| نویسنده |
پیغام |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 16 اسفند 1386، ساعت 23:04 |
|
 |
2 ماه و 10 روز پيش |
|
#121
|
| |
عجيب دلم گرفته است
شايد هم نه
دلگير بودن اسم خوبي نيست بر آنچه ميگذرد
نميدانم کجا شاد هستم و کجا غمگين
حرف هايم تند ، تند يادم ميرود
چيزهايي ميگويم که نمي گويم
و چيزهايي رو نمي گويم که مي گويم
به انتها رسيده ام
به انتهاي يک آغاز
شايد نه چندان خوب
اما لازم
نوشتن را فراموش کرده بودم
و خواندن را
انگشتانم جز ضربات چکش بر سطح پلاستيک
هيچ در حافظه نداشتند
دلشان براي يک مداد مشکي سوسمار تنگ شده بود
براي کتاب هايي که نخوانده انبار شده بودند
و شوق خواندنشان در لابه لاي نور و صحنه گم شده بود
و اکنون بيدار نشسته ام
در اين ناکجاي ناهموار
بر اين سطح سنگلاخ ناکجا
و خوشحالم
که شناختم آنچه را که ميگذشت
و نماندم بر آنچه که ميخواستند
رها شده ام
نه آنچنان که پرواز کنم
آنچنان که از جاب بجهم
هر چند در ارتفاعي پست |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
بزرگمهر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 30 دي 1386 مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 1533 محل سکونت: ايران سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 17 اسفند 1386، ساعت 0:35 |
|
 |
2 ماه و 10 روز پيش |
|
#122
|
| |
سلام
کل صفحات تاپيک رو مرور کردم. به خصوص عکسها جالب بودند. يه هفت هشت تايي هم امتياز مثبت دادم. در شرايطي که بعضي دوستان الکي خوش تالار زيادي دور بر داشته اند قدر چنين تاپيکهايي رو هم بايد دونست. يه کم به تالارهاي گفتمان اميدوارتر شدم. واقعيت اينه که خيلي از آدمها خيلي از اوقات در تعليقي بين اين احساسات منفي و اون احساسات مثبت سير مي کنند. منفي و مثبت رو براي قضاوت درباره اين احساسات نمي گم براي اين که يک توصيف کلي ازشون به دست بدم گفتم. خوبه بعضي از اوقات با هرکدوم از اونها همراهي و همدلي کنيم. |
|
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 18 اسفند 1386، ساعت 22:06 |
|
 |
2 ماه و 8 روز پيش |
|
#123
|
| |
همه روزهاي تعطيل
اينجا
توي خوابگاه
همشون مثل هم هستن
هر روز تعطيل واسه خودش کلي جمعه هست
و هر جمعه کلي واسه خودش روز تعطيل
حوصله نداشتم
کلي درس نخونده داره
اما دستم به کتاب نميره
حالا سرم خلوت تر شده
دارم عادت هام رو تغيير ميدم
ارتباط با دنياي مجازي رو ميخوام کم کنم
اما الان همه چي شده برام دنياي مجازي
جايي که همه حال ميکنن به هم دروغ ميگن
حال ميکنن که طرف که دروغشون رو باور کنه
و حال ميکنن وقتي که به طرف که دروغشون رو باور کرده بخندن
واقعا وقتي ميشه يا يه دروغ گفتن اين همه شاد شد
چرا اين کار رو نکنيم؟ |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 اسفند 1386، ساعت 11:54 |
|
 |
2 ماه و 8 روز پيش |
|
#124
|
| |
صبح از پنجره اکنون تابيد
زنجره ميخواند
خواب در کاسه ي چشمان من اکنون سرشار
لذت خواب رو با حرفهاي استادم عوض کردم
و رختخوابم رو با صندلي چوبي کلاس
سوال هميشه ميتونه اين باشه که
آخرش چي؟
قرار هست به جايي برسيم؟ |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 23 اسفند 1386، ساعت 0:04 |
|
 |
2 ماه و 4 روز پيش |
|
#125
|
| |
خسته هستم
خيلي خيلي زياد
نميدونم چرا
تا حالا اين همه روز ، اين همه خسته نبودم
به قول يکي از بچه ها شايد توي جيبم سورس گاما دارم
فردا دارم ميرم خونه
اما احساسي نسبت به رفتن هم ندارم
و به موندن هم
دلم ميخواد که بخوابم
اما حوصله خوابيدن هم ندارم
کلافه هستم
چيزي توي مايه هاي علاف زندگي که منتظره يه اتفاقه
شايد مردن
شايد دوباره زنده شدن
شايد هم
کسي چه ميدونه فردا چي ميشه
شايد هم بدونه
اما واسه کي مهمه؟
نزديک عيده
راستي ماهي قرمز خريدي؟ |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 04 فروردين 1387، ساعت 17:14 |
|
 |
1 ماه و 24 روز پيش |
|
#126
|
| |
اتفاق خاصي نيفتاده
عيد شده باز
مثل هزار تا عيد ديگه |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 06 فروردين 1387، ساعت 20:32 |
|
 |
1 ماه و 21 روز پيش |
|
#127
|
| |
باز هم سال نو ميشود
و خيلي چيزها مثل قبل است
چيز زيادي نو نميشود
شايد اشک هايي تازه!
اما ميشود گاهي خنديد
حتي اگر پر از درد باشيم
به ماهي توي تنگ که 5 ثانيه حافظه داره
به سبزي عيد
به قلک هايي که واسه عيدي هامون نداريم
به بوي بهاري که خيلي وقته ديگه از اين طرف ها نمياد
اما با اين همه
با اين چيزا
عيد فرصت خوبيه
که يه ذره
حتي به اندازه يه دونه سنجد
بزرگ تر بشيم |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 10 فروردين 1387، ساعت 20:23 |
|
 |
1 ماه و 17 روز پيش |
|
#128
|
| |
پوتين براي سربازان نو
و يک تيغ براي من
شايد براي رگ هايم
يا براي تراشيدن قلم براي دستاني نو
و ديگر هيچ |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 15 فروردين 1387، ساعت 20:06 |
|
 |
1 ماه و 12 روز پيش |
|
#129
|
| |
يک عمر زمان کمي نيست
شايد هم نباشد
اما کم يا زيادش مهم نيست
مهم اين است که از آن استفاده کنيم
يعني بهتر استفاده کنيم
بهتر براي من معناي بيشتري داشت
پيشتر از اين
اما اکنون بهتر معنايش را عوض کرده است
کمي شاد تر
کمي زنده تر
کمي بيهوش تر
براي خوب زندگي کردن بايد در کما بود
نشنيد گاهي
نديد گاهي
تنها لبخند زد
حتي اگر احمقانه |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 30 فروردين 1387، ساعت 13:35 |
|
 |
28 روز و 6 ساعت پيش |
|
#130
|
| |
شهري چنين بزرگ
با صد هزار حرف گنگ و خيس
با داستان يک هزار مرد
با نغمه هاي يک هزار زن
آرام و بي صدا
بر بستري ، اسير
آرام خفته است! |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 31 فروردين 1387، ساعت 12:42 |
|
 |
27 روز و 7 ساعت پيش |
|
#131
|
| |
خوشحال هستم
که بار خاطره ام
بر دوش هيچ نروني
سنگيني نميکند! |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
rezaa سال صفري!
مجموع ارسالها: 49 اعتبار کسب شده: 452 محل سکونت: تهران سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 31 فروردين 1387، ساعت 13:45 |
|
 |
27 روز و 6 ساعت پيش |
|
#132
|
| |
| sunson نوشته بود: |
ماشه را که بچکانم
تنها به اندازه
چند دور چرخش
گلوله در لوله
زمان زندگي خواهم داشت
و چقدر طولاني ... |
و چقدر طولاني! |
|
_________________ ديريست که دلدار پيامي نفرستاد.ننوشت کلامي و سلامي نفرستاد
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 01 ارديبهشت 1387، ساعت 11:58 |
|
 |
26 روز و 7 ساعت پيش |
|
#133
|
| |
رفتم يه کتاب خريدم
ميخواستم يه تاريخ توش بزنم
و يه نوشته
اما ديدم لووس ميشه باز
هيچي ننوشتم توش
واسه خودم هم زياد مهم نبوده که بخواد واسه کسي مهم باشه
باز راه رفتم
ميخواستم راه برم اما حسش نبود
يه 70 اومد رد شد
يکي ديگه
سوار شددم
کسي پياده ميشه؟
پياده ميشم
ميخواستم شام بخورم بيرون اما زودتر ميخواستم برگردم خوابگاه
برگشتم خوابگاه
رفتم توي اتاق
کامپيوترم هم نبود
خونه سرابه
حسش نيست بيارمش ديگه
لپ تاپ رو روشن کردم
شجريان گذاشتمخسته شدم
حسش نبود
چند تا آهنگ عوض کردم
پيداش کردم
شايد کسي خوشش نياد اما مهم نيست
صدا رو زياد کردم
لپ تاپ هم صداش در نمياد
اما خوبه
چشمم رو ميبندم
" اون روزي رو يادم مياد
که من بوي گند ميدادم
رو تخت مرده شور خونه
منو و ماساژم ميدادن "
قشنگه
هر چند زشت
دوش گرفتم
چشمم رو بستم و يه صداي آب گوش دادم |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 02 ارديبهشت 1387، ساعت 9:53 |
|
 |
25 روز و 9 ساعت پيش |
|
#134
|
| |
8 صبح
شبي که ميخواي زود بخوابي
و زودت ميشه 2 نصفه شب
و صبحي که ميخواي زود پاشي
و حاضري از خير همه چي بگذري و بخوابي باز
اما پا ميشي
خوابه خواب
و بيدار
موهات مثل هميشه
حس درست کردنش رو هم ندارم
آسانسور پايينه باز
پله ها رو ميرم پايين
3 تا يکي
اتوبوس راه نميفته
حتي دنده عقب هم ميگيره تا اوني که داره مياد برسه
و تو شک ميکني به معرفت راننده
يا بد شانسي هميشه خودت
که هن هن کنان ميرسي به اتوبوس
و اتوبوس چند قدم زودتر ميره
دير شده
دير پا شدي
دير خوابيدي
دير ميرسي
استاد هم دير ميرسه هميشه
و امروز اصلاً نيومد ديگه
کلافه هستي
درس ها مونده
خوندنت دير شده
ميخواي بخوني
اما نميتوني
شايد هم نميخواي
لج کردي با خودت شايد
يا با دنيا هم حتي
هنوز خوابي
و بيدار
هنوز خوابم و بيدار |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1764 اعتبار کسب شده: 6875 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 03 ارديبهشت 1387، ساعت 17:36 |
|
 |
24 روز و 2 ساعت پيش |
|
#135
|
| |
|
چقدر مردم حرف براي نگفتن دارند که اگر خوب گوش دهيم شايد کمي از آن ها را بشنويم |
|
_________________ مهم نيست که چي داري ميگي!!
مردم اون چيزي رو که دوست دارن ميشنون
|
|
|
|
|
 |
|
|