| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 06 بهمن 1382، ساعت 10:38 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#31
|
| |
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 بهمن 1382، ساعت 19:03 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#32
|
| |
از دفتر خاطرات من يکشنبه 12 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
امروز صبح گفتم اول مي رم وحيد دانشمند و مي بينم. آدرسو از حميد گرفته بودم. رفتم طرف خونه آق وحيد. خونش تو خيابون ارم و سرراست بود. يه در بزرگ آبي رنگ داشت. از ماشين پياده شديم. زنگ زدم:
....کيه؟؟؟ "منم"..... ببخشيد شما؟ ....." باز کن لجن . منم پلنگ."..... پلنگ کيه؟
تا حالا يه آدمو که يه کاسه آب سرد رو سرش ريخته باشه ديديد؟ وقتي منو ديد اون شکلي شده بود. گفتم : چته ؟ چيه؟ برو کنار بينيم بابا. مي خوايم بيايم تو.
يه کمي کچل شده بود . اما هنوز مثل اون موقعا اون ريش پروفسوري مسخرشو داشت. بهش گفتم:نگفتم بزن اين ريش بزيو.
تازه به خودش اومد.... نامرد! بعد از بيست سال تازه ياد ما افتادي؟...
بوسيدمش . ...
رفتيم تو. داد زد: " خانم مهمون داريم." . يه دفعه اسم خودمو، اسم عمه مو ، اسم شوهر عمه ام يادم رفت. خدا ! اين که خانم ....
اصلا" باورم نمي شد.
( قسمتهايي به دلايل امنيتي حذف مي شود(پلنگ))
... با خانمم رفتند تو آشپزخونه که مثلا" ناهار درست کنند. راستي از دختر وحيد چيزي ننوشتم.
يه دختر خوشگل و زبر و زرنگ داره. اما برعکس باباش خيلي اخموئه .
بهش گفتم : وحيد يادته اون موقعا مي گفتي دوست داري اولين بچه ات پسر باشه. گفت: آره ! اما حالا اين دختر همه زندگي منه.
از اون روزا حرف مي زنيم . راجع به چايي آوردنش تو بخش. راجع به ديوونه بازياي ما. يادش ميندازم اون موقعا رو که چه باکلاس بازي درمياورد ، ما مسخرش مي کرديم.
"تو مثل اون موقعا بي فرهنگ و خل و چلي؟" با خنده گفتم: نه با وفا . ديگه ما با کلاس شديم. براي اثبات اين حرفم يه کاري جلوش کردم که از خنده به گريه افتاده بود. هي مي گفت: کثافت...کثافت...
تو هنوز آدم نشدي...
ازش راجع به تالار پرسيدم. با دلخوري گفت: بعد از اين که ما از دانشگاه اومديم بيرون، يه دوسالي تالار برقرار بود. اما بعدش يه خورده بي ظرفيت بازي بچه ها باعث شد که ببندنش.
ناهارو که خورديم..... با هزار زحمت تونستم از شر خودش و خانمش راحت شم. گفتم که بايد خونه رضا و مهدي حاجي هم برم. راستي پسرم عباس حسابي جلو دخترش سرخ و سفيد ميشد.... |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 بهمن 1382، ساعت 21:42 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#33
|
| |
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
...رفتيم تو. داد زد: " خانم مهمون داريم." . يه دفعه اسم خودمو، اسم عمه مو ، اسم شوهر عمه ام يادم رفت. خدا ! اين که خانم ....
اصلا" باورم نمي شد.
( قسمتهايي به دلايل امنيتي حذف مي شود(پلنگ)) |
چي؟ چي شد؟!
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
...راستي از دختر وحيد چيزي ننوشتم.
يه دختر خوشگل و زبر و زرنگ داره. اما برعکس باباش خيلي اخموئه . |
خجالت بکش! مگه خودت زن و دختر نداري؟
در ضمن، دختر من مثل باباش خيلي هم خوش اخلاقه. فقط چون مي دونست تو و اون پسر درب و داغونت بي جنبه هستين، اخم کرده بود که پررو نشين.
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
| ...بهش گفتم : وحيد يادته اون موقعا مي گفتي دوست داري اولين بچه ات پسر باشه. گفت: آره ! اما حالا اين دختر همه زندگي منه.... |
من هيچ وقت تو زندگي شانس نداشتم! همون 20 سال پيش هم بدشانس بودم که خوردم به پست 4 تا آدم مثل تو!
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
...براي اثبات اين حرفم يه کاري جلوش کردم که از خنده به گريه افتاده بود. هي مي گفت: کثافت...کثافت...
تو هنوز آدم نشدي... |
در اين که پلنگ هيچ وقت آدم بشو نيست که شکي وجود نداره؛ اما حرفهاي من تحريف شده. من هيچ وقت از اين حرفهاي زشت نمي زنم. بي تربيت بي فرهنگ!
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
| ...راستي پسرم عباس حسابي جلو دخترش سرخ و سفيد ميشد.... |
پسر تو خيلي بيجا مي کرد سرخ و سفيد مي شد! پسره پررو بي حيا! عين باباشه. لندهور با اون هيکل گنده اش خجالت نمي کشه! من صد سال دخترم رو به پسرت نميدم. تازه، من که صد بار گفتم: دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده. اگه راست ميگي خودت از طريق موسسه شوهر يابي پلنگ و رفقا يکي رو واسه پسر کج و معوج و بي ريختت پيدا کن! |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 09 بهمن 1382، ساعت 12:51 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#34
|
| |
|
|
|
|
 |
snoopy  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 246 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 بهمن 1382، ساعت 13:19 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#35
|
| |
تو خونه نشسته بودم که تلفن زنگ زد .رفتم گوشي رو برداشتم ديدم که مهديه !!
گفتم چطوري ؟سفر خوش گذشت ؟
گفت :جات خالي .کلي از بچه هاي قديمي رو ديدم .رضا و وحيد وحميد معدلي ...
گفتم چه خبر ؟
گفت زنگ زدم دعوتت کنم براي عروسي پسرم عباس !!
گفتم مبارک باشه .به سلامتي عروس خانوم کيه؟
گفت :وقتي رفتم شيراز يه سر رفتم خونه ي وحيد .وحيد يه دختر داره که وقتي پسره منو ديد
يه دل نه صد دل عاشق پسرم شد.اولش من موافق نبودم ولي وقتي اصرارهاي وحيدو ديدم
ديگه قبول کردم .ميدوني دخترش يکم اخموئه .
گفتم :مبارک باشه .حالا عروسي کي هست .
گفت :آخر هفته ي بعد . حتما تشريف بياريد .
گفتم : حتما . و خداحافظي کردم .
بعدا که کارت عروسي به دستم رسيد مطمئن شدم که يه عروسي افتاديم .
------------ به نام پيوند دهنده قلبها :X :X
عباس --------------------------------- سکينه
باشعور -------------------------------- دانشمند
پذيرايي روز 11بهمن 1402 به صرف شيريني و شام
کلي خوشحال شدم .................... |
|
_________________ \
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 بهمن 1382، ساعت 14:15 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#36
|
| |
| snoopy نوشته بود: |
| ...گفت زنگ زدم دعوتت کنم براي عروسي پسرم عباس !!... |
حسن! تو هنوز بعد از 20 سال اين پلنگ رو نشناختي؟ خالي بسته! تازه اسم دختر من "مريم" هست نه "سکينه"! در ضمن من عمراً دختر مثل ماهم رو به اين پسره لندهور بي ريخت درب و داغون نمي دم. الکي هم با اين حرفها نمي تونه کاري از پيش ببره. مگه قحطي شوهر اومده؟ اين قدرا پسرهاي خوش تيپ و تحصيل کرده و خانواده دار و پولدار و با کمالات پشت در خونه ما صف کشيدن که بيان خواستگاري و ما راهشون نمي ديم که نگو. اين پلنگ هم ديگه خيلي پررو شده. پسرش تا پنجم دبستان بيشتر درس نخونده! خيلي خنگه! حتماً به باباش رفته. اونم زورکي بعد از هفت سال مدرک مهندسيش رو گرفت. تازه با چه قدر خواهش و التماس! مي خواستن بهش مدرک معادل بدن که ما رفتيم کلي اين ور و اون ور صحبت کرديم که بهش نمره دادن و مدرکش رو گرفت. دختر من ايشالله چند سال ديگه مهندسيش رو ميگيره. بعدش هم ميگه مي خواد ادامه تحصيل بده. بابا! مردم چه رويي دارن! |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 بهمن 1382، ساعت 15:34 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#37
|
| |
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 بهمن 1382، ساعت 17:51 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#38
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
| snoopy نوشته بود: |
| ...گفت زنگ زدم دعوتت کنم براي عروسي پسرم عباس !!... |
حسن! تو هنوز بعد از 20 سال اين پلنگ رو نشناختي؟ خالي بسته! تازه اسم دختر من "مريم" هست نه "سکينه"! در ضمن من عمراً دختر مثل ماهم رو به اين پسره لندهور بي ريخت درب و داغون نمي دم. الکي هم با اين حرفها نمي تونه کاري از پيش ببره. مگه قحطي شوهر اومده؟ اين قدرا پسرهاي خوش تيپ و تحصيل کرده و خانواده دار و پولدار و با کمالات پشت در خونه ما صف کشيدن که بيان خواستگاري و ما راهشون نمي ديم که نگو. اين پلنگ هم ديگه خيلي پررو شده. پسرش تا پنجم دبستان بيشتر درس نخونده! خيلي خنگه! حتماً به باباش رفته. اونم زورکي بعد از هفت سال مدرک مهندسيش رو گرفت. تازه با چه قدر خواهش و التماس! مي خواستن بهش مدرک معادل بدن که ما رفتيم کلي اين ور و اون ور صحبت کرديم که بهش نمره دادن و مدرکش رو گرفت. دختر من ايشالله چند سال ديگه مهندسيش رو ميگيره. بعدش هم ميگه مي خواد ادامه تحصيل بده. بابا! مردم چه رويي دارن! |
زرشک! |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 19 بهمن 1382، ساعت 3:16 |
|
 |
4 سال و 9 ماه پيش |
|
#39
|
| |
بدينوسيله به اطلاع کليه دوستان عزيز مي رساند براي تصدي شغل استادي حوزه علميه قم در 20 سال آينده به يک خانم داوطلب نيازمنديم.
تا شروع ترم اگر کسي داوطلب شد که هيچي . اگه نه! اونوقت يکيو خودمون انتخاب مي کنيم.
در ضمن براي خيلي از بروبچ خوابهاي باحالي ديدم که آروم آروم با شروع ترم از اونها مطلع خواهيد شد.
مخصوصا که به تازگي متوجه شدم بين يک عده از خانمها باند و باندبازي شديدا برقراره. و ما هروقت به يه عده گير مي ديم يه عده ديگه خوشحال مي شن.
اولا:
خدمت کليه ني ني کوچولو هاي عزيز عرض سلام دارم. اگه ساعت از 9 شب گذشته بريد راديو رو روشن کنيد و مهتاب لالا گوش کنيد بخوابيد.
اگه نه
- اولا همه بدونند اگه تو تالار با کسي شوخي مي کنيم قصدمون فقط طنزه و بس. اگه کسي معني طنز رو نمي دونه مي تونه بياد براش توضيح بدم.
دوما:
ما طرفدار باند به خصوصي نيستيم. وقايعي که تو اين تالار يا جاهاي ديگه تالار طنز مي بينيد تقريبا به همون شکل نوشته شده تو ذهن من مياد که من اونا رو به همون صورت مي نويسم.
حالا اگه يه عده از اين که مثلا با شما شوخي شده خوشحال مي شن به من مربوط نمي شه .
مشکل از جاي ديگه است.
سوما:
من شايد با همه هم شوخي نکنم. ببينيد - چه جوري بگم : با بعضي ها که احساس کنم فهمشون به اين چيزا قد نمي ده شوخي نمي شه. البته اگه به شما هنوز گير ندادم معنيش اين نيست که شما خداي نکرده نفهم تشريف داريد.نه - بعضي ها هم ممکنه دلايل موجهي داشته باشند که مي تونند مارو مطلع کنند .
البته مثلا نه دليلي که ذکر شد. منظور دليل منطقيه!
چهارما:
يه عده فکر مي کنند که من هر چي که تو بخش اتفاق بيفته و ببينم تو تالار مي نويسم.
نه جانم. اين طور نيست.
باز هم اگه من جايي يه چيزي رو ديدم که شما احساس کرديد شايد تو تالار نوشته بشه مي تونيد بگيد - لحاظ مي شه. |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 25 بهمن 1382، ساعت 18:17 |
|
 |
4 سال و 9 ماه پيش |
|
#40
|
| |
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 29 بهمن 1382، ساعت 11:56 |
|
 |
4 سال و 9 ماه پيش |
|
#41
|
| |
شنبه 23 اسفند 1402 هجري شمسي گزارش خبري پخش شده از برنامه بهداشت مسافر شبکه جوان:
گزارشگر: خب ، من هم از همکاران عزيزم در اتاق فرمان تشکر مي کنم که اين فرصت رو در اختيار بنده قرار دادند .
در حالي که تنها چند روز به تعطيلات نوروز باقيمانده ،مسئولين محترم وزارت بهداشت اعلام کردند نظارت دقيقي بر رستورانهاي بين راهي دارند.
امروز تصميم گرفتيم که به يکي از رستورانهاي بين راه بيايم تا از وضعيت سرويس دهي به مسافران گزارشي تهيه کنيم.
گ: دوست عزيز، سلام . حال شما خوبه؟
مسافر: سلام عليکم. ضمن تشکر از شما و همکاران محترم. آقا تو رو خدا به اين مسئولين بگين به وضعيت اين دستشويي ها بيشتر رسيدگي کنند. مايع دستشويي نيست . همه جا کثيفه . از همه بدتر يکي قيافش مثل انکرمنکر گذاشتن جلوي دستشويي ، يه 25 تومني مي خواد از آدم بگيره ، اندازه يه ميليون تومن قلب آدمي خراب مي کنه.
گ: ببخشيد شما مقصدتون کجاست؟
مسافر: ما از تبريز داريم مي ريم شيراز.
گ: خب مي ريم خدمت يکي ديگه از مسافرين.
شما خانم ببخشيد مي شه چند لحظه وقتتونو بگيرم؟
مسافر : فقط بيشتر از 20 ثانيه نشه.
گ: نظرتون راجع به وضعيت اين رستوران چيه ؟
آقا ببينيد غذا که افتضاحه. وضعيت سرويس بهداشتي هم که بهتره خودتون بريد ببينيد. يه لندهور گذاشتن اونجا 25 تومن از ملت مي گيره. حالا من درست نيست اينجا بگم اما اون 20 سال قبل تو دانشگاه همکلاسي ما بود ، معروف بود به پسر شجاع...
گ: آقا کات.. کات ... کات.. |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 702 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 22 فروردين 1383، ساعت 11:04 |
|
 |
4 سال و 7 ماه پيش |
|
#42
|
| |
فلفلو :صورتي ،دندون مصنوعيهاي مامان پلنگ پيدا کن بهش بده
پلنگ صورتي : باشه بابا جان
يادش بخير اون روزي که خبر سقط شدن مهدي پلنگ رو از عمه شنيدم اون گريه مي کرد.
بهش گفتم چرا گريه مي کني؟
گفت : اين گريه از خوشحاليه.چون تنها مانع رسيدن ما به هم از بين رفته. :X
راست مي گفت چون مهدي پلنگ همش سنگ جلوي پاي ما ميانداخت و از اين ماجرا سوء استفاده مي کرد تا خواستگارها رو به جون هم بندازه و اونا رو سرکيسه کنه واز اونا براي ضايع کردن مخالفانش سوء استفاده کنه.
(رجوع شود به http://www.persianbb.com/t683.html)
بگذريم...الان 7 سال از تولد اولين فرزندمون مي گذره.اون روز که به دنيا اومد خيلي خوشحال شديم چون شبيه عمه پلنگ بود ولي رنگ و روش به من رفته بود براي همين اسمشو
گذاشتيم پلنگ صورتي |
|
_________________ كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 21 تير 1383، ساعت 17:29 |
|
 |
4 سال و 4 ماه پيش |
|
#43
|
| |
تمام مطالب از صفحه حوادث روزنامه شرق مورخ 21 تيرماه 1403 هجري شمسي:
| نقل قول: |
آقايان! مواظب باشيد!!!
با گذشت 5 سال ، کارآگاهان دايره کشف جرايم خاص پليس تهران همچنان در کشف راز پرونده پسران گمشده ناکام مانده اند.
وقتي 5 سال قبل داريوش، 20 ساله در اصفهان ناپديد شد هيچکس فکر نمي کرد که اين شروع يک سناريوي غم انگيز براي پليس و مردم ايران باشد.
حدود 3 ماه پس از ناپديد شدن اين جوان 20 ساله ،دختري به نام الف ضمن تماس با پليس تهران گفت که او داريوش را دزديده است. پس از آن تحقيقات پليس ثابت کرد که اين دختر در پي شنيدن جواب منفي از اين پسر ،اقدام به اين آدم ربايي کرده است.
پس از منتشر شدن اين خبر ، دختران زيادي از آن پس اقدام به ربودن پسران مورد علاقه خود نمودند. که تحقيقات پليس براي پيدا کردن اين پسران به نتيجه اي نرسيده است.
در آخرين مورد پسري به نام جرج ساکن شهرک غرب تهران در يک عمليات آدم ربايي حساب شده ، و با وجود محافظين مسلحش دزديده شده است.
در حالي که آمار آدم ربايي ها به 100000 نفر مي رسد ، دولت شديدا" از جانب افکار عمومي زير فشار قرار دارد.
به نظر مي رسد کم شدن جمعيت پسران نسبت به دختران درطول سالهاي اخير باعث بوجود آمدن اين فجايع شده باشد.
اخبار تاييد نشده حاکي از آن است که دولت در حال انجام رايزني با کشورهاي افريقايي جهت حل مشکل است. |
|
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6569 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 04 خرداد 1386، ساعت 0:39 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#44
|
| |
بالا کشيدن موضوعات قشنگ زيرخاکي ... به ياد روزهاي قديم! همونهايي که ديگه برنميگردن ... روزهايي که براي فرار از تيررس قلم پلنگ، جلوش آفتابي نميشديم ...
| غريب آشنا نوشته بود: |
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
... راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره.... |
بي خود واسه دختر من نقشه نکشين! دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده!!! |
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
جمعه 04 خرداد 1386، ساعت 1:14 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#45
|
| |
واقعا که چه روزگاري بود روزگار صفري بودن و تالاري که اگه يه روز چکش نمي کردم خمار مي موندم
تصويري که از احسان توي ذهن من بود يه آدم مو بلند خف بود که هميشه پشت کامپيوتر داره کد مي زنه و احيانا شيطنت مي کنه يه چيزي شبيه آواتار اولش |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
|
|