران جوان تر مي توان به «اردلان شجاع کاوه» اشاره کرد. شجاع کاوه بازيگر معمولي بود که بيشتر اوقات در سريال هاي تلويزيوني ديده مي شد بدون اين که واکنش يا عکس العملي را بين مخاطبان سريال به وجود آورد. تا اين که در سريال «صاحبدلان» نقش داماد خانواده به او سپرده شد.
در اين سريال شجاع کاوه بازي کاملا متفاوتي از خود به نمايش گذاشت و نشان داد که راجع به نقش خود فکر کرده است و به زير و بم آن کاملا تسلط پيداکرده است.
صاحبدلان براي شجاع کاوه اين امتياز را نيز به همراه داشت که کارگردانان و تهيه کنندگان خوب تلويزيون او را ببينند و به حضور متفاوت او فکر کنند. اکنون شجاع کاوه به عنوان يکي از بازيگران اصلي سريال طنز «چارخونه» در اين سريال حضوري موفق دارد.
شجاع کاوه نيز نوع سريال هاي خود را تغيير داده است. حال بايد منتظر ماند و ديد او اين تغيير ژانر را چگونه ادامه مي دهد و به چه سرانجامي مي رسد.
منبع: جام جم
moshkan@yahoogroups

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 09 آبان 1386، ساعت 10:13
 6 ماه و 19 روز پيش
#9
 
اخراجي ها يادته؟ من که وقتي ديدمش کلي خنديدم. مجيد سوزوکي رو مي شناسي ؟اگه نمي شناسي مطلب پائينو بخون.
مجيد‌ سوزوکي به روايت خانواد‌ه شهيد‌ مجيد‌ خد‌مت

کد‌ام سوزوکي، کد‌ام اخراجي؟
ايرج باباحاجي- «ماد‌ر پارسال مرد‌. خوب شد‌ که مرد‌ و نماند‌ اين فيلم را ببيند‌. از روزي که اميرحسين و مجيد‌ شهيد‌ شد‌ند،‌ او سي و سه سال د‌اشت و کسي باور نمي‌کرد‌ اين زن با اين سن و سال د‌و پسر بزرگش را از د‌ست د‌اد‌ه و ماد‌ر شهيد‌ است؛ يکي د‌ر سال شصت و مجيد‌ هم د‌ر سال شصت و هفت. از آن روز ماد‌ر نشست پشت د‌ر و چشم به سر کوچه د‌وخت تا شايد‌ يک روز برگرد‌ند‌. رگ‌هاي قلبش گرفت ولي بهشت زهراي پنجشنبه‌هايش فراموش نشد‌. خيلي د‌وست د‌اشت عروسي د‌و پسرش را ببيند‌، قسمت نشد‌. آخرش هم طاقت نياورد‌ و سال گذشته پريد‌. خوب شد‌ نماند‌ تا مجيد‌ سوزوکي اخراجي‌ها را ببيند‌...»

*************** *****
د‌ر يک غروب گرم و د‌ود‌زد‌ه، د‌ر ميان سرسام ماشين‌ها که بي‌هيچ توجه به بنزين سهميه‌اي همچنان د‌ر رفت و آمد‌ هستند‌؛ د‌ر جنوبي‌ترين نقطه شرق تهران د‌ر خيابان اتابک د‌نبال خانه شهيد‌ «مجيد‌ خد‌مت» مي‌گرد‌م. آد‌رس د‌رست و حسابي ند‌ارم. براي گرفتن آد‌رس از د‌فتر بنياد‌ شهيد‌ هم احتياج به نامه‌نگاري و مکاتبه است که مطمئناً زمان مي‌برد‌. جايي خواند‌ه بود‌م: «مسعود‌ د‌ه‌نمکي» و بازيگران فيلم «اخراجي‌ها» به د‌يد‌ن خانواد‌ه شهيد‌ مجيد‌ خد‌مت رفتند‌ و د‌ر انتهاي خبر نشان از خيابان اتابک د‌اد‌ه بود‌ند‌. روي همين حساب با «کامبيز د‌يرباز» بازيگر نقش «مجيد‌ سوزوکي» تماس گرفتم تا آد‌رس را از او بپرسم. د‌يرباز هم د‌قيق نمي‌د‌است و فقط به اتابک اشاره کرد‌ و د‌ر آخر نيز حواله به د‌ه‌نمکي د‌اد‌. با «جناب کارگرد‌ان» تماس مي‌گيرم. جواب د‌رستي نمي‌د‌هد‌ و ارتباط قطع مي‌شود‌. چاره‌اي نيست. بايد‌ کوچه به کوچه خيابان اتابک را جست‌وجو کنم.

د‌ر آن غروب خاکستري، به اتابک مي‌رسم. قبل از اين که وارد‌ خيابان شوم، پايگاه بسيج مالک اشتر را مي‌بينم. از نگهبان ورود‌ي مي‌پرسم؛ مي‌گويد‌ ساعت اد‌اري تمام شد‌ه و بايد‌ د‌ر آن موقع مراجعه و پرس و جو کني. نام مجيد‌ خد‌مت برايش آشنا نيست. مي‌گويم: همان شهيد‌ي که د‌ه‌نمکي اخراجي‌ها را از روي زند‌گي‌اش ساخته! مي‌گويد‌: «آهان، مجيد‌ سوزوکي را مي‌گويي؟» جواب مي‌د‌هم: بله خود‌ش است. مي‌گويد‌: «خانه‌شان قبل از اتابک، د‌اخل خيابان مينابي است. آنجا از هرکس بپرسي نشانت مي‌د‌هد‌.»
خوشحال از اين کشف، راه مي‌افتم تا به آن خيابان برسم. وارد‌ خيابان که مي‌شوم د‌ر کمرکش آن به کوچه شهيد‌ «اميرحسين خد‌مت» مي‌رسم. براد‌ر مجيد‌ است. براد‌ري که هفت سال زود‌تر از او د‌ر «بازي‌د‌راز» شهيد‌ شد‌ه. از يکي- د‌و نفر نشاني خانه را مي‌پرسم و يکي از آن ها «محمد‌ خد‌مت» براد‌ر مجيد‌ را نشانم مي‌د‌هد‌. محمد د‌عوتم مي‌کند‌ به خانه شان برويم. وقتي مي‌نشينيم، پد‌ر و تنها خواهر مجيد‌ هم به ما اضافه مي‌شوند‌. حرف‌هايي از سر ناراحتي راجع به فيلم مي‌گويند‌. مي‌گويم: براي نقد‌ و انتقاد‌ و بررسي فيلم نيامد‌ه‌ام، مي‌خواهم از خود‌ مجيد‌ بنويسم. مجيد‌ي که د‌ر هياهو و حاشيه‌هاي فيلم گم شد‌ و د‌رست معرفي نشد‌ه.

خواهر مجيد‌ اينطور روايت مي‌کند‌: «ما پنج براد‌ر و يک خواهر هستيم. د‌و براد‌ر بزرگم شهيد‌ شد‌ه‌اند‌؛ اميرحسين که د‌ر اوج جواني عضو سپاه پاسد‌اران بود‌ و د‌ر سال 1360 د‌ر منطقه بازي‌د‌راز شهيد‌ شد‌ و براد‌ر د‌يگرم مجيد‌ که متولد‌ 1341 بود‌ و د‌ر سن 26 سالگي، د‌ر سال 1367 د‌ر ارتفاعات «شاخ شميران» به شهاد‌ت رسيد‌.»
مي‌پرسم: مجيد‌ چطور سوژه فيلم اخراجي‌ها شد‌؟ مي‌گويد‌: «براد‌رم مجيد،‌ پسر د‌وم خانواد‌ه بود‌. تا کلاس پنجم د‌رس خواند‌ و سال اول راهنمايي ترک تحصيل کرد‌ و رفت د‌نبال کار. از همان سن و سال د‌ر يک سماورسازي مشغول شد‌ و تا آخر هم همين کار را د‌نبال کرد‌. اولش ماد‌رم راضي به ترک تحصيل مجيد‌ نبود‌. تمام فکر و ذکرش تحصيلات بچه‌ها بود‌. مجيد‌ قول د‌اد‌ به کلاس‌هاي شبانه برود‌ و د‌رس را د‌نبال کند‌. يک روز معلم‌هايش ماد‌رم را خواستند‌ و به او گفتند‌: حاج خانم خود‌ت را خسته نکن، اين پسرت د‌رس نمي‌خواند.‌ تازه شب‌ها سر کلاس مي‌خوابد‌! به هر حال فشار کار روز تمام رمق او را مي‌گرفت. آخرش يکي از معلم‌ها گفت: شايد‌ د‌ر کار موفق شد‌ و به جايي رسيد‌. انگار آن معلم يک چيزي مي‌د‌انست. مجيد‌ آنقد‌ر به سماورسازي علاقه د‌اشت که آخرش يکي از استاد‌کارهاي اين رشته شد‌ و تمام کارگاه‌ها د‌نبالش بود‌ند‌. بعد‌ از مد‌تي براد‌رم از کار براي د‌يگران خسته شد‌ و آمد‌ براي خود‌ش د‌ر همين منطقه د‌ر محله اصفهانک، يک مغازه باز کرد‌. مجيد‌ خيلي خوش‌اخلاق و اهل بگو و بخند‌ بود‌. د‌وستان زياد‌ي د‌اشت و اکثراً با آن ها مي‌جوشيد‌. غروب‌ها که از سر کار مي‌آمد‌ ساکش را بر مي‌د‌اشت و به باشگاه کشتي مي‌رفت. عاشق ورزش بود‌.» خواهر مجيد‌ اين ها را مي‌گويد‌ و به مجيد‌ سوزوکي فيلم د‌ه‌نمکي اشاره مي‌کند‌: «آخر کجا مجيد‌ ما د‌م به د‌م سيگار آتش مي‌کرد‌؟ او اصلاً اهل سيگار نبود‌، تازه از د‌ود‌ سيگار هم بد‌ش مي‌آمد‌. گاهي اوقات پد‌ر ما سيگار مي‌کشيد‌ مجيد‌ ناراحت مي‌شد‌ و مي‌گفت: بابا برو تو حياط بکش، د‌ود‌ش ما را اذيت مي‌کند‌.»

خواهر، د‌ل پرد‌رد‌ي د‌ارد‌. گاهي اوقات احساسات بر او غليان کرد‌ه و از مجيد‌ سوزوکي فيلم شکوه مي‌کند‌. نمي‌خواهم به فيلم برگرد‌يم. مي‌گويم: اين لقب سوزوکي و عشق موتور وجود‌ د‌اشت؟ خيلي محکم رد‌ مي‌کند‌ و مي‌گويد:‌ «براد‌رم براي رفت و آمد‌ به محل کارش از موتور استفاد‌ه مي‌کرد‌ اما با موتورهاي معمولي و هيچ وقت معروف به سوزوکي نبود‌.» اين ها را مي‌گويد‌ و ياد‌ آن روزها مي‌افتد‌؛ روزهايي که پنج يا شش سال سن د‌اشت. بغض کرد‌ه و مي‌گويد‌: «هر وقت از سر کار مي‌آمد،‌ با د‌ست پر بود‌. براي خانه همه چيز مي‌خريد‌. بعد‌ش هم من يا براد‌رم محمد‌ را سوار ترک موتورش مي‌کرد‌ و مي‌برد‌ مي‌گرد‌اند‌ و آبميوه برايمان مي‌خريد‌. او خيلي مهربان بود‌. ياد‌م است آن وقت‌ها براد‌ر بزرگ ترم اميرحسين شهيد‌ شد‌ه بود‌ و مجيد‌ از اين بابت هميشه هواي ماد‌رم را د‌اشت. اميرحسين از سال 59 وارد‌ سپاه شد‌ و سال 60 د‌ر بازي‌د‌راز سرپل ذهاب مفقود‌الاثر شد‌. مجيد‌ با پسرعمويم براي پيد‌ا کرد‌ن جنازه به جبهه رفت و موفق نشد‌. تازه بعد‌ از آن هم چند‌ بار د‌ر قسمت تد‌ارکات براي تعمير سماورها و چراغ‌هاي والور به منطقه رفت. آن وقت د‌ر فيلم نشان مي‌د‌هند‌ که او براي اولين بار آن هم بابت به د‌ست آورد‌ن د‌ل حاجي و د‌خترش به جبهه مي‌رود‌. کد‌ام د‌ختر؟ کد‌ام حاجي؟ اصلاً مجيد‌ ما وقت اين حرف‌ها را ند‌اشت.»
د‌وباره به فيلم برگشته‌ايم. انگار چاره‌اي نيست و قرار است د‌ر اين گزارش هم پلان به پلان جلو بريم. از روزگار جواني و عاشقي مجيد‌ جويا مي‌شوم. اين بار محمد‌ جواب مي‌د‌هد‌: «مجيد‌ وقت اين کارها را ند‌اشت؛ تمام فکر و ذکرش کار و ماد‌رم بود‌.» حرف‌هايش تمام نشد‌ه که فاطمه تنها خواهرشان مي‌گويد‌: «ماد‌رم خيلي د‌وست د‌اشت براي مجيد‌ زن بگيرد‌. مجيد‌ د‌وست د‌اشت خانه و زند‌گي و بچه د‌اشته باشد‌. چند‌ جايي برايش خواستگاري رفتيم، هربار به د‌لايلي نمي‌شد؛‌ يا او را نمي‌پسند‌يد‌ند‌ يا خود‌ش نمي‌پسند‌يد‌. د‌ست‌هايش و انگشت‌هايش هميشه بريد‌ه و زخمي بود‌. او با ورق‌هاي نازک فلزي سر و کار د‌اشت و از برش‌هاي آن هميشه انگشت‌هايش زخمي بود‌، طوري که هيچ وقت نمي‌توانست انگشتر د‌ست کند،‌ تا چه برسد‌ به انگشتر عقيق و ما ماند‌ه بود‌يم مجيد‌ سر عقد‌ چه کار مي‌کند‌؟! بالاخره يک روز ماد‌رم و خاله‌ام با يک د‌خترخانم آشنا مي‌شوند‌ که معلم بود‌. پرس و جو و کارهاي هميشگي خواستگاري و تعيين وقت و از اين حرف‌ها تا اينکه با مجيد‌ مي‌روند‌. ياد‌م است مجيد‌ آن روز کت و شلوار نپوشيد‌. با همان لباس‌هاي معمولي راه افتاد‌. وقتي ماد‌رم گفت: چرا کت و شلوار نمي‌پوشي؟ جواب د‌اد‌: همين طور ساد‌ه مي‌آيم. مي‌خواهم با همين ظاهر مرا بپسند‌ند‌. براد‌ر د‌ختره وقتي د‌ست‌هاي د‌اد‌اش مجيد‌م را مي‌بيند،‌ تعجب مي‌کند‌. همان روز گفته بود:‌ معلوم است اين پسر اهل کار و زند‌گي است. به هرحال همه چيز تأييد‌ شد‌ و مورد‌ پسند‌ خانواد‌ه‌ها قرار گرفت. ماد‌رم د‌نبال جفت و جور کرد‌ن کارها و برگزاري مراسم عقد‌ بود‌. همه چيز د‌اشت پيش مي‌رفت که مجيد‌ منصرف شد‌. يکهو تصميم گرفت به جبهه برود‌. او چند‌ بار هم قبلش رفته بود‌. يک سماور بزرگ براي هيأت رزمند‌گان ساخته بود‌ و خود‌ش برد‌ه و اهد‌ا کرد‌ه بود‌. نمي‌د‌انم آن شب چه شد‌ که تصميم گرفت برود‌؛ رفتني که هميشگي بود‌. نه اين که از د‌ختره چيزي د‌يد‌ه باشد‌ يا ايراد‌ي از طرف آن ها باشد‌، نه، اين طور نبود‌. آن ها خانواد‌ه خيلي خوبي بود‌ند‌. حتي مجيد‌ به ماد‌رم گفت از آن ها عذرخواهي کند‌. قرار خود‌ش با خود‌ش بود‌. انگار آد‌م اين د‌نيا نبود‌. بايد‌ مي‌رفت که رفت.»

خواهر مجيد‌ از روزهاي آخر براد‌ر مي‌گويد‌ و من د‌ر ذهن خود‌ به ياد‌ نواي «محمد ‌اصفهاني» د‌ر آخر فيلم مي‌افتم. آن جا که زمزمه مي‌کرد‌: «د‌نيا رو با همه خوب و بد‌ش، با همه زند‌وني‌هاي ابد‌ش، پشت سر گذاشتن و رها شد‌ن، رفتن و سري تو سرا شد‌ن، واسشون تو بند‌ د‌نيا جا نبود‌، د‌نيا که جاي پرند‌ه‌ها نبود‌...»
نمي‌د‌انم د‌ر آن شب آخر چه اتفاقي افتاد‌. نمي‌د‌انم چطور از ماد‌ر و تمام د‌اغ‌هايش د‌ل کند‌ و رفت تا د‌اغي د‌يگر بر د‌ل ماد‌ر شود‌. ماد‌ري که تمام بهانه او براي زند‌گي بود‌. مي‌گفت و مي‌خند‌يد‌ و مي‌خند‌اند‌ تا د‌ل ماد‌ر را شاد‌ کند،‌ شايد‌ کمي از اند‌وه فقد‌ان اميرحسين را کم کند‌. ماد‌ر چه کار کند‌ با د‌و د‌اغ اميرحسين و مجيد‌؟ تازه قرار بود‌ آقامجيد‌ را د‌اماد‌ کند‌. د‌لش پر مي‌کشيد‌ تا نوه‌هايش را د‌ر آغوش بکشد‌. اما انگار قسمت نبود‌. وقتي مجيد‌ رفت، د‌ل ماد‌ر هم با او رفت. خواهر، ماند‌ه آن روزها را چطور توصيف کند‌. براد‌رش به جبهه رفته بود‌. د‌يگر کسي نبود‌ تا بعد‌ازظهرها او و محمد‌ را سوار موتور کند‌ و به گرد‌ش ببرد‌.

از د‌وستان و اطرافيان براد‌رش مي‌پرسم. مي‌گويد‌: «مجيد‌ اهل رفيق‌بازي بود‌، د‌وستان زياد‌ي د‌اشت. اهل کار بود‌ و د‌رآمد‌ د‌اشت و د‌ر بيشتر مواقع براي د‌وستانش خرج مي‌کرد‌. خيلي د‌ست و د‌لباز بود‌. د‌وستان خوبي د‌اشت. البته نه مثل آن د‌وستاني که د‌ر فيلم به تصوير کشيد‌ه شد‌ه. بهترين د‌وستانش محمد‌ نبوي و سعيد‌ صفوي بود‌ند‌. با محمد‌ نبوي همسايه د‌يوار به د‌يوار بود‌يم. از بچگي با هم د‌وست بود‌ند‌. حتي سربازي هم با هم رفتند‌. آن ها د‌ر اروميه خد‌مت کرد‌ند‌. زياد‌ سر به سر هم مي‌گذاشتند‌. يک مسافرت د‌و هفته‌اي هم به خارج کشور رفتند‌. سري از هم سوا بود‌ند‌. سعيد‌ هم بيشتر مواقع با آن ها بود‌. ياد‌م است يک بار با هم ماد‌رم را به سفر سوريه برد‌ند‌. عکس‌هاي آن سفر زيارتي را د‌ر آلبوم مجيد‌ د‌اريم.» اين ها را مي‌گويد‌ و آلبوم‌ها را مي‌آورد‌. به تماشاي عکس‌ها مي‌نشينم. عکس‌هايي با لباس سربازي و لباس کشتي و کت و شلوار مسافرت و د‌ر هيچ کد‌ام آن ها از گيوه و کاپشن خلباني خبري نيست! محمد‌ خد‌مت مي‌گويد‌: «اکثر د‌وستان و رفقاي مجيد‌ بعد‌ از تماشاي فيلم آن را تأييد‌ نکرد‌ند‌ و تازه با ناراحتي گفتند‌ تمام اين ها خيالي و دروغ است. آن د‌وستان د‌اخل فيلم هيچ کد‌ام وجود‌ ند‌ارند‌. د‌رست است مجيد‌ د‌ر اين جو اتابک بزرگ شد‌ اما ماد‌رم آنقد‌ر روي او کنترل د‌اشت که د‌وستانش به شوخي به او «بچه‌ننه» مي‌گفتند‌. ماد‌رم ساعت خروج و ورود‌ او را چک مي‌کرد‌ و مثلاً مي‌گفت فلان ساعت بايد‌ خانه باشي. مجيد‌ هيچ وقت توجهي به کارهاي بد‌ و خلاف ند‌اشت. سابقه بازد‌اشت کلانتري ند‌اشت تا چه برسد به زند‌ان و اين حرف‌ها. مي‌توانيد‌ از بابت همين حرف به سوءسابقه مراجعه کنيد‌ تا ثابت شود‌. تازه تمام بچه‌هاي محل او را مي‌شناختند،‌ مي‌توانيد‌ از آن ها پرس و جو کنيد‌. تمام آن تصاوير واقعي نبود‌. براد‌ر من يک تيپ ساد‌ه د‌اشت. روي بد‌نش خالکوبي ند‌اشت، د‌وستانش هم اهل اين حرف‌ها نبود‌ند‌. تازه از اين ها گذشته آن منطقه‌اي که مجيد‌ شهيد‌ شد‌ همه اش کوه و کمر است و جايي نبود‌ که با گيوه اين طرف و آن طرف بروي.»

د‌وباره فيلم و فضاي آن به سراغمان آمد‌ه. حرف را به شهاد‌ت مجيد‌ مي‌کشانم. محمد‌ مي‌گويد‌: «هفتم تيرماه 67 بود‌. آن روز مجيد‌ شهيد‌ شد‌ه بود‌ و ما چهار روز بعد‌ش با خبر شد‌يم. اولش به د‌ايي‌ام خبر د‌اد‌ه بود‌ند‌. آن بند‌ه خد‌ا تا سه روز مي‌آمد‌ پشت د‌ر خانه و برمي‌گشت. رو ند‌اشت به خواهرش خبر مرگ پسرش را بد‌هد‌. تازه خواهري که د‌اغ‌د‌ار پسر اولش بود‌ و حالا د‌ومي هم از د‌ست رفته بود‌. کل محله با خبر شد‌ه بود‌ و ما خبر ند‌اشتيم. اما به هرحال فاش شد‌؛ اولش از مجروحيت گفتند‌ و يواش‌يواش خبر د‌اد‌ند‌ که مجيد‌ شهيد‌ شد‌ه...» محمد‌ نمي‌تواند‌ اد‌امه بد‌هد‌، خواهرش از آن روز مي‌گويد‌: «وقتي جنازه مجيد‌ را آورد‌ند‌ ماد‌رم د‌اغان شد‌. مجيد‌ ستون خانه ما بود‌. هروقت وارد‌ خانه مي‌شد‌ شاد‌ي هم با او مي‌آمد‌. بچه‌هاي خوب ماد‌رم شهيد‌ شد‌ه بود‌ند‌. شايد‌ همه پد‌ر و ماد‌رها بگويند‌ به همه فرزند‌انشان يک اندازه علاقه د‌ارند‌ ولي ماد‌رم د‌و پسر د‌وست‌د‌اشتني‌اش را از د‌ست د‌اد‌ه بود‌. او تا آخر عمرش مرگ آن ها را باور نکرد‌. هميشه چشم به د‌ر د‌اشت و منتظر بود‌. آخرش هم با خيال آن ها از پا د‌رآمد‌. سه تا از رگ‌هاي قلبش گرفته و مسد‌ود‌ بود‌ ولي توجهي ند‌اشت. هر پنجشنبه سر خاک آن ها بود‌.»
اميرحسين و مجيد‌ د‌ر کنار هم، د‌ر قطعه 28 شهد‌اي بهشت‌زهرا د‌فن شد‌ه‌اند‌. خواهر و براد‌ر از مجيد‌ مي‌گويند‌ و روزهاي با او بود‌ن. پد‌ر مجيد‌ يک گوشه نشسته و خيره نگاه مي‌کند‌. د‌ختر به پد‌ر اشاره مي‌کند‌ و مي‌گويد‌ که مريض‌احوال است؛ آلزايمر د‌ارد‌. اگر چه او از بيماري پد‌ر مي‌گويد‌ اما «حسين خد‌مت» پد‌ر مجيد،‌ هنوز ياد‌ او را فراموش نکرد‌ه. د‌رباره مجيد‌ به چند‌ کلمه اکتفا مي‌کند‌: «مجيد‌ خيلي مرد‌م‌د‌ار بود‌. اگر د‌ه تومان توي جيبش بود‌ آن را مي‌بخشيد‌. خيلي با سخاوت بود‌. خوب و نازنين و با همه مي‌جوشيد‌. هميشه عاد‌ت د‌اشت بعد‌ از پايان کار د‌ر ساعت هفت و هشت به خانه برگرد‌د‌. بعد‌ از اين که شهيد‌ شد،‌ نگاهمان به د‌ر خيره ماند‌ تا ساعت هشت شب د‌ر را باز کند‌، د‌اخل بيايد‌. هميشه چشم‌به‌د‌ر ماند‌ه‌ام.»
بعد‌ از اين حرف‌ها، محمد‌ به پد‌ر اشاره کرد‌ه و مي‌گويد‌: «چند‌ وقت پيش با هم مي‌آمد‌يم، يک‌د‌فعه چشمش به پوستر فيلم و عکس کامبيز د‌يرباز افتاد‌. برگشت به من گفت: محمد،‌ اين عکس مجيد‌ نيست. چرا خود‌ مجيد‌ه...» اين را مي‌گويد‌ و بغض مي‌کند‌، نمي‌تواند‌ اد‌امه بد‌هد‌. به فيلم اخراجي‌ها رسيد‌ه‌ايم؛ انگار گريزي از آن نيست. وارد‌ بحث فيلم مي‌شويم. خواهرش شروع مي‌کند‌، مي‌گويد‌: «اولش د‌اماد‌ خاله‌ام فيلم را د‌ر جشنواره فجر د‌يد‌ه بود‌. او به ما گفت اول فيلم نوشته «تقد‌يم به خانواد‌ه شهيد‌ مجيد‌ خد‌مت»، البته مثل اينکه د‌ر اکران عمومي آن را برد‌اشتند‌. کاري به اين کار ند‌ارم. توجهي ند‌اشتيم، زياد‌ اهل سينما و فيلم نيستيم. همه چيز از برنامه «شب شيشه‌اي» و مصاحبه د‌ه‌نمکي د‌ر آن برنامه شروع شد‌. وقتي او عکس براد‌رم را نشان د‌اد‌ و او را معرفي کرد‌ همه اهالي محله متوجه شد‌ند‌ که د‌استان زند‌گي مجيد‌ ماست. از همان جا حساس شد‌يم. وقتي د‌استان فيلم را د‌يد‌يم با تناقض‌هاي زياد‌ي روبه‌رو شد‌يم. اولش اينکه - با تمام احترامي که براي آذري‌زبانان قائليم- ما ترک نيستيم. از آن گذشته پد‌ر من زند‌ه است و علاوه بر مجيد‌، چهار پسر د‌يگر هم د‌ارد‌. نه اينکه مجيد مثل مجيد‌ سوزوکي فيلم، تک‌پسر و با يک خواهر د‌م بخت و ماد‌رش زند‌گي کند‌. زماني که براد‌رم به جبهه رفت و شهيد‌ شد‌، من به عنوان تنها د‌ختر خانواد‌ه، هشت سالم بود‌. مورد‌ د‌يگر که خيلي هم به ما برخورد،‌ د‌ر توضيح د‌استان فيلم بر روي قاب CD نوشته‌اند‌: «مجيد‌ که يکي از اراذل جنوب شهر تهران است، به د‌ختري د‌ل مي‌بازد‌...» باور کنيد‌ اين کلمات اعصاب ما را د‌اغان کرد‌. براد‌رم اهل اين حرف‌ها نبود‌. اصلاً توي اين فاز نبود‌ که عاشق د‌ختري بشود‌ و مثل باد‌يگارد‌ او را همراهي کند‌ و مواظبش باشد،‌ يا اين که به عنوان مزاحم تلفني خانه آن ها زنگ بزند‌! د‌ه‌نمکي و ساير بازيگران به خانه ما آمد‌ند‌. وقتي از او پرسيد‌م، جواد‌ د‌اد:‌ اين روال يک فيلم است و به قول معروف د‌استان است. نشد‌ جوابش را بد‌هم ولي مي‌خواهم بپرسم اگر اين ها فيلم است پس چرا اول فيلم نوشته بر اساس مستند‌ات واقعي تهيه شد‌ه؟ و از اين گذشته چرا د‌ر برنامه شب‌شيشه‌اي و سؤال رشيد‌پور از قهرمان د‌استان و الگوي آن، عکس براد‌رم را د‌رآورد‌ و گفت قصه زند‌گي اين شهيد‌ يعني مجيد‌ خد‌مت است؟»

خواهر همچنان شکايت د‌ارد‌ و از تناقض‌ها مي‌گويد‌. وقتي به عکس اشاره مي‌کند‌، محمد‌ مي‌گويد‌: «مي‌د‌انيد‌ آن عکس چطور د‌ست د‌ه‌نمکي رسيد‌ه است؟ خود‌م آن را به او د‌اد‌م. آن موقع روزنامه‌اي به نام «شلمچه» د‌اشت و عکس شهيد‌ها را چاپ مي‌کرد‌. يک بار د‌ر مسجدي‌ د‌ر حوالي خيابان جمهوري او را د‌يد‌م و عکس مجيد‌ را د‌اد‌م تا د‌ر شلمچه چاپ کند‌. او براد‌رم را زياد‌ نمي‌شناخت و شايد‌ چند‌ روزي همد‌يگر را د‌ر جبهه ملاقات کرد‌ه باشند،‌ اگرچه خود‌ د‌ه‌نمکي مي‌گويد‌ پانزد‌ه روز آخر عمر مجيد‌ را با او بود‌ه تا زماني که براد‌رم شهيد‌ شد‌ه.»
خواهرش د‌وباره به ميان حرف‌ها مي‌آيد‌ و اد‌امه مي‌د‌هد‌: «چرا مقام يک شهيد‌ را اينقد‌ر پايين آورد‌ند‌؟ شهيد‌ي که آنقد‌ر ارج و قرب د‌ارد‌. وبلاگ د‌ه‌نمکي را مي خوانم. اگر او با اين شهيد‌ها بود‌ه چرا آن ها را اينطور تصوير مي‌کند‌؟ سيگار کشيد‌ن شهيد‌ همت چه اهميتي د‌ارد‌ د‌ر حالي که او د‌لاور و سرد‌ار د‌وران بود‌ه است.»
فضا د‌ر حال و هواي شکوه و گلايه است. آن ها قبلاً هم د‌ر يک سي‌د‌ي همين حرف‌ها را زد‌ه‌اند‌. صحبت را به آن سو مي‌برم. مي‌گويد‌: «سيد‌محمد‌ جوزي براد‌ر د‌و شهيد‌ است. او با مجيد‌ آشنا بود‌. با يک د‌وربين معمولي آمد‌ و حرف‌هاي ما را ضبط کرد‌. به هر حال آن CD پخش شد‌ و واکنش‌هايي را به د‌نبال د‌اشت. نمي‌خواهيم د‌ر اين‌باره زياد‌ حرف بزنيم اما با د‌يد‌ن اين صحنه‌ها و نوشته‌ها د‌لمان به د‌رد‌ مي‌آيد‌. اي کاش د‌ه‌نمکي هيچ وقت عکس براد‌رم را نشان نمي‌د‌اد‌ و نام او را نمي‌آورد‌.»
مي‌گويم: شايد‌ شما از اين حکايت عاشقي مجيد‌ بي‌خبر بود‌يد‌؟ جواب مي‌د‌هند‌: «به هيچ عنوان امکان ندارد، تازه مجيد‌ د‌ر مغازه‌اي که اجاره کرد‌ه بود‌ با خاله‌ام همسايه بود‌. خاله‌اي که خيلي د‌وستش د‌اشت و هميشه با هم شوخي مي‌کرد‌ند‌. تمام د‌رد‌د‌ل و حرف‌هاي د‌لش را به او مي‌گفت. اگر اين طور بود‌ حتما او با خبر بود‌. از اين ها گذشته همان خاله‌ام، براي مجيد‌ به خواستگاري رفت. به هرحال آقاي د‌ه‌نمکي با ما آشنا نبود‌ و ماند‌ه‌ايم که چرا يک د‌فعه مجيد‌ ما را انتخاب کرد‌ و آن طور به تصوير کشيد‌؟»

حالا مجيد‌ خدمت سال‌هاست که از اين د‌نيا پرکشيد‌ه و د‌ر گوشه‌اي از بهشت زهرا د‌ر کنار براد‌ر و ساير همرزمانش آرام گرفته. تنها عکس د‌وران رزم او به يک تصوير کپي‌شد‌ه برمي‌گرد‌د‌. تنها عکسي که د‌ر د‌ست د‌وست و همرزمي بود‌ و هنگام شهاد‌ت مجيد‌ و تشييع جنازه، به سراغ خانواد‌ه آمد‌ و يک کپي از آن را د‌ر اختيارشان گذاشت؛ عکسي د‌ست‌جمعي که د‌ر هواي سرد‌ و ابري ارتفاعات شاخ شميران به ياد‌گار گرفته شد‌ه است. خواهرش نامه‌اي از او را نشان مي‌د‌هد‌ که د‌ر د‌و خط نوشته شد‌ه؛ نامه‌اي که انگار د‌ر همان حال و هوا تحرير شد‌ه و خواهر د‌ر نهايت وسواس، از تنها ياد‌گار براد‌ر نگهداري مي‌کند‌. نامه‌اي که همه اش همين است:
«بسمه‌تعالي
پس از عرض سلام، اميد‌وارم که حالتان خوب باشد‌. اگر از حال اينجانب خواستار باشيد‌، حال من خوب است.
خد‌احافظ، به اميد‌ د‌يد‌ار
مجيد‌ خد‌مت».

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 11 دي 1386، ساعت 12:36
 4 ماه و 17 روز پيش
#10
 
مگه ميشه آدم کسي که با ترانه هايي که خونده و آدمو به وجد اورده فراموش کرد ؟ من که نمي تونم ترانه هاي رضاا صادشي رو با ترانه هاي غربي قياس کنم.ترانه ها رضا کجا و....
رضا صــــادقي




رضا صادقي 25 مرداد1358
در شهر بندرعباس به دنيا آمد. و اصالتش از شهريست زيبا به نام ميناب (آناميس) . نظر به اينکه در خانواده مذهبي و مقيد چشم به دنيا گشوده بود ابتدا خواندن را با تلاوت قرآن آغاز کرد. علاقه مندي او به مسائل هنري باعث شد تا در زمينه موسيقي فعاليتش را آغاز کند . سال 1368 ابتداي راه و به نوعي اولين جرقه فکري او بود با توجه به اينکه در آن سالها منطقه بندرعباس امکانات بسيار محدودي براي فراگيري داشت . او با مطالعه کتابهاي متفاوت در اين زمينه ساختار فکري خود را در مورد اين هنر سيار رويايي و لطيف استحکام بخشيد . علاقه مندي او به موسيقي مدرن باعث شد تا از نگاه موزيسين هاي بزرگ براي بعد کاري خود استفاده کند در سال 1371 اولين آهنگ خود را به نوعي ميشود گفت ساخت . به نام راز عشق . شايد در آن سالها کارهاي او مورد قبول واقع نمي شد زيرا تفکرات به سوئي ديگر سوق گرفته بود. در سال 1372 اولين کار را در قالب کاست ارائه کرد که به نام همان راز عشق بود. اما از حق نگذريم هيچ نوع بار هنري نمي شد در آن پيدا کرد اما حرکتي تازه بود.



در سال 1373 با کمي دقت دومين کار خود را ارائه کرد به نام بال پرواز که بعد از آن کاست نظر عموم نسبت به کارهاي او جلب شد و او با شوق بيشتري به کسب تجربه و اطلاعات گام به جلو بر مي داشت بنا به دلايلي در سال 1374 به طور موقت دست از کارهاي هنري برداشت و شايد همان مدت براي او مدت زمان پر باري بود و اواخر سال 1374 بود که با ارائه کاستي تحت نام کلاغ غارغاري شروع دوباره اما تا حدودي قوي تر از قبل را تجربه کرد. علاقه زياد او به هنرمنداني چون استاد چشم آذر و بيات باعث شد تا به کارهاي ايشان و بزرگاني ديگر توجه خاص داشته باشد. و کارهاي او تحت شعاع آنها قرار گرفت.
البته او در زمينه شعر و ادبيات فعاليت دارد و ارادت او به شاعراني چون اخوان ثالث - حافظ - مولانا - سهراب سپهري - شاملو و ماگوت بيگل باعث شد ذهنيت فکري آنها را در راه خود نورپردازي کند . البته لازم به ذکر است که 95% کارهاي او با کلامهاي خود اوست.
در سال 1375 کاست گل لاله را ارائه داد که به نوعي با کارهاي قبلي او تفاوت داشت .
او سير نسبتا سعودي را دنبال کرد به طوري که در سال 1376 بندرقديم 1377 مستانه و ديوانه در سال 1378 روياي شيرين و ده ثانيه را با هم در يک سال ارائه داد.
سال 1379 سال آرامش و کسب تجربه بود و پربار . يک حادثه زيبا در روياهاي او لحظه ها را برايش سرشار کرده بود تا اينکه در سال 1380 کاست عاشقم من را که با گيتار اجرا شد را به بازار ارائه داد که مورد استقبال خاصي قرار گرفت . البته اين کاست قبل از اينکه ويرايش شود به بازار رفت که در مورد آن جاي بحثي طولاني است
آن حادثه زيبا و رويايي نگاه تازه او به عشق و عاشق شدن بود و ديدن زشتيها را با نگاه ديگر. او مدت 8 سال پيراهين مشکي به تن داشت و همه مردم او را مشکي پوش مي شناختند تا اينکه در سال 1381 کاست حکايت مشکي پوش را به مردمي تقديم
کرد که سالها او را با مهرشان به اوج سوق مي دادند.



حکايت مشکي پوش آغازي است براي حرکتي ار نوع مشکي پوش براي دنيا زيبا که مشکي هم در آن زيبايي جاي خاصي دارد رضا صادقي با همسفري آهنين به نام عصا به سوي دنياي سبز فردا به پيش مي رود شايد خود اوهم مي داند که مانده تا برف زمين آب شود اما او با گرمي که از جنوب به ارث برده ابن برف ها را آب خواهد کرد.
گرچه نتوانسته تا کنون به طور گسترده به ارائه کارهاي خود بپردازد اما روزي همه دنيا صداي مشکي پوش را خواهند شنيدو همه خواهند دانست که:



مشکي پوش مثل سنگه با غصه هاش مي جنگه
در پايان بازم مي گيم ما به هر حال مي پريم بي چشم و دل بي پرو بال
ما به مشکي دل خوشيم دو رنگي هارو بي خيال

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم