صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 19 مرداد 1386، ساعت 19:39
 11 ماه و 15 روز پيش
#1
 
با اجازه بزرگترها
ديروز يه داستان طنز گيرم اومد خيلي جالب بود مونده بودم کجا بذارمش تو تالار طنز يا تو داستانهاي کوتاه ولي به خاطر اين که موضوع زياد نکرده باشم گذاشتمش تو داستانهاي کوتاه ولي ديدم حيفه که يه تاپيک با عنوان داستانهاي طنز تو تالار طنز و سرگرمي نداشته باشيم . با غريب اشنا هم مشورت کردم قبول کرد . اميدوارم کسي از اين کارم ناراضي نباشه
نميدونم ديروز داستاني رو که فرستادم خونديد يا نه اگر هم نخونديد دوباره ميذارمش همينجا تا هم بخونيد هم افتتاحيه اين تاپيک باشه
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 19 مرداد 1386، ساعت 19:41
 11 ماه و 15 روز پيش
#2
 
استغفر الله

زن شربت آلبالو را جلوي مرد گذاشت و دو زانو جلوي مرد نشست . مرد دستي به ريشش کشيد و شربت را برداشت . زن سيني را از جلوي مرد برداشت و در دستش گرفت و گفت : حاجي شام قورمه سبزي مشدي درس کردم . با گوشت قلقلي .
مرد سرش را تکان داد و شربت را هورت کشيد . زن عقب رفت و به رختخواب هاي کنار اتاق تکيه داد . ملحفه ي کشيده شده روي رختخواب ها چروک برداشت . زن گفت : حاج آقا امروز رفتي بانک ؟! صب که به احمد زنگ زدم گفتم آقات برات پول مي فرسته !
مرد شربت را زمين گذاشت و گفت : وقت نکردم . نمي رسم که هم دم مغازه وايسم هم واسه آقازاده ي شما پول بفرستم . فردا ! اون پسره هم تو اين اوضاع کشور درس خووندنش گرفته . دکتر مهندسش بيکارن .. قرتي واسه من تياتر مي خوونه . اي اين هم از شانس ماس ديگه !
زن دستش را به پشت سيني کشيد و گفت : مي دونم نبايد آقاش رو دس تنها مي ذاش ولي خب اونم جوونه ديگه . آرزو داره . فردا که برا خودش هنرپيشه شد و عکسشو زدن تو سينما و تو روزنامه باهاش مصاحبه کردن خودت کلي بهش افتخار مي کني .
مرد پاي راستش را بالا آورد و دستش را به انگشتان پايش گرفت و گفت : افتخار ! اين همه مگه خودت تو در و همساده نمي شنفي که سينمايي ها الند و بلند و همه کارند و .... استغفرالله !!
زن لبش را به دندان گرفت و گفت : ا حاج آقا تو که احمدتو از من بهتر مي شناسي . اون بچه نماز اول وقتش ترک نمي شه . تو رو به روح آقات اين حرفا رو نزن . دلم مي لرزه .
مرد ساکت شد . جورابش را از پايش در آورد . شستش را در دستش گرفت و ماليد . ناخن دستش را زير ناخن پايش انداخت . چرک ها را در آورد و دستش را به فرش ماليد .
زن گفت : واي حاجي مي بيني تو رو قرآن با يه کلمه حرف چه آشوبي تو دلم به پا کردي ! اگه اين دخترا زير پاي بچم بشينن چي ! اين زناي هنر پيشه همشون ....
مرد سرش را بالا آورد و گفت : غيبت نکن زن .
زن سيني را زمين گذاشت و به گل فرش نگاه کرد وگفت : غيبتشون نيس حاج آقا صفتشونه . همه مي دونن . نمي بيني چه جوري تو فيلما به مرداي غريبه مي گن دوست دارم و با هم يه جا زندگي مي کنن . هر روز تو يه فيلم با يکي ان. خجالت هم نمي کشن .
مرد انگشت اشاره اش را در بيني اش کرد و کمي مکث کرد و گفت : زن اينا همه اش فيلمه . مي سازن که سر من و تو رو گرم کنن . وگرنه بنده هاي خدا .... .
زن دستش را روي فرش کشيد و موهاي ريخته روي فرش را جمع کرد و در دستش گرد کرد و گفت : آخه حاج آقا شما که نمي دوني . ديروز شيرين خانم زن حاج مرتضي داش مي گف سي تي يکيشون اومده بيرون . مثه اين که با يه پسري .... . زن دستش را به سمت دهانش برد و بين شست و انگشت اشاره اش را به دهان گرفت و گفت : آدم روش نمي شه به شوهرش بگه ! با پسره داشته همه کار مي کرده . ديگه از اين بيشتر حاجي !
مرد دستش را به بيني اش گرفت . گوشه ي بيني اش را خاراند و دستش را به فرش ماليد و گفت : اينا چه ربطي به احمد داره . زن بدکاره همه جا پيدا مي شه . همين تو محله ي خودمون !
زن سرش را بالا آورد و دست راستش را به صورتش زد و گفت : واي نگو حاج آقا ! تو محل خودمون ! بگو کيه تا گيسش رو از ته ببرم ! مي بيني دوره زمونه رو . از صب تا شب هم بري مسجت و واسه مردم دعا کني هيچکي عاقبت به خيرنمي شه . زنيکه ي ... !
مرد دستش را به ريشش کشيد و گفت : باز شروع کردي . هر کي که بي دين و ايمون باشه مي ره سراغ اين کار . هر کي هم که خدا و پيغمبر سرش بشه سر زن و بچش مي مونه . چرا همه رو به يه چوب مي زني . واسه احمد هم فردا پول مي ريزم. آخر هفته هم در مغازه رو مي بندم مي رم يه سر پيشش . حالا پاشو برو شام بکش تا منم شلوارم رو عوض کنم . ولش کني تا شب مي شينه ور دل آدم حرف مي زنه !
زن سيني را برداشت و دستش را به زانو اش گرفت و بلند شد و گفت : فردا شيرين خانوم رو که ديدم بگم پيگير شه ببينه اين زنيکه ي .....
مرد صدايش را بالا برد و گفت : الله اکبر . برو شامو بکش زن !
زن از اتاق بيرون رفت . مرد بلند شد . دستش را به سمت کمر بندش برد . نبود . سرش را بالا آورد . لابد خانه ي زن جا گذاشته بود .

فرنوش زنگوئي
مرداد 86
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
m.sآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 31 ارديبهشت 1386
مجموع ارسالها: 23
اعتبار کسب شده: 215
محل سکونت: پشت درياها
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 21 مرداد 1386، ساعت 23:11
 11 ماه و 13 روز پيش
#3
 
در جنگ جهاني دوم‚چريک هاي ديده بان در مقابله با سربازان الماني معضلات بسياري داشتند‚خصوصا اين که با کوچکترين اشتباه و يا سهل انگاري توسط فرماندهان خود تيرباران مي شدند.يکي از انها بنام موريس فونبور در کتاب جاده هاي اتش به شرح سرگذشت خود پرداخته است.خصوصا در يک قسمت وسواس بي مورد فرماندهان را در تنظيم گزارش ها ديده باني به سخره گرفته و ترس و وحشت انها را از پيشروي سربازان الماني نشان داده است.وي متن گزارشي که به اصرار مافوق خود تنظيم کرده است را عينا بيان کرده است که خواندن ان خالي از لطف نيست.
ساعت 8:30 صبح-درطرف راست رودخانه "سار"جانور چهارپايي به نظر ما رسيد که اندام متوسطي داشت ..گوش هاي اين جانور به موازات يکديگر به طرف جلو متمايل شده بودوبه احتمال قوي شبيه به يکي از سگهاي الماني از نوع الزاس بود.
ساعت9:30صبح-از طرف مشرق يکدسته از پرندگان در حالي که بانک بر مي اوردند به طرف مغرب روان بودند...تشخيص نوع پرندگان بواسطه ارتفاع پرواز انها امکان نداشت و به همين جهت براي فهم اينکه پرندگان مزبور ازچه نوع هستند ناچار بايد به کتب جانور شناسي مراجعه نماييم که بدانيم در اين فصل سال چه پرندگاني از طرف مشرق به مغرب پرواز مي کنند.
ساعت 10:30عصر-ازطرف مغرب يک روشنايي مواج که مرتبا چشمک مي زند به نظر ما رسيد.ما با دوربين هاي خود با دقت ان را تحت نظر گرفتيم که بدانيم چه چيزي مي باشدولي بعد از مدتي معاينه معلوم شد که اين روشنايي مواج يک ستاره است ...ما نتوانستيم بدانيم که اين ستاره از نوع سيارات ويا ثوابت مي باشد زيرا نقشه هاي اسماني در دسترس خود نداشتيم.
ساعت 11:30 عصر-از طرف شمال صداي ناله حزن اوري به گوش ميرسيد که انسان را در افکار تاثر اميز و دور ودراز غرق مي نمايد...بعد از دقت معلوم شد که اين صداي يکي از پرندگان شبانه است که از فرط اندوه و تنهايي نوحه سرايي مي کند.
شايان ذکر است که نگارنده مطالب فوق پس از ارسال مطالب بالا سريعا از پست خود خلع و به مقام بالاتري!ترفيع پيدا کرد!
Mr. Green

_________________
I wish to be like an eagle on blue oceans,misty summits,foggy valies... Wink
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 23 مرداد 1386، ساعت 21:31
 11 ماه و 11 روز پيش
#4
 
مهمان مامان

زن دستش را در موهاي دختر کرد و رشته اي از موهايش را در دست گرفت و گفت : مامان امروز مهمون داره . گل گل خانوم بايد چي کار کنه ؟! دختر سرش را کمي عقب برد . زن به چشمان دختر نگاه کرد و گفت : جواب مامان رو نمي دي ؟!؟ دختر خودش را تکان داد و روي پا بلند شد و گفت : خب مي دونم !! چلا هل لوز مي پلسي ؟! بايد بلم تو اتاخ . دلو ببندم . با علوسکام بازي کنم .
زن دختر را بغل کرد و گفت : حالا شدي گل گل مامان . پس برو تو اتاق و با عروسکات بازي کن . ماماني هم بعدا ميآد باهات بازي مي کنه ! باشه عروسکم ؟!؟
دختر شستش را در دهانش کرد و حرفي نزد . زن دختر را به اتاق برد . دختر عروسکش را بغل کرد و گفت : خوبي مل مل خانوم ؟! ماماني املوز مهمون داله . بايد ساکت باشي و گيه نکني !
زن در اتاق را قفل کرد . به اتاق رفت . به ساعتش نگاه کرد . دير کرده بود . عطر را از روي ميز برداشت . صداي زنگ آمد . زن دکمه ي بالايي يقه اش را باز کرد .
دختر موهاي عروسک را ناز کرد و گفت : مهمون مامان اومد ! بذال صندلي رو بيالم ببينم کيه ! گيه نکن بلاي تو ام تعليف مي کنم .
زن روي مبل نشست . مرد کتش را درآورد . دختر گفت : همون آقا هميشگيس ! دختر از روي صندلي پايين آمد . عروسک را بغل کرد و روي تخت دراز کشيد . تلفن زنگ زد . دختر به سمت تلفن برگشت . زن لبانش را از روي لبان مرد برداشت . به تلفن نگاه کرد . مرد زن را به طرف خود کشيد . دختر عروسک را ناز کرد و گفت : ماماني گفته تلفن و بل نداليم .آخه وخ نداله با بابايي صبت کنه . خب مهمون داله !

فرنوش زنگوئي
مرداد 86
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
خانوم کوچولوآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: يکشنبه 09 مهر 1385
مجموع ارسالها: 133
اعتبار کسب شده: 458
محل سکونت: 
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 23 مرداد 1386، ساعت 22:16
 11 ماه و 11 روز پيش
#5
 
بابا اين فرنوش خانومم عجب آدم جالبيه ها .اينم يه داستان ديگش Anxious

بازي

پتو را پس زد و کنار مرد دراز کشيد. به ساعت کوچک کنار تخت نگاه کرد. 6 صبح بود. امرزو دانشگاه چه کلاسي داشت ؟! هر چه فکر کرد يادش نيامد . پتو را تا زير چانه اش بالا کشيد . مرد به سمتش چرخيد . چشمانش را باز کرد . زن لبخند زد و گفت : صب به خير . مرد لبخند نزد و گفت : ساعت چنده ؟! زن به موهاي سفيد شقيقه ي مرد نگاه کرد و گفت : 6 .
مرد پتو را پس زد و با عجله لباس بلند شد . زن به آرنج دست چپش تکيه کرد و به سمت مرد چرخيد و گفت : عجله داري ؟ مي خواي بري ؟ مرد به سمت صندلي رفت . شلوارش را برداشت . به دنبال کمربندش گشت . رو به زن کرد و گفت : کمربند منو نديدي ؟! زن پتو را پس زد و بلند شد و گفت : ديشب اون قدر عجله داشتي که معلوم نيس کجا انداختيش . کمربند زير پاي زن رفت و گفت : آخ . لعنتي حالا چرا زير پاي من ! مرد کمربند را از دست زن کشيد و گفت : ببين اسمت چي بود ؟! زن بلوزش را از روي صندلي برداشت و گفت : مريم . مرد چشمانش را ريز کرد و گفت : فکر کنم ديشب گفتي ثريا ! زن شانه هاي لختش را بالا انداخت و گف : مگه فرقي هم مي کنه ! خشت اول را نهد مريم کج تا ثريا ميرود ديوار کج . ديوار من رو هم مريم خاک بر سر از اول کج رفت بالا ! مرد شانه را از روي ميز برداشت و موهايش را شانه زد . از توي آينه به زن نگاه کرد و گفت : کليدهاي خوونه را نمي توونم بهت بدم ولي شب ساعت 10 منتظرتم . راستي جايي براي خواب داري ؟! زن خم شد و شلوارش را از پايين تخت برداشت . سرش را بالا آورد و گفت : ديشب که گفتم تو خوابگاهم . خوابگاه دانشجويي که مي دوني چيه ! مرد از تو آينه به شلوار زن نگاه کرد و گفت : ديشب گفتي اهل کجايي ؟! زن شلوار را پايش کرد و زيپش را بست و گفت : اهل کاشانم من ... . مگه فرقي هم مي کنه . مال هر جا باشم اين مهمه که ديشب اون قدر برات جذاب بودم که يادت رفت حداقل دم يه داروخوونه نگه داري .... . مرد به سمت کمد رفت . در کمد را باز کرد و گفت : مريم خانووم حالا چن سالته ؟! زن در اتاق را باز کرد و به سمت هال رفت . مانتويش روي مبل بود . مانتو را برداشت . شالش را هم از سر چوب لباسي . به سمت اتاق آمد و گفت : اسمت ميلاد بود ديگه نه ؟! مرد سرش را تکان داد که يعني بله . زن مانتو را تنش کرد و گفت : به نظر تو عشق بازي بدون عشق باز هم يه بازي ؟! مرد پيراهن را از توي کمد برداشت . به زن نگاه کرد . دوباره چشمانش را ريز کرد و گفت : همه ي زندگي يه بازيه . پس عشق بازيه بدون عشق هم يه بازيه ! زن دکمه هاي مانتو اش را بست و گفته : پس چرا مي گن اين بازي خوب نيس . به نظر من که بد نيست . به نظر تو چي ؟! مرد به طرف زن آمد . نيشگوني از بازوي زن گرفت و گفت : اگه بازيه بدي بود که دشب سوارت نمي کردم . زن لبخند زد و گفت : بچه که بودم مادرم مي گفت بازي اشکنک داره سر شکستنک داره ! اين بازي هم اشکنک داره مگه نه ؟!
مرد پيراهن را تنش کرد و گفت : براي من که اشکنک داشت حالا براي تو شايد ... . مرد کشو را بيرون کشيد . کيف پولش را درآورد .
زن دوباره لبخند زد و گفت : تا حالا براي هيچ بازي از کسي پول نگرفته ام . از تو هم نمي گيرم . شالش را سرش کرد . مرد در کشو را بست و گفت : زنم تا آخر ماه خوونه ي مادرشه . بازي ديشب خيلي به من چسبيد . امشب هم ... . زن شالش را جلوي آينه مرتب کرد و گفت : به من هم خيلي چسبيد ولي ... . زن برگشت و به سمت هال رفت . کيفش را از روي مبل برداشت . مرد به سمتش آمد و گفت : ولي چي ؟! زن گونه ي مرد را بوسيد و گفت : ديگه هيچ وقت با زنت از اين بازي ها نکن . اون هيچ گناهي نداره .
مرد کمي عقب رفت . چشمانش را ريزتر از قبل کرد و گفت : يعني چي ؟!
زن به سمت مرد رفت و گفت : اين دفعه اين بازي برات سر شکستنک داشت . به جمع HIV هاي مثبت خوش اومدي .

فرنوش زنگوئي


Applause Applause

_________________
حالم از بودنم به هم ميخوره Neutral
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نيلوفرآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 719
محل سکونت: اصفهان
سن: 17
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 7:10
 11 ماه و 10 روز پيش
#6
 
عاشقت شدم لعنتي



عاشقت شدم لعنتي . من خاک بر سر عاشق توي لجن شدم . دوس دارم فحش بدم . دوس دارم بهت بگم لجن . نيستي ؟!؟ هستي به خدا . به خدا قسم که لجني . نمي دونم چه مرگم شد که بعده اين همه سال دختر بازي افتادم تو دامت . عاشق چيت شدم نمي دونم . نه چشم و ابروي نازي داري که بگي مست و خرابم کرد نه هيکل رديفي داري . نه ! کونم نسوخته . همه ي بچه ها هم مي دونن . ميلاد چن بار بهم گفت . اون وقتا که حالم خوب نبود . از دست توي لجن حالم بد بود . ميلاد گفت بابا دختره که نه هيکل داره نه قيافه پس ديگه چه مرگمه ! نمي دونم چه مرگيم بود چه مرگيم هست فقط مي دونم بعده اين همه سال دهن عالم و آدم رو آسفالت کردن گير تو افتادم . مي خندي ؟!؟ آره بايد هم بخندي چون تا حالا هيچ کي مثه من اين قدر احمق نبوده که بعده يه سال اين جوري عاشق بشه ! تو يادت نميآد . ولي من يادمه وقتي اولين بار رو فن دانشکده با ميلاد نشسته بودم و از دور اومدي . ميلاد آمارت رو داشت . بي شرف آمار ننه ي همه رو داره چه برسه به بچه هاي دانشکده . موبايلت رو جلوي پاي ما از دستت انداختي زمين . قابش پرت شد جلوي پاي من . دولا شدم دادم بهت . چشم و ابرو اومدي و ناز کردي و عشوه اومدي و دل لعنتي منو بردي . وقتي رفتي ميلاد نگام کرد و گفت بي خيال بابا ! گفتم جون ميلاد آخره سوژه اس ! نبودي ؟!؟ اول و آخر سوژه اي به خدا . مخت رو چه جوري زدم يادم نميآد . اون وقتا فقط تو همين کارا بودم . مخ و مخ زني ! ولي با همه برام فرق کردي . چرا ؟! به خدا هنوز هم نمي دونم . شايد چون وقتي تو تله کابين گفتم هستي ؟! سرت رو پايين انداختي و گفتي نه ! شايد چون مثله باقيه کثافتا دودي نبودي . شايد چون .... ! نمي دونم هر چي بودي هر چي هستي که از همه لجن تري ! آره گريه کن به خدا گريه هم داره . خب چرا نمي فهمي من اهله ازدواج و اين قيد و بندا نيستم . مي دونم نبايد بهت مي گفتم ولي تو ام نبايد اين کار رو با من مي کردي . به خدا بد کردي !

گريه نمي کنم . چن وقته که ديگه اشکام خش شدن . ديگه يه ذره اشک ام واسه ريختن ندارم . وقتي گفتي مي خواي ازدواج کني همه اشکا رو اون جا خالي کردم . نمي دوني نه هيچ کي اينو بهت نگفته . شبي که پاي تلفن گفتي داري ازدواج مي کني داغون شدم . از شنيدن خبر مرگ ننه ام اين قدر داغون نمي شدم که اون شب مردم ! تو خوابگاه همه صداي هق هقم رو مي شنيدن . ميلاد بهم فحش مي داد و مي گفت بي خيال بابا ! کاش مي توونستم بي خيال شم . خدايي فقط جواب يه سوالم رو بده اون وقت ديگه حرف نمي زنم چرا !؟! مگه ما با هم راحت نبوديم ؟!؟ تو رو خدا حرف بزن لعنتي . همين يه سوال رو جواب بده . اصلا وقتي به اون يارو مرتيکه گفتي بعله به من نفهم فکر کردي ؟!؟ به خداوندي خدا نه ! خيلي پستي !



پسر موهاي دختر را در دستش مشت کرد . سر دختر را به سمت خودش کشيد . دستش خوني شد . بوي خون بيني اش را پر کرد . حالش بد شد . موها را رها کرد . تن نيمه جان دختر روي زمين افتاد و صداي افتادنش فضاي ساختمان نيمه کاره را پر کرد .



نمي ذارم . بايد با هم بريم ! جاش مهم نيس . فقط تو خوونه ي اون مرتيکه نمي ري . ننه بابات گه خوردن واست تصميم گرفتن . آخه لجن مگه زندگي فقط .... .



پسر روي زمين کنار دختر دراز کشيد . تيغ را روي رگش گذاشت . پيراهن سفيد پسر قرمزشد.

فرنوش زنگوئي / خرداد۸۶
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 20:27
 11 ماه و 10 روز پيش
#7
 
فکر کنم بايد عنوان اينجا رو عوض کنم بنويسم نوشته هاي فرنوش زنگويي
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 21:03
 11 ماه و 10 روز پيش
#8
 
اينم يه شاهکار ديگه از فرنوش خانوم هر روز دو قسمت از اين داستانو براتون اينجا ميذارم


بلوک هاي سر خيابون



نويسنده: فرنوش زنگوئي



اول


- مامان يه سوسک تو دستشوييه

- خب بکشش .

- مي ترسم .

- 1000 برابر اون سوسکه اي .

- مامان آيدا رو نگاش کن .

- اومدم اين قدر جيغ نزن . آيدا تو هم ساکت . خودت که از صد متري سوسکه در مي ري.

- مامان من دارم ميرم . کاري داشتي زنگ بزن .

- شازده خانوم وايسا . کجا؟ امروز مگه ساعت 10 کلاس نداري . کله سحر راه افتادي .

- دارم ميرم کتابخونه مرکزي از اون ور هم سايت دانشکده بعد هم کلاس . ديگه سوالي نيست ؟ !

- اين چه وضعه جواب دادنه ؟ هر روز مي ري کتابخونه مرکزي و سايت چي کار ؟ حالا سايت خب ولي کتابخونه !!!!!!!!!!!!!

- ديرم مي شه . اتوبوس مي ره . اون وقت اتول شخصي بابام دم در که نيست برم تا دانشکده .

- مگه همه با اتول بابا جونشون ميآن؟

- نه . همه با اتول خودشون ميآن . اون وقت باباي ما دو تا ماشين تو پارکينگشون دارن . ما بدبختا .... .

- مامان براي کمک به مدرسه بايد 25 هزار تومن بدي .

- من رفتم . خدافظ.

- شب دير نياي .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 21:04
 11 ماه و 10 روز پيش
#9
 
بلوک هاي سر خيابون
دوم



- امروز با استاد مرسلي بحثم شد .

- چي؟!

- مي گم امروز با استاد مرسلي سر کلاس بحثم شد . پيرمرد خجالت نمي کشه مي گه خدا زنو آفريده براي مرد . همه ي پسر هاي کلاس ترکيدند .

- چي گفت ؟!

- داري چي کار مي کني صدامو نمي شنوي ؟ يه ربعه دارم حرف مي زنم .

- صبر کن الان ميام .

- داري چي کار مي کني ؟!

- ببين ساعت چنده آيين دير کرد !!!!!!!!!

- چند دفعه گفتم روزهايي که خونم برم مدرسه دنبالش . اون دوستاش خوب نيستن . حالا من کي گفتم . اومد . کجا بودي ؟!

- سلام . معلم علوممون نگهمون داشت .

- ديروز معلم رياضي . امروز علوم . فردا کي ؟

- سلام مامان . به خدا معلم علوممون ... . اه چرا شلوار لي منو پشت و رو نکردي شستي ! اصلا مگه کثيف بود .واسه چي سر به خود ... .

- هوي هوي اين جا اون مدرسه ي طويلتون نيست ها .

- درس صحبت کن .

- بسه برو دست و صورتتو بشور . ناهار بخوريم . از صبح تا حالا دارم لباس مي شورم کمرم درد مي کنه . آيدا داشتي چي مي گفتي ؟!

- گفتم که امروز با استاد مرسلي بحثم شد . مي گه خدا زن رو برامرد آفريده . مي گه زنها وسيله ي آسايشند . هيچ کسي هم اعتراضي نکرد . من گفتم چرا بر عکسش رو فرض نمي کنيد . گفت آخه ما مردا هر وقت آسايشمون به هم بخوره مخل آسايش رو طلاق مي ديم . ولي شما چي ؟! خدا وکيلي حيفه اون دکتراي جامعه شناسي که داره . مثلا استاد جامعه هم هست . آخر کلاس هم که داشت حضور و غياب مي کرد کنار اسمم يه چيزي يادداشت کرد .ميرم تو حذف اضطراري حذفش مي کنم.

- حالا بين اون همه آدم تو بايد جوابشو مي دادي . چند دفعه گفتم با استادا بحث نکن .

- - مامان اين mp3 player که بابا برام خريده رو نديدي؟!

- نه مگه بالاي تخت نيست . ؟!

- نه . آيدا دست تو نيست ؟!

- نه . باز ندادي دست دوستات .

- اه . چرا دست ... .

- دست کيه ؟!

- دست يکي از دوستامه . مامان ناهار حاضر نشد ؟!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 25 مرداد 1386، ساعت 6:50
 11 ماه و 9 روز پيش
#10
 
بلوک هاي سر خيابون



نويسنده: فرنوش زنگوئي


سوم


- بفرماييد ؟!

- سلام خانوم . از راهنمايي هدايت تماس مي گيرم . مي توونم با خانوم صالحي صحبت کنم ؟!

- منزل نيستن . مشکلي پيش اومده ؟!

- نه عزيزم . من شيرازي هستم . مشاوره مدرسه آيين جون . مي خواستم اگه بشه يه چند کلمه اي با مادر صحبت کنم .

- نيم ساعت ديگه برمي گردن . اگه اتفاقي افتاده لطف مي کنيد به من بگيد .

- نگران نشو عزيزم . فقط آيين جون رو امروز ناظم مدرسه براي برداشتن زير ابروش گرفته

- زير ابرو ؟!!!

- بله متاسفانه يه 3 روز از مدرسه اخراجش کردن . البته اين کار ضروريه .چون بچه ها همه به هم نگاه مي کنن . مي دونيد که قانون مدرسه اس .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 25 مرداد 1386، ساعت 6:54
 11 ماه و 9 روز پيش
#11
 
بلوک هاي سر خيابون



نويسنده: فرنوش زنگوئي ـ

چهارم





- فردا پروندتو مي گيرم از اين مدرسه مي برمت .

- آخه واسه چي ؟ گفتم که اشتباه کردم .

- اشتباه کردي ؟!!!!! آخه چي فکر کردي ؟ فکر کردي بي صاحبي تو هم مثله اون دختره ي آشغال ... اسمش چي بود آيدا ؟!

- مريم .

- مامان به خدا مريم اين کارو نکرده . من که گفتم اشتباه کردم ببخشيد .

- فکر کردي بي صاحبي هر غلطي دلت خواست بکني . ابرو هاتو بر مي داري اون وقت موهاتو

- مي ريزي تو صورتت تا من نفهمم. آره ؟! بي شعوره !!!!!!!!!

- مامان ولش کن . غلط کرد . ديگه از اين کارا نمي کنه . اشتباه کرد . اين 3 روز رو که خونه بمونه از درساش عقب مي افته براش کافيه . آيين تو هم برو تو اتاقت . بشين سر درسات .

- نه نرو تو اتاقت وايسا جواب سوال منو بده . واسه چي اين کارو کردي ؟ آخه کي به يه بچه دوم راهنمايي نگاه مي کنه ؟ هان !!!!!!

- ول کن مادر من . حالا که چيزي نشده . مدرسه خودش متوجه شده . حالا شما ديگه ول کن . آيين هم که گفت اشتباه کرده .

- اي خدا اينه جواب اين همه سال تک وتنها زحمت کشيدنم . بچمو از مدرسه اخراج کنن.

- بيا اين آب قند رو بخور قلبت درد مي گيره .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 25 مرداد 1386، ساعت 23:45
 11 ماه و 9 روز پيش
#12
 
بلوک هاي سر خيابون


نويسنده: فرنوش زنگوئي


پنجم




- سلام مامان خانوم . خوبي ؟

- سلام .

- چي شده باز شاکي اي ؟!

- امروز زن عموت زنگ زد .

- ok باز دختر کدوم خاله قزي شوهر کرده . نه شايد هم خواستگار براش اومده شايد هم ... .

- اين از بخت بد من که ... .

- از بخت بد شما دختر بزرگتون اون قدر زشته که هيچ کس حاضر نيس بياد خواستگاريش . الان 21 سالشه ولي فقط 3 تا خواستگار داشته . ولي ماشاا... دختر عمو آذر تا حالا 15 نه 16 تا خواستگار داشته . از وقتي سوم راهنمايي بوده براش مي اومدن و مي رفتن ولي آذي جون هيچ کدوم رو قبول نکرده . آخه مي دوني ... .

- بله مي دونيم . آخه آذر که تو مسجد نيفتاده که ..... . ا...اکبر دهن آدم رو باز مي کني . هر کي اومد يه عيب گذاشتي روش . تو دانشکده هم که بلا نسبت مثه سگ با همه رفتار مي کني . هر کي مياد جلو پاچشو مي گيري تا طرف ديگه آفتابي نشه .

- آره مامان جان من سگ پاچه گير . امروز هم از صبح تا حالا پاچه ي هيچ کسو نگرفتم . پس مراقبه خودت باش . نخورمت !!!!!!!!

- نه اگه دروغ مي گم بگو دروغ مي گي .

- آره مي گي .

- اون پسر يزديه چش بود که با هاش اون جوري کردي .

- هيچي پولدار بود . آقا بود . خوش تيپ بود . ولي من ازش خوشم نميومد . از پسر عمو عرشيا هم بدم مياد . اسم خواهر زاده ي زن عمو رو هم که بياري کهير مي زنم . حالا خوب شد !!!!!!

- همه مي گن لابد دختره عيب و ايرادي داره .

- مامان ول کن بي خيال شو .

- آخه بي خيال چي بشم . تا ابد که نمي توني بموني ور دل من !!!!!!!!!!

- مامان جان شما همون آيين رو شوهر بده بسه .

- اي خدا من چه گناهي به درگاهت مرتکب شدم . بخت من بدبخت از همون اول سياه ... .

- نه مادر من . بخت من نه شما . ديوونم کردي . هر کي اومد جلو که نبايد بهش بگم به به چه پسر خوبي . زن نمي خواي ؟ بر فرض هم اگه بخواد بياد خواستگاري بگم بابام کجاس ؟ من اگه رو دستت بمونم بترشم زن عرشيا نمي شم که از رو ترحم بياد دختر عموشو بگيره . زن اون پسره ي ديلاق دراز کيوان هم نمي شم که تا تقي به توقي بخوره زن عمو بگه ... . حالا بس مي کني . ديوونم کردي . بابا هر کي اومد خواستگاري بگم بابام کجاس ؟! هان !!!!! حالا اين بخت منو يا شما ؟ حرف ديگه اي نداري اعصاب مارو داغون کني ؟!!!!!!!

- برو دست و صورتتو بشور . ناهار حاضره .

- نمي خورم به امدازه کافي ميل کردم .

- آيدا وايسا کارت دارم .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 25 مرداد 1386، ساعت 23:46
 11 ماه و 9 روز پيش
#13
 
بلوک هاي سر خيابون



نويسنده: فرنوش زنگوئي

ششم





- چي شده ناراحتي ؟

- هيچي فقط يه کم خسته ام .

- خسته برا چي ديشب بد خوابيدي ؟ با مامانت دعوات شده ؟

- نه حوصله ندارم .

- من غريبه ام ؟ !!!!

- خواهش مي کنم . به خدا حوصله ندارم . راستي اون کار رو چي کار کردي ؟ گفتي مي خواي سعيد رو هم ببري پيش خودت ؟

- اه کوچه علي چپ همين بغله !!!!! آره سعيد از فردا مياد شرکت . جاي شما . بعد هم ... . چي شد به موضوع کار سعيد علاقه مند شدي ؟! هان ؟!!

- نيما خودتو لوس نکن . مي خواستم ببينم اون طفلي هم رفت سر کار يا نه ؟ !

- آره اون طفلي هم اومد سر کار . ولي شما نيومديد . زبونم مو درآورد . بس که گفتم هم با هميم . هم کار ياد مي گيريم . هم برامون سابقه مي شه . حالا ماهي 150 هزار تومن باشه . برا پول تو جيبي که بسه .

- گفتم که بابام نمي ذاره .

- بابات که همه اش مسافرته . مامانت هم که مخالف نيست .

- راستي مينا چي شد ؟ با خواستگارش چي کار کرد ؟

- امروز هي داري مي پيچوني ها !!!!!!! هيچي ردش کرد . تيپ آقا ايده آل خانوم نبود .

خب لابد خوشش نيومده بوده . خيابون رو رد کردي . بپيچ بالايي . ديروز بلوک هاي سر خيابون رو برداشتن .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:38
 11 ماه و 8 روز پيش
#14
 
اينجوري حال نميده شده مثل سريال يانگوم . يدفعه همشو براتون ميذارم .

هفتم





- واي مامان نمي دوني مريم اينا دران برا عيد ميرن دبي .

- اه جدا . بهشون نميومد .

- خرمايه دارن بابا . ولي مامانش مثه گدا گدول ها مي چرخه .

- خرمايه دار نه و پولدار . به مادر دوستت هم توهين نکن .

- ما کجا مي ريم ؟ مثله هر سال تهران مي مونيم ؟

- آره . عيد بايد خونه ي خودت باشي . نمي شه که شب عيد ...

- چرا واسه مردم مي شه . واسه ما نمي شه ؟!!

- من دوست دارم عيد تو خونه ي خودم باشم .

- ما چي پس ؟

- شما چي پس ؟!!!!!!!

- مگه منو آيدا تفريح نمي خوايم ؟

- اينو به بابات بگو . نه به من . حالا هم پاشو برو سر درست .

- تا ميام حرف بزنم مي گي پاشو برو سر درست . آخه بابا کجاس که بهش بگم عيد بريم مسافرت . تازه اگه اون پول بده خودت مي گي بدون مرد نمي شه رفت جايي . من نمي دونم ما اين وسط چه گناهي کرديم که بايد چوبه ...

- مي ري تو اتاقت يا نه ؟! خسته ام کردي . از صبح تا حالا تو خونه جون کندم . اينه دستمزدم .

- همش همينو مي گي . اه اينم شد زندگي . کاش من جاي مريم بودم .

- برو تو اتاقت .



هشتم




- آخه به عمو چه که واسه ما تعيين تکليف کنه ؟

- مامان جان اون که بد تونو نمي خواد . گفته اگه آيدا و آيين مي خوان عيد با ما بيان بريم شمال . بد گفته ؟

- آره که بد گفته . شما چي ؟ شما آدم نيستي ؟ آره ديگه اگه اون باباي نامرد تو رو اين جوري کنار نمي ذاشت اون وقت عمو هم اين اجازه رو به خودش نمي داد بگه شما برو خونه ي داداشت بچه ها با ما بيان . به عمو بگو بچه ها با شما هيچ جا نميان . مرتيکه ي .... .

- بس کن . خب نرو . چرا قيل و قال راه مي ندازي .

- بابا زنگ نزد ؟

- چرا صبح زنگ زد پنج شنبه مياد .

- مياد عيدي بده . اين هم شانس ماست ديگه .

- ناشکري نکن .

- آخه چيشو شکر کنم . اينم سهم ماست از زندگي . لابد وقتي اون بالا تو صفه شانس وايساده بوديم به ما نرسيده.

- امروز موبايلتو باز گذاشته بودي رو ويبره . صبح کلي زنگ زدم .

- سر کلاس بودم . مگه چي شده بوده ؟!

- مي خواستم سر راه داري مياي برام پماد رزماري بخري . ارتوپده امروز تو تلويزيون گفت براي درد مفاصل خيلي خوبه .

- الان مي رم برات مي گيرم . عطاري داره يا داروخانه ؟

- داروخانه .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 935
اعتبار کسب شده: 4537
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:39
 11 ماه و 8 روز پيش
#15
 
نهم



- الو .

- سلام خانومي .

- سلام .

- چرا صدات گرفته ؟ چرا نيومدي دانشگاه ؟

- سرما خوردم .

- بگو جون نيما . من که مي دونم سرما نخوردي . چي شده ؟!

- هيچي .

- آيدا چن وقته خيلي عوض شدي . چي شده ؟

- فردا بايد بري سر کار ؟

- آره چطور ؟ نه نمي رم .

- خسته ام مي خواستم بريم .... نه ولش کن .

- ساعت 10 همون جا . بهونه هم نيار . خوبه ؟

- باشه . يه لحظه گوشي . چي مامان ؟ الان ميام . نيما ... .

- فردا منتظرم .

- خدافظ .





دهم




- تا حالا شده به يه بچه ي کوچولو که تو بغله باباشه حسادت کني ؟

- نه !!

- ولي من کردم . من به همه ي بچه هاي کوچولو يا بزرگ که دست باباهاشونو گرفتن و اينور و اونور ميرن حسادت کردم . حتي به تو . مي دونم شماها هيچ کدوم حق من و آيين و نخوردين ولي دلم مي خواد .... . نمي دونم دلم چي مي خواد . هميشه وقتي پسر دايي مو مي بينم که بغل دايي نشسته مي گم کاش من جاي ميلاد بودم . ولي نيستم .

- آيدا اين حرفا رو واسه چي مي زني ؟ !!!

- خواهش مي کنم . قرار شد امروز فقط من حرف بزنم . باشه ؟! تا حالا شده بابات تولدتو يادش بره . عيدي تو 10 – 15 روز قبل از عيد بگيري . حتي ندونه کلاس چندمي ؟ نه . مي دونم نشده . باباي تو ... .

- اما باباي من از وقتي 9 سالم بود رفت . منو مامانو آيينو گذاشتو رفت با منشي اش . باور کردنش سخته ولي رفت . اولا نمي دونستم چرا شبها ديگه نمياد خونه . به مامان که گفتم گفت: بابا شب کاره وقتي براي تولدم نيومد مامان گفت : بابا سرش شلوغه. وقتي اومدم خونه ديدم مامان داره گريه مي کنه و چشمش کبوده .گفت : پياز پوست مي کندم . دستمال کاغذي داري ؟

- هان !!!!!!!

- دستمال کاغذي داري ؟ محو فيلم سينمايي شدي . اين زندگيه منه نه تو . حالا هم هر وقت اعصابم بهم مي ريزه يا بابا زنگ زده يا اومده يا ... . به هر حال اينم سر نوشته منه ديگه . نمي شه که تغييرش داد بايد باهاش ساخت و کنار اومد . من هم کنار اومدم .

- چرا زودتر به من نگفتي ؟!!!!

- تا ترحمت زودتر جلب مي شد ؟ يا برام بيشتر گريه کني ؟ همين الانش هم نمي دونم چرا گفتم . فقط ... . تو اولين دوسته مني که مي دونه زير نقاب آيدا چيه !!! آيدا اين قدر از نبودن باباش غصه خورده که ديگه يادش رفته خوشي چيه . آيدا اين قدر از نبودن باباش تو فاميل سرکوفت شنيده که ديگه نمي دونه احترام چيه . آيدا اين قدر از باباش براي دوستاش آدم خيالي ساخته که بعضي وقتا فکر مي کنه اگه باباش اون شکلي بود چي مي شد ! آيدا اين قدر از بچگي هاش شيرينش با باباش براي آيين گفته تا براي اون تصويره يه باباي خوبو بسازه که باورش شده باباش خوبه . آيدا اين قدر .... .

- ولي آيدا مامانشو داره . آيينو داره . نيما رو داره . به بابا هم ... .

- چرا احتياج داره . تو وقتي فهميدي آيدا اون آيدايي که مي شناختي نيست حتي يادت نمي اومد دستمال داري يا نه !!!!!!!!! من از ترحم خوشم نمياد . از اين که تو هر وقت نگام کني و ياد حرفاي امروزم بيفتي متنفرم . براي همين هم از امروز آيدا فقط مامانو داره و آيينو .

- يعني چي ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

- يعني نيما يه دوسته خوب بود که آيدا بهترين خاطراتشو باهاش داشت . يه عشق جووني . ولي ديگه ...

- بس کن . ديوونه شدي . اگه آيدا فقط مامانو و آيين و داره . نيما فقط آيدا رو داره . حالا هم ديگه بسه . تا اين جاش هم نه ترحم مي کنم نه چيز ديگه . تو فقط تو دنيا خودت رو مي بيني يه کم چشماتو وا کن ببين وضعت نسبت به خيلي ها چقدر بهتره .

- نسبت به خيلي ها هم ... .

- چرا نيمه ي پر ليوان رو نمي بيني . از غصه خوردن به هيچ جا نمي رسي . تا حالا شده بشيني با مامانت حرف بزني ببيني اون چه احساسي داره . تا حالا شده با آيين حرف بزني راست و حسيني . نه نشده . آيدا دوست داشته تو دنياي سي