| نویسنده |
پیغام |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:04 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#106
|
| |
حکاياتى کوتاه و خواندنى
اميرى معلم فرزند خويش را گفت : پيش از نوشيدن ، او را شناگرى بياموز! چه ، او، کسى را يابد که به جايش بنويسد و کسى را نيابد تا به جايش شنا کند. |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:05 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#107
|
| |
حکاياتى کوتاه و خواندنى
اياس قاضى را گفتند: ترا عيبى نيست . مگر آن که در داورى شتابناکى . بى آن که در آن ژرف بنگرى . اياس دست فرا داشت و گفت : چند انگشت دارد؟ گفتند: پنج . گفت : شتاب کرديد و نگفتيد: يک ، دو، سه ، چهار، پنج . گفتند: چون دانيم ، نشمريم . گفت : من نيز حکمى را که به روشنى دانم ، به تاءخير نيفکنم . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:06 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#108
|
| |
حکاياتى کوتاه و خواندنى
مردى اعمش را گفت : تو درهم دوست دارى . و او گفت : از آن روى که بى نيازى از خواستن از کسى چون تو را دوست دارم . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:07 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#109
|
| |
حکاياتى از عارفان و بزرگان
پارسايى نزد فروشنده اى رفت ، تا از او پيراهنى بخرد. يکى از حاضران ، فروشنده را گفت : اين فلان پارساست ! بهايش را از او کمتر بستان ؟ زاهد گفت : ما آمده ايم ، تا با پولمان پيراهن بخريم ، نه به زهدمان و از آنجا رفت . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:09 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#110
|
| |
نکته هاى پندآموز، امثال و حکم
حکيمى گفت : دوست ، وابسته روحست و خويشاوند، وابسته تن . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:10 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#111
|
| |
حکاياتى کوتاه و خواندنى
چوپان پارسايى را گفتند: گرگ ها در ميان گوسفندان تواند و آسيب نمى رسانند. از کى گرگها با گوسفندان آشتى کرده اند؟ گفت : از آنگاه که چوپان با خداى خويش آشتى کرده است . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 1:14 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#112
|
| |
سخن پيامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
امام زين العابدين (ع ) فرمود: دنيا، خوابى ست و آخرت ، بيدارى و ما، در ميان اين دو، خواب هايى آشفته و درهميم . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 2:15 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#113
|
| |
حکايات تاريخى ، پادشاهان
ابن سماک واعظ گفت : اى فرزند آدم ! تو، همواره زندانى اى . در صلب به زندان بودى ، پس ، به زندان رحم شدى و سپس به گاهواره زندانى شدى . و آنگاه به مدرسه . و در بزرگى زندانى کوشش براى زن و فرزندى . و سرانجام ، در گور، به زندانى . پس ، براى خويش بخواه که پس مرگ زندانى نباشى . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 2:18 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#114
|
| |
سخن حکيمان و دانشمندان ، مشاهير...
ارسطاطاليس گفت : خردمند با خردمند سازگارست . اما نادان ، نه با دانا سازگار افتد، نه با نادان ديگر. چونان که خط راست بر خط راست ديگر منطبق افتد. اما، خط ناراست ، نه بر ناراست ديگر منطبق افتد، نه بر راست . |
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5797 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 2:33 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#115
|
| |
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
گدايى مى رفت و فرزند کوچکش به دنبالش . کودک صداى زنى شنيد که از پس جنازه اى بانگ مى کرد و مى گفت : سرورم ! ترا به خانه اى برند که نه آن را عطايى ست و نه فراشى و نه چاشتى و نه شامى . کودک گفت : پدر! او را به خانه ما مى برند. |
|
_________________ نه چندان بزرگم ... که کوچک بيابم خودم را ... نه آنقدر کوچک ... که خود را بزرگ ...
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 837 اعتبار کسب شده: 8743 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 11:30 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#116
|
| |
نقل کرده اند که شخصي نابينا (متاسفانه شخصيت معروفي است که اسمش يادم نمياد) را با زور به ديدن تيمور لنگ
مياورند
تيمور با حالت تمسخر و تحقير ميگويد ميبينم که کوري!
و مرد پاسخ مي دهد : اگر کور نبودم که به خانه لَنگ نمي رفتم! |
|
_________________ نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
|
|
|
|
|
 |
|
|