صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
اکتيوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 20 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 1148
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: اهواز
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 15:41
 4 سال و 9 ماه پيش
#16
 
مهدي پلنگ نوشته بود:
گزارش تلويزيوني پخش شده از اخبار ساعت 22 شبکه سوم سيما دوشنبه 20/3/1402 هجري شمسي:

با سلام و عرض ارادت خدمت آقام و ننه ام و همچنين شنوندگان و بينندگان عزيز صدا و سيماي ج.ا.ا؛ احتراماً باستحضار مي رساند اينجانب م.ک. بسيار مشهور، تکذيبيه اي بسيار شديداللحن در راستاي اطلاع رساني مفيد، شفاف سازي فضاي انتخابات مجلس اين دوره و 5 دوره بعد ( 20 سال بعد) و ساير موارد صادر کردم.
متن اطلاعيه به اين شرح است:
بنام خدا هستم
ضمن عرض تسليت به جهان هاي ادبيات و رياضيات؛ به اطلاع مي رساند اخيراً افراد معلوم، مشکوک و يا مجهول الحال با زير پا گذاشتن اصول جهانهاي فوق الذکر کذبياتي را نشر داده اند که از اين حرفا ...
1- اولا که من از ع.ن. بزرگترم؛ در نتيجه در تاريخ فوق الذکر هم از ايشان بزرگتر خواهم بود. هر چند ايشان بسيار بزرگوار تشريف داشته هستند!
2- من بيست سال پيش 22 ساله تشريف داشته بوديم که در نتيجه الان 42 سال است که صاب تشريف هستيم!
3- در اردوي فوق الذکر ( که 20 سال پيش سوءبرداشتهايي در مورد آن در ذهن افرادي ايجاد شده بود که من در همان 20 سال پيش در مکان مربوطه به آنها پاسخ خواهم داد) من از شب اول که بدون دستکش پلاستيک و با دست مبارک به شستن و خرد کردن گوجه ها براي ساندويچ کالباس اقدام فرموديم تا شب آخر که باز با همين دست به خرد کردن گوجه و پخت املتي بسيار بسيار لذيذ باز هم اقدام فرموديم به آشپزي مشغول بوده بيديم.
4- آقا چرا توهين مي کني؟ مهندس خودتي! خجالت نمي کشي رو بچه مردم حرف ميذاري؟ يعني مي فرماييد من امروز امتحان دکتر ا.ت. رو پاس مي کنم؟ بنده از همان اوان مشخص شدن نتايج کنکور اول به همه خانواده و دوستان اعلام کردم که با مدرک کارشناسي ارشد به شغل مهندسي گردگيري کامپيوتر اشتغال خواهم ورزيد که کماکان هم خواهيم ورزيد.
5- راجع به دوست عزيز و گرامي خودم آقاي وحيد دانشمند عرض کنم که راستش از وقتي شهردار شدن ديگه مارو تحويل نمي گيرن و ما از ايشون بي خبريم.
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش.
6- اما ها:
حواست باشه که مرداي عشيره غيرت دارند!
ولک مو کجا مجردُم؟
خودش از خمس و عشر سنين، أنا اربعه ازواج داشت؛
اما ار بس روحم لطيفي؛ هنوز هم همون اربعه ازواج را مي دارم و نه بيشتر!
والاسلام علي من رأي الهدي و الهادي و الآق بابا و المامان بزرگ، فيلمش رو براي ما هم بياره.

_________________
علي يارت
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4995
اعتبار کسب شده: 8320
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 18:20
 4 سال و 9 ماه پيش
#17
 
نقل قول:
... از وقتي شهردار شدن ديگه مارو تحويل نمي گيرن ...


آقاي دانشمند! نمي خواهيد از خودتون دفاع کنيد؟؟ Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes :idea: :idea: :!: :!: :!: :!:

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 19:48
 4 سال و 9 ماه پيش
#18
 
اکتيو نوشته بود:
6- اما ها:
حواست باشه که مرداي عشيره غيرت دارند!
ولک مو کجا مجردُم؟
خودش از خمس و عشر سنين، أنا اربعه ازواج داشت؛
اما ار بس روحم لطيفي؛ هنوز هم همون اربعه ازواج را مي دارم و نه بيشتر!
والاسلام علي من رأي الهدي و الهادي و الآق بابا و المامان بزرگ، فيلمش رو براي ما هم بياره.

ولک حالا بت بر نخوره مو که تا شيرينيشو نخورم باور نميکنم آخه عروسي که بي سر وصدا نميشه حالو ميگم کي ميخواي شيريني بدي مال خمسه شم باشه مو قبولت دارم
Wink
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 19:54
 4 سال و 9 ماه پيش
#19
 
احسان نوشته بود:
نقل قول:
... از وقتي شهردار شدن ديگه مارو تحويل نمي گيرن ...


آقاي دانشمند! نمي خواهيد از خودتون دفاع کنيد؟؟ Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes :idea: :idea: :!: :!: :!: :!:

ميگم حالا اومديم و يه نفر نخواست id اون لو بره اگه بياد از خودش دفاع کنه که همه ميفهمن کيه Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 22:15
 4 سال و 9 ماه پيش
#20
 
احسان نوشته بود:
نقل قول:
... از وقتي شهردار شدن ديگه مارو تحويل نمي گيرن ...


آقاي دانشمند! نمي خواهيد از خودتون دفاع کنيد؟؟ Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes :idea: :idea: :!: :!: :!: :!:

مثلاً من نفهميدم منظورشون چي بوده! Liar واسه همين جواب ندادم!

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 23:59
 4 سال و 9 ماه پيش
#21
 
اکتيو نوشته بود:
مهدي پلنگ نوشته بود:
گزارش تلويزيوني پخش شده از اخبار ساعت 22 شبکه سوم سيما دوشنبه 20/3/1402 هجري شمسي:

با سلام و عرض ارادت خدمت آقام و ننه ام و همچنين شنوندگان و بينندگان عزيز صدا و سيماي ......
تا شب آخر که باز با همين دست به خرد کردن گوجه و پخت املتي بسيار بسيار لذيذ باز هم اقدام فرموديم به آشپزي مشغول بوده بيديم.



بدون شرح!!!

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 03 بهمن 1382، ساعت 2:47
 4 سال و 8 ماه پيش
#22
 
از دفتر خاطرات من ، جمعه دهم بهمن ماه 1402 هجري شمسي:

ساعت 12 نصفه شبه . هر کاري کردم خوابم نبرد. از يه هفته قبل کارامونو راست و ريس کرديم تا بتوونيم يه چند روزي رو بيايم شيراز. آخرين باري که شيراز اومدم 15 سال قبل بود. گواهينامه مو توقيف کرده بودند ، ماشين پلاک شيراز بود ، فرستاده بودن اينجا. يه روز اومدم و شب هم برگشتم.
چرا اين قدر دير دلم براي شيراز تنگ شد!!؟ نمي دونم. 26 سال پيش بود. اما نه ، همين ديروز بود. وقتي خبر دادند که شيراز قبول شدم ، از خوشحالي داشتم پر در مياوردم. با خودم فکر مي کردم مي رم يه شهر قشنگ و دور از چشماي ننه بابام، حسابي خوش مي گذرونم. يه ساک بسته بودم ، فکر کنم راحت 70 کيلو مي شد. آخ که چه روز وحشتناکي بود اون روز اول. ثبت نام و شهر غريب ، نه دوستي ، نه آشنايي ، نه خوابگاهي.
به زور يه مسافرخونه گيرم اومد. از شدت خستگي نمي تونستم بخوابم. پولامو گذاشتم زير سرم .نمي دونم کي خوابم برد...
زمان. آره همين کلمه باعث شد به همه چي عادت کنم. به آب و هوا، به مردم تنبل و بي خيال و البته مهربون، به بروبچ اشگول و مسخره. آره ! عادت کرديم.
دوماه اول که خوابگاه نبود. فرستادنمون مسافرخونه . اتاقمون 9 متر نمي شد. سه تا تخت توش بود. تو کل مسافرخونه يه حموم بود. يه دستشويي داشت که (گلاب به روتون)هروقت مي رفتم
همش مي ترسيدم از سقفش يه موشي ، سوسکي، چيزي بيفته رو سرم.
بعدش با هزار مصيبت يه اتاق دربه داغون تو مفتح گرفتيم. با همين عمو بيژن خودمون . کثافت از درو ديوار اتاق بالا مي رفت.
بعد آق فري رو آورديم اتاقمون. فري فرفره. فري خالي بند!! شبي نبود که يه عده رو مسخره نکنيم و تا نصفه هاي شب چرت وپرت نگيم. همين فري انقدر مي خندوندمون که اگه يه روز نمي ديدمش اون روزم شب نمي شد. بعدش هم ميثي اومد. ميثي ....
يادمه روزي که شيراز برف اومد ، امتحاناي عمومي مي خواست شروع شه. شبش هيچي درس نخوندم . درست يادم نيست امتحان چي داشتيم. فکر کنم معارف بود. صبح پا شدم فري رو بيدار کردم. رفت بيرون که سر و صورت بشوره. آخه اتاق ما اتاق اضطراري بود. دستشويي بيرون اتاق بود. يه دفعه اومد گفت: مهدي ! برف اومده. گفتم: برو خودتو مسخره کن. گفت: نه !به خدا برف اومده. برف براي من تازگي نداشت ، اما براي شيرازيا ، چرا. راديو گفت، امتحاناي دانشگاه شيراز لغو شده. نمي دونيد چه حالي کردم. زديم بيرون. انقدر با گلوله برف تو سر ملت زديم!!و البته انقدر گلوله به همون زدند. که نفهميديم چه جوري اون روزمون، شب شد.
"مهدي ! تو هنوز نخوابيدي؟ خسته اي بگير بخواب" شما هم شنيديد؟ صداي خانمم بود." خوابم نمي بره." پرسيد چي داري مي نويسي ؟ گفتم : خاطره. گفت: فردا هزارتا جا بايد بريم . مي دوني که زياد وقت نداريم . کلي کار نصفه ونيمه رو ول کرديم اومديم . بايد دو سه روزه برگرديم. راست مي گه . با يه زحمتي تونستيم بيايم اين سفر.
ساعت 6 بعد از ظهر بود رسيديم شيراز. نمي دونم کي ديدم اومديم کنار خوابگاه.
.... صدام زد. گفت: چرا اومدي اينجا. بزار اول بريم هتل . فردا ميايم برو خوابگاهو ببين. گفتم نه همين الان بايد برم ، تا فردا نمي تونم صبر کنم.
از سراشيبي ارم که بالا مي رفتيم فرق زيادي نسبت به 20 سال قبل نديدم. ديدمش. تابلو شو مي گم. خوابگاه دانشجويي شهيد مفتح(پسران)
بهترين سالاي زندگيمو اينجا گذروندم. به ... گفتم تو ماشين بشينند تا من بيام.خوابگاه همون جوري قرص و محکم سر جاش وايستاده بود. انگار نه انگار که 20 سال گذشته.
خواستم برم تو که يکي صدام زد. - " آقا ، حضرت آقا!!" برگشتم نگاه کردم. خيلي پير شده بود اما من شناختمش . جانبازي بود. همون نگهبان خوش اخلاق خودمون . گفتم مي خوام يه سر برم بالا. گفت: نمي شه بايد کارت بذاري.
از تو سالن طبقه 8 انواع و اقسام صداها به گوش مي رسيد.
ممد نبودي ببيني.... زن شرقي اهواز که عادت به تو داره ... مرا چشمي است خون افشان...
ياد دوره خودمون افتادم. يه دفعه به خودم اومدم ديدم يه ساعتي هست اينجا وايستادم. حتما" صداي .... درمياد. با عجله به سمت ماشين رفتم.
بعدش چون خيلي خسته بوديم اومديم هتل.
فردا کلي کاردارم . برم بچه شيرازيا رو ببينم. چي کار مي کنند. اصلا" پلنگ يادشونه؟
تو اين 20 سال حتما" خيلي تغيير کردند. بخش ؟ الان چه شکلي شده؟ اتاق گروه علمي سر جاشه يا نه؟

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط مهدي پلنگ در تاريخ شنبه 04 بهمن 1382، ساعت 12:17 ويرايش شده است.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 03 بهمن 1382، ساعت 12:00
 4 سال و 8 ماه پيش
#23
 
مهدي پلنگ نوشته بود:
از دفتر خاطرات من ، جمعه دهم بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
...بهترين سالاي زندگيمو اينجا گذروندم. به ... گفتم تو ماشين بشينند تا من بيام....

به جاي "..." مي توني از اين واژه هاي زيبا و پرمفهوم استفاده کني: خانم بچه ها، حاج خانم، خانم، خانواده، عيال، مادر بچه ها، ننه بچه ها، منزل، بچه ها و ... و شقايق! "تا شقايق هست..."!

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3413
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 04 بهمن 1382، ساعت 15:52
 4 سال و 8 ماه پيش
#24
 
غريب آشنا نوشته بود:

به جاي "..." مي توني از اين واژه هاي زيبا و پرمفهوم استفاده کني: خانم بچه ها، حاج خانم، خانم، خانواده، عيال، مادر بچه ها، ننه بچه ها، منزل، بچه ها و ... و شقايق! "تا شقايق هست..."!


به جاي سه نقطه، اسم يک خانم قرار ميگيره. که يا "مهدي پلنگ" هنوز نميدونه کيه، يا ميدونه ولي صلاح ندونسته بقيه با خبر بشند. به هر حال چيزي که کاملا مشخصه اينه که جناب مهندس "مهدي پلنگ" قصد ازدواج دارند. Drool

_________________
گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 379
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 05 بهمن 1382، ساعت 0:41
 4 سال و 8 ماه پيش
#25
 
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:

ديدمت دورنماي در و بام ، اي شيراز ---------- سرم آمد به سر سينه سلام، اي شيراز
شايد از گردو غبار سفرم نشناسي ---------- ( من پلنگم) به در خواجه غلام، اي شيراز(شهريار)

دومين روز سفرمون به شيراز هم ، مثل همه روزاي ديگه شب شد. صبح که پاشديم اول به اصرار مادر بچه ها رفتيم تا خوابگاه ايشونو ببينيم. خبري از تابلوي خوابگاه نبود. از نگهبان هم خبري نبود. ياد اون موقع ها افتادم . چقدر دلمون مي خواست تو خوابگاه دخترا رامون مي دادند.
رفتيم تو. دانشگاه خوابگاهو فروخته بود به چند تا موسسه . هر کدوم يه طبقه شو قرق کرده بودند. رفتيم طبقه ... جايي که اتاق خانمم تو اون طبقه بود. حالا مطب يه دکتر عمومي شده بود.
عيال چند قدمي جلو رفت. جلو در اتاق وايستاد. يه بيست دقيقه اي ساکت به در اتاق خيره موند بعد هم زد زير گريه. بعد يه ده دقيقه اي که آروم شد ، به سمت دانشکده حرکت کرديم.
دانشکده تا خوابگاه خانم چيز زيادي فاصله نداشت. دانشکده تقريبا" بدون تغيير ، همون جوري مونده بود. فقط اون تابلو آبيه که روش نوشته بود :" دانشکده مهندسي 2" رو که هميشه بعد از عيد درختاي جلوش سبز مي شدند و تقريبا" ديگه ديده نمي شد آورده بودند بالاي در اصلي گذاشته بودند.
از در که رفتيم تو چشمم به آسانسور بخش افتاد. به عيال گفتم: " چند شرط مي بندي ، خرابه؟" وقتي دگمه احضارو زدم اون seven segment مسخرش مثل اون مو قعا ، شروع به نشون دادن دري بري کرد.
از پله ها رفتيم بالا. دفتر بخش شکل 20 سال پيشو که دکتر زيارتي براش درست کرده بود حفظ کرده بود.
اين يکيو ديگه نمي تونستم باور کنم. خانم ابطحي هيچ تغييري نکرده بود. حتي همين که سلامش کردم منو شناخت. گفتم رئيس بخش کيه ؟ گفت : برو تو خودت ببين.
در زدم. امين بهمنيان!!!!!!؟ سرش پايين بود. گفت: بفرماييد. گفتم: شما اول بفرماييد. با تعجب سرشو بالا کرد. گفتم : سلام ، بچه خوشگل. جا خورد. يه کم دقت کرد. ... چطوري پلنگ ؟؟؟
کلي با هم حرف زديم . راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره. تو يه شرکت دولتي مشغوله. رضا هم دو تا پسر
داره. يه شرکت خصوصي زده . وضعش توپه. گفتم : از همون موقع مخ اقتصاديش خوب کار مي کرد.
از امين خداحافظي کرديم. به طرف اتاق گروه علمي رفتيم. سر و صدا زياد بود. گوشامو تيز کردم و جلوتر نرفتم:
"اين معدلي قيافش مثل يولا مي مونه. اين ترم که باهاش درس گرفتيم حسابي مي خنديم. ....
آقا اين چرت و پرتا چيه، تو تالار راجع به پرنيان نوشتند. ولش کن حقه شه . ....راستي اون دختره ... رو ديدي چه مسخره مي خنده......."
اتاق multimedia تبديل به اتاق pc دانشجويان فوق شده. رفتيم طبقه سوم. مي خواستيم يه راست طرف دفتر دکتر توحيدي بريم که يه عده دختر و پسر دانشجو رو تو کريدور ديديم.
"پس کي نمر ه ها رو مي زنه؟....خدا کنه قبول کنه براش پروژه بياريم....فوقش کپ مي زنيم.
... مي گن قبلانا بهتر از اين درس مي داده....هر چي باشه از خارج دکترا گرفته..مي گن سالي که مي خواسته بره خارج....."
بي توجه به طرف دفتر دکتر توحيدي رفتيم. در زدم. "بفرماييد" نه صداي خودش نبود. رفتيم تو.
يه کمي پير شده بود اما من شناختمش. حميد معدلي خودمونه. مثل اون موقعا نيشش تا بناگوش بازه. منو زود شناخت.
ازش راجع به دکتر پرسيدم . سرشو انداخت پايين ، چيزي نگفت. اشک تو چشام پر شد. خدا رحمتت کنه مرد. خيلي مرد بودي. با حميد راجع به گذشته ها حرف زدم. گروه علمي ،اردو ها،چرت و پرتايي که مي گفتيم، خنده هاي از ته دلمون ،تالار گفتمان،سر به سر دخترا گذاشتن، موسسه شوهر يابي...
گفت : هنوزم مثل اون موقع ها بدجنسي؟
بغض گلوشو گرفت. يه آه عميق کشيد. گفت: پلنگ، حاضرم هر چي دارم بدم، يه روز از اون روزا دوباره برام تکرار بشه.

_________________
I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 05 بهمن 1382، ساعت 11:05
 4 سال و 8 ماه پيش
#26
 
مهدي پلنگ نوشته بود:
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
... راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره....

بي خود واسه دختر من نقشه نکشين! دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده!!!

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 05 بهمن 1382، ساعت 11:12
 4 سال و 8 ماه پيش
#27
 
غريب آشنا نوشته بود:
مهدي پلنگ نوشته بود:
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
... راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره....

بي خود واسه دختر من نقشه نکشين! دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده!!!

حرفي نيست اما شنيدم يه پسره که پسر دوست قديميته (هموني که بيست سال پيش هميشه توي گروه علمي با هم بوديد Wink Wink Wink )اومده خواستگاريش تبريک ميگم
مبارک باشه انشاء الله Laughing Laughing Laughing Laughing Laughing
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ناشناس
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

مجموع ارسالها: 198
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 05 بهمن 1382، ساعت 14:41
 4 سال و 8 ماه پيش
#28
 
غريب آشنا نوشته بود:
مهدي پلنگ نوشته بود:
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
... راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره....

بي خود واسه دختر من نقشه نکشين! دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده!!!


اگه اخلاقش شبيه باباش باشه که فکر نکنم احتياج به نگراني با شه Laughing Laughing Laughing
اگه بخواي هم نمي توني شوهرش بدي Think Think Think Laughing Laughing Laughing
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
پسر شجاعآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 03 دي 1382
مجموع ارسالها: 1366
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کارتون خوابيم
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 05 بهمن 1382، ساعت 19:45
 4 سال و 8 ماه پيش
#29
 
ناشناس نوشته بود:
غريب آشنا نوشته بود:
مهدي پلنگ نوشته بود:
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
... راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره....

بي خود واسه دختر من نقشه نکشين! دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده!!!


اگه اخلاقش شبيه باباش باشه که فکر نکنم احتياج به نگراني با شه Laughing Laughing Laughing
اگه بخواي هم نمي توني شوهرش بدي Think Think Think Laughing Laughing Laughing



اينجانب با کمال ميل علاقه به ازدواج با دختر وحيد دارم به شرطي که دستاشو زياد نشوره و گربه بازي نکنه {اااااي شيطون....}....البته با اجازه عمه ي بعضي ها

_________________
شوهر نمي خوام چون به اعتقاد من زندگيم ميشه تکرار مکررات.مثل يه فيلم تکراري که خيلي مسخرست از نظر من.الان دلم مي خواد با نقاشي بتونم خودمو نشون بدم.بعدش اصلا من غير از متخصصين هيچ پزشک عمومي رو قبول ندارم حتي بابامو.پزشک عمومي مثل يه بچهء کلاس اوليه از ديد من.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 06 بهمن 1382، ساعت 10:35
 4 سال و 8 ماه پيش
#30
 
ناشناس نوشته بود:
غريب آشنا نوشته بود:
مهدي پلنگ نوشته بود:
از دفتر خاطرات من ( قسمت دوم) تاريخ شنبه 11 بهمن ماه 1402 هجري شمسي:
... راجع به وحيد دانشمند و رضا پاريز ازش پرسيدم. آدرس و شماره تلفن خونه شونو بهم داد. گفت : وحيد يه دختر داره....

بي خود واسه دختر من نقشه نکشين! دختر من فعلاً قصد ازدواج نداره. ميخاد ادامه تحصيل بده!!!


اگه اخلاقش شبيه باباش باشه که فکر نکنم احتياج به نگراني با شه Laughing Laughing Laughing
اگه بخواي هم نمي توني شوهرش بدي Think Think Think Laughing Laughing Laughing

معلومه که اخلاقش به بابا جونش برده. واسه همينه که اين همه خواستگار داره ديگه!

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع