| نویسنده |
پیغام |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:40 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#16
|
| |
يازدهم
- مامان اين آرايشگاه مريم بخواد موي کوتاه رو مش کنه چه قدر مي گيره ؟
- نمي دونم . ولي زياد نبايد باشه . چون هر کيو نگاه مي کني موهاش مش کرده .
- بعد از ظهر يه سر بريم مي خوام موهامو کوتاه کنم .
- واي مادر دلت مياد .
- به خدا خسته شدم . اين قدر سنگينه که خدا مي دونه . شما هم بايد موهاتو مش کني .
- من ؟!!!!!!!!
- آره . هم خوشگل مي شي . هم جوون . پنج شنبه هفته ي ديگه عقد کنوونه آرزو ه . شايد رفتي اون جا و بختت وا شد مادر .
- بخته من ديگه بسته شده . برو واسه خودت بگرد .
- ما بختمون حالا حالا وا نمي شه . حالا بعد از ظهر مياي بريم يا بدزدمت ببرمت آرايشگاه ؟!
- آخه باز زن عموت و عموت .... .
- گور باباي اونا . مگه ما واسه اونا زنده ايم . زن عمو هر غلطي دلش بخواد مي کنه . با اون قيافه ي زشتش . يه روز دماغشو عمل مي کنه يه روز پوست صورتشو مي کشه . يه روز ... . تو نبايد به خودت برسي چون عمو خان و خانوم حرف مي زنن . اون قدر بزنن تا بترکن . تقصير ه شماست ديگه بهشون رو داديد . اگه دفعه ي اول که گفت بچه هاي داداشم فلان .. . مي شستينش مي ذاشتين کنار ديگه اين قدر پررو نمي شد .
- چي شده باز قاطي کردي ؟!!!
- قاطي نکردم . اون موقع که رفتي بهش گفتي بابا رو نصيحت کنه گفت من تو زندگي شما دخالت نمي کنم . حالا چي شده واسه ما شده کاسه ي داغ تر از آش !!!!!!
- بيا سر اين ملحفه رو بگير تا کنيم .
- هي بشور و بساب ...
- نه اون ملحفه سفيد رو جدا بذار . مي خوام بکشم رو پتوي بابات . دوست نداره ملحفه ي پتوش رنگي باشه .
- بابا اين جا مياد که بخواد رو خودش پتو بکشه !!!!!!!
- باز شروع نکن !!
دوازدهم
- امروز تو چايي ام يه مهمون داشتم .
- مهمونه چاييه تو که قبول نيس . فقط ماله مامان . حالا چه شکليه ؟
- قدش بلنده . چشاش قشنگه . فکر کنم خود " براد پيت " باشه !
- اين که مشخصاته غلام سگ دسته !!!
- باز کله سحر شروع کرديد . امروز قرار باباتون بياد .
- آخ جون عيدي .
- من تا 6 کلاس دارم .
- 5 شنبه شما هيچ کلاسي نداري . فقط صبح مي خواستي بري خونه ي الهه اينا که اون هم تا ناهار بر مي گردي .
- باز بابا خواست عيدي بده نياي بشيني کنار دستشو و هي بگي بچه اس پولکي اش نکن . ها !!!
- کي مياد ؟
- گل که لگد نمي کردم . داشتم حرف مي زدم .
- بدو برو لباساتو بپوش . ساعت 7 شد !
- گفت صبح ميام . ناهار هم مي مونه . مي خوام قيمه درس کنم .
- اه بازم قيمه . اين باباي بيچاره هر وقت مياد که قيمه ... .
- برو لباساتو بپوش ديگه . سر صبحي هي فک مي زنه . مجوز ورود به اين جا رو از خانومشون گرفتن .
- مامان نگاش کن . دوس ندارم بپوشم .
- باز شروع نکنيد . مدرسه ات دير شد . تو هم زود تر برو که ناهار خونه باشي . |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:41 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#17
|
| |
سيزدهم
- چايي بريزم ؟
- آره . پر رنگ نباشه !
- مامان شما بيا بشين من مي ريزم . کمرت درد مي کنه ! البته فقط کمرت نيس که درد مي کنه . همه جاته . معلومه ديگه يه زندگي رو تنها .... .
- بريزم يا مي ريزي ؟!
- بيا بشين اومدم .
- بابا پر رنگ نباشه !
- مامان جان شما هم مي خواين ؟
- آره . ولي سر خالي بريز مادر .
- بابا زود برو سر اصله مطلب . ساعت 2 با بچه ها پاي چت قرار داريم .
- فقط چت نکن . اينترنت که همه اش چت نيس . برو تو سايت هاي مختلف . برو زبانتو تقويت کن . يه چيز تازه ياد بگير . تو دنياي روز باش . اينترنت دهکده ي جهانيه . فقط که نبايد تو اين دهکده حرف زد و خنديد . نه آيدا بابا .... ؟!!!!
- نشنيدم چي گفتيد . گوشام بعضي از ....
- خب داشتي مي گفتي رفتي وزارت بهداشت چي شد ؟
- اون چاييه منو بده . اين که مثله قير مي مونه . خوبه صد دفعه گفتم پر رنگ نباشه .
- ببخشيد من که قبلا منشي يا آبدارچي نبودم خوب بلد نيستم چايي بريزم .
- بابايي من الان برات عوض مي کنم .
- مامان اگه با من کاري ندارين من کلي درس دارم .
- نه بشين من باهات کار دارم . چرا عيد نمي خواين با عموتون اينا برين شمال . هم يه هوايي عوض مي کنين . هم ... .
- هم شما مي تونيد با شيرين جون برين .... کجا مي خواستين برين ؟
- بابا گفت آفريقاي جنوبي .
- آره آفريقاي جنوبي . برين . عذاب وجدان هم لازم نيس . ما تو خونه خودمون هم باشيم مي تونيم هوا عوض کنيم . هر چي از شما و عمو و فک وفاميل دورتر ... .
- آيدا
- چيه ؟ ما که طفيلي نيستيم که شما پاسمون مي دين به عمو . عمو به دايي . دايي به خاله .
- بس کن .
- بس نمي کنم . خسته شدم . هر دفعه مياي اين جا يه چند غازي مي ندازي جلوي مامان و ميري حاجي حاجي مکه . به گوشي ات زنگ مي زنيم شيرين جون بر مي داره . به مطبت زنگ مي زنيم شيرين جون بر مي داره . مي دونيم منشي بوده ولي ديگه که واسه خودش خانومي شده از ته .... .
- خفه مي شي يا .... .
- خفه نمي شم . ما هم حق داريم . مامان بلد نيس حقشو بگيره . ولي من بلدم . حقه همه رو مي گيرم .
- آيدا يه روز دور هميم. خراب نکن .
- ما هر روز دور هميم . امروز يه غريبه وارد جمعمون شده . حالا کي مي خواد بره خدا مي دونه .
- مهشيد بيا تو اتاق کارت دارم .
چهاردهم
- ديروز بابات کليد ويلاي نوشهر رو داد گفت عيد بريم اونجا .
- خسته نباشند . سخاوت کردند . شيرين جون عيد رو تو آفريقاي جنوبي مي گذرونن . بليطش 2650000 تومنه .
- تو به مردم چي کار داري ؟ ما هم ميريم نوشهر مهم اينه که .... .
- مهم اينه که بابا آقا همه چيزو گذاشته واسه اين خانوم خانوما که معلوم نيس ....
- آخ آخ برو زير کتري رو خاموش کن . آبش خشک شد .
- کي مي ريم ؟!
- سال تحويل خونه باشيم بعد مي ريم . بابات گفت با اين موها خيلي جوون شدم .
- ماه شدي به صد تا شيرين مي ارزي . با اتوبوس مي ريم ؟
- آره ديگه مادر . اون جا که رسيديم يه ماشين دربست مي گيريم مي ريم اين ور و اون ور .
- به آيين گفتي ؟
- نه مي دونم چي مي گه . مي گه بچه ها ي مردم مي رن دبي . ما بايد با اتوبوس بريم نوشهر .
- ولش کن . خودم بهش مي گم .
- موهام جلف شده ؟!!
- واسه چي ؟! باز بابا .... .
- نه مادر بابات که گفت ... . همين جوري گفتم . آخه خيلي وقته موهامو مش نکرده بودم . يه 13 سالي مي شه .
- يادمه . وقتي مي خواستي براي آيين بري بيمارستان مش کردي مگه نه ؟!
- آره .
- اون موقع ها بيشتر به خودت مي رسيدي !!
- مش کردم شايد بابات ببينه منم همچي زشت نيستم تا نره عاشقه منشي اش بشه . هر روز يه غذاي تازه مي پختم . هر روز يه جور آرايش مي کردم . هر روز واسش پيراهن ها و کراوات هاي جديد مي خريدم . اون وقت ... .
- 5 شنبه تو عقد کنونه آرزو چي بپوشيم ؟ همه ي دوستاي ساسان هم هستند .
- همون تاپ سفيده و دامن قهوه اي جديدت رو بپوش .
- شما چي ؟! پا برهنه هم که نمي شه رفت !! آيين چي ؟
- ساعت 7 شد چرا نيومد ؟! گفت تا 7 خونه ام .
- واسه چي گذاشتي بره ؟! اين مريمه دختر خوبي نيست ها !! حالا هي من بگم .
- پاشو اون گوشي رو بيار اينجا يه زنگ بزنم . |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:41 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#18
|
| |
پانزدهم
- خوش گذشت ؟!
- آره . نمي دوني چه قدر توپ بود .
- ساسان چي کاره اس ؟
- دانشجوي رشته ي پزشکيه . سال 6 . ولي تو شرکته باباش گرافيسته !!
- چه تناسبي ؟!؟
- آخه کي متناسب با رشته اش کار مي کنه که ساسان دوميش باشه .
- چي پوشيدي ؟!
- همون تاپ سفيد جيوردانو که با هم خريديم .
- اون يه کم باز نبود . پشتش که کامل باز بود !!
- اوه اوه رگه رو بگير داره مي ترکه . 22 هزار تومن پول تاپ ندادم که بذارمش تو کمدم .
- قاطي بود ديگه مگه نه ؟؟!!!
- آخه عزيز من مهموني تو باغ باشه و اون وقت قاطي نباشه . به عقل جور در مياد ؟! ولي خدايي آرزو اينا خيلي کمتر از ساسان اينا بودن . مامان آرزو برداشته بود تمام فک و فاميل رو از شهرستان گفته بودن بيان عروسي . ولي ساسان اينا همه با کلاس بودن . شيک و پيک و پولدار
- پس حسابي خوش گذشت ؟!؟
- آره ! جات خالي . ما که با بچه ها يه کنار نشته بوديم مي گفتيم مي خنديديم . واي بذار بگم . با بچه ها نشسته بوديم يه دفعه يه خانومه از فاميلاي ساسان اينا اومد جلو وايساد کنار ما . شروع کرد به صحبت کردن . طفلي حرف نداشت بزنه از هوا و منظره ي زيباي باغ مي گفت .
- نرفت سر اصل مطلب !!!
- چرا طفلي مامانه کلي دختر خوشگل ديده بود هول شده بود نمي دونست از کدوم يکي خواستگاري کنه . حالا پسرش رو اگه ميديدي. مسلمان نشنود کافر نبيند بود .
- باز به قيافه ي مردم توهين کردي !!
- آخه نمي دوني مامانه اون قدر گفت عرفان من عرفان من . که ما گفتيم الان خود " براد پيت " مياد ولي يه دفعه ... .
- آيين هم اومد ؟!
- نه ! گفت مريم مي خواد بياد خونه بهش رياضي ياد بده . هر چي گفتم بيا من خودم بهت ياد ميدم گوش نکرد . من که اصلا از اين دختره مريمه خوشم نمياد .
- من نمي دونم تو چه گيري به اين بچه دادي ؟؟! خوشت مياد يکي از دوستاي خودت هي بد بگه !
- نه ولي ... . من داشتم چي مي گفتم پريدي وسط حرفم ؟!؟
- از عرفان جون مي گفتي بالاخره کدوم يکيتون کانديد خوشبخت شديد ؟!!
- بي نمک . اصلا ديگه هيچي برات تعريف نمي کنم . باز خيابون رو رد کردي . بپيچ از بالايي ..
- مي دونم بلوک هاي سر خيابونو چن وقته برداشتن .
شانزدهم
- چرا با آيين نرفتي لب ساحل . بچه تنها رفت .
- حالم خوب نيست . ديشب خواب بدي ديدم .
- چون ديشب خواب بدي ديدي الان ناراحتي . برو واسه آب تعريف کن .
- تعريف کردم .
- حالا چي بود ؟ باز لابد مثله بچگي هات خواب ديدي من مردم ؟!!
- نه . اين دفعه خودم مرده بودم . شما داشتي لب ساحل قدم ميزدي . لباس سياه بلند تنت بود و همون که تو عزاي مامان بزرگ پوشيده بودي . من روي يه تخته سنگه بزرگ نشسته بودم . لباس عروس تنم بود . داشتم ماهي مي گرفتم ولي نه با چوب ماهي گيري . يه نخ توي دستم بود . نخه تکون خورد . کشيدمش بيرون . يه قفس از تو آب در اومد . يه قفس که توش عکس عروسيه خودم بود . روي عکس داماد خط خطي شده بود . ترسيدم . قفس رو پرت کردم رو ماسه ها . برگشتم به شما نگاه کردم . هر چي صدات کردم برنگشتي . خواستم در قفس رو باز کنم و عکسو در بيارم . درش قفل نبود ولي باز نمي شد . روي ماسه ها نشستم . زيرم گرم شد . بلند شدم . ديدم خونيه . سرم هم گرم شده بود . دست زدم ديدم داره خون مياد . ترسيدم . جيغ زدم . شما رو صدا زدم . خودمو ديدم . کنار شما بودم . با لباس عروس .
- تو خوابت خون ديدي مادر باطله . تازه خوابه زن چپه !! حالا بلند شو آيين گفت آتيش روشن مي کنه تا بياييم .
- جونه مامان اصلا حسش نيس .
- د پاشو ديگه . بعد از عمري اومديم مسافرت . پاشو . |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:42 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#19
|
| |
هفدهم
- هيچ جا رو مثله خونه ي خودمون دوست ندارم . همه جا احساس مهمون بودن مي کنم .
- مگه ويلاي خودتون نرفتين ؟
- چرا !! ولي به سليقه ي مامان چيده نشده بود همه چي ... . واي نگاه کن !!!
- چي رو ؟!
- چه گل هاي قشنگي . واي رزهاي صورتيشو !!
- پشت گل ها هم يکي وايساده . چرا اونو نگاه نمي کني ؟؟! از ما کوچيکتره . تا حالا لب دريا رفته
- باز آقا نطقشون وا شد !!
- نه . جدي مي گم . رفتي مسافرت از اين ناراحتي که ويلاتون به سليقه ي مامانت چيده نشده . اونو نگاه کن . مطمئنم اصلا تا حالا نرمي ماسه ها رو زير پاهاش حس نکرده . هر چي حس کرده ... .
- آقا چراغ سبز شد . برو اصلا از خير ديدن گل گذشتيم . هميشه تو حرفات من مقصرم . بابا مگه تقصير منه که اون مجبوره گل بفروشه . اون يکي آدامس ... .
- اون يکي خودشو .
- چي؟!!!!
- نگاش کن . اوني که چادرشو پشته سرش بسته . کنار پرايد سفيده . فکر مي کني داره براش اسفند دود مي کنه !!!
- باورم نمي شه ؟!!!!
- باور کن . زندگيه واقعي اينه . يه ساعت اگه با چشماي باز بگردي مي بيني که خيلي خوشبختي . مشکلاتي که ما داريم در مقايسه با ماله اونا يعني يه قطره در برابر اقيانوس .
هجدهم
- چرا ديگه نمي نويسي ؟!!
- هان !! يه دقيقه صبر کن . قربان ببخشيد اتوبان رو بستن مي خوام برم سمت نارمک از کدوم طرف بايد برم ؟!!
- مستقيم برو بالا . دور برگردون بپيچ صياد شيرازي . باقيش ديگه خوراکه .
- قربون داداش . گفتي چي ؟!!!
- گفتم چرا داستانت رو تموم نمي کني ؟ مگه نگفتي مي خواي چاپش کني ؟
- بي خيال !!
- اه . مگه با دوسته مامانت که انتشاراتي داشت حرف نزده بودي ؟!!!!
- ديگه حسه نوشتن ندارم .
- چرا ؟ تو چرا اين قدر افسرده شدي ؟ چيزي شده ؟!!!
- ول کن .
- ..... ..... .
- ..... ..... .
- چي شد ساکت شدي ؟ !!!
- هيچي داشتم به حرفت فکر مي کردم . آخه واسه چي بنويسم ؟!! کي ديگه حوصله ي خووندن داستان داره !! هر کي درگير داستان خودشه !! داستان ذهن مريضه من ديگه واسه کي جذابيت داره . من اگه خيلي مردم داستان خودمو به آخر برسونم .
- به جان آيدا افسرده شدي ها !!! چيزي شده ؟!!!! |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:43 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#20
|
| |
نوزدهم
- نمي دونم چش شده ؟ همه اش ناراحته !! ديگه از ته دل نمي خنده . اصلا خيلي وقته ديگه نخنديده !!!!
- زياد کار مي کنه مادر خسته اس .
- نه . چن وقته ديگه سر کار هم نمي ره !!!!!
- واسه چي ؟!!
- مي گه کارا خوب نمي چرخه . بابا نيروهاي اضافي رو بيرون کرده . من موندم پس چرا سعيد رو بيرون نکرده !!!!
- لابد با باباش دعواش شده ؟!!!
- باباي نيما !! نه بابا . خيلي آقاي خوبيه !! همه ي بابا ها که مثله باباي ... .
- آخ آخ . پاشو تلويزيون رو روشن کن .
- چي داره مگه اين جوري آخ اخ کردي ؟
- اون سرياله که مادرشون مرده بود بچه ها هر کدوم ... .
- آخه اينم شد سريال . به خدا دو ريال هم نيست چه برسه به سه ريال . ...... . مامان يه چيزي بگم باز آيين اومد شاکي نمي شي ؟!!!
- چيزي شده ؟!!
- نه . فقط ديروز که شما رفته بودي خونه ي خاله . من اومدم زنگ نزدم فکر کردم آيين هم با هاتون اومده . ديدم داره با تلفن صحبت مي کنه .
- با کي !! باز با مريم بوده گوشاتو تيز کردي ؟!!!
- نه با يکي به اسمه مهرداد .
- آخ !!!!
- چي شده ؟!!!
- سوزن رفت تو دستم ؟ گفتي با کي .... ؟!!!!!
- نمي دونم خودش گفت مهرداد . تا من در اتاقش رو باز کردم قطع کرد . بعدش هم يه قشقرقي راه انداخت که چرا در نزده مياي تو اتاقم .... .
- پاشو برو زير غذا رو کم کن . خدايا من چه گناهي کردم ... .
- باز شروع کردي ..
- چي رو شروع کردم . يه روز ابرو بر مي داره . يه روز دوست پسر پيدا مي کنه ... . يه روز .... . همه اش تقصير اون باباته . اگه بالا سرتون بود که اين قدر بي صاحب نمي شدين ؟!!!!!!!
- بذار من باهاش حرف بزنم . شايد اشتباهي شنيده باشم .... .
- پاشو زير اون غذاي لعنتي رو کم کن . اي خدا .... .
بيستم
- اين جا رو خيلي دوست دارم . قشنگ ترين جاي تهرانه !!!
- من هم همينطور ... !!!
- نيما ؟!!
- جان !
- تا حالا گل ناز ديدي ؟!!
- آره .
- خيلي قشنگه نه ؟!!!
- آره . مخصوصا وقتي اين شال مشکي رو سرش مي کنه . خيلي هم نازتر مي شه !!!!!
- لوس . دارم جدي مي گم .
- خب تو گل ناز مني ... !!!
- مي دوني الان چن وقته يه لبخند نزدي ... !!! حالا که من گل نازتم بگو چي شده ؟!! چرا ديگه تو نيماي من نيستي ؟!!
- تا حالا شده دلت بخواد پرنده باشي ؟!!!
- آره .
- اون قدر دلم مي خواد پرنده باشم . از همه چي راحت مي شم . اون بالا هيچ کس نيست . تنهاي تنها . اوج مي گيرم .
- اگه يکي با تير بزندت مي افتي پايين !!!!!
- مثل الان !!!
- چي شده ؟!!
- مامان رفت .
- هان ؟!!!
- الان يه ماهه ! براي قلب بابا که رفته بوديم لندن مامان با يکي از پرستاراي اون جا دوست شد . وقتي برگشتيم همه اش يا با بابا دعوا مي کرد يا پاي تلفن بود . ديگه نمي خواس اين جا بمونه .
- مامانت .... ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
- آره . مامان من . خيلي عوض شد . مي گفت اين جا مثله زندون مي مونه . همه اش بايد بشورم و بسابم . چي رو مي شست و مي سابيد من نمي دونم . رفت . از سنش هم خجالت نکشيد . از هيچي خجالت نکشيد .
- ..... ..... .
- ..... ..... . گفت دو روزه مي ره رامسر پيشه خاله زيبا و مياد . گفت خسته اس . اون جا که رسيد زنگ زد . گفت ديگه نمي خواد برگرده . به بابا گفت غيابي طلاقش بده . بابا افتاد بيمارستان .
- چرا به من نگفتي ؟!!!!
- چيو !! اين که تو بابات زن گرفت و رفت ولي مامانه من فرار کرد و رفت با يه خارجي . با يه .... . بابا ديگه تو خونه حرف نمي زنه . همه اش سر کاره . مينا از تو اتاقش در نمياد . فقط گريه مي کنه . نمي دونم مامان تو زندگي اش چي کم داشت ... .
- خودت مگه نگفتي نيمه ي پر ليوان رو نگاه کن .
- ديگه نيمه ي پري نمونده ... . مامان که رفت ليوان شکست . باب کمرش تا شده . مينا بالاخره مي خواست به خواستگارش جواب بده . ولي حالا خواستگاره گذاشته رفته .
- نگاه کن . اون پرنده رو مي بيني . حتي اگه يکي از بالاشو با تير بزنن . بالاخره خوب مي شه . خوب مي شه و دوباره اوج مي گيره . ميره اون بالا . مثل قبل.
- اگه خوب نشد ؟!!! اگه بالش کنده بشه چي لابد مي خواين پيوند بزنين ؟!!!
- نه ولي بدون يه بال هم مي شه زندگي کرد . مامانت فقط يه بالت بود . بال ديگه ات بابات و مينان . نذار اون هم بشکنه . بودن بال ديگه از پرواز و اوج گرفتن خبري نيست . مامانت که رفت . نذار بابات و مينا هم برن ...
- چه جوري ؟!!!
- نبايد بري تو لاک خودت . بيا بيرون . بابات به تو احتياج داره . اگه تو خونه حرف نمي زنه واسه اينه که فکر مي کنه ديگه هم صحبت نداره . اگه فقط مي ره سر کار واسه اينه که چراغه خوونتون خاموشه . روشنش کن . مينا رو بکش از اتاقش بيرون . مي دونم سخته ولي شدنيه !!
- نمي دونم . خسته ام . بريم ؟!!!
- خوونه ؟!! تازه اومديم .
- خسته ام !!!! |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:44 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#21
|
| |
بيست و يکم
- مامان ديروز که رفته بودي جلسه ي آيين خانوم مستوفي زنگ زد .
- آره . دوباره هم زنگ زد .
- کيه ؟ چي کار داره ؟ !!!
- يادت نمياد تو مهمونيه آرزو اينا ... .
- چي کار داشت ؟!!!
- وا !! يعني اين قدر خنگي . مي خواست اجازه بگيره بيان خواستگاري .
- بگو بيان قدمشون سر چشم .
- باز شروع نکن . به بابات هم زنگ زدم گفت 5 شنبه حتما مياد .
- مثل اين که حسابي از اين پسره خوشت اومده ها !! اخلاقت رو خوب کن واست بگيرمش .
- پاشو برو اون کمد نامرتبت رو تميز کن ببين چي داري 5 شنبه بپوشي !!
- 5 شنبه با نيما مي خوام با نيما .... .
- شما بي خود کردي !!!
- عزيز دل من من نمي خوام ازدواج کنم . نه با شازده پسر خانوم مستوفي نه با هيچ کس ديگه .
- اينا همه اش حرفاي اون پسره نيماس . آخه اون هم شد شوهر . فکر کردي از مادرش بهتر ميشه !!!!
- حالا نه که من دختر ه شاه پريوونم . مادر من آخه باباي منم که ... .
- پاشو حرفي که زدم رو گوش کن .
- شمام حرفي که من زدم رو خوب گوش کنيد . من شوهر بکن نيستم .
- د پاشو تا پا نشدم .
بيست و دوم
- حالا يه 2 دقيقه بشيني چيزي نمي شه که !
- آخه تو که مامانو مي شناسي .
- مي دونم ولي لج نکن . مامانت هم يه ذره بگذره بي خيال مي شه . گناه داره .آرزوي هر مادره که عروسيه بچه هاشو ببينه ! اذيتش نکن .
- .... ..... .
- .... .... . ديروز مامان زنگ زد . گفت مي خواد برگرده .
- جدا !! چه خوب !
- بابا گفت ديگه جايي نداره ! تو اگه بودي قبولش مي کردي . زنيکه ي هرزه !!
- نيما !! مامانته !
- مينا مي خواد بره کانادا .
- واسه چي ؟!!
- مي خواد بره دانشگاه واترلو درس بخوونه . پذيرش هم گرفته ! هميشه مي گفت خيلي دوست داره مينا رو تو لباس عروس ببينه . ديشب مينا داشت مي کفت اگه مامانو ببينه يه تف مي ندازه تو روش .
- ..... ..... . من هم در مورد بابام همين فکر رو مي کردم . باورش سخته ولي .... .
- بابا ديگه قرصاشو نمي خوره . مي گه واسه چي زنده بمونم . مينا که مسير زندگيشو مشخص کرده . من هم که مي توونم خودم از پس خودم بر بيام . ديگه ... .
- تو نبايد بذاري . نيما اميدوارش کن . سرشو يه جوري گرم کن . نمي دونم يه کاري بکن . درگير کار بکنش . يه کار ي ديگه ... .
- چي کار ؟!!! تو توونستي مامانت عوض کني ؟ ديگه نمي خواد . هيچ اميدي نداره . دارم ديوونه مي شم .
- خواهش مي کنم . دراي داغون مي شي . داري آب مي شي .
- آره از خجالت آب مي شم . از خجالت اين که مامانم سر پيري بابام رو ول کرد و رفت با .... .
- ..... ..... .
- ..... . وقتي مي شستم کنارش و با هم حرف مي زديم هميشه از نجابت عروس آينده اش ميگفت . مي گفت بايد خانووم باشه . وقتي تو رو ديد گفت خود خودشه !! هر جا مي شست مي گفت نيمام يه دختره خوب و نجيب پيدا کرده . نمي دونم چي شد يه دفعه معني نجابتو فراموش کرد . شايد اصلا معني شو نمي دونست . شايد هم ... .
- با غصه خوردن که چيزي عوض نمي شه .
- اگه خوردي بريم !! دير مي شه . شايد مامانت کمک بخواد !!
- يعني واقعا برم ؟!!! عيب نداره ؟!!!
- چه عيبي ؟!! تو که اونو نمي خواي . با اين کارا فقط مامانت مي توونه به زن عموت پز بده .
- چه گيري افتادم به خدا ؟!!!!! |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 8:45 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#22
|
| |
بيست و سوم
- چه شکلي بود ؟
- آرش !! بد نبود . کت و شلوار سرمه اي تنش کرده بود با پيرهن آبي کم رنگ و کراوات زرشکي .
- خب چي شد؟ !!!
- چيو چي شد ؟ منظورت از اين سوال ها چيه ؟!
- هيچي فقط مي خواستم بدونم . چرا شاکي مي شي !!
- شاکي نشدم . فقط اين دفعه طرز سوال پرسيدنت با هميشه فرق داشت !!!
- بابات هم اومد ؟
- نه !! زنگ زد گفت امشب خوونه ي مادر خانوومم دعوتيم . اگه نريم خيلي ناراحت مي شن . همه چيزو به شره گفتم . گفتم هم که اصلا قصد ازدواج ندارم ولي انگار داشتم با ديوار صحبت مي کردم . گفت زندگيه بابات به ما چه ؟!!! فکر کن !! مي گه من هويت جداگانه دارم !!! هويت جداگانه !!!!
- بيرون گود نشسته .... . هويت جداگانه !!!
- مامانش گفته 5 شنبه زنگ مي زنه جواب بگيره . تو رو قرآن تو قرن 21 هم آخه اين جوري ازدواج مي کنن . آخه .... . نيما !!!
- بله !
- گوش مي کني ؟!!
- آره . نه !!!
- چيزي شده ؟!!!
- عمو فرشيدم که تو پاريس بود يادته ؟!!!
- آره . چطور ؟!
- مي گه برم اون جا !!!
- واسه چي ؟
- درس . زندگي . فرار و ...
- نيما ؟!!!!!!!!!!!
- به خدا ديگه نمي توونم . مي دونم . آره نامردم . پستم . آشغالم . خب بهتر از مامانم که نمي توونم باشم . من هيچي نيستم . يه پرنده ي بدون بال که هيچ کس رو نمي توونه سوار کنه خودشم داره تلو تلو مي خوره .
- نيما تو چشام نگاه کن و بگو که راست نمي گي !!!!!
- آيدا خواهش مي کنم . نمي توونم بگم با من بيا . بياي جفتمون عذاب مي کشيم . مطمئن باش نمي خوام واسه خوش گذروني برم . دارم براي فرار مي رم . شايد هم پاريس نموندم . رفتم يه جاي دور . نمي دونم شايد ... . به جهنم هم راضيم . ولي ديگه اين جا نه !!!!
- من چي کار کنم ؟!!!!!! الان بايد بيفتم به پاتو و بگم نرو !! همتون پستين !! نگه دار پياده شم .
- آيدا خواهش مي کنم بفهم .
- چيو ؟!!! اين که داري مي ري ؟؟؟؟ يا اين که به قوله خودت داري فرار مي کني ؟ يا اين که .... .
- مي دونم سخته ! به خدا تو اين 4 سال از خودم هم بيشتر دوست داشتم . هنوز هم دارم ولي نمي خوام بدبختت کنم. دوست دارم که دارم ميرم .
- مطمئن باش منو دوست نداري . خودت رو دوست داري !! گفتم نگه دار !!
- خواهش مي کنم بچه بازي در نيار !!!! تو بهترين مني !! تو گل ناز مني !!! ولي من ... .
- تو يه نامردي !!!
- آره نامردم . يه نامرده افسرده . يه نامرده بيچاره . يه نامرده بدبخت که فقط خوشبختيه عشقش رو مي خواد . اگه مرد بودم که بهت مي گفتم بيا با هم بريم . بهت مي گفتم مي گيرمت . روزي صد دفعه بهت مي گفتم دوست دارم . ولي نامردم و مي خوام برم تا بفهمي که دوست دارم . من وتو تا دو ماه پيش واسه هم ساخته شده بوديم . ولي يه دفعه زندگيه من ورق خورد . شدم يه بيچاره ي درموونده . شدم يه نامرده ... .
- نيما بس کن . گريه نکن . اگه مي خواي بري برو . ولي من منتظرت مي مونم . برمي گردي من مطمئنم !!!!
- منتظر بموني تو هم مثله من بدبخت مي شي ! من ديگه برنمي گردم . ديگه چيزي واسه برگشتن ندارم .
- پس من چي ؟!!!!!
- آرش پسر خووبيه ! باشعوره ! مرده ! آيدا خواهش مي کنم !!!
- نگه دار پياده شم !!!
- نگه دارم که چي ؟ کجا بري ؟!
- برم پيش آرش . مگه نمي گي مرده و پسره خووبيه . مي خوام برم !!
- بذار دور بزنم . از اين جا که نمي شه رفت . بلوک هاي سر خيابونو دوباره گذاشتن !!!!
بيست و چهارم
- مامان اون شوميز سياه منو نديدي ؟
- رو طنابه .
- مستوفي اينا زنگ نزدن ؟!!
- کيا ؟!! آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟!!
- زنگ زدن ؟!؟!؟
- نه !! امشب زنگ مي زنن .
- بگو من راضيم .
- جدي مي گي ؟ باورم نمي شه !!! پس نيما چي ؟!!!
- آرش پسر خووبيه ! باشعوره ! مرده !
- .... ...... .
- ....... . اين بلوک هاي سر خيابونو ديدي دوباره گذاشتن !!
- آره ! مي خوان ثابتش کنن. مي گن اين جوري امنيت محل بيشتره !!!!!!!!!!!!
پايان |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 12:43 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#23
|
| |
يکي نيست به من بگه اخه اينا که نوشتي چه ربطي به داستان طنز داره
خلاصه همگي ببخشيد از اين به بعد درستش ميکنم |
|
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 08 شهريور 1386، ساعت 22:33 |
|
 |
12 ماه و 3 روز پيش |
|
#24
|
| |
عاشقيت پاي پنجره ياهو
بحر طويلواره در وصال ديجيتالي آق جمال و جميله خاتون
عاشقيت پاي پنجره ياهو
آن قصه شنودم که يکي مرد کهنسال و دولاپشت، به عصا و به کلاه و به لرزان سر و انگشت، زلف بر باد برفته ز سر و عشق پيرانهسري، شده اينک يهوري، بيامد سوي کافينت و برداشت کلاه و بنشست به پشت يکي دستگاه و بکرد باز مسنجر به مثال يکي تينايجر و پس تق تق و لق لق زده بر دکمهي پيسي که چتد با يه کسي. که يکي گفت مر او را به زنگولهي لرزانِ پر از سوز که: !Buzz و چنان برق سهفازي بپريد از سر او که از آن ضربهي لرزانک و جنبانک بدخيم، لعنتي بيش فرستاد به شيطان رجيم و آمد که به زنگندهي آن بوز کذايي بگويد که خودت و همه فاميل تو «بوز» بوَد وين چه طرز چتِش و گفتِش امروز بوَد؟ که بيامد از آن سوي خط آن صاحب آواز يکي آيدي طناز و بکرد او چتِش آغاز به صد ناز:
jj_joon: من بود نامم جميله، خانه گويندم: «جي جي»، بس که هستم خوش ادا، نازک خيال.
jamal_khoshtip2007: بنده هم باشم جمال، خانه گويندم به من: هي «جمجمه»! بر اين روال.
jj_joon: هه هه هه! بخورد موش شما را که چقد بانمکيد، واقعاً که تکيد، از کجا ميچَتکيد؟
jamal_khoshtip2007: از همين جا ناف تهرون ميچتم/ يکه و تنها و نالون ميچتم/ مرد تنهاي شبم، ياهوگوي/ هاي و هويم توي ياهو ميچتم.
بعد از آن «جيجي» ما گفت: منم لعبتکي تنگ دهان، تنگ کمر، بسته ميان، که پزم بيش بوَد از جنيفر لوپز و روزي دو سه صد خواستگار از سر و کول و در ديوار به ستوه آورده مرا و همه را رد کنم و من ننهم هيچ محل بر همهشان که يکي «جِنتلِهمن» بوَد لايق من. بعد از آن گفت که: «پاپي»ام بهر من آورده فراهم، بسي مال و بسي چيزميز باحال و ملک فراوان به شمال و دو سه مليارد پول و پَله، تا نگويم به کسي: بله. و سپس شرح لب و سايز کمر داد به تفصيل که چنينم و چنانم و من آن خوشگل ايرانم و دو سه جين ديپلم کوبلندوزي و منجوق فراوان که بوَد رشک همه دختر تهران.
الغرض آق جمالِِ سر ذوق آمده و بر سر شوق آمده از بخت چنين، گفت که هين: که تو اي لعبتک بانمک و خوش سخنک، پس کي آيي اين گونه به ديدار دلک اي جيگرک؟ که منم آخر تيپي که «براد پيت» به نزدم چو يکي عنتر زشت است و مادر گيتي چو مرا هيچ نسرشته است. هيکلم به اذعان همه مردم و اهل محل و هم بر و بچ بوده که بيست، در همه دارِ جهان خوشتيپتر از من نيست که نيست. دارم اينجانب خوشتيپ بسي مال فراوان و بسي دکتري و ديپلم و مدرک هم ز فيزيک و ز عمران و هنرها و صنايع تا ساخت موشک. مختصر گويم و بيش از اينت ندهم درد سري که منم مرد نجيب و يک کلام گلپسري.
پس از آن ساعت بسيار چتيدند و دل و قلوه به ميزان فراوان و بسي شکلک بوس و جگر و قلوه و دل ميکليکده به هم و مَلَس و نازنازي و «واي منم»بازي و فرخنده و ميمون و تيتش ساعتي بود ماماني، چنان که اوفتد و داني.
الغرض آن دو دلافشان و خرامان و غزلخوان بگذاشتند قرار چتي، در کجا؟ توي پارک خلوتي، آنسوتَرَک بر نيمکتي. رفت آق جمالِ دلدادهي ما در سر ساعت که بديدش ز در پارک بيامد يکي از دور مثال يک پري و چو نزديک بيامد زهرهبَري هم ز ظرافت بري و چيزکي بود به مثال عم قزي که زده سرخاب فراوان به چه قرمزي. پس کمي هر دو دگر را چو خريدار اسب به بازار ورانداز نموده و سپس آغاز نموده:
- يا امامزاده قطور! جي جي!؟
- وا بلا به دور! جوجو!؟
که به ناگه چو يکي سيل بلا، ز زمين و ز هوا، گشت ارشاد بيامد به آني و بگفتند:
- چه غلطها؟ به چه نسبت به چه جرأت دو نفر کرده به خلوت که دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بينکاح.
پس بيامد ز زمين و ز هوا و همه جا، چترباز و غواص و کماندو و يگان ويژه و نينجا، بهر آرامش و امنيت کشور آن دو فاسقِ پُرشر بگرفتند و ببردند به محکمه، به هوار و همهمه. پس يکي قاضي اخموي نچسب، آن دو عاشق نالايق و فاسق بدذات بديد و چهره در هم بکشيد:
- چه غلطها؟ به چه نسبت؟ به چه جرأت؟ دو نفر کرده به خلوت که دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بينکاح.
پس از آن حکم نموده بهر رفع اين مَفسده و شر و گناه، بنمايند نکاح. و سپس هر دو به تيپا براندند از آنجا با دگنک که روند از پي بخت و پي تخت و پي زندگي مشترک.
الغرض يک دو سه ماهي کار آن دو به جدال و به هوار و به کشيدن گيس و سبيل و پرتش بالش و بيل، طي گشته و زندگي به کام يک نموده زهر، پس سر و دست لت و پار و دماغِ ناکار و با جيغ و هوار بسيار شدند راهي محکمه مثل همه:
- ايهاالقاضي نازنازي عادل، من از اين پير کچل که مرا کرده مَچَل بِرَهان جان شما!
- ايهاالقاضي، ولله که تو کارسازي، بگُشايم تو گره، من از اين مادر فولادزره، برَهان بهر خدا!
چون که قاضي سخنان هر دو عاشق سابق بشنيد، چهره در هم بکشيد:
- چه غلطها!؟ برويد گم بشويد که نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق، اي الاغ!
آري اي عزيزان! اين چنين گشت که آن دو نوباوهي خوشبختِ «وبي» به کام دل خود اين گونه رسيدند.
منبع
هدفم از کپي پست کردن اين مطلب آشناکردن دوستان و احيانا دشمنان با آثار جناب ناصر خالديان (ايدهم الله مداده) مي باشد. |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 939 اعتبار کسب شده: 3416 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 24 شهريور 1386، ساعت 21:13 |
|
 |
11 ماه و 17 روز پيش |
|
#25
|
| |
ماجراي ازدواج آهو و الاغ و...
آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند. |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 174 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 10:15 |
|
 |
11 ماه و 17 روز پيش |
|
#26
|
| |
يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي! |
|
_________________ سبک بار باشيد تا برسيد.
امام علي(ع)
|
|
|
|
|
 |
yekta  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 19 مرداد 1386 مجموع ارسالها: 135 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جايي نزديک خزر سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 25 شهريور 1386، ساعت 13:37 |
|
 |
11 ماه و 16 روز پيش |
|
#27
|
| |
نگاه کن و بگو چه ميبيني؟
شرلوک هلمز و دکتر واتسون در سفر بودند و شب را بايد در خارج از شهر ميگذراندند. آنان پس از خوردن شام به چادرشان رفتند و خوابيدند.
چند ساعت بعد هلمز بيدار شد و با زدن آرنج به پهلوي دوست وفادارش او را بيدار کرد و گفت:
واتسون به آسمان نگاه کن و بگو چه ميبيني؟
واتسون: ميليونها ميليون ستاره ميبينم.
هلمز: ديدن اين همه ستاره به توچه ميگويد؟
واتسون پس از کمي تفکر گفت: از جنبه اخترشناسي به من مي گويد که ميليونها کهکشان و ميلياردها سياره در جهان وجود دارد. از نظر طالعبيني به من ميگويد که زحل در برج اسد است.
از نظر زمانسنجي استنتاج بنده اين است که ساعت تقريبا 3 و ربع است. از جنبه الهيات ميبينم که خداوند قادر متعال است وما حقير و ناچيزيم. از نظر هواشناسي هم حدس ميزنم که فردا روز قشنگي خواهد بود. به نظر شما ستارهها چه ميگويد؟
هلمز گفت: واتسون کم عقل! دزدها چادرمان را دزديدهاند!
|
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 174 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 26 شهريور 1386، ساعت 22:24 |
|
 |
11 ماه و 15 روز پيش |
|
#28
|
| |
يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه که ديشب مجبور شده خونهء يکي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچکدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميکنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه که ديشب مجبور شده خونهء يکي از دوستهاي صميميش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تاي ديگه حتي ميگن که آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه که مردها دوستهاي بهتري هستند!
|
|
|
|
|
|
|
 |
s_mr66  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 531 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همه جاي ايران سراي من است جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 28 شهريور 1386، ساعت 14:53 |
|
 |
11 ماه و 13 روز پيش |
|
#29
|
| |
يک افسر بيسيم به دست و چند سرباز و درجه دار. يک مينيبوس خالي نيروي انتظامي کنار چهارراه پارک کرده. خيابان اصلي نسبتا خلوت است. افسر به يک پيکان زپرتي مدل ۶۵ که بسته اي بزرگ روي باربند دارد اشاره ميکند.
افسر: بزن کنار ببينم.
راننده: چشم جناب سروان.
افسر: همهتون پياده شويد ببينم. (خطاب به راننده) چرا گريه ميکني؟ اين چيه روي باربندت؟
راننده: (با بغض) جناب سروان بابامه. ديشب فوت کرد.
افسر: جنازه بابات روي باربند ماشين تو چکار ميکند؟
راننده: (با گريه) از ديشب تا امروز صبح هرچي به بهشتزهرا زنگ زديم گفتند بنزين نداريم آمبولانس بفرستيم. خودتان ميت را با پاي خودش بياوريد غسالخانه.
افسر: اگر بهشت زهرا بنزين ندارد تو چطوري بنزين گيرت آمده؟
راننده: ولله جناب سروان تمام فک و فاميل جمع شدند يک بيست ليتري بنزين کمک کردند تا جنازه مرحوم بابام روي زمين نماند.
افسر: (با شک و ترديد در چشمهاي راننده نگاه ميکند) از بازار آزاد که نخريدي؟ هان؟
راننده: (کمي هول ميشود) به جلد شمشير ذوالفقار مولا نه. همهاش را همين فک و فاميل که ميبيني داده اند (ديگر مسافران ماشين به تائيد سر مي جنبانند).
افسر: گفتي اين جنازه باباته؟
راننده: بعله جناب سروان.
افسر: (با احتياط روکش جنازه را رد ميکند و نگاهي به جنازه مياندازد) اين چرا موهايش اين شکلي است؟
راننده: چه شکلي است؟
افسر: موهاي بابات چرا اينجوري است؟ چرا آرايش موهاي بابات مدل غربي است؟
راننده: مدل غربي کدامه جناب سروان؟ باباي من توي هفتاد و پنجسال زندگي اش فقط يک بار به سمت غرب رفت اونهم تا زنجان بود.
افسر: (با کمي توپ و تشر) ميگويم چرا موهايش اينجوري است؟
راننده: (با بغض) مدتها سرطان داشت. کلي وقت داشتيم شيمي درماني ميکرديمش. موهاي سرش از اون زمان ريخته.
افسر: از دکترش نوشته هم داريد؟ تائيديه؟
راننده: گواهي فوت؟ آره داريم (رو به يکي از مسافران) منصور اون گواهي فوت رو از توي داشبرد ماشين بيار.
افسر: گواهي فوت کي خواست؟ کاغذي از دکترش داريد که گواهي کند موي سر اين آقا به دليل شيمي درماني ريخته و خودش نخواسته توي يکي از اون آرايشگاه هاي بالاي شهر مدل موهايش را سوسولي کند؟
(ضجه دو زن همراه راننده بلند مي شود، راننده مضطرب به زنها نگاه ميکند)
راننده: (خطاب به يکي از زنها) ننه بسه، گريه نکن (بغض ميکند و بر سر ديگري هوار ميکشد) شمسي تو ديگه خفه شو!
افسر: خوب؟
راننده : جناب سروان، اين باباي پيرمرد ما را چه به قرتي بازي؟ آرايشگاه کدومه؟ ما بچه ناف تهرونيم. شمال شهر کيلوئي چنده؟
افسر: يعني ميخواهي بگوئي باباي تو هيچ وقت خيابان فرشته و پارک وي و ميدان ونک نيامده؟
راننده : به تار سبيلت جناب سروان اگر اومده باشد.
افسر: دروغ هم که ميگوئي. (خطاب به يک مشت سرباز و درجه دار) همه شان بازداشت هستند. جنازه را هم | |