صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
3
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 20:42
 9 ماه و 18 روز پيش
#1
 
موضوع انشا: کامپيوتر


کامپيوتر چيز بسيار خوبي مي‌باشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامه‌ام يک تکه از آن را بخرد.
پدرم در کامپيوتر خيلي مي‌فهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي‌باشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل مي‌زند، حتي تازگي‌ها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده مي‌باشد.
پدرم شبها به کافي شاپ مي‌رود و چت مي‌کند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد مي‌باشند و مادرم به پدرم مي‌گويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که مي‌روي با دخترهاي خارجکي چت مي‌کني؟
پدر من تازگي‌ها در اورکات مي‌باشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي‌ناموس مي‌باشد و شنيده‌ام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب مي‌باشند.
پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من مي‌باشد. خواهرم خيلي وقت است شوهر کرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها مي‌روم و از آنجا کانکت مي‌کنم و با آي‌دي دخترانه با پدرم چت مي‌کنم و لاو مي‌ترکانم. پدرم خيلي دروغ مي‌گويد و در کامپيوتر مي‌گويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين.
کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من!


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط hadi در تاريخ شنبه 13 مرداد 1386، ساعت 21:54 ويرايش شده است.
 
5
5
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 651
اعتبار کسب شده: 8285
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 06 مرداد 1386، ساعت 1:14
 9 ماه و 17 روز پيش
#2
 
لذت برديم بسي خيلي زياد.

خوشمان آمد
Applause Applause Applause Applause

راستشو بگو ناقلا انشاي خودت بود ؟ به کسي نميگم.جون من .حداقل بگو چند گرفتي؟

_________________
_ مارمولک بازي هم حدي داره!!! Crying or Very sad
_ باهات موافقم ,حدش هم هست مثبت بينهايت! Cool
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 13 مرداد 1386، ساعت 22:00
 9 ماه و 9 روز پيش
#3
 
چو ن ديدم موضوعات زيادي پيدا ميشه عنوان رو عوض کردم
با تشکر خودم


موضوع انشا:سال گذشته را چگونه گذرانديد؟



قلم بر قلب سفيد کاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر برکتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ۱۸ چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شرکت کرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاک بازي کرديم. من هر چي گشتم پــــسرخاله ام را پيــدا نکردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت کردند. پدرم من را به مکانيکي فرستاد تا کـــــــــــار کـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجيرچرخ مي زد و گاهي موقع ها که خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو
سه بار با ماشين يکي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در کارهاي خانه به مـادرم کمک مي کنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من راخيلي ماچ مي کند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيارحــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو!!!در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در کوپه بسيار پدرم را عصباني کردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محکـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي کشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: کپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع کرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد که بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي کنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي نگاه مي کند و بشکن مي زند. پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير! پدرم هر وقت آب مي خورد بسيار مامانم را ماچ و بوسه مي نمايد و قربون صدقه اش ميرود اما نمي دانم چرا مامانم دوست ندارد پدرم آب بخورد.مخصوصاً شب ها!مامان من پارسال بسيار مريض شده است.او موهايش را بسيار کوتاه کرده و از ته زده است.پدرم اصلاً مدل موهاي مامانم را دوست ندارد.پدرم مي گويد مدل موهاي مامان من سرطان مي باشد.مامان من هر روز با درس شيمي ،درمان ميشود!او بسيار ضعيف مي باشد.دکتر ميگويد او يک ماه مهمان ميباشد!!!پدرم بسيار به مطب دکترميرود.اسم منشي مطب دکتر مادرم(به گفته پدر) جيگر طلا مي باشد.پدرم هفته اي يکبار در رستوران يا در پارک با جيگر طلا قرار مي گذارد تا در مورد وضعيت مامان از او راهنمايي بخواهد!!!برادر کوچک من از پارسال بسيار مرده مي باشد!او موقع رد شدن از خيابان با يک پيکان دزديده مي باشد.پليس مي گويد اورا تجاوز کرده اند و خفه اش کردند!پارسال جسد او را در بيابان اطراف ورامين پيدا کردند.اما برادر من سر نداشت !به همين دليل من فکر ميکنم برادرم به خاطر خفگي مرده است چون دهان براي نفس کشيدن نداشته نمي باشد!برادر بزرگم پارسال از سربازي برگشته مي باشد.او مي گويد در سربازي متوجه شده که پسر نمي باشد و دختر مي باشد.دکتر مي گويد برادر من ترانس سکشوال مي باشد ولي اسم او ممد مي باشد.برادرم اصرار دارد ما به او شهناز بگوييم
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نيلوفرآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 981
محل سکونت: اصفهان
سن: 17
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 15 مرداد 1386، ساعت 14:28
 9 ماه و 7 روز پيش
#4
 
نامه اي به پدر



پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي‌نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي‌خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي‌دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني‌هاش، خالکوبي‌هاش، لباس‌هاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي‌تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي‌زنه. ما اون رو براي خودمون مي‌کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائين‌ها و اکستازي‌هايي که مي‌خوايم. در ضمن، دعا مي‌کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي‌گرديم، اونوقت تو مي‌توني نوه‌هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت، John

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي‌خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ehsaneyazdanpanahآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 788
محل سکونت: ها آمو شيرازيِـَم من
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 15 مرداد 1386، ساعت 15:02
 9 ماه و 7 روز پيش
#5
 
نيلوفر نوشته بود:
نامه اي به پدر



پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي‌نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي‌خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي‌دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني‌هاش، خالکوبي‌هاش، لباس‌هاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي‌تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي‌زنه. ما اون رو براي خودمون مي‌کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائين‌ها و اکستازي‌هايي که مي‌خوايم. در ضمن، دعا مي‌کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي‌گرديم، اونوقت تو مي‌توني نوه‌هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت، John

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي‌خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.


بس ناجوانمرگانه حال بنموديم و عرض مينماييم خود بنويسيد که از ادبيات سرشار مينماييد
منتظر شاهکار هاي بعدي هادي ازيض حم خاهيم بود

_________________
براي شعري که بي تو خواهم گفت...
قافيه کم دارم ...
و...
تجربه ي با تو بودن را...
اي کاش به اندازه ي سلامي با هم بوديم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 651
اعتبار کسب شده: 8285
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 28 آبان 1386، ساعت 11:45
 5 ماه و 22 روز پيش
#6
 
موضوع انشاء: درباره صبر و پايداري در کارها چه ميدانيد؟

قبل از هر چيز بالاي برگه به موضوع امتحان دقت کنيد: Shocked (املا!!)



Image

کاملا ميشه تشخيص داد که شاگرد و معلم از شگفتيهاي آفرينش هستند. Shocked

_________________
_ مارمولک بازي هم حدي داره!!! Crying or Very sad
_ باهات موافقم ,حدش هم هست مثبت بينهايت! Cool
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نيلوفرآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 981
محل سکونت: اصفهان
سن: 17
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 27 دي 1386، ساعت 19:54
 3 ماه و 23 روز پيش
#7
 
موضوع انشاء:فايده گاو بودن را بنويسيد.

با سلام خدمت معلم عزيزم و عرض تشکر از زحمات بي دريغ اولياء و مربيان مدرسه که در تربيت ما بسيار زحمت ميکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بوديم.
اکنون قلم به دست ميگيرم و انشاي خود را آغاز ميکنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگريم در ميابيم که گاو بودن فوايد زيادي دارد.من مقداري در اين مورد فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که مهمترين فايده ي گاو بودن اين است که آدم ديگر آدم نيست. بلکه گاو است.

هرچند که نتيجه گيري بايد در آخر انشاء باشد.

بياييد يک لحظه فکر کنيم که ما گاويم.ببينيم چقدر گاو بودن فايده دارد. مثلا در مورد همين ازدواج که اين همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست ميکنند.هيچ گاو مادري نگران ترشيده شدن گوساله اش نيست. همچنين ناراحت نيست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در مي آورد
وقتي گاوي که پدر خانواده است ميخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهيزيه اش نيست .

نگران نيست که بين فاميل و همسايه آبرو دارند.مجبور نيست به خاطر اين که پول جهاز دخترش را تهيه نمايد، براي صاحبش زمين

اضافه شخم بزند يا بدتر از آن پاچه خواري کند.گوساله هاي ماده مجبور نيستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله هاي نر را

به دست بياورندتا به خواستگاريشان بيايند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاري انها بروند، از طرفي هيچ گوساله

ماده اي نميگويد که فعلا قصد ازدواج نداردو ميخواهد ادامه تحصيل دهد.تازه وقتي هم که عروسي ميکنند اينهمه بيا برو،

بعله برون،خواستگاري ، مهريه ، نامزدي، زير لفظي،حنا بندان، عروسي ،پاتختي،روتختي، زير تختي، ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشي و... ندارند. گاوها حيوانات نجيب و سر به زيري هستند.

آنها چشمهاي سياه و درشت و خوشگلي دارند.

شاعر در اين باره ميگويد:

سيه چشمون چرا تو نگات ديگه اون همه صفا نيست

سيه چشمون بگو نکنه دلت ديگه پيش ما نيست


هيچ گاوي نگران کرايه خانه اش نيست.نگران نيست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که ميدانند بهترين سالهاي

عمرشان را نبايد پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمي دماغشان را عمل نمي کنند. شما تا حالا ديده ايد گاوي دماغش را چسب بزند؟شما

تا حالا ديده ايد گاوي خط چشم بکشد؟

گاوها حيوانات مفيدي هستندو انگل جامعه نيستند.شما تا کنون يک گاو معتاد ديده ايد؟

گاوي ديده ايد که سر کوچه بايستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شير،گوشت، پوست، حتي روده و معده ي گاو استفاده ميکنيم. اقاي طاعتي زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که

از بعضي جاهاي گاو در تهيه همين لوازم آرايش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده ميشود.

ما حتي از دستشويي بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده ميکنيم.

تا حالا شما گاو بيکار ديده ايد؟ آيا ديده ايد گاوي زير آب گاو ديگري را پيش صاحبش بزند؟تا حالا ديده ايد گاوي غيبت گاو ديگري

را بکند؟آيا تا بحال ديده ايد گاوي زنش را کتک بزند يا گاو ماده اي شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگويد

از آقاي فلاني ياد بگير.آخر توهم گاوي؟! فلاني گاو است بين گاوها.



تازه گاوها نياز به ماشين ندارندتا بابت ماشين 12 ميليون پول بدهند و با هزار پارتي بازي ماشينشان را تحويل بگيرند و

آخرش هم وسط جاده يه هويي ماشينشان آتش بگيرد.هيچ گاوي آنقدر گاو نيست که قلب ديگري را بشکند.البته

شاعر باز هم در اين مورد شعري فرموده است:

گمون کردي تو دستات يه اسيرم

ديگه قلبم رواز تو پس ميگيرم

ديده ايد گاو نري به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگويد:عاشقت هستم"!!سرت سر شير است و دمت دم پلنگ !!

ديده ايد گاو پدري دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتي ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشي نميکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نميشوند.رويشان را با سيلي رخ نگه نميدارند.هيچ گاوي غصه ي گاوهاي ديگر را نميخورد
هيچ گاوي غمباد نميگيرد.هيچ گاوي رشوه نميگيرد.هيچ گاوي اختلاس نميکند. هيچ گاوي آبروي ديگري را نميريزد.

هيچ گاوي خيانت نميکند. هيچ گاوي دل گاوديگر را نميشکند.هيچ گاوي دروغ نميگويد .هيچ گاوي آنقدر علف نميخورد که

از فرط پرخوري مجبور شود روي آن همه علف يک آفتابه عرق سگي بخورد و بعدش راه بيفتد توي کوچه خيابان در حالي که

گاو طويله کناريشان از گرسنگي شير نداشته باشد تا به گوساله اش شير بدهد.هيچ گاوي همجنس بازي نميکند.

هيچ گاوي گاو ديگر را نميکشد .هيچ گاوي...

اگر بخواهم در مورد فوايد گاو بودن بگويم، ديگر زنگ انشاء ميخورد و نوبت بقيه نمي شود که انشايشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترين فايده گاو بودن اين است که ديگر آدم نيستيد...



لباس ما از گاو است ، غذايمان از گاو ، شير و پنير و کره و خامه ...همه از گاو..



ولي...هيچ گاوي نگفت:من گفت :ما...

_________________
A millennium could be enough for you to forgive
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 651
اعتبار کسب شده: 8285
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 04 اسفند 1386، ساعت 15:03
 2 ماه و 16 روز پيش
#8
 
فقط خواستم اين تاپيک رو بيارم بالا تا مدير محترم تالار يه فکري واسه اين سه تا تاپيک با محتواي انشا بنُمايند!

Cool Cool Cool Cool Cool Cool Brick wall Brick wall Brick wall Brick wall Brick wall Think Think Think Think Silenced

_________________
_ مارمولک بازي هم حدي داره!!! Crying or Very sad
_ باهات موافقم ,حدش هم هست مثبت بينهايت! Cool
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ice.plusآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 29 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 858
اعتبار کسب شده: 4456
محل سکونت: کاخ سفيد
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 04 اسفند 1386، ساعت 23:21
 2 ماه و 16 روز پيش
#9
 
واي تا احسان نديده يکي يه کاري کنه حالا
http://www.persianbb.com/t8143.html
رو فعلا با اين يکي کنه اون اوبونتا مهم نيست Embarassed

_________________
پرسپوليس اول ميشي،ولي آخرم بشي دوسِت داريمImage
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 19:50
 1 ماه و 29 روز پيش
#10
 
بابايم انترنت سريع خريداري مي باشد. مي گويد سرعتش از سرعت ماشين عمو هم بيشتر است. خواهرم خوشحال مي باشد چون مي تواند عکس هاي ژيگول جديد را از اون بگيرد. مادر بزرگم مي گويد توي اين انترنت عکس بابا بزرگش هم مي باشد. ولي بابايم مي گويد:« مگر هرکي هرکي مي باشد فقط عکس آدم هاي گنده توش هست». خواهرم مي گويد مثلا عکس دنيل رادکليف!



دير وقت مي باشد بابايم مي گويد بايد بخوابيم. خواهرم تازه بعد از کلي گشتن در گاگول و گرفتن عکس از ژيگولک تازه تيليويزيون روشن کرده. تا بعد از اخبار فيلم ببيند. تيليويزيون مي گويد:«مردم تهران مواظب باشند سيل نبردشان!» مادر بزرگم مي گويد: «خودشان مواظب باشند، ما را سيل نبرد» اما بابيايم معتقد مي باشد: «دل آن ها مشغول سوزيدن براي بعضي ها مي باشند که انرژي هسته اي نمي خواهند».بابايم عصباني مي باشد و مشغول تلفظ کلمات رکيک مي باشد ولي من به اين فکر مي کنم که ممد فرنگيز خانم اينا بعد از در آوردن دامن چه سبک بال بالا بلندي بازي مي کند.



امروز که فردا باشد، من دم در نشسته ام و کوچه را مي پايم که شايد يکي از همساده ها دختر داشته باشد که من عاشقش شوم. مادر بزرگ ممد و شوهر جديدش که فقط چهل سال ازش کوچک تر است راهي جايي مي باشند که حتا دست آب هم به آن ها نرسد.



سيل نيامده ما سيل زده مي باشيم. مادربزگ عشقولي من با عينک قواصي نشسته و شلوارک مي دوزد. خواهر روي عکس ژيگولي هايش نايلون کشيده. عمويم هم آمده مي گويد سر چهار راه يک کوسه به او حمله کرد و جريمه اش کرد. تازه او به کوسه گفته بود که اصلا هم از چراغ قرمز رد نشده است ولي کوسه براي نبستن کمربند او را جريمه کرده بود. من نمي دانم چرا عمو اون کمربندي رو که اون خانوم برايش مي خرد را مي بند ولي مال ماشين را نه! بابايم با يک مايو راهي اداره مي باشد. خواهر و مادربزرگم از اين کارها نمي کنند تا پرشين بي بي فيلتر نشود. مادربزرگم به بابايم مي گويد: « بيرون مي روي سرما نخوري!» بابايم هنوز خانه را باز نکرده خوانوم معلم جلوي بابايم ظاهر مي شود. بابايم مي گويد: «انگاري مويش را آتيش زده باشند» و خانوم معلم مي گويد: «آدم بايد در سختي ها کنار بغل هم باشد». همه متعجب مي باشيم و بابايم مي گويد اين خانوم معلم شما هم در نوع خودش سيريش مرغوبي مي باشد.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 19:59
 1 ماه و 29 روز پيش
#11
 
موضوع انشا: انتخابات در زندگي ما چه نقشي دارد(1)
خانم معلم: خانم رضاييان

به نام خدا
البته بر همگان واضح و مبرهن است که انتخابات کار خوبي است و مردم بايد سرنوشت خود را در آن بگيرند. ما هميشه در انتخابات شرکت مي کنيم. من هنوز به سن انتخابات وارد نشدم ولي جمعه ها با پدر و مادرم به انتخابات مي رويم و رأي مي دهيم. پدرم که خودش يک مرد کارگر مي باشد و در کارخانه پارچه بافي کار مي کند هميشه در انتخابات شرکت مي کند و به مادرم مي-گويد بايد به يک نفر که خودش لاغر و از مردم فقير باشد رأي بدهيم. من انتخابات را خيلي دوست دارم چون تلويزيون در آن آهنگهاي زياد پخش مي کند و مردم هميشه شاد هستند و در انتخابات شرکت مي کنند. پارسال که دوباره انتخابات بود مادرم به آقاي احمدي راي داد چون او گفت مردم فقير نبايد باشند. مادر من وقتي تلويزيون گفت که آقاي احمدي در انتخابات برنده است خيلي خوشحال بود و شام قورمه سبزي درست کرد. من قورمه سبزي را خيلي دوست دارم و مخصوصاً گوشت هايش را مادرم هميشه پيدا مي کند و به من مي دهد. من دعا مي کنم دوباره آقاي احمدي برنده شود چون قورمه سبزي غذاي خوب و مقوي است. ما از انتخابات قبلي هرماه قورمه سبزي مي خوريم و از آقاي احمدي تشکر مي کنيم. همه آقاي احمدي را دوست دارند و صاحبخانه ما هم که آدم عصباني است و همه کوچه ما و کوچه نونوايي و کوچه نادر مال او هست و هميشه سر پدرم و همه داد مي زند هم او را دوست دارد. براي همين ما در انتخابات شرکت مي کنيم که آمريکا و مخصوصن جرج بوش که تلويزيون گفت احمق است بفهمد و ديگر مردم را اذيت نکند. پدر من روزنامه خريد و در روزنامه نوشته بود يک نفر در بانک پول زياد را دزديده بود. اگر از پول پدرم دزديده شده باشد ديگر نمي شود که ماشين بانک را برنده شويم. من دوست دارم کسي که در انتخابات برنده شد دزدها را بگيرد و توي زندان بيندازد و ماشين ما را که اگر خدا بخواهد برنده شديم به ما بدهد. ماشين خيلي خوب است و مي توانيم با آن به مدرسه برويم مثل پوريا و سينا و شروين و جعفر که با آن به مدرسه مي آيند. ما بايد در ماشين کمربند ايمني را ببنديم که وقتي تصادف کرديم ما را نگه دارد و کشته نشويم. من قول مي دهم اگر ماشين را برنده شديم کمربند آن را ببنديم که تصادف نشود. در نتيجه انتخابات خوب است و من و خانواده ام در آن شرکت مي کنيم.

محمدحسين کاظم زاده ـ کلاس سوم ب
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 20:00
 1 ماه و 29 روز پيش
#12
 
موضوع انشا: انتخابات در زندگي ما چه نقشي دارد(2)
خانم معلم: خانم رضاييان

به نام خدا
من تا سه شنبه قبلي که خانم رضاييان گفتند انتخابات چه نقشي در زندگي ما دارد انتخابات را نديده بودم. اما به خاطر راهنماعي خانم معلم که ما را آموزش مي دهد متوجه شدم و از ايشان که بچه ها را دوست دارند تشکر مي کنم. من وقتي به خانه رفتم از پدرم سؤال کردم. من پدرم را خيلي دوست دارم چون او براي من همه چيز مي خرد و آدم خوبي هست. پدر من در روز پنجشنبه که تولد خواهر من بود گوشي من را که خراب بود گرفت و براي من يک گوشي P1 خريده بود که به من داد. من از پدرم پرسيدم که انتخابات چه نقشي در زندگي ما دارد. او به من گفت ولي نمي توانم در اينجا بنويسم. پدر من آدم خوبي هست و باادب مي باشد و هميشه کراوات اتو کرده مي پوشد اما وقتي موضوع انشا را گفتم حرفهاي بدي زد که ننوشتم. من فکر مي کنم پدرم در آن روز با شريک او که آقاي زرگري هست دعوا کرده بود چون فقط وقتي با او دعوا مي کند حرف هاي زشت مي گويد. ما در روز جمعه که به همراه دايي شهروز و زنش که تازه گرفته است به فشم رفته بوديم دايي به باجناق خودش که قبلاً با خواهر زن او عروسي کرده بود و ما در عروسي او نبوديم درباره انتخابات صحبت کرد و گفت انتخابات در زندگي نقش مهمي دارد و سال قبلي که انتخابات شد جنسهايش که در خارج خريده بود سه ماه توي کشتي ماند و نتوانست بياورد اما دوباره که چند ماه بعد از آن شده بود مشکل آنها درست شد و آنها که خريده بود گرانتر شد و براي همين او توانست دختر آقاي جواهريان را براي خودش بگيرد و الان در زندگي خود خوشبخت مي باشند. و من فهميدم که انتخابات در زندگي ما باعث خوشحالي مي باشد. من در تلويزيون ديدم که در برنامه آقاي شب خيز يک آقايي درباره انتخابات صحبت کرد و گفت مردم اگر رأي ندهند ما دوباره به آنجا مي آييم اما وقتي از مادرم پرسيدم گفت فرق ندارد. و من ديروز از راننده پدر من که آدم خوبي هست و مي گذارد من در جلو بنشينم و کمربند را نبندم درباره انتخابات در زندگي ما چه نقشي دارد سؤال کردم و او هم گفت انتخابات در زندگي ما فرقي ندارد. در نتيجه من از اين انشا نتيجه مي گيرم انتخابات در زندگي ما خيلي مهم است براي اينکه آدمها ازدواج مي کنند و در فشم که خيلي زيبا مي باشد ويلا با استخر مي خرند و ما جمعه ها به آنجا مي رويم و همه با هم در انتخابات شرکت مي کنيم.

شروين فرمان گستر ـ کلاس سوم ب
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 20:01
 1 ماه و 29 روز پيش
#13
 
موضوع انشا: انتخابات در زندگي ما چه نقشي دارد(3)
خانم معلم: خانم رضاييان

بسم الله الرحمن الرحيم
خانم معلم ما از ما خواسته اند که درباره انتخابات چه نقشي در زندگي ما دارند انشاي خود را بنويسيم. انتخابات در زندگي ما نقش زيادي دارد. پدر من در مجلس خودش يک نماينده است و در چهار سال پيش که در شهرستان بوديم عکسهاي خودش را که در آنها با آدمهاي زيادي دست داده است چاپ کرد و براي همين در انتخابات برنده شد و ما به تهران آمديم و سوار ماشين شديم. مادر من در انتخابات خيلي کار مي کند و براي زنها در سفره و جلسات صحبت مي کند که به آدمهاي خوب و پدر من رأي بدهند. پدر من از وقتي به تهران آمديم هميشه به مشکلات مردم فکر مي کند و آنها را حل نموده است. در همين ديروز ما در خانه نشسته بوديم و يکي از مردم که داراي مشکلات زياد مي باشد به خانه ما آمد و پدرم مشکل او را که موبايلهايش در گمرک زير خاک مانده بود حل کرد و او چهار تا گوشي بازي دار به پدرم داد و پدرم به زور آن را قبول کرد و به مادرم داد و گفت به علاءالدين بدهد. پدر من هميشه مشکلات مردم را حل مي کند و مادرم نيز هميشه به او کمک مي کند. الان پدر من به شهرستان رفته و مشکلات مردم آنجا را حل مي کند براي اينکه در انتخابات که جديد است به او رأي دهند. پدرم يکبار به مادرم گفت مردم خيلي ساده مي باشند براي اينکه حاجي فاضل که به آنها آبگوشت زياد داده بود مي خواهد در انتخابات شرکت کند و ما بايد به مردم کباب بدهيم که بهتر است. من کباب را خيلي دوست دارم و براي همين در انتخابات شرکت مي کنم. داماد ما که در سال پيش با خواهر من عروسي کرد و در عروسي او اول حاج[...] آمد و بعد که رفتند اُرگ آوردند پسر آقاي شوکت است که در اداره رئيس مي باشد. داماد ما هم مثل ما در انتخابات شرکت مي کند و گفته است اگر پدر من رأي نياورد ممکن است پدر او را که به مردم خدمت مي کند استعفا دهد و مشکلات مردم حل نشود. من دوست دارم مشکلات مردم حل شود و همه بچه ها مثل ما ماشين داشته باشند و به مدرسه بيايند و کمربند خود را سفت ببندند. پس نتيجه مي گيريم انتخابات نقش مهمي در زندگي ما دارد و من و پدرم و مادرم و دامادمان در انتخابات شرکت مي دهيم و با مشت محکم از همه چيز دفاع مي کنيم. با تشکر از خانم معلم مهربان.

جعفر سلطان آبادي قلاوندي ـ کلاس سوم ب
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 900
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 23 اسفند 1386، ساعت 11:43
 1 ماه و 27 روز پيش
#14
 
موضوع انشا: ماهواره

با سلام خدمت خانم معلم خيلي عزيزم! انشا خودم که درباره ماهواره مي باشد، آغاز مي کنم. ماهواره در بزرگ قابلمه اي مي باشد که يک ود ودک وسط آن قرار داشته و به صورت يواشکي عکس آدم هايي را نشان مي دهد که از بس نمي دانند ما آن ها را تماشا مي کنيم،‏ هيچي تنشان نکرده اند. معمولا ماهواره را پشت حياط ممد فرنگيز خانم اينا قرار مي دهند و با آن قرتي مي شوند. تصاوير آن توسط باد و پارازيت که بابايم هميشه مي گويد «وسط حرف من ول نکن» خراب مي شود و بايد دور از چشم آقا پليسه باشد. اما برنامه هاي آن چه مي باشد.



برنامه هاي ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا به چند دسته تقسيم مي شود که اول آن درمانگاه تخصصي شب خيز باشد که در آن دکترها مي نشينند و مردم به جاي اين که خيلي زحمت بکشند و تا دکتر بروند، زنگ مي زنند و مي گويند کجايش درد مي کند و به اين وسيله جايشان خوب مي شود. در اين برنامه يک «تي مجري» هم مي باشد که هي براي مردم خنده در مي کند. بابايم هميشه مي گويد: « پيام هاي بازرگاني براي اين خوب مي باشد که آدم بين تماشاي تيليويزيون،‏دستشويي برود» ولي پيام هاي اين برنامه آن قدر مي باشد که آدم بين دستشويي رفتن،‏برنامه هم تماشا مي کند! و زندگي در اين برنامه خيلي شيرين مي باشد.



يکي ديگر آن،‏برنامه « حسني بده، ‏بد، بد» مي باشد که مادربزرگم مي گويد:«قديم ها آوازهاي مجري آن در خط شوش- ورامين خيلي طرفدار داشت». ولي حالا به جاي بشکن زدن، داد مي زند و هي به مردم مي گويد که شعار بدهند تا دموکراسي باشد که دوباره بشکن بزند. آقاي داد خيلي وطن دوست مي دارد و هفته اي سه بار براي آن گريه مي کند و بعد که احساسات آدم يکجوري شد، شماره حساب برنامه شان را اعلام مي کند که پول داشته باشد که بتواند باز هم گريه کند!



يکي ديگر از برنامه هاي مهم اين کانال، ميزگردي مي باشد که دو عدد بچه فوفول مي باشند که «خيلي ممنون» مي خوانند که براي دموکراسي خيلي مناسب مي باشد. خواهر ممد فرنگيس خانوم اينا مي گويد اين ها قبلا گربه ي سياه بودند! نمي دانم چه جوري به آدم تبديل شدن؟! مادر بزرگم مي گه بگيد بسم الله تا برن!



کانال ديگر آن «تپش تپش واي از تپش واي از دل ديونه» مي باشد که همان برنامه خانواده خودمان باشد و در آن آشپزي و نرمش ياد مي دهند و خواهر ممد هر روز پاي آن مي نشيند و شينيون و بيگودي و دکولوره از آن ياد مي گيرد. آدم هاي فقير بيچاره حيوانکي هم که خيلي بچه دارند و بيکار مي باشند و شام ندارن که بخورند، به آن زنگ مي زنند و بدبختي شان را با مردم جهان در ميان مي گذارند و آقاي مجري بعد از اين که فين مي کند مي گويد:«آقاي احمدي نژاد! اين وضع مردم ماست!» و من هيچ وقت نمي فهمم ما که غير فقير باچاره ناحيوانکي و باکار مي باشيم و شام هم قيمه ريزه داريم، چطور پول نداريم ماهواره بخريم و به آن زنگ بزنيم!



يکي ديگر از کانال ها کانال حيوانات مي باشد که باباي ممد آن را تماشا مي کند و از اول تا آخر جانور مي باشد. باباي ممد وقتي خانه باشد يا فوتيبال مي بيند يا حيوان نمي دانم اين ها چه ربطي به هم دارند ولي بايد يه چيزي باشد که من نمي فهمم!



يکي ديگر آن، کانالي مي باشد که هي قطع مي شود، هي وصل مي شود، چون خيلي بي پول مي باشند از بس بلد نمي باشند قبل از اعلام شماره صاحب، خوب براي وطن گريه کنند، صاحب آن مهندس «درخت» باشد که در کنار خانواده مهربانش برنامه اجرا مي کند.



خانم جواني که مادربزرگم مي گويد هم سن او مي باشد، همسر خانواده مي باشد و مادربزرگم مي گويد: «قديم ها تبلغ دستمال کاغذي بود و در فيلم هاي خوب خوب بازي مي کرد و به لباس آلرژي داشت!» خانم همسر خيلي به سياست آگاه باشد و همه تفسيرهاي همسايه هاي ما هنگام سبزي پاک کردن را بلد مي باشد.



دختر خانواده هم آهنگ هاي درخواست برنامه مي باشد، که به درخواست مردم حرکاتش براي آن ها موزون باشد و اين گونه دموکراسي آزاد مي شود.



يک کانال ديگر فيلم هاي نشان مي دهد که مخصوص آزادي مي باشد و به يه جاهايي حمله مي کنند و دمکراسي مي آورند. البته بابايم چشمهايم را گرفت تا آدم هايي که مثل نقلو نبات مي ميرند را نبينم. و اين کانال ريپيد مي باشد که يک ماه صبح تا شب يک فيلم پخش مي کند.



برنامه ديگر ماهواره ممد اينا که «جام» «اش» «جم» باشد يکي آقاي خيلي دکتر دارد که در دانشگاه پارک دانشجو رشته «بلالوژي» خوانده و خيلي پولدار مي باشد و همه مردم هاي که کمبود محبت دارند به اين برنامه زنگ مي زنند که آقاي دکتر قربانش برود و فدايشان بشود.



اين کانال يکي هم دارد که رمانتيک برنامه باشد و هر روز به مدت دو ساعت از خودش تشکر مي کند.



اما مهم مهم اين ها «آزادي » مي باشد که خيلي بد آموزي باشد، از بس مجري هاي آن يکي يکي مي آيند فحش هاي جديدي را که يا گرفته اند براي مردم تعريف مي کنند.



يک مجري آن که سبيل هايش را ميزامپلي مي کند، خيلي بامزه باد و هفته اي دوبار از حرص و جوش سکته مي کند و آن قدر مادربزرگش در دهانش فلفل نريخته که هي دروغ مي گويد. همين پريشب هفته پيش ممد فرنگيز خانم اينا گفت که آقاي سبيل گفته، مخالفان تيليويزيون را گرفته اند. ولي ما نفهميديم که چرا مخالفان هم برايمان «دکتر پزوهان» و تام و جري و گفتگوي خبري پخش مي کردند!



برنامه ديگر آن يک خانوم مي باشد که با دوستانش درباره وضعيت فلاکتبار ما صحبت مي کند. او مي گويد ما خيلي بيچاره مي باشيم و دمکراسي نداريم. او مي خواهد دمکراسي را براي ما آزاد کند. او مي خواهد با آمريکايي ها که خودش را صداي آمريکا مي باشد براي آزادي دمکراسي بياييد. مادر بزرگم مي گويد خيلي وقته که مي خواد بياييد ولي سرکاري مي باشد.



اما نتيجه گيري که خودتان گفتيد چهار نمره دارد، اين که شجاعت، يعني اين که آدم شجاع مي تواند از راه دور دور و به وسيله قابلمه و فحش و حرکات موزون دمکراسي بکند و به مردم بگويد بوق بزنيد و جيغ بزنيد و کتک بخوريد و داخل خيابان بيايد تا طرح زوج و فرد شود و بنزين مصرف کنند که بنزين سهميه بندي شود تا حوقشان سر وقت باشد.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مادر شوهر!
2
پاسخها: 28 بیننده: 945 نویسنده: mhaji
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است هفته دفاع مقدس در بخش کامپيوتر!
1
پاسخها: 28