| نویسنده |
پیغام |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 1180 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 0:30 |
|
 |
4 سال و 7 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4967 اعتبار کسب شده: 9911 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 2:21 |
|
 |
4 سال و 7 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4967 اعتبار کسب شده: 9911 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 3:42 |
|
 |
4 سال و 7 ماه پيش |
|
#3
|
| |
هر کي ميخواد منو متهم به بي ادبي کنه نخونه!!!
تنها چند روز از آفرينش دنيا ميگذشت و خداوند براي هر کدام از بندگانش طول عمر تعيين ميکرد.الاغ آمد و پرسيد :من چه قدر بايد عمر بکنم؟
خداوند جواب داد:30 سال،آيا اين براي تو کافي است ؟
الاغ ناليد:آخ،اين مدت بسيار زيادي است،زندگي من سخت است،کمر من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم و ضربه هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت ميکنم درد ميکند.نگذار که من با اين وضع مدت زيادي زندگي کنم.
خداوند گفت:خيلي خوب،پس من از عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد
تنها 12 سال زندگي کني.
الاغ راضي رفت و سگ آمد،خداوند به او گفت:براي الاغ 30 سال زياد بود،ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته باشي.
سگ جواب داد:آيا واقعا" ميخواهي که من اين همه زندگي کنم؟تو ميداني که من چه قدر بايد راه بروم،پاهاي من نميتوانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و صدايم و دندانهايم را از دست بدهم،فقط ميتوانم مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.
سگ حق داشت و به همين دليل خداوند به او تنها 12 سال عمر داد.
بعد از آن نوبت ميمون شد.خداوند به او گفت:تو که حتما" دوست داري 30 سال عمر کني،تو نبايد مثل الاغ کارکني و يا مانند سگ بدوي.تو هميشه سرحال هستي.
ميمون ناليد:آه،اينطوري به نظر ميرسد ولي حقيقت چيز ديگري است.من
هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من بخندند.وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است.تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده ميکند.نه،چنين چيزي را نميتوانم 30 سال تحمل کنم.
خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند،بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد.
آخر از همه نوبت به انسان رسيد،سالم و شاد.
خداوند به او گفت:تو بايد 30 سال زندگي کني،آيا اين برايت کافي است؟
انسان فرياد زد:چرا وقت به اين کوتاهي؟درست وقتي که خانه ام را ساختم،وقتي که درختانم را کاشتم،وقتيکه نتايج و ميوه هايم به ثمر ميرسندو وقتي که با کار سنگينم چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟اوه نه ،خواهش ميکنم که وقت زندگي من را طولاني تر کن.
خداوند گفت:خيلي خوب اگر ميخواهي18 سال از زندگي الاغ را مي تواني به عمرت اضافه کني.
انسان جواب داد:اين هنوز کافي نيست.
خداوند با بي حوصلگي گفت:خيلي خوب،ميتواني 12 سال از عمر سگ را هم داشته باشي.
انسان فرياد زد:هنوز خيلي کم است
خداوند گفت:بسيار خوب،10 سال از عمر ميمون را هم به تو مي دهم،ولي بيشتر از اين خبري نيست.
انسان رفت ولي گويا هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.
فرشتگان به خداوند که با پوزخندي رفتن انسان را مشاهده ميکرد،نگاه ميکردند.
خداوندگفت:و از اين 70 سال تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد، از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد,از 48 تا 60 بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند کردو از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران خواهي بود. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |