| نویسنده |
پیغام |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 02 مرداد 1386، ساعت 17:31 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#31
|
| |
راستش من که کتاب رو خوندم
خيلي هم خوشم اومد
جالب بود ..
خيلي از جاهاي کتاب بنظرم جالب بودن
-------------------------------------------
فصل دوم:
جايي که هولدن رفته بود استاد تاريخشو ببينه و گرم صحبت با اسپنسر بود :
زندگي يه جور بازيه و اينا. واين که چه جوري بايد با توجه به مقرراتش بازي کرد ............
بازي!اگه طرف کله گنده ها باشي قبول دارم بازيه ولي اگه طرف ديگه باشي طرفي که کله گنده ها نيستن ديگه بازي چه معني داره ؟ هيچي بازي اي در کار نيست..... |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 02 مرداد 1386، ساعت 17:37 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#32
|
| |
در خيلي از قسمتهاي کتاب اشاره به اين شده که مردم هيچوقت متوجه هيچ چي نيستن !!!!!!!!!!!!
يا اينکه از بکار بردن کلمات که افراطي هستن دوري ميکنه
مثلا کلمه بي نظير..خيلي واسم جالب بود چون اکثر وقت ها من هم به اين موضوع فکر ميکردم
بطور خيلي ساده وقتي کسي داره راجع به موضوعي صحبت ميکنه و ميگه انقدر خنديديم که نگو ..با اينکه شايد فقط يه لبخند زده باشه... و خيلي چيزاي ديگه
ولي نفهميدم چرا ميگفت که دوست نداره پشت سرش داد بزنن و بگن موفق باشي؟
چرا از اين کلمه بدش ميومد؟ |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 02 مرداد 1386، ساعت 22:25 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#33
|
| |
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 02 مرداد 1386، ساعت 22:41 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#34
|
| |
من هم اين کتاب رو خوندم.به نظر من چيزي که هولدن دنبالشه صداقته!
همه افراد بد توي کتاب اونايي هستن که صداقت رو کنار گذاشتن.البته اول فصل سه خودش هم به اين واقعيت اشاره ميکنه که بزرگترين دروغگوييِ که ممکنه ببينيند اما همه جاي کتاب پره از تنفر از دروغ.
فيبي دوست داشتني ترين شخصيت کتاب کسي هست که دروغ نميگه.همه کارهاش رو اونطور که خودش دوست داره انجام ميده و چون يه بچه است اونها رو با صداقت تمام انجام ميده.خود هولدن هم کارهاش رو مطابق ميلش انجام ميده.مثلا موقع تلفن زدن به دوستاش تنها دليل منصرف شدنش اينه که حال نداره!!(مثل شيرازيها!)
واسه همين هم هست که اطرافيانش اون رو احتمالا به بيمارستان رواني ميبرند.
معلم پپرش و معلم قبليش بهش هشدار ميدن که تو الان متوجه نيستي و بعدا متوجه خواهي شد اما اون داره واسه دلش زندگي ميکنه.شايد اونا متوجه نباشن!واسه همينه که فکر ميکنن مشکل رواني داره.
(ما هم مثل بقيه هستيم.واسه همسايه ها زندگي ميکنيم و منتظريم ببينيم کي چي ميگه.اما هولدن واسه دلش زندگي ميکنه و با خودش صادقه....)
چيزديگه اي که خيلي جالبه طرز نوشتن و متن کتاب هست که خيلي ساده و دوست داشتني نوشته شده!
من چند فصل از کتاب رو به زبان اصلي خوندم و متن اصلي رو خيلي بي شيله پيله ديدم.البته ترجمه خيلي قشنگي هم از کتاب شده که خيلي از احساس نويسنده رو منتقل ميکنه.
در کل من خلاصه کتاب رو توي صداقت ديدم
خب بچه ها شمام شروع کنيد.... |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1886 اعتبار کسب شده: 4939 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 03 مرداد 1386، ساعت 8:24 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#35
|
| |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1194 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 03 مرداد 1386، ساعت 8:42 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#36
|
| |
اين کتاب نکات قشنگ زياد داشت. راستش من يه جورايي هميشه دوست داشتم بدونم تو کله پسرا چي ميگذره. به چه چيزايي فکر ميکنند، با چه مسائلي برخورد مي کنند و مهمتر از همه، اگه يکي از اونا فقط يکي از اونا، بخواد اونجوري که دوست داره بمونه، همونجوري که فکر مي کنه درست تره چيکار مي کنه. به بعضي از سئوالاتم جواب داد.
خاصه اينکه حقيقتا هولدن از همه آدماي بي صداقت فراري بود و اگر اجازه پيدا مي کرد (شايد اگه فيبي اجازه ميداد)، از دست همه اطرفيان فرار مي کرد. کاري که گاهي براي خلاصي از اين هجوم اطراف گاهي به کله آدم مي زنه.
عادت دارم حين مطالعه مهمترين و جالبترين بخشهاي مطلبي رو که دارم مطالعه مي کنم، خط بکشم. که زياد پيش اومد حين مطالعه اين کتاب واسم. و يکي از اين قسمت ها که دوست داشتم اين بود:
از من مي شنويد هيچ وقت چيزي به کسي نگوييد. اگر بگوييد، يواش يواش دلتان براي همه تنگ مي شود.
و يا:
فکر ميکردم چطور بشود که بعدها او را دوباره ببينم. منظورم همه قوم و خويشهام است. پيش خودم گفتم احتمال دارد دوباره آنها را ببينم، اما چندين سال بعد از اين. پيش خودم گفتم ممکن است موقعي به خانهمان بروم که تقريبا سي و پنج سالم شده، آن هم در صورتي که يک نفر مريض شده باشد و بخواهد پيش از مردنش مرا ببيند. من فقط به اين خاطر بود که کلبهام را ول ميکردم و برميگشتم خانهمان. حتي توي ذهنم مجسم ميکردم که وقتي به خانه من ميروم چه حوادثي پيش ميآيد. ميدانستم که مادرم خيلي ناراحت ميشود و شروع ميکند به گريه کردن و از من خواهش ميکند که بمانم پيش آنها و ديگر به کلبهام برنگردم، اما من در هر صورت بر ميگشتم. خودم را خيلي خونسرد و عادي نشان ميدادم و مادرم را آرام ميکردم، و بعد با کمال خونسردي ميرفتم آن طرف اتاق و از توي قوطي سيگار يک دانه سيگار برميداشتم و آتش ميزدم. از همهشان دعوت ميکردم که اگر مايل باشند يک وقتي بيايند به ديدن من. اما اصراري، چيزي نميکردم. کاري که ميکردم اين بود که به فيبي اجازه ميدادم موقع تابستان و تعطيلات عيد و غير آن بيايد پيش من. و همينطور اگر دي بي جاي دنج و خوش منظرهاي براي کار نوشتنش ميخواست، ميگذاشتمش بيايد پيش من، اما بهش اجازه نميدادم توي کلبه من سناريو براي فيلم بنويسد- فقط داستانهاي کوتاه و رمان. قرار و قاعدهاي وضع ميکردم که وقتي کسي به کلبه من ميآيد، نتواند کاري که از روي حقه بازي و نادرستي باشد، انجام بدهد. و اگر کسي درصدد اين باشد که حقه بازي و نادرستي بکند، نتواند آنجا بماند و بگذارد برود.
جا داره از مسافر کوير بابت معرفي اين کتاب جالب هم تشکر کنم. بحث رو ادامه بديم. داره جالب ميشه. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 03 مرداد 1386، ساعت 17:47 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#37
|
| |
|
|
|
|
 |
arghavan  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 17 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 22 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 17:33 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#38
|
| |
سلام
ببخشيد ميون بحث داغ کتابخونيتون مزاحم شدم. اما فکر مي کنم اينجا بهترين مکان باشه براي صحبت کردن
اينجا کسي پيدا ميشه در زمينه ي معرفي کتاب به مجله ي بخش کامپيوتر کمک کنه؟
اگه کسي هست خوشحال ميشم به منpm بفرسته |
|
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 10 مرداد 1386، ساعت 10:27 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#39
|
| |
|
بچه ها : نبي ،مصي ، امير حسين ،hunger , moji , حامد ، کجايين؟مگه قرار نبود بيايد اينجا ؟ |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
ehsaneyazdanpanah  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 390 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ها آمو شيرازيِـَم من جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 10 مرداد 1386، ساعت 10:52 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#40
|
| |
سلام
1.. بامداد خمار رو کي خونده يه خورده واسم تعريف کنه
2.. نسخه ي ebook اين کتاب هم پيدا ميشه؟
3.. درباره کتاب اگه اشتباه نکنم "شبهاي پيشاور" که در مورد مناظره شيعه و سني هست چي؟کسي اطلاعاتي نداره؟
ممنون |
|
_________________ براي شعري که بي تو خواهم گفت...
قافيه کم دارم ...
و...
تجربه ي با تو بودن را...
اي کاش به اندازه ي سلامي با هم بوديم...
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 16 مرداد 1386، ساعت 13:03 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#41
|
| |
|
من شب سراب رو خوندم . همون که مثلا قصه از زبان پسره هست. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1194 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 0:32 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#42
|
| |
موضوع اين تاپيک از جمله مو ضوعاتي که جدا اگه بهش پرداخته بشه باعث ميشه که اين تاپيک جزء بهترين تاپيک هاي تالار بشه. بهترين از اين بابت که مي شه به واسطه وجود اين تاپيک و بحث در اون، آدم کتاب بخونه و دنيا رو از دريچه نگاه آدماي ديگه، که يه جور ديگه به دنيا نگاه مي کنن، ببينه وقت صرف اين تاپيک بکنه و حتما چيزي ياد بگيره. البته خوبتر و قشنگ تر ميشه اگه که کتابهايي که براي مطالعه معرفي ميشه، موضوعات متفاوتي داشته باشن و احيانا نياز آدم رو به دونستن، دونستن بعضي چيزا ارضاء کنن.
و خوب واسه شروع، «کتاب ناطور دشت»، انتخاب قشنگي بود.
اما کنار گذاشتن اين تاپيک خوشايند نيست.
مسافر چرا ادامه نميدي؟
فکر نمي کردم به اين زودي اين موضوع از حرارت و تب و تابش کاسته بشه، و شمايي که خودتون اين تاپيک رو بنا کرديد، کنارش بذاريد. کاري که شروع کرديد رو ادامه بديد. استقبال که شد، حيف که ادامه پيدا نکنه.
اما بخشايي از کتاب رو که خودم خوشم اومد با ذکر شماره فصل آوردم. هر چند معتقدم که از يه جهت ديگه هم ميشه کتاب رو بررسي کرد. نه فقط اينکه هولدن پي ِ صداقت بود، چيزي که احيانا قابل يافتن نيست، اينکه واسه خودش و اونجوري که دوست داره زندگي کنه، اينکه معتقد ِ آدم نبايد خودش رو گول بزنه و بقولي با خودش صادق باشه، اما سواي از همه اينا هم يه سري نکات ديگه داشت که خوشم اومد، مي شه اونا رو جز نکات خوب اين کتاب لحاظ کرد. سر فرصت اونا رو هم ميارم.
فصل دوم:
- مردم هميشه خيال ميکنند که هر چيزي همهاش درست است.
- مردم هيچوقت اين جور چيزها را نمي بينند. مردم هيج وقت هيچ چيز را نمي بينند.
فصل پنجم:
- اين مردم هيچوقت حرف آدم را باور نميکنند.
فصل هفتم:
- نشد کسي چيزي به من هديه بدهد و آن هديه آخر سر باعث غم و غصه من نشود.
فصل دوازدهم:
- وقتي که ارني رفت پشت پيانو نشست طوري قيافه گرفت که انگار کشيش رفته به محراب.
- اين مردم هميشه براي چيزهايي کف مي زنند که چرند و بي معني هستند.
- اگر آدم بخواهد توي اين دنيا جل و پلاسش را از آب در بياورد، مجبور است که از اين مزخرفات به مردم تحويل بدهد.
- اين مردم هميشه کارهاي آدم را خراب مي کنند.
فصل شانزدهم:
- هيچکس تغيير نمي کند و جور ديگري نمي شود. تنها چيزي که تغيير مي کند، خود آدم است. نه اين که خيلي پير شود يا همچو چيزي. نه، اين نيست. بلکه فقط خود آدم تغيير مي کند.
فصل بيست و يکم:
- تنها کاري که آدم لازم است بکند، اين است که چيزي بگويد که کسي از آن سر در نياورد، و آن وقت هر کاري که دلتان بخواهد براتان انجام مي دهند.
فصل بيست و سوم:
- آدم مي توانست بدون اينکه احترام خودش را از دست بدهد، با او شوخي کند.
فصل بيست و چهارم:
- علامت انسان رشد يافته اين است که مي خواهد بزرگوارانه در راه يک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشد يافته اين است که مي خواهد در راه يک هدف به فروتني زندگي کند.
- تعليم و تربيت دانشگاهي برات فايده ديگه اي هم داره. اگر تا مسافت قابل توجهي پا به پاي اون پيش بري، رفته رفته دستگيرت مي شه که ذهن تو چه حد و اندازه اي داره. چه چيزي مناسب اونه و چه چيزي نيست. پس از مدتي مي فهمي که چه افکاري زيبنده قامت ذهن توست. يه حسن اين کار اينه که مقدار زيادي از وقتت رو براي آزمودن افکاري که مناسب ذهنت نيست، به هدر نمي دي. شروع مي کني به شناختن اندازه هاي واقعي قامت ذهنت، و اون وقت مطابق اون بر تنش لباس مي پوشوني.
فصل بيست و پنجم:
- فقط دلم مي خواست کسي مرا نشناسد و من هم کسي را نشناسم.
- تمام بدبختي همين جاست. آدم هيچ وقت نمي تواند جايي را پيدا کند که دنج و دلچسب باشد، براي اينکه همچو جايي اصلا در دنيا وجود ندارد. آدم ممکن است خيال کند که همچو جايي وجود دارد، اما ... |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
نبي  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 06 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 1274 اعتبار کسب شده: 3424 محل سکونت: اوينور دنيا! سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 6:48 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#43
|
| |
من هم تحليلمو تا يکي دو روز ديگه مفصل مي نويسم |
_________________ It takes a lifetime to learn the meaning of friendship...
...Sometimes love is hiding between the seconds of your life
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 15:24 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#44
|
| |
عاليه
چه خوب که از سفر ها برگشتين
فقط مسافر هنوز برنگشته که اگه اونم برگرده ..ناطور دشت رو تکميل کنيم و بريم سراغ کتاب بعدي
شاهيييييييييييييييييييييين
چي شد پس ؟فکر کنم 20 تير بود که کتاب رو شروع کرديم ولي الان از 1 ماه گذشته هنوز نذاشتيمش زمين
..
کلي حرف داريم راجع بهش
نميخواي شروع کني؟ |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1194 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 29 مرداد 1386، ساعت 3:44 |
|
 |
1 سال و 3 ماه پيش |
|
#45
|
| |
کتاب «ناطور دشت» به قلم توانمند «جي. دي. سلينجر»
کتابي که نويسنده اون، به توصيف افکار، رفتار و شخصيت پسري 16 ساله مي پردازه که به کلي با جهان اطراف خودش در تضاد هست و اين تضاد رو هرگز تاب نمي آره. «هولدن کالفيلد»، بيشتر از هر چيز از دوگانگي موجود ميان عقايد و علايق خودش و دنياي اطراف در رنج ِ و سعي در رهايي از شرايط محيطي ناجوري که اطراف خودش حس مي کنه داره. «فرار از جهان عوضي به جهان قشنگ»
يکي از دلايل عمده اي که مدرسه الکتون هيلز را ترک کردم اين بود که افتاده بودم وسط يک مشت آدم هاي متقلب و حقه باز همين.
هولدن به دنبال رهايي از اين محيط و پناه بردن به جايي است که:
کسي مرا نشناسد و من هم کسي را نشناسم. و وانمود کنم که يک آدم کر و لال هستم.
به اين ترتيب:
ديگر مجبور نمي شوم با هر کس و ناکسي طرف صحبت بشوم و با آنها حرفهاي احمقانه و بي فايده بزنم.
و حتما براي اون محيط مورد علاقه:
قرار و قاعده اي وضع مي کردم تا وقتي کسي به کلبه من مي آيد نتواند کاري که از روي حقه بازي و نادرستي باشد انجام دهد و اگر کسي در صدد اين باشد که حقه بازي و نادرستي بکند، نتواند آنجا بماند و بگذارد برود.
و به اين ترتيب سعي در تضمين شرايط مورد علاقه خودش داره. البته نه در عالم واقع.
در عالمي که شايد همه آرزوي بودن و زيستن در اون رو داشته باشند، دنيايي با يک پاره نان جو و يک عالم آزادي و آرامش. و آرامش از نظر هولدن بودن و زيستن در دنيايي پر از صداقت هست. اما اين دنيا هرگز وجود خارجي نه داشته باشه و نه پيدا مي کنه.
اما نکات بارز و جالب توجه اين داستان اين بود که: هولدن هرگز به هيچکس و به هيچ دليلي بي احترامي نمي کنه و هرگز شخصيت کسي رو کوچيک و خرد نمي دونه. براي هر انساني با هر شکل رفتار و اخلاقي، احترام قائل ِ و نکات مثبت شخصيتي هر کسي رو ميدونه.
هولدن هرگز کاري نمي کنه که موجب ناراحتي کسي بشه:
گفتم حالا که او دلش به اين خوش است که چراغ خاموش باشد، چرا دلش را بشکنم؟
هولدن هرگز مرتکب کاري که باعث رنجش ديگري بشه نميشه، حتي اگر طرف مقابل باعث رنجش اون باشه.
قدرت هولدن در تجزيه و تحليل مسائل خارق العاده است. و جالب اينکه تو اين مدتي که از خانواده دور هست، گاها حتي سعي ميکنه که هر کاري که دوست داره و يا احساس مي کنه که الان دوست داره انجام بده رو انجام بده، مثلا کشيدن 30 بسته سيگار در يک روز، رفتن به مکان هايي که دوست داره، بودن در شرايطي که در اون لحظه احساس آرامش مي کنه، اما از هيچ حدي فراتر نميره. البته حدودي که خودش براي خودش در نظر گرفته و همه اون چيزهايي که خودش عميقا به اونها معتقد هست. در هر حال، مواظب افکار و شخصيت خودش هست.
و باز هم مخالفت هولدن با رفتار و طرز نگاه انسانها به دنياي اطراف.
البته همه اش تقصير او نيست. من تا حدودي تمام آن کله خرهايي را هم که ديوانه وار برايش کف ميزنند، تقصير کار مي دانم – اگر آدم به اين کله خرها رو بدهد، همه را همين طور به ابتذال و افتضاح مي کشانند.
هولدن شخصيتي عجيب، پيچيده، و در عين حال دوست داشتني داره. نوع نگاه هولدن به دنياي اطراف، جالبه و حتي همه کارهايي که از هولدن سر ميزنه در نوع خودش بي نظيرِ. کسي که با خودش بي نهايت صادق ِ.
پسري با شرايط روحي هولدن، شايد کمي ناسازگار به حساب بياد، اما قدرت واقع بيني بي نظيري که داره، کمک مي کنه تا از اون انساني بي نظير بسازه.
در نهايت خواننده با همه وجود به شخصيت هولدن علاقه مند مي شه. پسري که حداقل با خودش به شدت رو راستِ. و اين ستودني ِ.
اما از نظر فني:
متن داستان فوق العاده ساده و روان بود و بيشتر از هر چيز توصيفي بودن اين متن بود که به چشم مي خورد و البته قدرت نويسنده در توصيف شرايط و محيطي که داستان در اون رخ ميده. بقدري که خواننده مي تونست جزء به جزء شرايطي که داستان در اون در حال وقوع بود رو در ذهن به تصوير بکشه و خودش رو حقيقتا در اون شرايط تصور کنه، در خوابگاه روبروي صندلي اي که هولدن روي آن نشسته و کتاب ميخونه، روي تخت آقاي اسپنسر، وسط باشگاه ارني، توي مهمانخانه، مدرسه فيبي و ...
و اين بيشتر از هر چيز باعث کشش خواننده مي شه. اونقدر که خواننده رو ميخکوب کنه که تا وقتي به انتهاي داستان نرسيده کتاب رو زمين نگذاره. البته مزيت ديگه اين نوع ِ توصيف در اين ِ که خواننده به راحتي به باور همه اون چيزهايي که به اين شفافيت در اثر توصيف هنرمندانه در ذهنش شکل گرفته مي پردازه.
و نکته جالبه توجه ديگه اينکه: نکات اخلاقي ريز و درشتي رو هولدن عمل مي کنه يا بيان.
يک بار ديگه جدا، از مسافر کوير بابت معرفي اين کتاب تشکر مي کنم. حال و هواي خاص اين داستان براي من جالب بود. و البته اينکه اولين باري بود که از محدوده ادبيات ايران فراتر رفتم و به ادبيات جهان وارد شدم. انتخابت بي نظير بود.
خب. تصور ميکنم بيش از اندازه براي خوندن نقد نبي عزيز و مسافر کوير بزرگوار انتظار کشيديم. چي شد بچه ها؟ |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
|
|