| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 21 آذر 1382، ساعت 4:03 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#1
|
| |
ديگه پير شديم رفت ! اي بابا جواني کجايي ! يادت بخير ! يه زموني جوون بوديم چه کارهايي که نمي کرديم ! پله ها رو چهار تا يکي بالا مي رفتيم و شيش تا شيش تا پايين مي اومديم. آه ! از ديوار راست بود که بالا مي رفتيم! اي بابا! گريمون گرفت ! عجب رسميه .... رسم زمونه..... يادش بخير خونه عمو جان سه سال پيش تنهايي يه تنه يک ديگ رو بلند کردم! همه دهنشون باز مونده بود ! قشنگ يادمه .... زري دختر عمو رو که چه جوري داشت زير چشمي نگام مي کرد ! ... من که مي دونم داشت تو دلش مي گفت: ايول، داش اسمال! واسه خودش پهلونيه ! يادمه شبش تو جمع که بوديم آورد و کلي اسفند دود کرد، بالا سر من که رسيد آروم زير لب چيزي گفت! حتما گفت بترکه چشم حسود! اي بابا! چرا قضيه خونه عمه اينا رو نمي گم که داشت به سلامتي از سفر حج برمي گشت ! دوتا گوسفند به اون گندگي رو يه تنه بلند کردم ! ولي الان...! آه! جووني کجايي که يادت بخير...! اون يکي چي يادمه، 50 کيلو متر رو يک نفس دويدم!حالا 50 کيلومتر که نبود ولي خوب بالاخره يک مسافتي رو که دويدم! ولي الان...! آة ! جووني کجايي ؟! ولي الان ديگه ...! ديگه 20 سالم شده ! ديگه بهم ميگن بزرگ شدي ،بهم مي گن زشته اين کار ها ...عيبه اين کار ها ....نکن ديگه و اين حرف ها....
آه کجايي جووني يادت بخير |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
شنبه 22 آذر 1382، ساعت 23:17 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#2
|
| |
| احسان نوشته بود: |
ديگه پير شديم رفت ! اي بابا جواني کجايي ! يادت بخير ! يه زموني جوون بوديم چه کارهايي که نمي کرديم ! پله ها رو چهار تا يکي بالا مي رفتيم و شيش تا شيش تا پايين مي اومديم. آه ! از ديوار راست بود که بالا مي رفتيم! اي بابا! گريمون گرفت ! عجب رسميه .... رسم زمونه..... يادش بخير خونه عمو جان سه سال پيش تنهايي يه تنه يک ديگ رو بلند کردم! همه دهنشون باز مونده بود ! قشنگ يادمه .... زري دختر عمو رو که چه جوري داشت زير چشمي نگام مي کرد ! ... من که مي دونم داشت تو دلش مي گفت: ايول، داش اسمال! واسه خودش پهلونيه ! يادمه شبش تو جمع که بوديم آورد و کلي اسفند دود کرد، بالا سر من که رسيد آروم زير لب چيزي گفت! حتما گفت بترکه چشم حسود! اي بابا! چرا قضيه خونه عمه اينا رو نمي گم که داشت به سلامتي از سفر حج برمي گشت ! دوتا گوسفند به اون گندگي رو يه تنه بلند کردم ! ولي الان...! آه! جووني کجايي که يادت بخير...! اون يکي چي يادمه، 50 کيلو متر رو يک نفس دويدم!حالا 50 کيلومتر که نبود ولي خوب بالاخره يک مسافتي رو که دويدم! ولي الان...! آة ! جووني کجايي ؟! ولي الان ديگه ...! ديگه 20 سالم شده ! ديگه بهم ميگن بزرگ شدي ،بهم مي گن زشته اين کار ها ...عيبه اين کار ها ....نکن ديگه و اين حرف ها....
آه کجايي جووني يادت بخير |
داداش همون اول مي گفتي 20 سالت شده انقدر مارو سر کار نمي ذاشتي. |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 23 آذر 1382، ساعت 22:24 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#3
|
| |
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
داداش همون اول مي گفتي 20 سالت شده انقدر مارو سر کار نمي ذاشتي. |
دقيقا 22 سال! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
نيلوفر  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 353 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اصفهان سن: 18 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 29 مرداد 1385، ساعت 14:29 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#4
|
| |
احسان جان بهت تبريک مي گم
واقعا ديوونه ي حرفه اي هستي
کسي تا حالا منو اينجوري سر کار نذاشنه بود من خودم همه رو سر کار مي ذاشتم
واقعا استادي سرور مايي اون پات رو بلند کني ما اون زير نفس مي کشيم
بسه يا بازم بگم؟
|
|
|
|
|
|
|
 |
khanoom mohandes  زبون بسته!
تاريخ عضويت: شنبه 08 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 1 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: tehran,hashtgerd جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 12:12 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#5
|
| |
midoonestam akharesh ino migi
khosh bashi
jaleb bood
|
|
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 320 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 12:55 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#6
|
| |
سلام شما هم ديونه شدي ......... صدسال به اين سالها و ديونگي بيشتر |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 13:51 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#7
|
| |
| احسان نوشته بود: |
| مهدي پلنگ نوشته بود: |
داداش همون اول مي گفتي 20 سالت شده انقدر مارو سر کار نمي ذاشتي. |
دقيقا 22 سال!  |
این نوشته مال 4 سال پیشه. الان شده 26! واقعاً که جوونی کجایی که یادت بخیر.... |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 14:41 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#8
|
| |
ياد ديوونه هاي قديمي هم بخير مخصوصا اون ديوونه هه که بهش مي گفتن مهدي پلنگ و خواستگاراي عمه اش
اين قافله عمر عجب مي گذرد ... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
حامد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 1240 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 15:17 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#9
|
| |
بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين!
همين ديروز بود مي رفتم کلاس اول!
خط هاي اين شکلي مي کشيدم ||||||||||||||||||||||
يادش به خير!
ياد کتاب گندمک هديه ي معلم سال اول دبستانم به خير!
با اون مقدمه اي که با دست خط خودش اول کتاب نوشته بود:
پسرم
اکنون قدر به خواندن و نوشتن هستي و ....
کلي زور زدم تا تونشتم بخونمش!
ياد باد! ياد باد! |
|
_________________ دلم از بي کسي بيچاره شد بيچاره تر بادا
________________________________
مرخصي مطلق تا اطلاع ثانوي.
|
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2368 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 15:37 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
|
|
|
 |
نبي  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 06 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 1274 اعتبار کسب شده: 3412 محل سکونت: اوينور دنيا! سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 21:26 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#11
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|