| نویسنده |
پیغام |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 29 مهر 1386، ساعت 21:06 |
|
 |
8 ماه و 17 روز پيش |
|
#16
|
| |
چشم درراهم.......
يبا زودتر اي صداي گرم عشق
که سالهاست شور زندگي را
درگوشم زمزمه مي کني
بيا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونا ن بهار
فقط باتو مي گويم
خسته ام .............. خسته
ازهمه کس وهمه چيز............ جز تو
تو و دل شوره ها يت
تو ونوا زش ها يت
تو و گرمي دستهاي مهرافشانت
اي قديمي ترين وماندگار ترين عشق
دوستت دارم
بي بهانه وبسيا ر
زودتر بيا ........... گلدا ن دل روبه خشکي است |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 318 اعتبار کسب شده: 1150 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 29 مهر 1386، ساعت 23:36 |
|
 |
8 ماه و 17 روز پيش |
|
#17
|
| |
گر مي داني در اين جهان کسي هست، که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند،
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست که او مال تو باشد، مهم اين است
که فقط باشد : زندگي کند ، لذّت ببرد و نفس بکشد |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 645 اعتبار کسب شده: 1058 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 30 مهر 1386، ساعت 1:19 |
|
 |
8 ماه و 17 روز پيش |
|
#18
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
شنبه 05 آبان 1386، ساعت 13:40 |
|
 |
8 ماه و 11 روز پيش |
|
#19
|
| |
شعري براي تو
مي
خوام امشب تو را نيز از دفترم خط بزنم
چه سود از ترانه اي که حقيقت پيش رويش نيست !
از سوختن بي صدا مي ترسم
از شعرهايم نيز
تو را خط مي زنم
تا آسماني که ديگر نيست
افسوس که ثانيه هاي انتظار در پس لحظه هاي خالي
به شمارش دردها مي ماند....پيوسته .... بي پايان
تو را خط خواهم زد
و باز تنهاييم را خواهم سوخت
پوسيدن در اين زمين خاموش
ميان مردماني دروغ
با بوي تعفن جاري در فضا
که پيوسته بي ذره اي تقدير وبلوغ نفس مي کشند
زير قابي از ماه
بي پروا عرق مي کنند
مي نويسند از عشق
افسوس....
فرياد ساده اي از دوست
چيزي در من فرو مي ريزد
لغزشي در دل
چشمهايي خيس
لمس مشتي بر ديوار
جاي لبخندي بر دست
آه اگر باران ببارد
ديگر چيزي نمي شنوم ...
صداي خرد شدنم گوشهايم را کر کرده
ساعتم سکته کرده
ساعت سراب است ...
بايد بخوابيم تا کسي بيدارمان کند
بايد بدانيم هر چه ديديم همه خواب است
تقدير بر اين است که بي صدا در ميان رازهايمان بشکنيم
زخمهاي من اينبار
در آيينه رخنه مي کنند
به وقت هميشه و هيچ ...
چيزي در من فرو مي ريزد
شبيه همان صداي ويراني که امروز اتفاق افتاد
امشب آنقدر تو نيستي
که به ديوار روبرو مي گويم تو
امروز روز طلوع خورشيد است
پس چرا خورشيد از هميشه سردتراست
سردتر ...
خسته تر ...
تنهاتر...
نشسته ام با جامه سپيد عرياني
نقش اميدهاي کاغذي برخاک مي کشم
به آسمان نمي رسد دستم
تا واژه هاي تاريک نيستي بر خاک بنشانم
و از فضاي مبهم ديروز خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام کنم
دور مي شوم ....دورتر از هر چه که فکرش را بکني
آنجا که رويا خود نيمه تاريکي از خوشبختيست
__________________________________
دوستان توجه کنند که من اين قطعات ادبي و يا شعر رو براي فرد خاصي نمي نويسم و تنها چون خودم خوشم اومده شايد براي دل خودم مي تونم بگم چون خوشم اومده مي نويسم همين. |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط ستاره’ غريب در تاريخ دوشنبه 07 آبان 1386، ساعت 19:09 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 07 آبان 1386، ساعت 19:06 |
|
 |
8 ماه و 9 روز پيش |
|
#20
|
| |
شعري براي تو
در
کدامين لايه روياهايم خفته اي
کدامين نقش را داري که اينچنين بر دلم نشسته اي
با آن درون شگفت انگيزت ...
و آه ...
هم اکنون
در آغوش کدام سعادت خفته اي
که من اينچنين مفلسانه تو را ندارم
تو در کدام کوچه ، در کدام نقطه ،درکدام نوشته ، در کدام حضور
که من عاجزانه نمي يابمت !
تو در کدام مکتب آموخته اي که اينچنين ويرانم کني
نباشي و سراپا عصيانم کني
راست بگو
چند بار دوستت دارم را نيرنگ کرده اي ؟
چند بار به آسمان برده اي و انداخته اي ؟
چند بار عشق مزمزه کرده و هوس تف کرده اي ؟
آي آشناي دير آشنا
راست بگو
راست...
براي يک بارهم که شده ... |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
rfj_b_kas  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 23 مرداد 1386 مجموع ارسالها: 159 اعتبار کسب شده: 922 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 07 آبان 1386، ساعت 19:30 |
|
 |
8 ماه و 9 روز پيش |
|
#21
|
| |
با تو چه زندگيهايي که تو روياهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم
دارم از تو مينويسم که نگي دوستت ندارم
از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم
دارم از تو مينويسم دارم از تو مينويسم دارم از تو مينويسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نميذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگينه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگيهايي که تو روياهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نميذاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر ميرسوندم
ميرسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم
هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو
اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگينه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چي شعر عاشقونست من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسي وارثه شه |
|
_________________ خوشا آنان که بار دوستي را کشيدند و نرنجيدند و رفتند
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 08 آبان 1386، ساعت 16:44 |
|
 |
8 ماه و 8 روز پيش |
|
#22
|
| |
شعري براي تو
انتظار واژه ي غريبي است ...
واژه اي که روزها يا شايدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو، نميدانم؟
شايد روزي بخوانند بر تو، عشق مرا ...
مي دانم روزي خواهي آمد، مي دانم ...
گريان نمي مانم، خندانم!
براي ورودت اي عشق.
وقتي که به يادت مي افتم، به ياد خاطراتت ...
نامه هايت را مرور مي کنم، يک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد ...
و اشک شوق بر گونه هايم روانه ميشوند ...
تنها ميگويم هميشه در قلب مني تو ...
ميدانم که باز خواهي گشت ... مي دانم!
به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 08 آبان 1386، ساعت 16:46 |
|
 |
8 ماه و 8 روز پيش |
|
#23
|
| |
براي تو مي نويسم
ياد من باش
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم ..
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم ..
ياد من نبودي اما من بياد تو شکستم ..
غير تو که دوري از من دل به هيچ کسي نبستم..
هم ترانه ياد من باش ، بي بهانه ياد من باش..
وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش ..
اگه دوري اگه نيستي ، نفس فرياد من باش ..
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش ... |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 13 آبان 1386، ساعت 11:47 |
|
 |
8 ماه و 3 روز پيش |
|
#24
|
| |
شعري براي تو
هر چه بود همين بود ، نه دروغ بود و نه خيال ...
هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبک شدن اين بغض
رويا را در واقعيت حل کردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي
دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور
مسخ دستاني که هميشه داغ بود از بودن
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي
هر چه بود همين بود...
تو مي داني چه شد که من ماندم و اين همه سکوت ؟
تو مي داني چه شد که من ماندم و اين همه دلتنگي ؟
تو مي داني که چه شد که من ماندم و اين همه سرگرداني ؟
تو مي داني چرا هر چه اين نگاه مي بارد ، اين بغض سبک نمي شود ؟!
چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي کند؟
چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي کند؟
من گفتم اما تو باور نکردي
دلتنگ تر شدم ...
بيتاب تر شدم ...
بعد هم من ماندم و خودم !
من ماندم واين همه فراموشيه گاه و بيگاهي که به نگاهت چنگ مي اندازد
من ماندم و ...
بگذريم !
نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم !
هميشه وقتي مي رسيم که ديگر هيچ نمانده جز حسرت !
نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي !
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم
تو مانده باشي و يک دنيا بي خيالي سرد که تن لرزان خيالت را رنجور کند
تو مانده باشي و يک دينا توجيه ؟
تو مانده باشي و يک دنيا دروغ
تو مانده باشي و يک دنيا خيالات پوچ
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ ؟
باورت شود!
قصه تمام شد!!!
تو ماندي و هيچ |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
پريشان  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 25 اعتبار کسب شده: 244 محل سکونت: سرزمين آتش جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 17 آبان 1386، ساعت 21:00 |
|
 |
7 ماه و 29 روز پيش |
|
#25
|
| |
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از درد توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک
هستيم ز آلودگيها کرده پاک
اي تپشهاي دل سوزان من
آتشي در سايهي مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخهها پربارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اين دل تنگ من و اين بار نور؟
هايهوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم
هر کسي را تو نميانگاشتم
درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سيه دل سينهها
سينه آلودن به چرک کينهها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهي بازارها
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيکرم بوي هماغوشي گرفت
جوي خشک سينهام را آب، تو
بستر رگهام را سيلاب، تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم به راه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه، اي روشن طلوع بيغروب
آفتاب سرزمينهاي جنوب
آه، آه اي از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سيرابتر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغي در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينهام بيدار شد
در طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري که با من زيستم
اي لبانم بوسهگاه بوسهات
خيره چشمانم به راه بوسهات
اي تشنجهاي لذت درتنم
اي خطوط پيکرت پيراهنم
آه ميخواهم که بشکافم ز هم
شاديم يکدم بيالايد به غم
آه، ميخواهم که برخيزم زجاي
همچو ابري اشک ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود؟
در شبستان، زخمههاي چنگ و رود؟
اين فضاي خالي و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟
اي نگاهت لاي لاي سِحربار
گاهوار کودکان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزههاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا باشور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي
فروغ فرخزاد |
|
_________________ دريغا که بي ما بسي روزگار
برويد گل و بشکفد نو بهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت
بيايد که ما خاک باشيم و خشت
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
جمعه 18 آبان 1386، ساعت 19:49 |
|
 |
7 ماه و 28 روز پيش |
|
#26
|
| |
براي تويي که نمي شناسمت
چه سخت است که هستم.هستم ولي چون تويي نيستت.نيست تا دستان مرا عاشقانه بفشارد.
بفشارد و آهسته در گوشم از عشق نجوا کند.خدا کند که بيابمت و تا آخر عمر در گوش هم عاشقانه بخوانيمعاشقانه ترين حرفها را. |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 26 آذر 1386، ساعت 14:04 |
|
 |
6 ماه و 20 روز پيش |
|
#27
|
| |
شعري براي تو
من به خيال خامم
فکر مي کردم
فاصله يک خط صاف است
که کشيده مي شود
از اينجا تا آن سوي مرز
نقشه را باز مي کنم
وجب مي کنم
فاصله
تو تا خودم را
دو بند انگشت هم نمي شود
فقط بالا و پايين دارد
پيچ و خم دارد
و من نمي دانم
تو
در پس کدامين پيچ پنهاني
که نمي آيي |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 27 آذر 1386، ساعت 12:21 |
|
 |
6 ماه و 19 روز پيش |
|
#28
|
| |
شعري براي تو
بزن
امشب
چه خوش مي زني باران
هرگز نبودم با او
زيراين ساز هماهنگ
بزن ...
شايد او
ترانه اي عاشقانه مي خواند
با ساز تو
بزن باران
شايد قلب او
به تپشي دوباره افتد
و مرا
در زير اين باران بيابد |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
شنبه 01 دي 1386، ساعت 13:09 |
|
 |
6 ماه و 15 روز پيش |
|
#29
|
| |
شعري براي تو
گاه گاهي آرزو مي کنم
کاش بودي
نه !
آروز مي کنم کاش
مي دانستي
مخاطب اين همه اشک
اين همه انتظار
اين همه شعرو احساس
تو بودي ...
آري
براي تو مي نويسم |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 04 دي 1386، ساعت 13:40 |
|
 |
6 ماه و 12 روز پيش |
|
#30
|
| |
شعري براي تو
باد مي آيد
موهايم لاي باد مي پيچد
صورتم از دلتنگي
سرخ مي شود
لب دريا مي نشينم
و از ته دل
نبودنت را
آه مي کشم |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
|
|