صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 7159
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 19 آذر 1382، ساعت 22:52
 4 سال و 11 ماه پيش
#1
 
وفاي به عهد

نمي دانم چرا من به عنوان فرزند بزرگ خانواده، هميشه با بيست هايي که مي آوردم موجب غرور بابا و مامان نمي شدم. بردلم ماند که يکبارمثل خواهر کوچکترم از طرف آنها تشويق شوم. خب بچه بودم ديگر. از يک سوم دبستاني بيش از اين نمي شود توقع داشت. با ورود من به سال سوم دبستان، خواهرم معصومه تازه به کلاس اول رفته بود. زمينه ي نارضايتي من از آنجا بوجود که هنوز هيچ نشده من بايد کچل مي کردم و معصومه از کچل کردن معاف بود. من چه مي فهميدم. مدام گريه مي کردم که چرا من بايد کچل کنم ولي معصومه نبايد برود کچل کند! اين بود که با خنديدن مامان و بابا به حرفهايم، غرور من بيش از بيش جريحه دار مي شد و حساسيت مرا نسبت به کارهايي که براي معصومه انجام مي دادند بيشتر و بيشتر مي کرد.

دومين اعتراض من به معلم معصومه بود. معصومه معلمش خانم بود و معلم من آقاي فراهاني يکي از خشن ترين معلمين روزگاران خود بود که بعدها برايم خيلي مشکل ساز شد و حتي از دادن يک کارت صدآفرين به خاطر پيشرفت ده نمره اي ام در درس رياضي (از شش به شانزده) دريغ کرد. درمورد زود تعطيل شدن معصومه هم چند باري اعتراض خود را با زاري نشان دادم، اماهيچ کدام اينها درمقاطع کوتاه اثر نمي کرد و من که به اين مسئله واقف نبودم هيچ مداومتي در اين خصوص انجام نمي دادم و به قول مامان جان آن قدر زار مي زدم که جانم بالا مي آمد وخوابم مي برد. البته بايد بگويم که هيچگاه دچار آن خفه خوان هايي که مادرم مي گفت نشدم!

فکري اساسي بايد مي کردم. اين طور نمي شد زندگي کرد. يکي دوبار هم از روي عصبانيت به زد و بند با معصومه اقدام کردم که اين عمل من از طرف باباجان بي جواب نمي ماند و لذت کتک زدن به معصومه و خنک شدن دلم، از دماغم به سرعت زد بيرون. آخرين باري که اين شيوه را به کار گرفتم روزي بود که بالاخره يک ذره شيريني تنبيه کردن معصومه را با چندساعت نوازش شدن توسط بابا، ترجيح دادم. و با خود گفتم حالا که قرار است اول و آخر کتکي نوش جان کنم کاري کنم که معصومه تاآخر عمر هوس نکند کارت هزارآفرين براي من بگيرد و بياورد به من پوزش را دهد و هي بيايد خودش را جلوي مامان و بابا لوس کند!

اين بود که يک راست رفتم به سراغ فلفل هاي قرمزي که مادر براي خشک شدن بالاي کابينت ها گذاشته بود. دستهايم را با تمام حرص چند باري به فلفلها ماليدم و رفتم سراغ سروصورت معصومه. آن قدر به سروصورتش دستانم را زدم که معصومه نصف روز فقط گريه مي کرد. اوضاع برايم به حدي در نظرم وخيم مي آمد که با اطلاع يافتن بابا توسط مامان احساس کردم که ديگر نمي شود دراين خانه زندگي کرد. اين بود که کيفم را برداشتم.با مقداري از بيسکويتهاي معصومه را ، با صد و بيست تومان پس اندازم و زدم از خانه بيرون.

رفتم سراغ مامان بزرگ. گفتم با تعريف کردن ماجرا دل مامانبزرگم به رحم مي آيد و او حتما مرا مي فهمد و با پادرمياني او موضوع ختم مي شود. نمي دانم بخت برگشته ي من چرا هيچوقت ياري نمي کند مرا. پايم را به داخل خانه که نگذاشته بودم، اين ننه جون بدتر از بابا نگذاشت از راه برسم. زرنگ بودم. درهمان ابتداي سلام و احوالپرسي دسته ي جارو را که پشتش پنهان کرده بود ديدم. اما نتوانستم به خوبي عکس العمل نشان دهم. اين بود که با خوردن چند ضربه ي مهلک از مامان بزرگ از ديوار خانه اش متواري شدم. جالب اينجاست که تعريف کردن کتک زدن من در آن روز بعد از گذشت اين همه سال براي مامان بزرگ، کلي لذت بخش است. و از بازگوکردن خاطرات آن روز مثل اينکه لطيفه اي شنيده باشد، کلي مي خندد.

جايي نبود که بروم. اين بود که برگشتم سمت خانه مان. بابا سرخيابان ايستاده و با چوبي بلند انتظار مرا مي کشيد. با گريه و زاري مراتب غلط کردنم را اعلام داشتم. از دور خيلي به دست و پايش افتادم. ديگر دلش به رحم آمد و بدون کتک به مرحله ي نصيحت بعداز کتک رسيده بود. او قول داد که اين بار از گناهم بگذرد. من هم قول دادم که ديگر پسر خوبي باشم و ديگر از اين غلطها نکنم.

دقايق به تندي سپري مي شد. اما او مرا فريب داد. نمي دانم چه شد که فريب خوردم. کمي که جلو آمدم با جستي مرا درآغوش گرفت. حالا دقايق به کندي مي گذشت. هرچه مي گفتم بابا قول دادي، به خرجش نرفت که نرفت. مدام تکرار مي کرد تو آدم بشو نيستي. هي مي زد. به هرجا که مي رسيد. مامانم هم در کندن موهايم به بابا کمک مي کرد. معصومه هم که حالا خنده و گريه اش قاطي شده بود. نه مي توانست به خاطر سوزش سروصورتش درست بخندد، نه از خير خنديدن زور زورکي مي گذشت. مدام هم شکلک درمي آورد و در نحوه ي کتک زدن من به بابا فرمان مي داد...

با تمام قولهايي که درآن لحظات، بابا داده بود و عمل نکرد، هرگز به قولي که آن روز دادم درخصوص اذيت نکردن معصومه همواره عمل کردم. نه به خاطر کتکي که خوردم. من، چون يک مرد، به عهد خود وفا کردم، تنها به خاطر اينکه به بابا نشان دهم حرف مرد يکي ست! باور کنيد.


به نقل از سيزده ضميمه چهارشنبه روزنامه آفرينش

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 7159
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 21 آذر 1382، ساعت 4:15
 4 سال و 11 ماه پيش
#2
 
روزه ي کله گنجشکي

آن سال من هشت نه سالي بيشتر نداشتم. ماه رمضان اولي که روزه گرفتم، درست درخاطرم ماند. اصرار عجيبي داشتم که بايد اول برايم جشن تکليف بگيرند تا من روزه بگيرم. زير بار نمي رفتم. تا اينکه اواسط ماه مبارک با طراحي نقشه اي توسط خواهر بزرگترم، روزه را آن هم فقط به صورت کله گنجشکي تجربه کردم. آقاجون درست روز بيستم ماه مبارک به من پيشنهاد داد اگر ده روزباقيمانده از ماه رمضان را روزه بگيرم مي توانم خود را از حالا صاحب آن دوچرخه اي که به آن عشق مي ورزيدم، بدانم. از همه جا بي خبر، با شور و هيجان بسياري روزه گيري را شروع کردم. برايم خيلي سخت و طاقت فرسا بود. من که در طول روز دهانم حتي لحظه اي از حرکت و جنب وجوش بازنمي ايستاد و حتي درخصوص خورد و خوراک سر کلاس، به خاطر پرنشدن معده و ضربات جبران ناپذير به سلامتي ام، با معلمين مدرسه توسط مادرم هماهنگي لازم شده بود، مجبور بودم ده روز روزه بگيرم.

واين ده روز از بدترين دوران سپري شده ي عمرم بود. مگر مي گذشت. آن قدر کند و آرام که آدم دلش مي خواست قيد زندگي و آن دوچرخه ي لعنتي را بزند. کاش هرگز چشمانم آن دوچرخه را نمي ديد.

کم کم به پايان راه نزديک بودم. هفت روز با موفقيت به پايان رسيد. ديگر نمي توانم در خصوص آن هفت روز حقيقت را کتمان کنم. روز سوم و پنجم مجبور شدم مخفيانه به سراغ يخچال بروم. نمي توانستم تحمل کنم. فشار زيادي بود و من احساس مي کردم هرلحظه به مرگ نزديک شده ام. اين بود که آن کار را کردم. روز چهارم هم به دليل بازي زياد و دويدن فراوان درحياط مدرسه، به صورتي که خودم حواسم نباشد تا روزه ام احيانا باطل نشود، رفتم و مقداري آب خوردم.

روز نهم بود که ديگر صاحب بي چون و چراي دوچرخه بودم. با خود فکر مي کردم که حتما کار بس بزرگي انجام داده ام که مستحق چنين جايزه اي هستم. آن وقت نمي فهميدم که چرا وقتي با تمام ذوق و شوق از دوچرخه صحبت مي کنم، خواهرم خنده ي موذيانه اي مي کند. من هم با اطمينان خاطري وصف نشدني به او مي گفتم دوروز صبر کن مي بيني! آن وقت که التماس کني تا يک دور با دوچرخه بزني خنده ات را مي بينم!

وآن حادثه ي تلخ:

نمي دانم چرا پدر يک روز جلو تر به اين فکر نيفتاده بود که پيشنهاد روزه گرفتن را بدهد. شب نهم تقريبا براي خواب آماده مي شديم که از اخبار شنيديم که فردا عيد فطر است. من هم خوشحال که در روز عيد جايزه ام را مي گيرم. اما خب نمي دانستم که نبايد روز عيد روزه گرفت. انگار خانه برسرم آوار شده بود. اين همه تلاش و تقلا براي چيزي که درست درانتها فهميده بودم برايش بيهوده رنج کشيدم.

پدر قول داد که سال ديگر اين کار را انجام دهد و من هم با کلي گريه وزاري بالاخره اين واقعه ي تلخ را پذيرفتم.

سال بعد ده روز که هيچ بيست روز روزه، آن هم نه از نوع کله گنجشکي گرفتم. اما از بخت بد، هرگز قول پدرم را هيچگاه به ياد نياوردم

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 7159
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 21 آذر 1382، ساعت 4:18
 4 سال و 11 ماه پيش
#3
 
قرباني

خيلي برايم تلخ بود. اگر تنها نقشه را مي کشيدم خيالي نبود ولي از اين عصباني بودم که اصلا در طراحي نقشه من هيچکاره بودم. فقط هم به خاطر اينکه بچه هاي کلاس برايم حرف درنياورند با آنها همکاري کردم. اگر اين کار را نمي کردم آن وقت بود که چندي بعد من هم به سرنوشت بابک دچار مي شدم.

از انصاف نگذريم بابک حقش بود، اما من به چه جرمي بايد مجازات مي شدم. بي معرفتها کار خودشان را کردند و من بيچاره را انداختند وسط.

قضيه اين بود که آقا بابک يا به قول خانم معلم مان بابک جان، پسر دوست داشتني خانم معلم، شاگرد ممتاز کلاس، جز اينکه حسادت بچه ها را درعلاقه ي خانم معلم نسبت به خود برمي انگيخت، مقداري که نه، کمي بيشترفضول بود. هرچندخانم معلم مدام مي گفت بچه هامن همه ي شما را دوست دارم اما هرگز از اندازه ي دوست داشتنش نسبت به بچه ها کلامي نگفت. خب بچه ها هم ديگر عقلشان مي رسيد ...

البته دراين خصوص نمي شود زياد به خانم معلم ايراد گرفت. مشکل از اين مدير و مسئولين مدرسه بود که نمي دانستند براي دانش آموز کلاس پنجمي ديگر بايد معلم مرد بياورند. خود بچه ها با درنظر گرفتن شرايط خيلي چيزها را مي فهميدند و با اين موضوع تقريبا کنار آمده بودند. اما چيزي که منجر به آن آشوب از جانب اينان شد همان فضولي بابک جان بود. آقا بابک مدام در پي اثبات اين دوست داشتن متقابل به خانم معلم بود و کارهايي مي کرد که از يک دانش آموز خوب سر نمي زند. درپي تحقيق و تفحص يعقوب – بزرگ کلاس- نسبت به موضوع فضولي بابک، با توجه به شواهد و قرائن موجود بدست آمده و همچنين باقي ماندن بابک و خانم معلم در کلاس به موقع زنگ هاي تفريح، شوراي کلاس تشکيل جلسه داد وطي اعلاني کاملا سري و مخفيانه حکم به خائن بودن بابک داده شد. حتي چند شاهد هم از دوستان کلاس بغلي گواهي دادند که بابک را در ارتکاب به چند جرم از جمله تقسيم کردن خوراکي اش با خانم معلم و مهمتراز اينها، آنها بابک را درحالي که گزارش مفصلي در خصوص تقلب هاي سر امتحان به خانم معلم مي دهد ديده بودند، آنهم با چشمهاي خودشان.

اين بود که به لحاظ تنبيه تصميم گرفته شد طي مراسمي يک حال اساسي به جناب بابک بدهند، تا دستش بيايد عاقبت فضولي و خيانت چند من کره دارد. درضمن شرکت کليه ي بچه هاي کلاس در اين امر خير حتي به اندازه ي زدن يک لگد اجباري شد. هر که شرکت نمي کرد بايد خودش را بعد از بابک آماده مي کرد.

اين جمله به عنوان کلام آخر از زبان يعقوب زده شد، با جديت تمام.

تا مي خورد همه زدند. من هم بي نصيب نماندم، تا قدرتي در بازوان و پاهايم بود، استفاده کردم. خب طبيعي مي نمود. تنها رقيب جدي من در شاگرد اولي او بود. فرصت را غنميت شمردم و آن قدر زدمش تا بلکه چند روزي برود خانه استراحت کند، شايد با غيبت چند روزه، بتوانم شاگرد اولي را از چنگش بيرون آورم، هرچند کاش هرگز در اين مراسم شرکت نمي کردم.

فردا روزبدي بود. تلخ، مثل زهر مار. فک و فاميل آقا بابک آمدند با عزيزشان. البته عزيزشان فقط چشمانش از لابه لاي باندها معلوم بود، آن هم اگر زياد دقت مي کردي. همان شد که هرگز فکرش را نمي کردم. آقا بابک چون ديده بود که برايش خطر دارد اسامي همه ي بچه ها را بگويد وممکن است دوباره اين حادثه ي تلخ برايش تکرار شود، ترجيح داده بود تنها به لو دادن تنها رقيبش در درس و امتحان بسنده کند. اين بود که با افتخار و بدون هيچ حرف و کلامي پرونده ام را زدند زير بغلم.

روز خداحافظي از بچه ها همگي به شجاعت و مردانگي من آفرين گفتند. روز پر شکوهي بود. درحالي که غرق در تشويق بچه ها وابراز احساسات به جمعيت حاضر بودم ازمدرسه انداختنم بيرون، البته با احترامات شديد

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 7159
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 21 آذر 1382، ساعت 4:20
 4 سال و 11 ماه پيش
#4
 
خاطرات دوران مشق و مدرسه
بارفيکس

تابستان پرهياهو دوباره آمده بود. از اينکه اين سه ماه را مي توانم بي دغدغه‌ي امتحانات شهريور سپري کنم، سرمست بودم. تابستان خوبي هم بود، هنوز نيامده سرو کله‌ي اصغرِ ـ پسرخاله‌ام ـ پيدا شد.

چند سالي مي شد که خاله‌ام به خاطر مأموريت آقا رضا ـ شوهر خاله‌ام- رفته بود شهرستان. و گرنه تا همين دوسه سال پيش کوچه بغلي ما مي نشست.

اصغر به خاطر تک بچه بودن و اينکه با من همسن و سال بود، تابستانها چند روزي مهمان ما بود. البته چند روزي که نه، چند ماهي!

تا مي آمد کري هايش شروع مي شد. هميشه چند روز اول به همين منوال مي گذشت. معمولا هم کري هاي اصغر به چيزهايي ربط داشت که براي بار اول در خانه ي ما مي ديد. آن سال هم کري هاي اصغر مربوط مي شد به بارفيکسي که پدرم براي زهرا خواهر کوچکم خريده بود تا ورزش کند و از بچگي با ورزش و نرمش آشنا شودو ...

ناگفته نماند اصغر خاله اندکي خالي بند بود. البته تقصيري نداشت. مادرم مي گفت به بابايش رفته است. آقا رضا خيلي خالي مي بست، آنقدر که به کلي خاله مهينم هم خالي بند شده بود.

اصغر آنقدر بزرگ نشده بود که بفهمد بعضي از دروغهايش خيلي معلوم است. تا مي توانست مي گفت. يادم مي آيد يک بار به پدرم مي گفت يک تريلي را با يک دستش حرکت داده! و هي جون پدرش را قسم مي خورد.

کار اصغر مدام شده بود تعريف و تمجيد از هنر بارفيکس رفتنش. مي گفت معلم ورزشمان گفته تو بهتريني. اگر سنت کم نبود مي رفتي تيم ملي بارفيکس!

به سختي سه چهار تا بارفيکس مي رفت. اما کوتاه نمي آمد. مي گفت بارفيکس شما ايراني ست ولي بارفيکس مدرسه ي ما خارجيه. من با اون صدتا يه ضرب مي رم!

خيلي دلم مي خواست روزي سزاي اين همه خالي بندي اش را ببيند. اما مطمئن هستم هيچوقت دلم نمي خواست بعنوان تنبيه آن حادثه برايش اتفاق بيفتد.

تقصير خودش هم بود. صبحها هنوز چشمش کاملا وا نشده، از سروکول اين ميله ي بخت برگشته بالا مي رفت تا شب که همان بالا خوابش مي گرفت.

هيچوقت يادم نمي رود. ظهر جمعه بود که بعد از فيلم سينمايي، اصغر به سرعت به سمت ميله ي بارفيکس يورش برد. هنوز آن صحنه را به خوبي در ياد دارم. به محض تماس پيدا کردن دستان اصغر با ميله ي مذکور، ميله از چهارچوب در جدا و به همراه اصغر عزيز تا ته اتاق رفت. اصغر هم همانطور ميله در دست به ديوار انتهاي اتاق چسبيد. صحنه ي جالبي بود. نه مي توانستيم بخنديم نه گريه.

اينجا بود که به عشق واقعي اصغر نسبت به بارفيکس پي برديم: اصغر در حالي که بصورت نيمه غش با صورتي خونين پخش ديوار اتاق شده بود ميله را محکم در دستانش مي فشرد و دائما هزيان مي گفت: من قهرمان شدم. قهرمان بارفيکس جهان. من ا ا ا ا و و و و ل ل ل ل...

خاله را با کلي سلام و صلوات آورديم تهران برود ملاقات اصغر. اصغر اوضاع بهتري داشت. يک هفته اي سرش باند پيچي بود، دوهفته اي هم بيمارستان.

موقع ترخيص دکتر هرگونه آويزان شدن به انواع ميله و بارفيکس را براي اصغر بيچاره ممنوع کرد و اصغر هيچوقت نتوانست به آرزوي هميشگي اش يعني پوشيدن تيم ملي بارفيکس برسد.

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان هاي کوتاه
9
پاسخها: 375 بیننده: 11494 نویسنده: اهورا
اين موضوع قفل شده است شما نمي توانيد پيغام جديدي ارسالي کنيد، به پيغامي پاسخ دهيد و يا آن را ويرايش کنيد. داستان زندگي من...
2
پاسخها: 4 بیننده: 411 نویسنده: رايکا
اين موضوع قفل شده است شما نمي توانيد پيغام جديدي ارسالي کنيد، به پيغامي پاسخ دهيد و يا آن را ويرايش کنيد. داستان کوتاه
1
پاسخها: 2 بیننده: 292 نویسنده: sister messenger
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان عشق و ديوانگي
1
پاسخها: 8 بیننده: 651 نویسنده: مسافر

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: